آیا تعهد دشمن آزادی است؟
آیا تعهد دشمن آزادی است؟[1]
جوانانی که در ابتدای قرن بیست و یکم به دنیا میآیند، رشد میکنند و به بلوغ میرسند، توصیف آنتونی گیدنز از «رابطهی ناب»را آشنا، و شاید حتی بدیهی، میشمرند.
امروزه «رابطهی ناب» [که «هیچ ربطی به خلوص جنسی (یا ارتباطی) ندارد»] شکل رایج مودّت انسانی است: «هر کس به خاطر منافع حاصل از آن» وارد این رابطه میشود و رابطهی ناب «فقط تا جایی ادامه مییابد که هر دو طرف فکر کنند باقی ماندن در آن برای هر یک از آنان به اندازهی کافی رضایتبخش است.»[2]
تعهد به دیگری یا دیگران، به ویژه تعهدی نامشروط و، از همه قطعیتر، تعهدی از نوعِ «تا زمانی که مرگ ما را از هم جدا سازد»، همیشه شبیه دامی به نظر میرسد که به هر قیمتی باید از آن دوری کرد.
جوانان هر چیزی را که تأیید کنند، میگویند: « it is cool» چه واژهی مناسبی: [گویی] کنشها و تعاملات انسانی میتوانند هر ویژگی دیگری داشته باشند ولی نباید به آنها اجازه داد گرم شوند و گرم باقی بمانند[3]؛ مادامی که این تعامل سرد باقی بماند ایرادی ندارد و سرد بودن [= محشر بودن] یعنی ایراد نداشتن.
اگر بدانید که شریک شما هر لحظه ممکن است کناره بگیرد ـ با یا بدون رضایت شما (به محض این که بفهمد شما، در مقام منبع لذت او، از توان خود خالی شدهاید و شادی جدیدی نوید نمیدهید، یا فقط به این علت که مرغ همسایه غاز است)ـ در این صورت سرمایهگذاری احساسات در رابطهی فعلی همیشه اقدامی خطرناک است. سرمایهگذاری احساسات شدید در شراکت و سوگند وفاداری یاد کردن یعنی پذیرفتن خطری بزرگ: این کار شما را، در رابطه با شریک خود، «وابسته» میکند (اجازه دهید همین جا بگوییم که «وابستگی»، که اکنون به سرعت در حال تبدیل شدن به واژهای موهن است، همان چیزی است که مسئولیت اخلاقی در قبال دیگری به تمامی به آن ارتباط دارد ـ هم به نظر لوگستروپ و هم به عقیدهی لِویناس)
آری، چیزی که نمک روی زخمتان میپاشد این است که وابستگی شما دو تن ـ به علت «ناب بودن» رابطهتان ـ ممکن است دوطرفه نباشد، یا الزامی برای آن نیست. بنابراین شما «مقید» هستید ولی شریک شما آزاد است که برود، و هیچ نوع پیوندی که شما را سر جای خود نگه میدارد نمیتواند نرفتن او را تضمین کند. آگاهی گسترده و در واقع پیش پا افتاده از این که همهی روابط «ناب» هستند (ناب یعنی ناپایدار، انفکاکپذیر، چیزی که بعید است بیش از آسودگی خاطری که به ارمغان میآورد دوام یابد، و بنابراین، همیشه چیزی «تا اطلاع ثانوی») خاکی نیست که در آن اعتماد ریشه بدواند و شکوفا شود.
نوعی سیالیت، ناپایداری و بیثباتی لاینفک بیسابقه («انعطافپذیری» مشهور) وجه مشخصه تمام انواع پیوندهای اجتماعی است که همین چند دهه قبل چارچوب بادوام و مطمئنی داشتند که درون آن امکان برقراری تعاملات انسانی پایدار وجود داشت. این ویژگیها به ویژه، و شاید از همه مهمتر، بر اشتغال و روابط حرفهای تأثیر میگذارند. مهارتها در مدتی کوتاهتر از زمانِ لازم برای فراگیری و تبحر در آنها بیخریدار میشوند، مدارک تحصیلی در مقایسه با هزینهی سالهای لازم برای خرید آنها ارزش خود را از دست میدهند یا حتی مدتها قبل از انقضای تاریخ مصرفِ ظاهراً مادام العمر آنها به «ارزش خالص منفی» بدل میشوند، محلهای کار با اندک هشدار یا بدون هیچ هشداری از میان میروند، و دوران زندگی به مجموعهای از پروژههای اتفاقی هرچه کوتاهتر تقسیم میشود.
به نظر میرسد امروزه جهان علیه اعتماد توطئهچینی میکند.
همان طور که لوگستروپ میگوید، اکنون اعتماد، بیهوده به دنبال محلی میگردد که در آن لنگر بیندازد. اعتماد، به زندگیای سرشارِ از ناکامی محکوم شده است. مردم (یکی یکی چند تا چندتا یا با هم)، شرکتها، احزاب، اجتماعات، آرمانهای بزرگ یا الگوهای زندگی برخوردار از حجّیتِ هدایت زندگی انسان اغلب قادر به جبران دلبستگی و فداکاری نیستند. به هر حال، آنها به ندرت مظهر انسجام و تداوم بلند مدت هستند. هیچ مرجع واحدی وجود ندارد که بتوان با اعتماد و اطمینان به آن توجه کرد، به گونهای که بشود رهروان گمراه شده را از قید وظیفهی آزارندهی هشیاری مداوم و دست کشیدنهای بیوقفه از مسیرهای طی شده، خلاص کرد. هیچ محل جهتیابی یا تشخیص موقعیتی وجود ندارد که متوسط عمرِ بیشتری از خود طالبانِ تشخیص موقعیت داشته باشد، هر قدر هم که طول عمر جسمانی آنها به طرز ناگواری کوتاه باشد. تجربهی فردی، سرسختانه به خود به عنوان محتملترین محور دوام و استمراری اشاره میکند که با چنین اشتیاقی به دنبال آن هستیم.
در جامعهی ما که علیالظاهر معتاد به [نوعی] تأمل و تفکر [به مثابهی «حساب و کتاب» و «مصلحت اندیشی»] است، نامحتمل است که اعتماد چندان تقویت شود. بررسی دقیق دادههای حاصل از شواهد زندگیمان، بیثباتی دائمی قواعد و ناپایداری پیوندها را آشکار میسازد. […]
امانوئل لِویناس به تأکید بر این مسأله شهرت دارد که سؤالِ «چرا [= به چه مصلحتی] باید اخلاقی باشم؟ (مقصود، به دنبال پاسخهایی برای این گونه سؤالات گشتن است: «این کار به حال من چه سودی دارد؟»، «آن شخص برای من چکار کرده که توجه و مراقبت مرا توجیه کند؟»، «اگر دیگران توجه و مراقبت نمیکنند چرا من باید این کار را بکنم؟» یا «آیا کس دیگری نمیتواند این کار را به جای من انجام دهد؟») نقطه شروع رفتار اخلاقی نیست، بلکه نشانهی مرگ آن است؛ درست همان طور که کل چنین اخلاقیاتی با این سؤال قابیل شروع شد: «آیا من مسئول برادرم هستم؟!»
[…] اگر دل و جرئت نداشته باشیم که احتمال نادرست بودن [مصلحتآمیز نبودن] انتخابهای خود را بپذیریم، به سختی میتوانیم به تلاش برای یافتن انتخاب درست ادامه دهیم. این عدم قطعیت به هیچ وجه خطر عمدهای برای اخلاق به شمار نمیرود (و، بنابراین، مایهی واهمهی فیلسوفان اخلاق نیست)؛ [این] عدم قطعیتْ خانهی شخص اخلاقی، و تنها خاکی است که اخلاق میتواند در آن جوانه بزند و شکوفا گردد.
[1] برگرفته از کتاب «عشق سیال»، زیگمونت باومن، ترجمهی عرفان ثابتی، نشر ققنوس.
[2] اشاره و ارجاع باومن به کتاب گیدنز با نام «دگرگونی عشق و صمیمیت» است (که با ترجمهی حسن چاوشیان توسط نشر پارسه چاپ شده است).
گیدنز در فصل چهارم کتاب، مقولهی « رابطهی ناب» را مطرح میکند و سپس در فصل هشتم با تفصیل بیشتری به آن میپردازد.
[3] شاید بتوان چنین وضعیتی را در توصیف نیچه از «واپسین انسان» (در کتاب «چنین گفت زرتشت») نیز مشاهده کرد:
«هان! به شما «واپسین انسان» را نشان میدهم.
«عشق چیست؟ آفریدن چیست؟ اشتیاق چیست؟ ستاره چیست؟» واپسین انسان چنین میپرسد و چشمک میزند.
زمین کوچک شده است و بر روی آن واپسین انسان، که همه چیز را کوچک میکند، در جست و خیز است. […]
«ما خوشبختی را اختراع کردهایم»، واپسین انسانها چنین میگویند، و چشمک میزنند.
آنان مکانهایی را که زندگی در آنها دشوار است رها کردهاند: زیرا انسان به گرما نیاز دارد! هنوز همسایه را دوست میدارند و خود را به او میمالند: زیرا انسان به گرما نیاز دارد!
[…] با پروا گام برمیدارند. دیوانه است آن که هنوز بر سنگها یا بر آدمیان در میغلتد!»
(متن مفصلتر را میتوانید در مطلب «بحث و گفتگو در باب دغدغههای پست و متعالی در انتخابهای زندگی» در سایت باغ بیداری ببینید.)
گذر از «غریزه بقا» به «انسانیت»
گذر از «غریزه بقا» به «انسانیت»[1]
وقتی از خاخام هیلِل، متخصص تلمود، خواستند عصارهی تعالیم الهی را بیان کند، او «به همسایه [همنوع] خویش عشق بورز» را به عنوان تنها پاسخ کاملی ارائه کرد که تمامیت فرمانهای الهی را در بر دارد.[2] پذیرش چنین فرمانی جهشی ایمانی است؛ جهشی سرنوشتساز که از طریق آن انسانی پوستۀ سخت سائقهها، امیال و تمایلات «طبیعی» را میشکافد، از طبیعت کناره میگیرد و علیه آن بر میآشوبد و برخلاف حیوانات (و در واقع همان طور که ارسطو میگفت، فرشتگان) به موجودی «غیر طبیعی» بدل میشود.
پذیرش حکم اخلاقی عشق ورزیدن به همنوع عملی است که انسانیت را به وجود میآورد. تمام دیگر روالهای عادیِ با هم زیستن انسانی، و نیز قواعد از پیش تعیین شده و معلوم آنها، فقط فهرست (همواره ناقصی) از تعلیقات و حواشی این حکم اخلاقی هستند. اگر این حکم اخلاقی را نادیده میگرفتیم یا دور میانداختیم، دیگر هیچ کسی وجود نداشت که این فهرست را تهیه کند یا کامل بودن آن را بررسی نماید.
عشق ورزیدن به همنوع ممکن است مستلزم جهشی ایمانی باشد، ولی نتیجهی این کار عبارت است از تولد انسانیت. این کار همچنین همراه است با گذر سرنوشتساز از «غریزه بقا» به «اخلاق».
این گذری است که اخلاق را به قسمتی از بقا، و شاید شرط لازم آن، تبدیل میکند. با این مؤلفه، بقای یک انسان به بقای انسانیت در انسان تبدیل میشود.
«به همنوعات مانند خودت عشق بورز»، عشق به خود را به طور ضمنی به صورت امری مفروض و همیشه ـ از پیش ـ در آنجا در میآورد، امری که مشکل آفرین نیست. عشق به خود به بقا ربط دارد، و بقا محتاج فرمان نیست، زیرا سایر موجودات زنده (غیر آدمیان) هم این کار را در غیاب فرمانها به خوبی انجام میدهند. وقتی به همسایهی خود طوری عشق بورزیم که به خود عشق میورزیم، بقای انسانی را به چیزی متفاوت با بقای دیگر موجودات زنده بدل میکنیم. بدون این بسط یا تعالیِ «عشق بـه خود»، تمدید زندگی مادی جسمانی، بهنفسه، هنوز بقایی انسانی نیست؛ آن نوع بقایی نیست که انسانها را از حیوانات (و نیز ـ هرگز فراموش نکنید ـ فرشتگان) جدا میسازد. حکم اخلاقیِ عشق ورزیدن به همنوع، غرایز طبیعی را به معارضه میطلبد و نادیده میگیرد؛ ولی در عین حال معنای «بقای طبیعی» و «عشق به خود» ـِ حامی آن را هم به معارضه میطلبد و نادیده میگیرد.
ممکن است عشق ورزیدن به همنوع، محصول اصلی غریزۀ بقا نباشد ـ ولی عشق به خود هم چنین محصولی نیست، و این همان عشقی است که آن را الگوی عشق به همنوع میشماریم.
اما عشق به خود چه معنایی دارد؟ وقتی به خود عشق میورزم [در حقیقت] به چه چیزی عشق میورزم؟ ما انسانها در غریزۀ بقا با خویشاوندان نزدیک خود، البته نه خیلی نزدیک بلکه نسبتاً دور، یعنی حیوانات، شریک هستیم ـ ولی وقتی نوبت به عشق به خود میرسد، راههای ما از یکدیگر جدا میشود و هر یک به راه خود میرویم.
این درست است که عشق به خود است که ما را وا میدارد «به زندگی بچسبیم»، به سختی بکوشیم تا به هر قیمتی شده زنده بمانیم، در برابر هر چیزی که خطر انقضای نابهنگام یا ناگهانی زندگی ما را دربر دارد مقاومت و مبارزه کنیم، و تندرستی و توان خود را افزایش دهیم تا این مقاومت مؤثر باشد؛ ولی خویشاوندان ما، یعنی حیوانات، در این کار استاد هستند، استادانی که در مهارت و کار آزمودگی از مشتاقترین و ماهرترین افرادِ معتاد به تناسب اندام و عشاق تندرستی چیزی کم ندارند. حیوانات (به غیر از حیوانات «اهلی»، یعنی حیواناتی که استعدادهای طبیعیشان را گرفتهایم تا بهتر بتوانند به بقای ما، و نه خودشان خدمت کنند) محتاج این نیستند که مشاوران متخصص به آنها بگویند چگونه زنده بمانند و تناسب اندام و تندرستی خود را حفظ کنند. علاوه بر این نیازی ندارند که عشق به خود به آنها بگوید که زنده ماندن، سلامت، و حفظ سلامت اندام و تندرستی کار درستی است.
بقا (بقای حیوانی، بقای مادی جسمانی) به عشقی انسانی به خود احتیاج ندارد. در واقع، ممکن است در غیاب آن بهتر از حضورش عمل کند! ممکن است راههای غریزهی بقا و عشق به خود دو راه موازی باشند، ولی در عین حال امکان دارد در دو مسیر مخالف جریان داشته باشند. ممکن است عشق به خود علیه «تلاش برای بیشتر زنده ماندن» قیام کند. ممکن است عشق به خود ما را وا دارد که خطر را دعوت کنیم و به استقبال مخاطره برویم. عشق به خود میتواند به ما بگوید زندگیای را که در حد و اندازهی موازین عشق ما نیست و بنابراین ارزش زیستن ندارد طرد کنیم. […]
در صحنهای از انسانیترین فیلم آندری وایدا ـ «کورژاک» ـ یانوش کورژاک[3] (اسم مستعار معلم بزرگ، خنریک گلدژیمت)، انسانیترین قهرمان فیلم، به یاد جنبههای ترسناکِ جنگهای دوران زندگیِ نسلِ به شدت رنج دیدهاش میافتد. مسلماً آن قساوتها را به یاد میآورد و عمیقاً نسبت به آنها احساس انزجار و تنفر میکند، همانگونه که چنین اعمال غیرانسانیای شایسته و بایستۀ انزجار و تنفر هستند. او با بیشترین وضوح، و شدیدترین ترس، مرد مستی را به یاد میآورد که به بچهای لگد میزد.
جهان ما دلمشغولِ آمار میانگینها و اکثریتهاست و بنابراین، تمایل داریم که میزان غیرانسانی بودن جنگها را براساس تعداد تلفات آنها محاسبه کنیم. ما تمایل داریم که شرارت، قساوت، زنندگی و رسواییِ آزار و اذیت را براساس تعداد قربانیان آن بسنجیم. ولی در سال ۱۹۴۴، در بحبوحۀ مرگبارترین جنگهای تاریخ بشر، لودویگ ویتگنشتاین گفت:
ممکن نیست هیچ فریادِ درد و رنجی از فریاد یک انسان شدیدتر باشد. یا ممکن نیست هیچ درد و رنجی شدیدتر از درد و رنج یک انسان واحد باشد. ممکن نیست کل سیاره زمین بیش از یک روح واحد درد و رنج بکشد.
نیم قرن بعد وقتی لسلی اشتال از تلویزیون CBS مادلین آلبرایت، سفیر وقت آمریکا در سازمان ملل، را دربارۀ مرگ نیم میلیون کودک عراقی به علت محاصرۀ نظامی مداوم آمریکا تحت فشار قرار داد، او این اتهام را رد نکرد و اقرار کرد که «چنین انتخابی دشوار بود.» ولی این انتخاب را توجیه کرد: «ما تصور میکنیم این کار ارزش آن را داشت که این بهای سنگین را بپردازیم.»
اجازه دهید منصفانه بگویم که فقط آلبرایت نبوده و نیست که از چنین استدلالی پیروی میکند، «شما نمیتوانید بدون شکستن تخممرغها خاگینه درست کنید»: این بهانهی مورد علاقۀ افراد دوراندیش، سخنگویان دیدگاههای مصوب رسمی، و ژنرالهایی است که به فرمان سخنگویان عمل میکنند. این عبارت کلیشهای به مرور زمان به شعار واقعی دوران مدرن شجاع ما بدل شده است.
فرقی نمیکند این «ما»یی که چنین تصوری دارد و آلبرایت از طرف آنها سخن میگوید، چه کسانی باشند. آنچه اهمیت دارد این است که دقیقاً همین قساوتِ سردِ این نوع قضاوت آنهاست که ویتگنشتاین با آن مخالف بود و کورژاک از آن ناراحت، خشمگین و منزجر میشد و کل زندگی خود را با این انزجار به سر برد.
اکثر ما قبول داریم که درد و رنجِ بیمعنی و نامعقول امکان ندارد هیچ عذری داشته باشد و در هیچ دادگاهی قابل دفاع نخواهد بود، ولی شمار کمتری حاضرند بپذیرند که گرسنگی دادن به فقط یک انسان و موجب مرگ او شدن «بهای سنگینی است که ارزش پرداختن ندارد» و ممکن نیست داشته باشد ـ مهم نیست آرمان و هدفی که این بهای سنگین را برایش میپردازیم چقدر «معقول» یا حتی شریف باشد. نمیتوان بهای چنین آرمانی را با تحقیر و نفی کرامت انسان پرداخت. تنها ارزش والایی که هیچ میزان یا حجمی از دیگر ارزشها بر آن غلبه نمیکند و جای آن را نمیگیرد، زندگی توأم با کرامت، و «احترامِ درخور شأن انسانیت» هر انسان است، تمام دیگر ارزشها فقط تا جایی ارزش به شمار میروند که در خدمت کرامت انسان و حمایت از آن باشند. تمام چیزهای ارزشمندِ زندگی انسان چیزی جز ژتونهایی برای خرید این ارزش بینظیر نیستند که زندگی را شایسته زیستن میسازد. کسی که میخواهد با کشتنِ انسانیتِ دیگر انسانها بقا یابد، پس از مرگِ انسانیتِ خویشتن باقی میماند.
نفی کرامت انسان، ارزش هر آرمانی را که برای عرض اندام کردن محتاج چنین نفیای باشد از میان میبرد. رنجِ فقط یک کودک، و رنج میلیونها نفر، هر دو به یک اندازه این ارزش را به تمامی و به کلی از میان میبرند. آنچه در مورد خاگینه صحت دارد، در صورت کاربست در مورد خوشبختی و بهروزی انسان، به دروغی بیرحمانه بدل میشود.
زندگینامهنویسان و پیروان کورژاک همگی قبول دارند که کلید افکار و اعمال او عشقی بود که به کودکان داشت[…]. ولی این تفسیر هم، مثل اکثر تفاسیر، جامعیت موضوعش را در بر نمیگیرد.
در واقع کورژاک طوری به کودکان عشق میورزید که معدودی از ما حاضر یا قادر به آن هستیم، او در کودکان به انسانیت آنها عشق میورزید؛ انسانیت در بهترین حالت خود: تحریف نشده، مثله نشده، ناقص نشده و تقلیل نیافته، انسانیتی کامل در نارس بودنی کودکانه، سرشار از آیندهی درخشانِ هنوز برملا نشده و توانِ هنوز لطمه ندیده. [اما] حاملان بالقوهی انسانیت در جهانی به دنیا میآیند و رشد میکنند که بیشتر به بریدن بالها شهرت دارد تا تشویق پرندگان آتی به گستراندن بالها، و بنابراین به عقیدهی کورژاک، فقط در کودکان میتوان انسانیت را به طور کامل و بکر یافت، به دست آورد و حفظ کرد (مدتی، فقط مدتی!).
شاید بهتر باشد که راه و رسم جهان را تغییر دهیم و سکونتگاه انسان را بیشتر پذیرای کرامت انسان کنیم، به گونهای که بلوغْ مستلزم لطمه زدن به انسانیت کودک نباشد. خنریک گلدژمیتِ جوان در امیدهای قرنی که در آن به دنیا آمد شریک و سهیم بود و عقیده داشت که تغییر عادات ناپسندِ جهان در توان انسانهاست: کاری هم عملی و هم لازم الاجرا. ولی به مرور زمان، در حالی که تل قربانیان، و «خسارت جانبی» ـِ سوءنیتها و نیتهای شریف بر روی هم تلنبار شد، و در حالی که گندیدگی و تعفن حاصل از تحقق رؤیاها چیزی برای خیالپردازی باقی نگذاشت، این امیدهای والا بیاعتبار شدند. یانوش کورژاک به خوبی از حقیقت آزارندهای که خنریک گلدژمیت از آن غافل نبود آگاهی داشت: ممکن نیست هیچ راه میانبری برای رسیدن بـه جهانی متناسب با کرامت انسانی وجود داشته باشد، زیرا «جهانِ واقعاً موجود»ی که هر روز به دست مردمی عاری از کرامت خویش و نامأنوس با احترام گذاشتن به کرامت انسانی دیگران به وجود میآید، هرگز احتمال ندارد به جهانی متناسب با کرامت انسانی تبدیل شود.
برای چنین جهانی نمیتوانید قانون کمال وضع کنید. نمیتوانید فضیلت را به جهان تحمیل کنید، نمیتوانید جهان را به رفتار فضیلتمدارانه ترغیب کنید. نمیتوانید این جهان را نسبت به انسانهای ساکنِ آن [اینچنین] مهربان و باملاحظه سازید. نمیتوانید این جهان را با رویاهای کرامت آنها تطبیق دهید، یعنی با همان چیزی که [خود نیز] به طور آرمانی خواهان آن هستید. ولی باید سعی کنید. سعی خواهید کرد؛ اگر یانوش کورژاکی میبودید که از دل خنریک گلدژمیت بیرون آمد، به هر قیمتی سعی میکردید.
ولی چگونه سعی میکردید؟ کمی شبیه افراد دوراندیشِ آرمانشهر باورِ کهنمسلکی که از انجام دادن کارِ محالِ برقراری امنیت و آزادی در جامعه بزرگ ناتوانند، در مورد شما، این امر عبارت میبود از حفظ کرامت ذاتی انسانی خود از گزند سارقان و جاعلانی که در پی تحریف و مثله کردن آن هستند؛ و شما این شغل مادامالعمر حفاظت را زمانی شروع میکردید که هنوز وقت داشتید، یعنی در طول سالیان کودکیِ این کرامت؛ شما سعی میکردید این کار را پیش از آن انجام دهید که نوشداروی بعد از مرگ سهراب باشد.
یک راه انجام دادن این کار و ظاهراً معقولترین راه آن، عبارت است از پناه دادن به کودکان و حفظ آنها از گزند جریانات مسموم جهانی آلوده و ملوّث به تحقیر و بیحرمتی انسان؛ ممانعت از دسترسی به قانون جنگلی که درست از آن سوی درِ این سرپناه شروع میشود. وقتی یتیمخانه کورژاک از محل قبل از جنگ خود واقع در کروچْمالْنا به گتوی ورشو انتقال یافت، او دستور داد که درِ ورودی همیشه قفل باشد و جلوی پنجرههای طبقهی همکف دیوار بکشند. در حالی که تبعیدِ قریب الوقوع به اتاقهای گاز قطعیت مییافت، کورژاک، بنا بر اقوال، با این ایده مخالفت کرد که یتیمخانه را ببندند و کودکان را بیرون بفرستند تا به طور انفرادی شانس فرار احتمالی (فقط احتمالی) خود را بیازمایند. شاید به نظر او این شانس ارزش آزمودن نداشت: کودکان به محض این که از پناهگاه خود بیرون میرفتند، ترس، خواری و نفرت را فرا میگرفتند. آنها گرانبهاترین ارزش را از دست میدادند ـ کرامت خود را. پس از محروم شدن از این ارزش، دیگر زنده ماندن چه فایدهای داشت؟ آنچه ارزش دارد گرانبهاترین ارزش انسان، ویژگی یا صفت اجتنابناپذیر انسانیت، زندگی شرافتمندانه یا توأم با کرامت است، نه بقا به هر قیمتی.
اسپیلبرگ میتوانست از کورژاک ـ خودِ کورژاک و فیلم او ـ چیزی بیاموزد.
[آن گرانبهاترین ارزش،] چیزی [بود] که [اسپیلبرگ] نمیدانست، یا نمیخواست بداند، یا نمیخواست اقرار کند که میداند؛ چیزی دربارهی زندگی انسان و دربارهی ارزشهایی که زندگی را شایستهی زیستن میکنند، چیزی که در روایت خود از رفتار غیرانسانی، یعنی فهرست شیندلرِ رکوردشکن فروش بلیت در گیشه، از آن غافل و بدان بیاعتنا بود و همین امر تحسین جهان ما را برانگیخت، جهانی که چندان کاری به کرامت ندارد و به شدت خواهان تحقیر [و کوچک شمردن ارزشهای واقعی زندگی] است. براساس این فیلم هدف از زندگی آن است که بیشتر از دیگران زنده بمانیم.
فیلم فهرست شیندلر دربارهی بیشتر از دیگران زنده ماندن است، بقا به هر قیمتی و در هر شرایطی، به هر صورتی و با هر کیفیتی. وقتی شیندلر موفق میشود استادکاران خود را از قطار عازم ترِبلینکا خارج کند، صدای هلهله و تشویق سالن بسیار شلوغ سینما را منفجر میکند؛ مهم نیست که قطار متوقف نشده و بقیه مسافران که مثل گلهی گاو و گوسفند در واگنها هستند به مقصد خود، یعنی اتاقهای گاز، خواهند رسید. صدای تشویق یک بار دیگر هم به گوش میرسد، وقتی که شیندلر پیشنهاد «دیگر زنان یهودی» را برای آن که جایگزین «زنان یهودی او» شوند که «به اشتباه» برای اعزام به کورههای آدم سوزی مشخص شدهاند رد میکند و موفق میشود که «اشتباه» را «تصحیح کند».
پیوست[4]
مروری بر زندگی و اندیشه یانوش کورچاک
هنریک گلدشمیت در ورشو، در تاریخ ۱۸۷۸ (یا ۱۸۷۹) دنیا آمد. پدر هِنریک در حدود سال ۱۸۹۰ بیمار شد و در یک بیمارستان روانی بستری گردید و شش سال بعد، در ۲۵ آوریل ۱۸۹۶ در آنجا درگذشت. با وخامت اوضاع مالی خانواده، آنها ناچار شدند آپارتمان وسیع خود در شهر قدیم ورشو را ترک کنند. هنریک در حالی که هنوز در دبیرستان تحصیل میکرد، به عنوان معلم خصوصی شروع به کار کرد.
او در سال ۱۸۹۶ با یک اثر طنز دربارهی تربیت کودکان وارد عرصهی ادبیات شد. در سال ۱۸۹۸، از نام مستعار «یانوش کورچاک» در یک مسابقهی ادبی استفاده کرد. این نام از کتاب «داستان یاناش کورچاک و دختر زیبای شمشیردار» نوشتهی یوزف ایگناتسی کراشفسکی الهام گرفته شده بود. در دههی ۱۸۹۰ در دانشگاهی زیرزمینی برای آموزش عالی در لهستانِ تحت اشغال تحصیل کرد. در سالهای ۱۸۹۸ تا ۱۹۰۴ یا مارس ۱۹۰۵، کورچاک در دانشگاه ورشو به تحصیل پزشکی پرداخت. او همچنین برای چندین روزنامهی لهستانیزبان مقاله مینوشت. پس از فارغالتحصیلی، در طول جنگ روسیه و ژاپن به عنوان پزشک نظامی خدمت کرد.
کورچاک از سال ۱۹۰۵ تا ۱۹۱۲ به عنوان پزشک متخصص اطفال در بیمارستان کودکان برسونها و بائومان در ورشو مشغول به کار شد. در همین دوران، رمانهایش با نام «بچههای خیابان» (۱۹۰۱) و «کودک سالن پذیرایی» (۱۹۰۶) شهرت او را به عنوان یک نویسنده تثبیت کردند.
در سال ۱۹۰۷، کورچاک برای تحصیل به برلین و در سال ۱۹۰۹ به پاریس رفت.
در سال ۱۹۰۷ یا ۱۹۰۹ او به انجمن «کمک به یتیمان» پیوست. در آنجا در سال ۱۹۰۹ با «استفانیا ویلچینسکا» آشنا شد که بعدها همکار نزدیک و همراه دیرینهی او گردید.
در سال ۱۹۱۱، او ـ که در تمام عمر مجرد بود و فرزندی نداشت ـ مدیر «خانهی یتیمان» در ورشو شد؛ پرورشگاهی که خود طراحی کرده بود.
در طول جنگ جهانی اول، در سال ۱۹۱۴، کورچاک بار دیگر به عنوان پزشک نظامی به خدمت فراخوانده شد و تا سال ۱۹۱۷ با درجهی ستوانی در ارتش روسیه (در لشکر ۴ پیادهنظام) در نزدیکی کییِف به عنوان جراح مشغول به کار بود. در آن دوران همچنین در پرورشگاههای نزدیک کییِف نیز فعالیت داشت.
او بار دیگر در طول جنگ لهستان و شوروی (۱۹۱۹-۱۹۲۰) به عنوان پزشک نظامی با درجهی سرگرد در ارتش لهستان خدمت کرد، اما پس از یک مأموریت کوتاه، به ورشو منتقل شد. در ارتش لهستان به درجهی سرگردی رسید.
پس از جنگ، به فعالیتهای خود در ورشو ادامه داد. او در کتاب خود در سال ۱۹۱۹ با عنوان «چگونه کودک را دوست بداریم» که در زمان جنگ نوشته شده بود، سه حق اساسی برای کودک تعریف کرد: حق امروز کودک[5]، حق کودک بر مرگ خویش، و حق کودک برای این که آنچه میخواهد باشد.
در سال ۱۹۱۹، او یکی از مؤسسین پرورشگاه «خانهی ما» بود. پرورشگاههای او ارزشهای دموکراتیک و مدنی را آموزش میدادند: آنها دارای پارلمان، آییننامهی قانونی همراه با دادگاه [ـِ خودگردان بچهها]، و روزنامهی خاص خود (با نام «مرورِ ما ـ OurReview») بودند. در واقع در سال ۱۹۲۶ بود که کودکانِ «خانهی یتیمان» ـ با کمک کورچاک ـ روزنامهی خود را به عنوان ضمیمهی هفتگی روزنامهای دیگر منتشر کردند. در این سالها، ایگور نوِرلی، رماننویس لهستانی، منشی او بود.
کورچاک در زمانی که تنبیه بدنیِ کودکان حقی مسلّم برای والدین یا حتی یک وظیفه تلقی میشد، به آن اعتراض کرد. او در کتاب «حق احترام برای کودکان» (۱۹۲۹) نوشت:
«در چه شرایط استثنایی میتوان جرأت کرد یک بزرگسال را هل داد، کتک زد یا با زور کشید؟ با این حال، سیلی زدن یا کتک زدنِ کودک یا با زور گرفتن بازوی او خیلی عادی و بیضرر تلقی میشود! احساس ناتوانی، تمکین به قدرت را موجب میشود. به این ترتیب نه تنها بزرگسالان، بلکه هر کسی که بزرگتر و قویتر است، میتواند بهطور ظالمانهای عدم رضایت خود را نشان دهد، حرفهایش را با زور اثبات کند، اطاعت بخواهد و بدون اینکه تنبیه شود از کودک سوءاستفاده کند. ما الگویی درست میکنیم که تحقیر ضعیفان را تشویق میکند. این تربیت بدی است و الگوی بدی ایجاد میکند».
طبیعتاً او به تحمیل دین به کودکان نیز اعتقادی نداشت.
در دههی ۱۹۳۰، او برنامهی رادیویی خود را داشت که در آن به ترویج و عمومیت بخشیدن به حقوق کودکان میپرداخت. محبوبیت کتابها و برنامهی رادیوییاش برای او شهرت ادبی و محبوبیت گستردهای به ارمغان آورد؛ او در فعالیتهای گوناگونی شرکت داشت، در هیئت مدیرهی چندین سازمان خدمت کرد و سخنرانیهای عمومی ایراد نمود.
در سال ۱۹۳۹، هنگامی که جنگ جهانی دوم آغاز شد، کورچاک داوطلب خدمت در ارتش لهستان شد، اما به دلیل سن بالا، درخواست او رد شد. وقتی آلمانیها در اکتبر ۱۹۴۰ گتوی ورشو را ایجاد کردند، پرورشگاه او مجبور شد از ساختمان خود در خیابان کروخمالنا ۹۲ به داخل گتو (ابتدا به خیابان خوودنا ۳۳ و سپس به خیابان سینا ۱۶ / شلیسکا ۹) نقل مکان کند. کورچاک نیز با آنها به آنجا رفت و تمام تلاش خود را برای ادامهی کار پرورشگاه به کار بست. او به همراه کارکنان و شاگردانش، برای ساکنان گتو نمایش و کنسرت اجرا میکردند. در ۱۸ ژوئیه ۱۹۴۲، یانوش کورچاک تصمیم گرفت که کودکان پرورشگاه، نمایش «دفتر پست» اثر رابیندرانات تاگور را اجرا کنند. این آخرین نمایش آنها بود.
دفتر خاطرات کورچاک در جنگ از بین نرفت؛ آخرین یادداشت آن مربوط به ۴ اوت است. در ۵ یا ۶ اوت ۱۹۴۲، سربازان آلمانی برای جمعآوری ۱۹۲ یتیم (در مورد عدد دقیق اختلاف وجود دارد؛ شاید ۱۹۶ نفر بودهاند) و حدود دوازده نفر از کارکنان، به منظور انتقال آنها به اردوگاه مرگ تربلینکا، به پرورشگاه آمدند. این انتقال، به عنوان بخشی از عملیات «آخرین راهحل»، برنامهی آلمان برای نابودی یهودیانِ لهستانی، بود. کورچاک بارها پیشنهاد سازمان مخفی لهستانی، «ژگوتا»، برای پناهنده شدن به «طرف آریایی» را رد کرده بود و گفته بود که نمیتواند کودکانش را رها کند. در ۵ اوت، او بار دیگر پیشنهاد پناهندگی را رد کرد و اصرار داشت که با کودکان برود. او بر اعتقاد خود تأکید نمود: «تو کودک بیمار را در شبهنگام رها نمیکنی، در چنین زمانی نیز نباید کودکان را رها کنی».
کودکان بهترین لباسهای خود را پوشیده بودند و هر کدام یک کولهپشتی آبی و یک کتاب یا اسباب بازی محبوب خود را به همراه داشتند. جاشوا پرل، شاهدی عینی، راهپیمایی کورچاک و کودکان را در میان گتو به سوی «اومشلاگپلاتس» (نقطهی اعزام به اردوگاههای مرگ) این گونه توصیف میکند:
«یانوش کورچاک در حال حرکت بود، سرش را به جلو خم کرده بود، دست کودکی را گرفته بود، کلاهی بر سر نداشت، کمربندی چرمی به کمر بسته بود و چکمههای بلندی به پا داشت. چند پرستار به دنبالش میآمدند و پس از آنها دویست کودک، با لباسهایی تمیز و به دقت مرتب شده، چنانکه گویی به محراب برده میشوند.»
به گفتهی برخی شاهدان عینی، هنگامی که گروه یتیمان سرانجام به اومشلاگپلاتس رسیدند، یک افسر آلمانی، کورچاک را به عنوان نویسندهی یکی از کتابهای محبوب کودکانش (ورشکستگی جک کوچولو) شناخت و به او پیشنهاد کمک برای فرار داد، اما کورچاک پیشنهاد او را رد کرد. او همراه با حدود ۲۰۰ کودک و حدود ۱۲ کارمند از جمله استفانیا ویلچینسکا سوار قطار شد.
روایت دیگری از حرکت کورچاک در دفتر خاطرات مری بِرْگ از گتوی ورشو آمده است:
«خانهی کودکان دکتر یانوش کورچاک اکنون خالی است. چند روز پیش همهی ما پشت پنجره ایستاده بودیم و تماشا میکردیم که آلمانیها خانهها را محاصره کردند. ردیفهایی از کودکان، که دستهای کوچک یکدیگر را گرفته بودند، از در بیرون آمدند. در میان آنها کودکانی دو یا سه ساله بودند، در حالی که بزرگترینِ آنها شاید سیزده سال داشت. هر کودک بستهی کوچکی در دست داشت.»
مدتی بعد، شایعاتی مبنی بر تغییر مسیر قطارها و زنده ماندن کورچاک و کودکان منتشر شد. با این حال، هیچ مبنایی برای این داستانها وجود نداشت. به احتمال زیاد، کورچاک به همراه ویلچینسکا و بیشتر کارکنان و کودکان، پس از ورود به تربلینکا در یک اتاق گاز به قتل رسیدهاند. تنها یکی از کارکنان (میشا وروبلوسکی) و سه پسر بزرگتر که در زمان اخراج در محلی خارج از گتو مشغول به کار بودند، زنده ماندند.
آثار
شناختهشدهترین نوشتههای کورچاک، داستانها و آثار تعلیم و تربیت او هستند و محبوبترین آثارش بهطور گستردهای ترجمه شدهاند.
مجموعهی آثار ادبی کورچاک، در بازهی زمانی ۱۸۹۶ تا ۸ اوت ۱۹۴۲ نگاشته شده است. این آثار شامل کتابهایی برای کودکان و بزرگسالان، قطعات ادبی، روزنامهنگاری اجتماعی، مقالات و جستارهای تربیتی، همراه با چند دستنوشتهی منتشرنشده است. از او مجموعاً بیش از بیست کتاب، بیش از ۱۴۰۰ متن منتشرشده در حدود ۱۰۰ نشریه، و حدود ۳۰۰ متن بهصورت دستنویس یا تایپشده باقی مانده است.
کورچاک اغلب از قالب داستانهای افسانهای بهره میگرفت تا خوانندگان خردسال خود را برای مسائل و دشواریهای زندگی واقعی بزرگسالی و ضرورت اتخاذ تصمیمهای مسئولانه آماده سازد.
در سال ۱۹۲۳، «شاه متِ یکم» و دنبالهی آن «شاه مت در جزیرهی بیابانی»، کورچاک شاهزادهی کوچکی را به تصویر کشید که بر اثر مرگ ناگهانی پدرش به سلطنت میرسد و باید از اشتباهات گوناگون درس بگیرد:
او سعی میکند تمام نامههایش را خودش بخواند و پاسخ دهد و متوجه میشود که حجم کار بسیار زیاد است و باید به منشیها تکیه کند؛ از وزرای خود خسته و عصبانی میشود و دستور دستگیری آنها را میدهد، اما به زودی میفهمد که به اندازهی کافی برای حکومت کردن نمیداند و مجبور میشود وزرا را آزاد کند و سلطنت مشروطه برقرار نماید؛ وقتی جنگی درمیگیرد، پذیرای حبس شدن در کاخ خود نیست، بلکه مخفیانه فرار کرده و به ارتش میپیوندد و خود را پسر دهقانی نشان میدهد و به سختی از اسیر شدن نجات مییابد؛ پیشنهاد یک روزنامهنگار دوست را برای انتشار یک «روزنامهی سلطنتی» میپذیرد و خیلی بعد میفهمد که اخبار را به دقت سانسور شده دریافت میکرده و روزنامهنگار، فساد بزرگ بهترین دوست پادشاهِ جوان را پنهان میکرده است؛ سعی میکند کودکان تمام جهان را سازماندهی کند تا راهپیمایی کنند و خواستار حقوق خود شوند و در نهایت پادشاهان دیگر را علیه خود میشوراند؛ عاشق یک شاهزادهی آفریقایی سیاهپوست میشود و افکار نژادپرستانه را برمیانگیزد (البته با معیارهای امروزی، تصویر کورچاک از افراد سیاهپوست کاملاً عاری از کلیشههای رایج در زمان نگارش کتاب نیست)؛ سرانجام، با حملهی سه ارتش خارجی سرنگون و به یک جزیرهی بیابانی تبعید میشود، جایی که باید با واقعیت کنار بیاید و سرانجام چنین میکند.
در سال ۲۰۱۲، کتاب دیگری از کورچاک به انگلیسی ترجمه شد. «کایتوشِ جادوگر» (۱۹۳۳) یک پسر مدرسهای که قدرتهای جادویی به دست میآورد، به تصویر میکشد (که میتوانست پیشدرآمدی برای هری پاتر باشد!) پیشبینی کرد و در دههی ۱۹۳۰، هم در لهستان و هم در ترجمه به چندین زبان دیگر بسیار محبوب بود. با این حال، کایتوش مسیری بسیار دشوارتر از هری پاتر دارد: او مدرسهی جادوگری مانند هاگوارتز ندارد تا توسط جادوگران ماهر آموزش داده شود، بلکه باید یاد بگیرد که از قدرتهایش بهتنهایی استفاده کند و آنها را کنترل کند. و از همه مهمتر، محدودیتهای خود را بیاموزد.
«پسر باپشتکار» کورچاک، زندگینامهی لوئی پاستور، دانشمند فرانسوی بود که برای کودکان بازنویسی شده بود. همانطور که در مقدمه آن آمده، این کتاب براساس یک زندگینامهی ۶۸۵ صفحهای فرانسوی است. این کتاب آشکارا قصد دارد پاستور را به عنوان یک الگو برای خوانندهی کودک ترسیم کند. بخش قابل توجهی از کتاب به دوران کودکی و نوجوانی پاستور و روابط او با والدین، معلمان و همکلاسیهایش اختصاص دارد. تأکید شده است که پاستور، که سرنوشتش رسیدن به شهرت جهانی بود، زندگی خود را در شرایط نامساعدی آغاز کرد ـ در خانوادهای فقیر از طبقهی کارگر در یک شهر کوچک و گمنام فرانسوی به دنیا آمد و در مدرسهای تحصیل کرد که کیفیت چندان بالایی نداشت. در آنجا، او به هیچوجه دانشآموز ممتازی نبود و نمراتش اغلب زیر متوسط بود. همانطور که کورچاک بارها تأکید کرده است، دستاوردهای پاستور، چه در کودکی و چه در دوران بعدی تحصیلی و علمی، عمدتاً مدیون پشتکار (همانطور که از عنوان کتاب پیداست) و تلاشی بیوقفه برای غلبه بر محدودیتها و شکستهای اولیهی خود بود.
کورچاک در آثار تربیتی خود، بخش زیادی از تجربیاتش در برخورد با کودکان دشوار را به اشتراک میگذارد. ایدههای کورچاک بعدها توسط بسیاری از مربیان دیگر مانند سیمون سولوویچیک و اریش داوئنزروت بسط داده شد.
مهمترین متون تربیتی او به انگلیسی ترجمه شدهاند. از میان داستانهای او نیز، سه رمان به انگلیسی ترجمه شده است: «شاه متِ یکم» (۱۹۸۶، ۱۹۹۰، ۲۰۱۴)، دنبالهی آن «شاه مت در جزیرهی بیابانی» (۱۹۹۰) و «کایتوشِ جادوگر» (۲۰۱۲).
[1] برگرفته از کتاب «عشق سیال»، زیگمونت باومن، ترجمهی عرفان ثابتی، نشر ققنوس.
[2] علاوه بر اسلام، در آیین یهود و مسیحیت نیز، عصارهی تعالیم الهی پرستش عاشقانهی خداوند و [از قِبَلِ آن] مهر و شفقت نسبت به خویشتن و تمام انسانهاست [از جمله در کتاب تثنیه، باب ۶، آیات ۵ ـ ۴ و کتاب لاویان، باب ۱۹، آیه ۱۸، و نیز انجیل لوقا، باب ۱۰، آیات 28ـ 2۵].
برای دیدن بحثی مفصلتر و چالشبرانگیزتر، پروندهی «نادیدهگرفتن ریشهها ـ در باب معنای واقعی شفقت» در سایت باغ بیداری را ببینید.
[3] یانوش کورژاک (کورچاک) نویسندهٔ کودک و نوجوان، پزشک، مربی، فعال اجتماعی، متفکر و تئوریسین تربیت کودکان لهستانی بود. کورچاک از سال ۱۹۱۲ مدیریت یک پرورشگاه کودکان را در محله یهودینشین ورشو برعهده داشت. او تئوریهای نوآورانهاش در زمینهٔ آموزش و پرورش کودکان را در این پرورشگاه که آن را به شیوهٔ خودگردان [و دانشآموز محور] اداره میکرد، به کار بست و مطالعاتی در زمینهٔ رشد اجتماعی و روانی کودکان انجام داد. در تابستان ۱۹۴۲، در گتوی ورشو اگرچه امکان این را داشت که خود را نجات دهد، ترجیح داد به همراه کودکان پرورشگاهش به اردوگاه مرگ تربلینکا منتقل شود. سرانجام به همراه کودکان تحت مراقبتش به اتاقهای گاز فرستادهشد و در سرنوشت آنها شریک شد.
روایتی مفصلتر از زندگی و اندیشههای کورچاک را در پیوست همین متن ببینید.
[4] ترجمه و خلاصهای از مدخل Janusz korczakدر سایت Wikipedia.
[5] احتمالاً مقصود کورچاک از این حق چنین چیزی بوده است: توجه جدی به کیفیت زندگی و حقوق انسانیِ کودکان، و در نظر داشتن نیازها، احساسات و تواناییهای آنها در «هم امروز»، در عوضِ نادیده انگاشتن یا فدا کردن اینها برای «فردا»یی که میخواهیم برایشان بسازیم.

