You are currently viewing خلیل ملکی و جنبش ملی ایران

خلیل ملکی و نظریهٔ نهضت ملّی ایران[1]

محمد علی همایون کاتوزیان

تصادفی نبود که نهضت ملّی با چارچوب نظری تثبیت شده‌ای آغاز نشد. این نهضت پدیده‌ای بود ایرانی که می‌بایست برای تبیین آن نظریه‌های جدید و مناسبی را به کار گرفت و کاربرد مستقیم و در بست چارچوب‌های نظری و ایدئولوژیکی وارده از اروپا گرهی از کار نمی‌گشود. بنابراین، با اوج‌گیری نهضت لزوم تحلیل و تبیین و غنا بخشیدن به آن از طریق بحث‌های سیاسی عقل‌گرایانه به میان آمد. این وظیفه بر عهده‌ی خلیل ملکی قرار گرفت و او این کار را با چنان دقت و بدعتی انجام داد که در میان متفکران سیاسی مدرن ایران کم‌سابقه بوده است.

ملکی و حزب توده

خلیل ملکی در سال ۱۲۸۰ هجری شمسی در خانواده بازرگانی مرفه در تبریز به دنیا آمد که اعضای آن در انقلاب مشروطه بسیار فعال بودند. تغییر وضع خانواده سبب شد که خلیل جوان در سلطان آباد (اراک فعلی) به مکتب و مدرسه رود. در دهه آغازین قرن در مدرسه صنعتی آلمان در تهران ادامه تحصیل داد و پس از موفقیت در مسابقه دشوار اعزام دانشجو به اروپا، عازم آلمان شد. پیش از این در تهران به سیاست و سوسیالیسم علاقه‌مند شده بود و این علاقه هم به دلیل اوج‌گیری مبارزۀ سیاسی در اروپا (که در آن زمان در برلین، محل تحصیل او در رشته شیمی، بیش از هر جای دیگر بروز یافته بود)، و هم به سبب تماس‌های او با سایر دانشجویان رادیکال ایرانی، بویژه دکتر تقی ارانی، گسترش بیشتری یافت. اما تحصیلات او در آلمان نیمه کاره ماند. بورس تحصیلی دولت قطع شد، چرا که پس از خودکشی یک دانشجو بر اثر فشار‌های مقامات سفارت ایران در برلین، ملکی حاضر نشده بود برای سرپوش گذاشتن بر علت مرگ او با سفارت همکاری کند. مقامات سفارت هم به ایران گزارش کردند که او کمونیست است (حال آنکه نبود) و کمی بعد لاجرم به تهران بازگشت.

در سال ۱۳۱۶ ملکی با انقلابیون جوان موسوم به پنجاه و سه نفر به زندان افتاد. به هنگام دستگیری هنوز مارکسیست نشده بود، اما در زندان ایدئولوژی مارکسیسم را پذیرفت. به شهادت همگان در زندان با شجاعت و عزت نفسی کم‌نظیر رفتار می‌کرد. اما از رفتار بسیاری از رفقایش سرخورده شد و توهمش درباره آن‌ها فرو ریخت و به همین دلیل هم در سال ۱۳۲۰ حاضر نشد از اعضای مؤسس حزب توده شود. اما در عین حال نمی‌توانست در امور سیاسی نقش ناظر را بر عهده بگیرد و پس از چندی، گزیده‌ترین روشنفکران جوان حزب او را تشویق به وارد شدن در حزب کردند تا آن‌ها را در اصلاح رهبری و برنامه حزب یاری دهد. بدین ترتیب بود که گروه اپوزیسیون داخل حزب، جناح اصلاح طلب نام گرفت. انتقاد‌های آنان را می‌توان در این نکات خلاصه کرد: (الف) روش دیوانسالارانه‌ی رهبری در درون حزب و سیاست محافظه‌کارانه آن در بیرون، و (ب) سیاست پیروی بی‌چون و چرای آن از سفارت شوروی در تهران. ملکی بعد‌ها در سال ۱۳۲۷ بود که شخصاً پدیده استالینیسم را کشف کرد، اما در آن زمان این طرز رفتار سران حزب را به حساب ویژگی‌های شخصیتی آن‌ها و فشار مقامات سفارت شوروی می‌گذاشت.

حزب کم و بیش توانست بر اختلافات جاری داخل سازمان، بویژه اختلاف بر سر کنگره اول حزب (۱۳۲۳) و تقاضای شوروی برای تحصیل امتیاز نفت شمال فائق آید. اما بحران آذربایجان کار را یکسره کرد. ملکی، رئیس کمیته ایالتی حزب توده در آذربایجان، به شدت به موضع و رفتار ارتش اشغالگر شوروی و دمکرات‌های پیشه وری انتقاد داشت و به همین دلیل از موطن خود به تهران «تبعید» شد. در آنجا هم با وابستگی رسمی حزب به فرقه دمکرات آذربایجان و هم با ائتلاف با قوام در تهران مخالفت کرد. شکست فاجعه بار این سیاست‌ها برای مدتی کوتاه سبب شد رهبری حزب و نمایندگان محلی شوروی به کلی روحیه‌شان را ببازند. کمیته مرکزی به طور دسته جمعی استعفا کرد. ملکی به عضویت هیئت اجرائیه موقت انتخاب شد که تا تشکیل کنگره دوم حزب از اختیارات کامل برخوردار بود. او یکی از سه دبیر هیئت جدید بود اما حاضر نشد دبیر اولی آن را بپذیرد، چرا که در این صورت مجبور بود رابط رسمی حزب با سفارت شوروی در تهران باشد.

کنفرانس ایالتی تهران در سال ۱۳۲۶ میزان قدرت و نفوذ جناح اصلاح طلب را عیان کرد. تهران مرکز عملیات بود و به موجب اساسنامه حزب، سازمان تهران دو سوم کل نمایندگان اعزامی به کنگره سراسری حزب را انتخاب می‌کرد. اصلاح طلبان خواستار انتخابات کنگره سراسری بودند و اعضای رهبری (که اعضای سابق جناح اصلاح طلب مثل کیانوری، طبری، قاسمی و جودت هم دیگر جزء آن شده بودند) از آن واهمه داشتند که کنترل بر اوضاع را از دست بدهند. روشنفکران جوان از قبیل جلال آل احمد، حسین ملک و غیره، هم تحت تأثیر اپریم اسحق، نظریه پرداز جوان و آتشین مزاج، قرار داشتند و هم زیر نفوذ خلیل ملکی، رهبر کهنه کارتر اپوزیسیون حزبی بودند. همین‌ها بودند که ملکی را به انشعاب معروف دیماه ۱۳۲۶ تشویق کردند.

شوروی بلافاصله انشعاب را محکوم کرد و بر رهبران آن انگ جاسوسی و عامل انگلیس زدند. به همین دلیل انشعابیون تصمیم گرفتند که مدتی خود را از صحنه کنار بکشند. چیزی نگذشت که ملکی بر اثر مشاهدات و تأملات خود ریشه‌های مشکل را در استالینیسم شوروی و نیز ایدئولوژی مارکسیسم- لنینیسم یافت. او اولی را محکوم کرد و دومی را هم بدون اینکه رسماً محکوم کند به تدریج کنار گذاشت. اما برخی از رفقای گروه انشعابیون او را به تجدید نظرطلبی و فرصت طلبی متهم کردند، هر چند سال‌ها بعد خودشان به همین دیدگاه رسیدند. ملکی دیگر برای ظهور نهضت ملّی آمادگی داشت.

ملکی و نهضت ملّی

کمی پس از آنکه بقایی انتشار روزنامه شاهد را در سال ۱۳۲۸ آغاز کرد، جلال آل احمد که همیشه ملکی را مراد سیاسی خود می‌دانست، به جمع نویسندگانش پیوست و از ملکی هم خواست تا برای این روزنامه مقاله بنویسد. ملکی در سلسله مقالاتی علت پیوستن خود به حزب توده و خروج از آن را توضیح داد که بعداً به صورت کتاب برخورد عقاید و آرا منتشر شد؛ عنوان این کتاب یکی از اصطلاحات و عبارات سیاسی و اجتماعی متعددی است که ملکی ابداع کرد و در زبان فارسی رواج یافت. در این مقالات او جذابیت کمونیسم به عنوان یک کیش و نیز اتحاد شوروی به عنوان مرکز قدرت را برای روشنفکران مدرن توصیف کرد، بویژه در کشوری همچون ایران که هیچ گزینه دیگری وجود نداشت: «ما کمونیسم را انتخاب نکردیم بلکه کمونیسم ما را انتخاب کرد.» او ضمناً از توان اخلاقی و فکری خود سخن گفت که سبب شد تا با پرداخت بهای اجتماعی و روانی سنگینی خود را از قید و بند‌های ایدئولوژیکیش برهاند. او پیشبینی کرد که حزب توده در مورد نهضت ملّی مرتکب اشتباهی بزرگتر از واقعه آذربایجان خواهد شد. و از آن مهمتر عوامل موجود در منش حزب را نیز که به ارتکاب این اشتباه منجر می‌شدند تشریح کرد.

همکاری در چارچوب روزنامه شاهد ادامه یافت و در اردیبهشت ۱۳۳۰ به تشکیل حزب زحمتکشان ملت ایران انجامید. در ابتدا بقایای گروه فعالان بقایی بر حزب جدید مسلط بودند اما ملکی و انشعابیون حزب توده که وارد این ائتلاف شده بودند، کم کم تعداد بیشتری از دانشجویان و کارگران و روشنفکران جوان را به سوی خود جلب کردند. بقایی در مجلس و در میتینگ‌های خیابانی حزب را رهبری می‌کرد. اما ملکی علاوه بر مسئولیت انتشارات نظریه پرداز و سازمان‌دهنده حزب بود. شاهد به ارگان روزانه حزب بدل شد. نیروی سوم، ارگان سازمان جوانان حزب، جمعه‌ها منتشر می‌شد. ماهنامه علم و زندگی نشریه روشنفکری حزب بود، اما ارگان رسمی آن نبود؛ در این مجله صراحتاً از نویسندگان غیرحزبی دعوت می‌شد تا مقالاتشان را برای چاپ ارسال کنند و مقالات مزبور در کنار مقالات اعضای حزب منتشر می‌شد. ملکی مدیر آن بود؛ جلال آل احمد، نادر نادرپور و امیر پیشداد (که بعد‌ها استاد پزشکی دانشگاه پاریس شد) به ترتیب سردبیر آن بودند. هیئت تحریریه و همکاران دایمی مجله هم سیمین دانشور، محمد علی خنجی، فریدون توللی و علی اصغر حاج سید جوادی بودند.

ملکی علاقه‌مند بود که بقایی را در حزب زحمتکشان و نهضت ملّی نگه دارد. او برخی از اختلاف نظر‌های شخصی بقایی را با مصدق درک می‌کرد و خودش هم درباره برخی از سیاست‌های داخلی و خارجی مصدق به او انتقاد‌هایی جدی داشت که بعداً بیشتر مورد بحث قرار خواهد گرفت. اما رو در روی دولت مصدق ایستادن را کم از فاجعه نمی‌دانست و هرگز حاضر نبود بگذارد که بقایی حزیشان را به عاملی ضد دولت او بدل کند. بقایی از اینکه می‌دید ملکی با استراتژی جدید ضد مصدق او همگام نیست چندان تعجبی نکرد، اما وقتی فهمید که اکثریت چشمگیری از فعالان حزبی -کم و بیش تمامی کارگران دانشجویان و روشنفکران – یکپارچه از ملکی حمایت می‌کنند احساس خطر کرد. باری اگر هم شکی برای بقایی باقی مانده بود، در جلسه فعالان حزبی در ۱۷ مهرماه ۱۳۳۱ بر طرف شد؛ جلسه‌ای که خود خواستار تشکیل فوری آن شده بود تا حمایت اکثریت را به سوی استراتژی پیشنهادی جدید خود جلب کند. او همان جا و همان وقت از حزب کناره گرفت. اما چند روز بعد ترتیبی داد که عده‌ای از بزن بهادر‌هایش به همراه افراد مشابهی از هواداران کاشانی به مقر حزب هجوم بیاورند و فعالان حزبی را از آنجا بیرون بیندازند و بعد استعفایش را پس گرفت.

وقتی انگلیسی‌ها نتوانستند با رو کردن برگ برنده‌شان قوام موفقیتی کسب کنند، به سپهبد زاهدی روی آوردند که جرج میدلتون، کاردار سفارت انگلیس، پنهانی به پختنش مشغول بود. زاهدی همه جاء از جمله درون نهضت ملّی که در آن بویژه بقایی و حائری‌زاده حاضر به گفتگو با او بودند، نیرو‌هایش را بسیج کرد. هر دوی آن‌ها در گذشته روابط حسنه‌ای با زاهدی داشتند؛ و حائری‌زاده هم بعداً در کودتای ۱۳۳۲ شرکت جست و بعد هم دستخوشی از زاهدی گرفت. بقایی، ملکی را در جریان تماس‌هایش با زاهدی نگذاشته بود، اما خبر آن درز کرده بود و با موضع بقایی هم که روز به روز مخالفتش با مصدق در صحبت‌های داخل حزب بیشتر آشکار می‌شد، جور در می‌آمد. ملکی بعد‌ها در نامه سرگشاده و مفصل خود به کاشانی در شماره اول روزنامه نیروی سوم -ارگان حزب جدید زحمتکشان (نیروی سوم)- که در اولین روز پس از حمله به مقر حزب منتشر شد، اشاره نسبتاً صریحی به این مسأله می‌کند:

«در هر حال آنچه مسلم است حزب زحمتکشان و اینجانب… نمی‌توانستیم چشم بسته تسلیم توطئه‌هایی شویم که عاقبت آن را برای کشور خطرناک می‌بینیم. اینجانب [رهبریِ] یک «سرلشگر نجیب» را برای ایران هرگز قابل قبول نمیدانم، ولو به این فرض که برای مصر احیاناً مفید باشد. شخصیت دکتر مصدق ما را از «سرلشگر نجیب»‌هایی (که واقعاً هم نجیب باشند) مستغنی میسازد و هیچ سرلشگر [واقعاً] نجیب ایرانی علیه دکتر مصدق اقدامی نمیکند».

البته بقایی همچنان منکر اظهارات ملکی درباره استراتژی ضد مصدق خود می‌شد و ادعا می‌کرد که علت شکاف در حزب این است که ملکی «کمونیست غیرروسی» است. اما از آن پس علناً با مصدق در افتاد و بعد هم صریح‌اللهجه‌ترین نماینده مخالف دولت در مجلس شد. به مرور زمان حزب او به گروه کوچکی از سرسپردگان شخصی‌اش تقلیل یافت که اغلبشان کرمانی و همشهری او بودند. اما نیروی سوم به سرعت رشد کرده سازمان زنان پیشرو را به راه انداخت که جدید (و جسورانه) بود، بر میزان انتشارات و فعالیت‌های دیگرش افزود، و با استواری تمام حمایت خود را همراه با توصیه‌هایی در باب تصمیم‌گیری‌های دولت و انتقاداتی صائب (اما وفادارانه) نثار دولت کرد. روز افتخار‌آمیز آنان ۹ اسفند ۳۱ بود، یعنی روزی که به یاری مصدق شتافتند تا نهضت ملّی را نجات دهند.

ملکی در پی کودتای ۱۳۳۲، (به اعتقاد خودش، عمداً) با گروهی از سران و کارگران و روشنفکران حزب توده در قلعه فلک الافلاک خرم آباد زندانی شد. او در سال ۱۳۳۹ پیشگام تشکیل جامعه سوسیالیست‌های نهضت ملّی ایران شد. پنج سال بعد مجدداً بازداشت و در دادگاه نظامی به اتهام مرسوم توطئه برای سرنگونی رژیم مشروطه محاکمه و به سه سال زندان محکوم شد. اما به نیمه راه دوران محکومیتش که رسید بر اثر فشار مداوم گروه‌های مدافع حقوق بشر و احزاب و دولت‌های سوسیالیست اروپا به شاه (از جمله صدراعظم اتریش) آزاد شد. دو سال بعد. غریب و افسرده و تهیدست دارفانی را وداع کرد.

نظریه نیروی سوم

وقتی ملکی نظریۀ نیروی سوم خود را تدوین کرد، مدتی از آغاز جنگ سرد می‌گذشت. یکی دو سال قبل از آن، چیزی نمانده بود اتحاد شوروی در برلین با متحد زمان جنگش سرشاخ شود. در سال ۱۹۴۹، مائوتسه تنگ، چیان کایشک را از چین بیرون رانده و ایالات متحد را به سرسختترین دشمن رژیم خود بدل ساخته بود. جنگ در کره بیداد می‌کرد و جنگ ویتنام آرام آرام اوج می‌گرفت. به قدرت رسیدن کمونیست‌ها در چکسلواکی در سال ۱۹۴۸، این کشور را هم بدون دردسر چندانی به غنایم جنگی استالین افزوده بود. چرچیل هم در نطق مشهورش از پرده آهنینی سخن گفته بود که اروپا را به دو بخش تقسیم می‌کرد، هر چند وقتی حرف از امپرئالیسم غرب به میان کشیده می‌شد، همه چیز را به نام آزادی توضیح می‌دادند (یا توجیه می‌کردند). استقلال هند امیدی در دل کشور‌های مستعمره و نیمه مستعمره آسیا و آفریقا دمید، اما هم ایالات متحد و هم اتحاد شوروی، نهرو و پیروانش را به دیده سوءظن می‌نگریستند. یوگسلاویِ تیتو خود را از کمینترن بیرون کشیده بود. غرب طبعاً از این قضیه تا همین حد خشنود بود، اما علاقه‌اش به تیتو بیش از علاقه‌اش به قدرت گرفتن کمونیسم در سرزمین‌های زیر سیطره خودش نبود. از طرف دیگر، مسکو و احزاب برادر (از جمله حزب توده) تیتو، جیلاس و باقی رهبران یوگسلاو را با الفاظی محکوم کردند که ذکر آن‌ها در اینجا منافی ادب خواهد بود.

از سال ۱۳۲۲ به بعد دو اردوگاه سیاسی اصلی در ایران وجود داشت: اردوگاه هوادار شوروی که حزب توده نماینده آن بود؛ و اردوگاه طرفدار غرب، که دستگاه سیاسی حاکم نمایندگیش را برعهده داشت. دولت غربی که تا آن زمان از بیشترین قدرت و نفوذ در ایران برخوردار بود، انگلیس بود، و انگلیس‌ها می‌توانستند علاقه شخصی یا حسن نیت سیاستمداران مختلف ایرانی، از سید ضیاء و قوام گرفته تا ساعد و تقی‌زاده تکیه کنند. اما حال امید‌هایی در دل محافظه‌کاران از جمله شاه و زاهدی، برای ایجاد پیوندی مستقیم با ایالات متحد جوانه‌زده بود.

نظریه نیروی سوم ملکی را باید بر متن این پیشینه محلی و بین‌المللی بررسی کرد. ملکی نخست در مجموعه مقالاتی که در سال ۱۳۳۰ نگاشته بود و بعداً با عناوین «نیروی سوم پیروز می‌شود» و «نیروی سوم چیست؟» منتشر شد این نظریه را بسط داد، هر چند در بسیاری از نوشته‌های دیگرش مفاهیم و اصول اساسی این نظریه را به کار برده بود. او دو مقوله وسیع را عنوان کرد: «نیروی سوم به معنای اعم» و «نیروی سوم به معنای اخص». مقصود از معنای «اعم» تلاش‌هایی است که به منظور ر‌هایی از دو شکل قالبی (سوسیالیستی و کاپیتالیستی) در کلیه کشور‌ها به غیر از اتحاد شوروی و ایالات متحد صورت می‌گیرد. مقصود از مقوله «اخص» راه حل‌های مشخصاً سوسیالیستی برای نیل به پیشرفت بود که مستقل از بلوک شرق باشند و هر کشور بر اساس فرهنگ و تجربه تاریخی خود آن‌ها را کشف کند.

نیروی سوم در مقیاس جهانی

در آن زمان نقشه سیاسی جهان به دو بلوک تقسیم می‌شد: اردوگاه «سوسیالیسم» و «امپرئالیسم»؛ «کشور‌های پشت پرده آهنین» و «جهان آزاد». ملکی جهان را به سه بخش تقسیم می‌کرد: غرب، شرق و کشور‌هایی که سال‌ها بعد به جهان سوم شهرت یافتند. اینان کشور‌هایی بودند که «نه در دنیای آزاد مستر ترومن آزادی حس می‌کنند، و نه در دنیای سوسیالیستی شوروی از روش‌های سوسیالیستی اثری می‌بینند. این توده ملل در آسیا و اروپا و افریقا و غیره میل دارند، و اغلب مصمم‌اند که علی رغم این دو نیروی جهانی، با کمک نیروی توده‌های ملل شبیه به خود نیروی سومی به وجود آرند، و با استفاده از تناقضات دو قدرت بزرگ جهانی شخصیت و هویت ملّی و اجتماعی خود را حفظ کنند.» بدین ترتیب از همان ابتدا روشن بود که نظریه نیروی سوم صرفاً عرضه‌ی سیاست خارجی مبتنی بر عدم تعهد نبود، هر چند در زمانه خود همین هم مفهومی کاملاً بکر بود و بخش کوچکی از نظریه ملکی را تشکیل می‌داد. به موجب این نظریه، ظاهر یکپارچه و متجانسی که غرب از خود نشان می‌دهد غلط انداز است. بالاخص اروپای غربی موجودیت تاریخی و فرهنگی پیشرفته‌ای خاص خود دارد که به زودی هویت مستقل از ایالات متحد خود را باز خواهد یافت بی آنکه به کیش کمونیسم روسی در آید:

«تمدن اروپای غربی که دارای ریشه‌های عمیق تاریخی و اقتصادی و صنعتی و علمی است، بالاخره به نقاط ضعف خود غلبه می‌کند و به این دو مدنیت سطحی و ساده -که در عین حال از خود غرب سرچشمه گرفته‌اند، ولی در شرایط بدوی امریکا و روسیه پرورش یافته‌اند- تسلیم نمی‌گردد.»

این تمایل را ملکی «نیروی سوم به معنای اعم آن» در اروپای غربی می‌خواند. تمایلی که همچنان مبتنی بر کاپیتالیسم بود، اما تفاوتی چشمگیر با کاپیتالیسم آمریکایی داشت و سخت بر فرهنگ غنی اروپا متکی بود و می‌توانست به تشکیل اتحاد اقتصادی و اجتماعی اروپای غربی منجر شود. از سوی دیگر، منظور از نیروی سوم اروپای غربی به معنای اخص، روش‌های سوسیالیستی برای حل مشکلات اقتصادی بود که از تناقضات جامعه کاپیتالیستی‌زاده می‌شد:

«نیروی سوم به معنی اخص آن در اروپا عبارت از یک راه حل سوسیالیستی، مطابق موازین دموکراسی مترقی اروپا (یی) است… . در مقابل کاپیتالیسم امریکایی -که در اروپا همقطاران زیادی دارد- از طرفی، و کاپیتالیسم دولتی شوروی (که خود را سوسیالیست نامیده، اما هم آزادی اقتصادی هم آزادی سیاسی را از مردم روسیه سلب کرده، و آزادی انفرادی را معدوم ساخته)، یک سوسیالیسم اروپایی به معنای اخص نیروی سوم، در اروپا در حال تکوین و رشد و تکامل است.»

تمایلات مشابهی در کشور‌های بلوک شرق نیز وجود دارد، اما شوروی با سرکوب آن‌ها از بروز و تکاملشان جلوگیری می‌کند:

«این نیروی سوم در داخل بلوک شرقی، هر وقت سر بلند کرده به عنوان منحرف و عامل و جاسوس امپریالیسم محکوم و معدوم گردیده و نتوانسته است به یک نهضت وسیع توده‌ای تبدیل گردد. تنها یوگسلاوی، از دول بالکان، در این مورد مستثنی می‌شود، زیرا آن دولت با نیروی ارتش سرخ تسخیر – و یا به اصطلاح کمینفرمی‌ها آزاد – نشده است.»

احترام خاصی که ملکی برای یوگسلاوی قائل بود دو علت داشت؛ یکی ایستادگی دلیرانه این کشور در برابر استالین و دیگری (که جزئی از همان اولی می‌شود) روش سوسیالیستی مستقل و خاص آن کشور. اما این به آن معنی نیست که با نظام یوگسلاو حتی برای خود آن کشور موافق باشد، چه رسد به ایران. او بویژه از محدودیت‌های آزادی در یوگسلاوی انتقاد می‌کرد و وقتی رژیم حاکم به خاطر صلح با روسیه‌ی خروشچف جیلاس را تحت تعقیب قرار داد، بیش از پیش از این کشور انتقاد کرد. اشاره به «دول بالکان» در نقل قول بالا تصادفی نبود. در آن زمان و حتی چندین سال بعد به نظر عجیب و حتی باور نکردنی می‌آمد که کسی ادعا کند چین هم به احتمال زیاد زمانی در آینده همان راه یوگسلاوی را در پیش خواهد گرفت؛ چرا که رژیم این کشور استالینیستی ارتدکس بود. اما ملکی دقیقاً پیشبینی کرد که این کشور سرانجامی چنین خواهد یافت چرا که رژیم جدید چین زاییده‌ی انقلابی اصیل و توده‌ای بود نه تصرف کشور به دست شوروی. او در مقالۀ دیگری که حدوداً در همین زمان نوشت، این نکته را مطرح می‌کند:

«نهضتی که دکتر سون یات‌سن با سه اصل سادۀ خود شروع کرد و مائوتسه تونگ امروز ادامه‌دهنده آن است، بالاخره تبدیل به یک دولت «دست نشانده» نخواهد شد. می‌توان با کمال جرئت پیشبینی کرد که در چین نیز فعل و انفعالی شبیه آنچه در یوگسلاوی پیش آمد به وجود خواهد آمد. یقین است که شکل این فعل و انفعال اجتماعی با آنچه در یوگسلاوی گذشت متفاوت خواهد بود ولی محتوای آن همان سعی و کوشش برای مقاومت در مقابل فشار و توسعه‌طلبی خواهد بود.»

خلاصه آنکه نیروی سوم اروپای غربی «به معنای اعم» تلاش برای حفظ سنت‌های بزرگ، هویت و استقلال آن از روسی و آمریکایی شدن بود. «نیروی سوم به معنای اخص» آن به تکامل و رشد سوسیالیسم دمکراتیک اطلاق می‌شد که مبتنی بر تجارب پیشرفته خود اروپا در هر دو زمینه بود. در میان اقمار شوروی، نیروی سوم به معنای اعم و اخص آن یکی بود، یعنی به تلاش‌هایی اطلاق می‌شد که به منظور ر‌هایی از سلطه شوروی و ساختن جاده‌ای مستقل به سوی سوسیالیسم صورت می‌گرفت که به فرهنگ و آداب خاص هر کشور متغیر بود. یوگسلاوی نمونه موجود و چین نمونه بالقوة چنین حرکتی بود، هر چند که یوگسلاوی هنوز از لحاظ آزادی‌های فردی و کنترل دمکراتیک کمبود‌های بسیار داشت.

حال می‌ماند «کشور‌های مستعمره و نیمه مستعمره». در این کشور‌ها، نیروی سوم به معنای اعم آن به صورت نهضت‌های ملّی و ضدامپریالیستی تجلی می‌کرد که هدف آن‌ها ر‌هایی از قید استعمار بود، اما به هیچ وجه در طلب جایگزین کردن آن با سلطه شوروی نبود. دول غربی آماده بودند تا در این کشور‌ها از طریق حاکمان دست نشانده خود دست به اصلاحات و تغییراتی بزنند، به این امید که سلطه کامل خود را بر آن‌ها برای همیشه حفظ کنند. مفهومی که آنان از «آزادی» در این کشور‌ها در نظر داشتند مترادف با حفظ وضع موجود بود -که از جمله سلطۀ سیاسی و اقتصادی آنان را در بر می‌گرفت – هر چند که احتمال داشت مجبور شوند به اندکی ظاهر‌سازی هم تن دهند. از طرف دیگر، کمونیسم روسی و وابستگان آن در کشور‌های جهان سوم این نظریه استالینیستی را عنوان می‌کردند که کلیه تلاش‌ها باید در خدمت اتحاد شوروی، «ستاد زحمتکشان جهان»، قرار گیرد. به موجب این نظریه، سرنوشت پرولتاریای جهان با منافع اتحاد شوروی پیوندی مستقیم می‌خورد. بنابراین نیرو‌های پیشرو و دمکراتیک در هر کشور -کوچک و بزرگ، فقیر و غنی- می‌بایست تقویت نیروی شوروی در مبارزه جهانیش با ایالات متحد را در اولویت تام قرار دهند.

به این ترتیب، هم از دیدگاه غرب و هم از دیدگاه شوروی، هر نهضتی در کشور‌های استعمار‌زده که در راستای منافع آنان عمل نمی‌کرد قطعاً کارگزار جناح مقابل بود. اما این در دیدگاه خطا بود؛ به رغم هیئت‌های حاکمه محلی و احزاب کمونیست که روی هم رفته اقلیت عددی اندک (اما نیرومندی) را تشکیل می‌دادند، نیروی مستقل مردم این کشور‌ها -از جمله فرهنگ و تاریخ آنان- وجود داشت که رهبران و روشنفکران بومی تجهیزشان می‌کردند، رهبرانی که به هیچ یک از قدرت‌های جهانی وابسته نبودند. و به ایدئولوژی‌های خاص آنان نیز تعهدی نداشتند. این همان «نیروی سوم به معنای اعم» آن در کشور‌های مستعمره و نیمه مستعمره بود – نهضت غیر کمونیستی برای نیل به آزادی و استقلال.

اما «نیروی سوم به معنای اخص» هم در این کشور‌ها وجود داشت که از جناح چپ این نهضت‌های ملّی تشکیل می‌شد و هدفش گسترده کردن این نهضت‌ها از لحاظ زمانی و مکانی و نیل به پیشرفت سیاسی و توسعه اقتصادی از طریق راه حل‌های خاص سوسیالیستی آنان بود. بهتر آن است که این تمایل را در متن نیروی سوم در ایران مورد بحث قرار دهیم.

نیروی سوم در ایران

از آنچه به اختصار گفتیم معلوم می‌شود که نهضت ملّی ایران هم نمونه «نیروی سوم به معنای اعم» آن در ایران بود و سوسیالیست‌های دمکرات داخل نهضت (که الگو‌های ایرانی سوسیالیسم را تکوین کرده بودند تا پس از موفقیت نهضت در اهداف وسیعتر و دمکراتیک خود آن را به کار بندند)، نیروی سوم به معنای اخص آن در ایران بودند. و اما نیروی سوم به معنای اعم در ایران:

«آن‌هایی که از هیئت حاکمه منحط به کلی مأیوس‌اند، و از رهبران حزب توده… انتظاری ندارند، نیروی سوم‌اند. آن‌هایی که ملّی شدن نفت در سراسر ایران [یعنی نه فقط به خواسته حزب توده در جنوب]، یعنی ملّی شدن تمام منابع و صنایعی را که انگلیس‌ها یا روس‌ها طمع به آن دارند، در آن واحد خواهان هستند، نیروی سوم‌اند. آن‌هایی که حفظ استقلال سیاسی و اقتصادی ایران را بدون چسبیدن همیشگی به یک بلوک شرقی یا غربی امکان‌پذیر می‌دانند، آن‌هایی که بر نیروی ملت خود به استعداد و لیاقت رهبران ملت خود، ایمان دارند، و بدون پیروی بی چون و چرا از این یا آن دولت مقتدر خارجی حل مشکلات ایران و به دست گرفتن سرنوشت ملت ایران را به دست ایرانیان امکان‌پذیر می‌دانند، نیروی سوم‌اند…»

اما کسانی هم بودند که جزء نیروی سوم نبودند:

«باید به آقایان توده‌ای‌ها، یا به خدمت‌گزاران هیئت حاکمه حالی کرد که از این حالت ضعف و عجز و ناتوانی بیرون آیند، و به موجودیت خود و ملتشان، و به نیروی ملت خود، یعنی به وجود نیروی سوم ایمان پیدا کنند. آن‌هایی که به این استقلال و موجودیت خود ایمان نیاورده‌اند، حقیقت نهضت ملّی ایران را درک ننموده‌اند. دکتر مصدق، به عنوان علامت و نشانۀ نیروی سوم به معنی اعم آن، بارزترین آگاهترین و باارزشترین شخصیتی است که تاریخ معاصر ایران در مقابل توسعه طلبان، از هر نوع می‌شناسد.»

نیروی سوم در ایران نه تنها نیرویی است که در مقابل سلطه غرب و شرق مقاومت می‌ورزد، بلکه در عین حال،

«یک راه حل مشکلات اجتماعی، انتخاب یک روش زندگی ملّی و اجتماعی است که در مقابل دو طرز زندگی آمریکایی و روسی که سعی میشود به ما تحمیل شود، مقاومت می‌ورزد. نیروی سوم تظاهر نوین اراده زنان و مردان آزادمنش ایران است که از آزمایش‌های تاریخی و حوادث پر از سرنوشت از خلال قرون و دهور تاریخ تمدن ایران سخن می‌گوید.»

بر خلاف نظر نظریه‌پردازان حزب توده، جبهه ملّی نه آلت دست امپریالیسم است و نه حتی نهضتی است «بورژوایی و پتی بورژوایی». این جبهه متشکل از نیرو‌هایی است که همگی می‌خواهند در راه اعتلای آزادی و استقلال و دمکراسی بکوشند، و جناح چپ آن هم راه حلی خاص ایران برای احیای اقتصادی و پیشرفت و عدالت تکوین کرده است. این راه حل از تجربه صنعتی شدن و دمکراسی و سوسیالیسم اروپا بهره گرفته است اما نسخه بدل وارداتی آن نیست و ریشه‌ای استوار در تاریخ گذشته و امکانات فعلی ایران دارد. حزب زحمتکشان نیرویی ملّی بود، یعنی هم ملّی (در برابر نیروی الهام گرفته از خارج) بود و هم «مردمی» (در برابر دولتی یا مستبد). اما ناسیونالیستی به معنای نژاد پرستانه، شووینیستی یا توسعه طلبانه نبود.

«پس از این توضیحات پرواضح است که حزب زحمتکشان ملت ایران، با استفاده از تجربیات با ارزش جبهه ملّی و با تکیه به قوانین کلی تاریخ، به یک معنی به تمام معنی ملّی می‌باشد. یعنی این حزب تکیه گاه خود را مابین توده‌های بزرگ و طبقات زحمتکش و آباد‌کننده ایران جستجو می‌کند و هرگونه تحول و نهضتی را که ناشی از توده ملت نباشد، مردود و غیر ممکن تلقی می‌نماید، و با کمال وضوح و صراحت متوجه این حقیقت است که تحولات واقعی اجتماعی باید منشأ و سرچشمه خود را از نیروی ذخیره ملت و برای منافع و هدف ملت اخذ کند، و با نیروی همان توده برنامه‌ای متناسب با نیروی خود و متناسب با مرحله تکامل اجتماعی خود انتخاب کنند.»

گذشته از طرح این دمکراسی و سوسیالیسم ایرانی، خدمات اصلی ملکی در این دوره حول دو محور بود: یکی برنامه‌ها و سیاست‌های نهضت ملّی و دیگر فلسفه تاریخ، نظریه سوسیالیسم، و پدیده اتحاد شوروی. در این مجال مختصر نمی‌توان حق این دو مبحث را ادا کرد؛ در ادامه مطلب به ترسیم چارچوبی از آن‌ها بسنده می‌کنیم (و خواننده علاقه‌مند را به آثار خود ملکی ارجاع می‌دهیم).

سیاست و برنامه دولت

موضوعاتی که ملکی در توصیه‌های استراتژیک خود به مصدق و دولت او مکرراً عنوان می‌کرد به طور خلاصه این‌ها بود: (الف) خاتمه دعوای نفت با بهترین شرایط ممکن در مدتی مناسب؛ (ب) آغاز سلسله اصلاحات عمیق اجتماعی – بویژه اصلاحات ارضی، اصلاح نظام اداری کشور، و انجام اقداماتی دیگر برای توزیع عادلانه درآمد؛ (پ) مقابله با فعالیت‌های مخرب همکاران داخلی، قدرت‌های بیگانه، حزب توده و نیز عناصر محافظه‌کار (نظامی و غیر نظامی) که می‌کوشیدند با توسل به وسایل غیر قانونی دولت را ساقط کنند؛ و (ت) برقراری روابط حسنه با غرب و شوروی، و در عین حال امتناع از بستن هرگونه پیمان نظامی با هر یک از آن‌ها.

در مورد حل مسأله نفت، منطق ملکی در راستای نظر خود مصدق درباره نهضت بود. ملّی کردن نفت در وهله اول استراتژیی برای نیل به استقلال کشور و برقراری حکومتی دمکراتیک بود. ایران بسیار ضعیفتر از آن بود که در دعوای نفت هر چه را می‌خواهد به دست آورد. چرا که می‌دانیم در نهایت ایالات متحد پشتیبان انگلیس بود و اتحاد شوروی هم حاضر به کمک نبود. علاوه بر این، نهضت با دشمنان داخلی نیز در قالب هیئت حاکمه و حزب توده روبه رو بود. ملکی از پیشنهاد بانک جهانی پشتیبانی کرد و بعد هم تنها صدای رسا در داخل نهضت بود که جرئت کرد بر لزوم رسیدن به توافق برای بقای کل نهضت تأکید کند. توافقی شرافتمندانه (هر چند کمال مطلوب نباشد) به فشار بین‌المللی بر ایران خاتمه می‌داد، وضعیت اقتصادی کشور را به حالت عادی بر می‌گرداند، قدرت مالی دولت را افزایش می‌داد و کمک می‌کرد تا هزینه پروژه‌های توسعه اجتماعی و اقتصادی را تأمین کند. به این ترتیب سیر وقایع به سود نهضت ملّی و به زیان دشمنان آن در داخل کشور تغییر می‌کرد.

اصلاحات ارضی یکی از مضامین مورد علاقه ملکی برای اصلاحات اقتصادی بود و چنین هم ماند. مضمون دیگر آزادی زنان بود. او مدافع دست زدن به اصلاحاتی همه جانبه در سیستم مالکیت زمین در ایران بود؛ انگیزه‌اش هم عدالت و مطلوبیت اخلاقی این اصلاحات بود و هم اینکه به هر حال این اقدامات به نفع توسعه اجتماعی و اقتصادی کشور تمام می‌شد. او از تلاش مصدق برای کاهش جزئی بهره مالکانه استقبال کرد اما آن را اقدامی موقت می‌دانست. (در فصل ۱۶ همین کتاب به توصیف مختصر فرمول خاص او برای اصلاحات ارضی همه جانبه خواهیم پرداخت.) در مورد مسأله زنان، او از هر فرصتی استفاده می‌کرد تا خواستار شود (الف) «نیمی از جامعه که تیم دیگر را در دامان خود می‌پروراند» از حق رأی و شرکت کامل در جامعه برخوردار شوند، و (ب) تمام توان و ظرفیت جامعه با وارد کردن زنان به عرصه فعالیت اقتصادی و اجتماعی بسیج و به کار گرفته شود.

به محض توافق بر سر نفت، محافظه‌کاران بخش اعظمی از حمایت و تحریکات خارجی خود را از دست می‌دادند. اگر دولت با اتحاد شوروی رابطه‌ای عادلانه و دوستانه و برابر برقرار می‌کرد، حزب توده نیز بی‌اثر می‌شد. اما دولت می‌بایست در ضمن با توسل به قانون، مانع فعالیت‌های غیردمکراتیک و توطئه‌آمیز دشمنان داخلی خود -مثلاً خرابکاری، اختلال در امور عامه، تبلیغات افترا‌آمیز و غیره ـ شود (حال آنکه چنین نکرد). علاوه بر این تسلیم شدن به وسوسه‌های حزب توده (که از طریق یکی از سازمان‌های علنی آن موسوم به «جمعیت ملّی مبارزه با استعمار» تبلیغ می‌شد) برای تشکیل «جبهه‌ی واحد ضد استعمار» نیز اشتباه بزرگی بود. حزب توده هیچ اراده‌ای از خود نداشت و بهترین راه پایان دادن به فعالیت‌های اخلالگرانه آن ـ و حتی شاید جلب همکاری آن- برقراری روابط حسنه با اتحاد شوروی بود.

به طور کلی رهبران حزب ایران (و برخی دیگر از مشاوران نزدیک مصدق) چندان علاقه‌ای به این افکار نداشتند. برخی از آنان با هر گونه توافقی که پیروزی کامل در مسأله  نفت به شمار نمی‌رفت مخالف بودند، چون می‌ترسیدند وجهه‌شان را از دست بدهند. آن‌ها مبلغ اصلاحات و توسعۀ اجتماعی – اقتصادی نبودند و حرفی از اصلاحات ارضی و آزادی زنان به میان نمی‌آوردند. آنان چندان اشتیاقی نیز به اجرای کامل قوانین نداشتند، چون به شدت از دشمن تراشی شخصی بیزار بودند، چه دشمنانی در میان محافظه‌کاران باشد، چه حزب توده، چه کسی دیگر. و به همین دلایل این آمادگی را داشتند که تا حدودی به ساز توده‌ای‌ها هم برقصند، هر چند ملکی و حزبش توانستند مانع ایجاد هرگونه رابطه جدی میان نهضت و سازمان‌های علنی آن حزب شوند. اینان معتقد بودند که تنها هدف این حزب نفوذ و در نهایت سلطه بر کل نهضت است که در این زمان دیگر به رغم مبارزات شدید حزب توده، پایگاه اجتماعی وسیع و مستقلی یافته بود.

برنامه‌ای که در بالا به اختصار مطرح کردیم، می‌بایست به طور کامل به اجرا درآید، چنان که مقصود ملکی هم همین بود. بویژه اصلاحات ارضی همه جانبه ممکن نبود مگر آنکه اول مسأله نفت حل شود. اما پیش از رسیدن به توافق با انگلستان می‌شد حکومت قانون را برقرار کرد؛ این در واقع احتمالاً ضرورتی بیشتر داشت چون دولت در داخل کشور با مشکلات مالی عدیده و از خارج هم با دشمنی‌های بسیار مواجه بود. معنای اجرای قانون این نبود که دولت روش‌های کوبنده و خلاف آزادیخواهی در پیش بگیرد. لزومی نداشت که احزاب و باشگاه‌های دست راستی یا سازمان‌ها و نشریات علنی حزب توده را غیر قانونی اعلام کنند. لزومی هم نداشت دست به بازداشت‌های جمعی و زندانی کردن افراد بزنند. فقط کافی بود کسانی را که قانون شکنی می‌کردند محاکمه کنند و در خیابان‌ها نظم برقرار سازند و قوانین مربوط به تعقیب قانونی مفتریان را به اجرا درآورند. از این‌ها گذشته، وقتی از اسفند 1331 برای همه روشن شد که به زودی کودتایی علیه دولت صورت خواهد گرفت، حزب زحمتکشان (نیروی سوم) پیشنهاد تشکیل کمیته‌های محلی نهضت ملّی و گارد نهضت ملّی برای دفاع از دولت را مطرح کرد و خود نیز توانست دو کمیته محلی ایجاد کند. اما دولت نه پیشنهاد آنان را پذیرفت و نه از اقدامات داوطلبانه آنان حمایت کرد. سستی دولت در اجرای قانون و تدارک دفاع از خود در زمانی که به ظاهر قدرت را در دست داشت یکی از دلایل اصلی شکست مصدق و نهضت ملّی بود […].


[1]برگرفته از کتاب «مصدق و مبارزه برای قدرت در ایران»، دکتر محمد علی همایون کاتوزیان، ترجمه فرزانه طاهری، نشر مرکز، 1372، صص 120 تا 134


مروری بر کتاب «درس ۲۸ مرداد» خلیل ملکی[1]

برای احزابی که درگیر فعالیت‌های سیاسی جدی و مستمر هستند، نقد و بازبینی فراز و فرود‌های سیاسی یک اصل حیاتی است؛ امری که معمولاً در پی هر دوره مورد توجه قرار می‌گیرد؛ مثلاً در پی دستاورد‌های پارلمانی به وقت انتخابات، در نظام‌های دموکراتیک یا پیشامد یک گسست و ناکامی در حوزه‌های غیردموکراتیک.

 در ایران چون فعالیت حزبی بنا به دلایلی، چون کوتاه بودن موسم آزادی‌های سیاسی، اساس چندانی نداشته و ندارد، نقد و بازبینی تجارب پیشین نیز امر متداول و معمولی نیست؛ علاوه بر این حوادث و رخداد‌های بیرونی به اندازه‌ای مهم و تعیین‌کننده تلقی می‌شوند که به ندرت به بازبینی دیگر موارد احتیاجی احساس می‌شود.

حزب توده ایران به دلیل حضور و جدیتی قابل توجه که بیشتر به خاستگاه و ماهیت فرامرزی‌اش مربوط می‌شد، از معدود احزابی بود که می‌توانست استثنایی بر آن قاعده محسوب گردد. به همین جهت در پی پیشامد واقعه ۲۸ مرداد و پرسش‌های فراوانی که از سوی اعضاء و هواداران حزب در مورد نقش بحث‌انگیز رهبری حزب توده در این ماجرا مطرح شد، خود را ملزم دانست که توضیحاتی ارائه کند. رساله درباره ۲۸ مرداد که در بهمن۱۳۳۲به صورت مخفی منتشر شد، حاصل این تلاش بود.

از میان دیگر احزاب و گروه‌های ضربه خورده در ۲۸ مرداد ـ‌تا جایی که اطلاع در دست است‌ـ یکی از معدود گروه‌هایی که خود را ملزم دانست در این حوزه گام نهد و در علل و زمینه‌های پیشامد ۲۸ مرداد چون و چرایی بکند، حزب زحمتکشان ملت ایران (نیروی سومِ) خلیل ملکی بود. بسیاری از دیگر احزاب و گروه‌های نهضت ملّی اصولاً نیازی به این کار ندیدند.

خلیل ملکی به رغم تمام گرفتاری‌های آن دوره، از جمله سپری کردن یک دوره‌ی کم و بیش یک ساله حبس بعد از ۲۸ مرداد، بر آن شد حتی برای دفاع از نهضت ملّی و رد ایراد‌های حزب توده هم که شده باشد، مطلبی بنویسد. بخش اعظم آن دوره‌ی حبس در قلعه فلک‌الافلاک و در نوعی مصاحبت تحمیلی و آزارنده با تعدادی از توده‌ای‌ها گذشت و به گونه‌ای که از یادداشت‌های خلیل ملکی از آن ایام بر می‌آید، نطفه این بحث و جدل سیاسی از دل رشته مباحثی درآمد که در این دوره میان او و توده ای‌ها جریان داشت.

با انتشار رساله درباره ۲۸ مرداد حزب توده در بهمن ۱۳۳۲، بحثی که پیش‌تر جنبه‌ای شفاهی داشت توانست صورتی مکتوب و مستند یابد. کتاب درس ۲۸ مرداد از لحاظ نهضت ملّی ایران و از لحاظ رهبران خائن حزب توده به قلم «یکی از دانشجویان نیروی سوم» این صورت مکتوب و مستند بود. متن دست‌نویس در ۲۵۸ صفحه که بخشی از آن نیز ـ‌صص ۴۷ تا ۹۴ـ احتمالاً برای انتشار در نشریاتی چون نبرد زندگی حروفچینی و صفحه‌بندی شده بود.

این متن که هیچگاه امکان انتشار نیافت، به صورت یک نسخه فتوکپی به همت شادروان مرتضی مظفری، از همراهان نیروی سوم از گزند روزگار حفظ شد و اینک به لطف دکتر کمال قائمی، از دیگر همراهان نیروی سوم برای انتشار در دسترس قرار گرفته است.

خیانت آگاهانه و نه سهو و اشتباه

خلیل ملکی معتقد است که «… بزرگترین خیانت به نهضت ملت ایران خیانتی است که رهبران حزب توده کردند» که نه فقط «… قسمتی از بهترین نیرو‌های اجتماعی ایران را از نهضت ملّی و از دامن مادر خود جدا کردند» بلکه این نیرو را «… بر علیه نهضت ملّی [نیز] به کار بردند…». آن‌ها که «… به جنبش ملت ما این مذمت را می‌کنند که در اواخر مرتکب اشتباهاتی شده است» در درجه اول همان‌هایی هستند  که «به وسیلۀ عمال خود سعی و کوشش ممتد می‌کردند که آن نواقص و اشتباهات به وجود آید…»

در این نوشته خلیل ملکی، همانگونه که پیشتر نیز در چارچوب مباحثی که در توضیح مبانی نظری عملکرد اتحاد جماهیر شوروی و عوامل آن در قبال نهضت ملّی شدن صنعت نفت در نشریات حزب زحمتکشان (نیروی سوم) مطرح کرده بود، رکن اصلی استدلال‌های خود را بر[نشان دادن تبعیت حزب توده از]  آراء لنین و استالین استوار کرده و بر آن اساس نشان داد که چگونه «… مطابق اصل استالینی نهضت ملّی نباید و نمی‌تواند به تنهایی با غارتگران انگلیسی مبارزه و از تضاد امپریالیستی استفاده کند، بلکه باید مطابق دستور مسکو نهضت ما نیز مانند دیگر مستعمره‌ها و نیمه مستعمره‌ها تبدیل به نیروی ذخیره شود و صلح بین پنج دولت را تبلیغ کند تا موقعی که مبارزه هم زمان با حرکت ارتش سرخ شروع شد» … دست به کار شود… «ولی تا آن روز فرا برسد از «مبارزه» خبری نیست و باید برای صلح «پایدار» مبارزه کرد».

از دیدگاه اتحاد جماهیر شوروی در آن ایام جهان به دو اردوگاه سوسیالیسم و سرمایه داری تقسیم می‌شد و بر این اساس، راه سومی نیز متصور نبود. پیروزی نهضت ملّی می‌توانست مخاطرات فراوانی را برای مسکو به ارمغان آورد:

«در شرایط موجود در ایران به ثمر رسیدن نهضت ملّی اولاً به ضرر انگلستان مؤتلف صلح بین دول بزرگ شوروی و غیره است و امکان استفاده از نفت شمال را برای همیشه از بین می‌برد و ثانیاً چون به ثمر رسیدن نهضت ملّی دکان سیاسی حزب توده را تخته می‌کند و ثالثاً چون به ثمر رسیدن نهضت ملّی ناراحتی‌ها را کم می‌کند و امکان به کاربردن نیروی انقلابی طبقات محروم را از طرفی بر علیه آمریکا و تنها به نفع شوروی غیر ممکن می‌سازد و از طرف دیگر ایران به عنوان نیروی ذخیره انقلابی برای موقع جنگ سوم جهانی برای شوروی از دست می‌رود؛ بنابراین نکات جبهه‌ی واحد در اینجا به منظور این است که نهضت ملّی یک برنامه سنگین و انقلابی‌نما پیش بگیرد که با قوه‌ی محلی خودش و با استفاده از تناقضات سیاسی جهانی نتواند از امکان‌های موجود استفاده کند و در مقابل حزب توده به طور غیرقانونی به عمل خرابکاری و منفی بافی و آزیتاسیون [اغتشاش] تنها بر علیه آمریکا و بر له شوروی به کار رود. این است هدف جبهه واحد که خود حزب توده با صراحت، که البته ستون پنجم آن حزب در نهضت ملّی با احتیاط، آن را تعقیب می‌کند».[2]

ملکی می‌گوید: «آنچه حزب توده پس از سی تیر می‌خواست، جبهه واحد واقعی بین حزب توده و نهضت ملّی نبود بلکه تظاهر به آن بود تا به کمک این تظاهر ابتکار و رهبری را از دست نهضت ملّی و به قول خودشان از دست بورژوازی ملّی یعنی دکتر مصدق بگیرند و چون خودشان با هزار و یک دلیل قانع‌کننده در همان رساله ثابت کرده‌اند که انقلابی با رهبری آن‌ها در شرایط جهانی حاضر غیر ممکن است، پس منظور آن‌ها نمی‌توانست غیر از این باشد که نهضت ملّی را با تظاهر به جبهه واحد شکست دهند تا دکتر مصدق و سایر رهبران زندانی و یا متواری شوند… [و ائتلاف دول استعماری] سهمی برای شوروی نیز به نحوی از انحاء قائل شوند و به عوضِ این کمک در ایران، در نقطه دیگر دنیا به شوروی‌ها بدهند و ضمناً حزب توده از لحاظ عدم رضایت مردم از اوضاع واحد باقی می‌ماند تا توده، نهضت ملّی را دنبال منفی بافی خود بکشاند و توسط ستون پنجم خود در نهضت به کمک مستضعفین هر گونه امکان کار مثبت را از نهضت ملّی سلب کرده و مدعی گردد و بگوید: دیدید که در دنیا دو اردوگاه بیشتر وجود ندارد؟ دیدید که پیروزی نهضت ملّی بدون آماده بودن اردوگاه «صلح و دموکراسی» برای مبارزه امکان ندارد!»[3]

بر همین اساس خلیل ملکی بر این باور بود که «سهوی» خواندن عملکرد رهبران حزب توده در قبال نهضت ملّی امر نادرستی است: «آن عده از اعضاء حزب توده که کمیتۀ مرکزی را متهم به اشتباه و یا حتی خیانت [به اصول خود] می‌کنند سخت در اشتباه‌اند؛ باید اعتراف کرد که حزب توده بهتر و منطقی‌تر از هر عامل سیاسی دیگر در ایران (منهای انگلستان) نسبت به هدف‌های خود آگاهانه وفادار است. آنچه را که اعضاء ساده حزب توده اشتباه یا خیانت کمیته مرکزی می‌نامند، بهترین خدمت به هدف حزب توده و مکتب کمینفرم است. حالا هدف حزب توده در پیروی از کمینفرم خیانت به ملت ایران و طبقه کارگر و زحمتکش است آن مسأله دیگری است. ولی کسی که «انترناسیونالیست بی‌چون و چرا و بدون قید و شرط» است و از «جبهه صلح و دموکراسی» مانند یک انترناسیونالیست مطابق تعریف استالین پیروی می‌کند، حق ندارد کمیته مرکزی حزب توده را متهم کند؛ باید او را ستایش کند که درسی مفید برای فرضیه‌های توده‌ای داد و با ساقط کردن مصدق به دست آمریکا سعی کرد فرضیه معروف دو اردوگاه خود را صحیح جلوه دهد»[4]

با روشن شدن تکلیف حزب توده و تبیین اهداف آن، که به هیچ روی پیروزی نهضت ملّی را به عنوان یک حرکت مستقل سیاسی بر نمی‌تافت، خلیل ملکی به خط مشی‌ای می‌پردازد که نهضت ملّی می‌بایست برای تقابل با این مسأله اتخاذ می‌کرد.

برخلاف حزب توده که علل ناکامی نهضت را در مماشات دولت دکتر مصدق نسبت به امپریالیسم و ایادی آن جستجو می‌کرد، خلیل ملکی با تعبیر این «مماشات» به یک بهره‌برداری منطقی از شکاف‌های موجود میان قدرت‌های جهانی ـ‌به ویژه میان آمریکا و انگلستان‌ـ عامل اصلی ناکامی‌های بعدی نهضت را مماشات و کوتاهی دولت در برابر تحریکات حزب توده می‌دانست.

به نوشته خلیل ملکی حزب توده برخلاف مدعیاتش دال بر مظلومیت و ستمدیدگی، در دورۀ نهضت ملّی و به ویژه در ادوار پایانی آن از آزادی عمل چشمگیری برخوردار بود: « مطالعۀ اوضاع بین ۳۰ تیر تا ۲۸ مرداد و شرایطی که توده‌ای‌ها در اعلامیه‌های خود برای تشکیل جبهه واحد اعلام داشته‌اند نشان می‌دهد که حزب توده از طرفی دکتر مصدق را مطابق ادعای لزوم جبهه‌ی واحد تأیید نمی‌کرد و همان هدف سابق خود را که اخلال و خرابکاری در کار سازمانی و اقتصادی و سیاسی دولت نهضت ملّی باشد، ادامه می‌داد [و] تنها روش خود را برای رسیدن به هدف مذکور تغییر داده بود و از طرف دیگر دائماً تظاهر به تشکیل شدن جبهه واحد می‌کردند و از لیبرالیسم دستگاه دولتی نوعی استفاده می‌شد و اسناد و مدارک زنده به وجود می‌آمد که در نظر آمریکایی‌ها، حزب توده عملاً مؤتلف نهضت ملّی تلقی گردد. این همه داد و بیداد حزب توده که: «چرا مصدق آزادی‌های دموکراتیک نمی‌دهد» و به این بهانه‌ها ـ‌عوض تأیید دولت مطابق مفهوم جبهه واحد که آن را لازم اعلام می‌کردندـ اخلال در کار دولت نهضت ملّی صحیح بود؟ زیرا عملاً نه تنها آزادی‌های دموکراتیک وجود داشت و متأسفانه مورد سوء استفاده توده‌ای‌ها به نفع انگلیس قرار می‌گرفت، بلکه حزب توده از این لحاظ در بهترین موقعیت بود، یعنی رسماً مجاز نبود و به طور مخفی جرائدش منتشر می‌شد ولی عملاً حزب توده اگر مجاز بود چه کاری می‌کرد که در آن دوره نکرد. آیا در تمام تهران غیر از دادگستری و مأمورین انتظامی یک بچه شش هفت ساله وجود داشت که نداند به سوی آینده و شهباز ارگان کدام حزبند؟ آیا پیرزن دور از سیاستی وجود داشت که نداند مثلاً «جمعیت مبارزه با استعمار» و «خانه صلح جوانان دموکرات» که هر کدام از بهترین عمارات سلطنتی ایران را اجاره و اداره می‌کردند، متعلق به کدام حزب است؟ در این انتشارات و صد‌ها مشابه آن‌ها فقط به جای اصطلاح حزب توده، عناوین «سازمان‌های دموکراتیک» و «پیشقراول» و «حزب طبقه کارگر» و «پیشاهنگ» و غیره گذارده می‌شد، ولی حزب توده به بهترین وجهی با استفاده از لیبرالیسم نهضت ملّی به عکس ادعای خودش از تمام آزادی‌های دموکراتیک استفاده می‌کرد. آن‌ها عملاً کارخانه‌های دولتی را «اشغال» می‌کردند؛ هر نوع خرابکاری اقتصادی در موقع مبارزه ضد استعماری و در حالی که انگلستان ایران را محاصره اقتصادی کرده بود به عمل می‌آوردند، با گرفتن کمک مجانی و بلاعوض از آمریکا مخالف می‌کردند و [خرید] قرضۀ ملّی را هم تحریم می‌کردند.»[5]

 حزب توده در این راه از همراهی و مساعدت بخش دیگری از مخالفان نهضت ملّی یعنی عناصر متمایل به سیاست بریتانیا برخوردار بود که هر یک به نوعی، با فراهم آوردن آزادی عمل برای حزب توده در جدا ساختن بخشی از نیرو‌های محافظه کارتر اجتماعی از دولت نقش مؤثری ایفا کردند. نیرو‌هایی که پیش‌تر، یعنی در دوران منتهی به ۳۰ تیر به دلیل سیاست‌های واقع بینانه دکتر مصدق و نرمش و اعتدال او هنوز در کنار نهضت ملّی بودند و هنگامی که رهبری نهضت با استفاده از این نیروی اجتماعی به دربار و شاه فشار می‌آورد بالاخره گاهی زود و و گاهی دیر، زمانی خونین و بار دیگر آسان‌تر تسلیم می‌شدند. تنها شاه و دربار نبودند که در معرض این فشار دولت ملّی و نهضت ملّی بودند، تأسیسات دیگر اجتماعی مانند مذهب و مجلس شورای ملّی نیز در مورد [معرض؟] این آزمایش بودند. و کار پیش می‌رفت، ولی در مراحل بعد، به دلیل از دست رفتن سررشته کار از دست دولت، ورق برگشت.

حضور توده‌ایها در صحنه

پیشرفت سیاست‌های حزب توده در مراحل پایانی کار مدیون دو عامل اصلی بود؛ یکی از این عوامل توفیق حزب توده در تحمیل انقلابی‌نمایی بر بخش‌هایی از نهضت ملّی بود. به نوشته ملکی «… «توده انگلیسی» وقتی می‌خواهد به دست «توده روسی» نهضت ملّی و دکتر مصدق را شکست دهد البته نمی‌تواند صریح عقیده خود را بگوید، باید تظاهر به انقلاب دو آتشه و غیر عملی و غیر ممکن شود که… از روح انقلابی جوانان و زحمتکشان انقلابی سوءاستفاده کنند…»

درکنار توفیق حزب توده در تحمیل انقلابی‌نمایی بر بخش‌هایی از فعالین نهضت ملّی که به تقلیل و تحدید پایگاه اجتماعی دولت دکتر مصدق کمک کرد، ـ‌به نوشته ملکی‌ـ بخش‌هایی از تشکیلات حاکمه نیز با تسهیل حضور و تحرکات حزب توده ـ‌آگاهانه یا ناآگاهانه‌ـ بدین فرایند دامن زدند؛ وی در کنار اشاره به نمونه‌هایی چند از این نوع مساعدت‌ها که بیشتر جنبه حاشیه‌ای داشتند، از چند پیشامد دیگر نیز یاد می‌کند که در مواردی چند، از مساعدتی گسترده‌تر و جدی‌تر با حزب توده حکایت داشت؛ موافقت با حضور و فعالیت توده‌ای‌ها در ماجرای رفراندوم برای انحلال مجلس به رغم مخالفت خلیل ملکی و فرمانداری نظامی، صدور مجوز برگزاری تظاهرات در میدان فوزیه به مناسبت مرگ استالین و صدور احکامی در دادگستری که می‌توانست به رفع ممنوعیت از حزب توده منجر شود از جمله این موارد بودند.

با تمامی این تفاصیل یعنی جِدّ و جهد حزب توده برای انحراف نهضت ملّی از یک مجرای مستقل سیاسی، خلیل ملکی اعتقاد داشت که واقعه ۲۸ مرداد قابل اجتناب بود و در این چارچوب است که به نقد تجربه نهضت ملّی می‌پردازد:

در گام نخست به نحوه کم و بیش خودجوش شکل‌گیری جبهه ملّی می‌پردازد که در درازمدت بر عملکرد نهضت تأثیر منفی بر جای گذاشت: «… جبهه ملّی که خود به خود و به طور اتفاقی از اشخاصی به وجود آمده بود نمی‌بایست بدون نقشه، به همان شکل… ادامه داشته باشد که از طرفی نیرو‌های نوین را نتواند در خود جای دهد و از طرف دیگر افراد منحرف و فاسد که برکنار می‌شدند جانشینی پیدا نکنند و متدرجا جبهه ملّی به عنوان هدایت‌کننده جریانی که وسعت و دامنه به دست آورده بود از بین برود. حتی نخست وزیری آقای دکتر مصدق نمی‌بایست مانع از این باشد که ایشان عضویت یا رهبری جبهه ملّی را عملاً ترک‌کنند.»

ملکی می‌گوید:«عمال توده‌ی روسی و انگلیسی و ستون پنجم آن‌ها در حزب ما از لیبرالیسم بی‌بند و بار دستگاهی که دکتر مصدق از گذشته به ارث برده و آن را تقریبا دست‌نخورده حفظ کرده بود، استفاده می‌کردند.»[6]

و این چنین عرصه را بر دشمنان نهضت باز گذاشته بود. اگرچه حاصل نهایی و تعیین‌کننده این «لیبرالیسم» بیش از هر چیز خود را در مراحل پایانی کار نشان داد که باعث شد دشمنان نهضت بتوانند «… اسناد و مدارک و شواهد زنده‌ای از ائتلاف فرضی نهضت با حزب توده به دست آورند و به کمک این اسناد و مدارک هم ضد انقلابیون را دور دربار متشکل‌تر سازند و هم مردد‌ها را یا به طرف دشمنان نهضت جلب کنند و یا لااقل از دور نهضت بپاشانند و هم آمریکا را صددرصد در آغوش انگلستان بیاندازند». ولی خلیل ملکی به مراحل قبلی این اهمال و تسامح نیز اشاره دارد؛ مواردی چون چگونگی برگزاری انتخابات دوره‌ی هفدهم مجلس شورای ملّی که بالاخره دکتر مصدق را به برگزاری رفراندومی ‌جهت انحلال آن واداشت، نادیده انگاشتن پیشنهاد نیروی سوم برای تأسیس یک گارد ملّی بعد از واقعه‌ی ۹ اسفند، و بی ترتیبی حاکم بر انتخاب هیئت رئیسه دوم مجلس که همگی از نظر او مصادیقی بودند از «لیبرالیسم» حاکم بر تشکیلات.

به عقیده خلیل ملکی اگر دولت، چنان که نیروی سوم خواستار آن بود، به جای روش‌های لیبرالی مورد بحث از نوعی «دموکراسی متمرکز و با انضباط» پیروی می‌کرد که راه را بر تحریکات حزب توده می‌بست، آنگاه واقعه ۲۸ مرداد قابل اجتناب می‌بود؛ اگر مانند «… دوره اول… نهضت را از لکه و توهم نزدیک شدن به ستون پنجم شوروی… حفظ می‌کردیم در صورتی که با جلوگیری از بی‌بند و باری دستگاه دولتی این میدان را به عمّال انگلستان و شوروی نمی‌دادیم…» می‌شد «… نتیجه خوبی برای تثبیت اوضاع سیاسی و اجتماعی و اقتصادی ایران گرفت…» و در صورت دستیابی به یک چنین ثباتی «… حزب توده سر جای خود نشانده می‌شد و حکومت نهضت ملّی به معنی واقعی حکومت، بر اوضاع تسلط می‌یافت، انگلیسی‌ها نمی‌توانستند به آمریکایی‌ها تلقین کنند که حزب توده به نهضت ملّی ایران مستولی شده است.

[…] چنین به نظر می‌رسد که ملکی «تمرکز و انضباط» در دموکراسی را بیشتر ـ‌و به درستی‌ـ برای مقابله با تحریکات حزب توده و مؤتلفین غیرتوده‌ای آن‌ها لازم می‌دانست تا تبدیل نهضت ملّی به یک نهضت «خلقی» با تمام خصوصیات توتالیتر آن.

یکی از مهمترین بخش‌های کتاب درس ۲۸ مرداد در آن قسمت است که همچون یک مانیفست اخلاقی بر تارک این رساله می‌درخشد: «اگر خیال می‌کنید که با آفریدن حادثه ۲۸ مرداد بنا به ادعای خودتان «گروه‌هایی از دوستان دروغین مردم ضدامپریالیست، و در رأس آنان خلیل ملکی، پیروزی‌هایی به دست آمده را» پس از این دیگر «به رخ شما نخواهند کشید» در اشتباهید. راه و رسم نیروی سوم و پیروزی‌های مصدق […] امکان نهضت ملّی مستقل از دو اقلیت منفور و مستقل از این و یا آن قدرتی که خود را قطب جهان می‌دانند، به اثبات رساند. اینک نسل جوان ایران، پسران روشنفکر و جوانان مصمم نیروی سوم بار دیگر عهد و پیمان خود را با خون دانشجویان دانشگاه تجدید کرده‌اند که با نیروی بازوان توانای کارگران و کلیه زحمتکشان ایران در شاهراه سوم، هدف نهضت ملّی ایران را با سعی و کوشش جدی‌تر از سابق و با روش علمی‌تر و منطقی‌تر از گذشته قدم بردارند. آری، حزب ما مانند شما صلح مسالمت‌آمیز را برای بیگانگان و جنگ را برای برادرکشی نمی‌خواهد. ما مصمّم هستیم که در نتیجه‌ی مبارزه جدی و قاطع با امپریالیسمی که تمام تیره‌بختی‌های معاصر ملت ما از او ناشی است، بتوانیم با وسائل مسالمت جویانه، هدف نهضت ملّی خود را به دست‌آوریم. تا امکان‌پذیر باشد با اتخاذ وسائل مسالمت‌جویانه ما اجازه نمی‌دهیم حتی تبسّم یک طفل، اشک یک زن جوان و یا مادر پیر، و یا رنج مشقّت هزاران هزار خانواده‌ی کارگران بی‌سرپرست شده فدای مبارزات انقلابی‌نمای ضدانقلابی گردد. ما در حالی که در مقابل جوانان توده‌ای که سخت‌ترین شکنجه‌ها را تحمّل و سخن بر لب نیاوردند سر تعظیم فرود می‌آوریم، در عین حال به آمال و آرزوی برباد رفته این جوانان فریب خورده تاسف می‌خوریم. ما ماننده شما که فستیوالی‌ها را به استقبال شکنجه در ایران فرستادید که به قول خودتان یک رسوایی دیگر بر رسوایی کودتاچیان اضافه شود، جوانان و افراد نهضت ملّی را بیهوده دچار شکنجه و عذاب نمی‌کنیم. ما با پیروی از طرق شرافتمندانه‌ی مبارزه به این رسوائی‌ها را خاتمه می‌دهیم و اجازه نمی‌دهیم در آینده هیئت حاکمه‌ی فاسد، سینه افسران و سربازان شرافتمند ولی فریب خورده‌ی ما را با نشان‌هایی که نشانه برادر کشی است زینت کند. ما به دست افسران و سربازان شرافتمندی که در این جنایات شرکت نکرده‌اند، آری، حتی الامکان با وسایل مسالمت‌جویانه و استفاده از همان طرقی که دکتر مصدق را به حکومت رسانید ولی این بار با انضباط و تمرکز بیشتر ارتش را و دستگاه دولتی را از بی‌شرمان تصفیه خواهیم کرد، ولی هرگز دچار اشتباه شما و هیئت حاکمه نخواهیم شد و وسائل شرافتمندانه‌ی مبارزه را فراموش نخواهیم کرد. برای ما خونریزی و به وجود آوردن «علم کینه و نفرت» که شما مفتخرید در شوروی به وجود آمده، هدف نمی‌باشد و حتی تا ممکن است از روش خونریزی اجتناب می‌کنیم. برای ما انقلاب یعنی تغییر دادن راه و رسم زندگی و ر‌ها کردن آن از قید زر و زور. آری، راه و رسم شرافتمندانه‌ی مبارزۀ ما از هدف مشروع ما جدا نیست. ما می‌خواهیم تمام افراد جامعه بتوانند با تکیه به زور بازو و یا به نیروی فکر خود از دسترنج خود برخوردار و از مواهب زندگی متمتع گردند. ما برای تغییر دادن هدف و راه و رسم زندگی حاضر به یک نظام نوینِ منطبق با عدالت اجتماعی، افراد حزب یا جامعه را به غلامان و پیروان بی‌چون و چرا و بدون قید و شرط تبدیل نمی‌کنیم. تجربۀ نهضت ملت ایران و آزمایش‌های دورۀ نهضت مقاومت ملّی ایران نشان داده که زنان و مردان و دختران و پسران نسل جوان ما مستعد و آماده زندگی بهترند و با دست زدن به طرق شرافتمندانه‌ و در عین حال مسالمت‌جویانه ولی جدی و قاطع می‌توانند راه و رسم زندگی آباء و اجدادی خویش را که منطبق با اوضاع عصر باشد، علی رغم آن دو قطب و آن دو قدرت منفور جهانی که می‌خواهند راه و رسم زندگی خود را به ما تحمیل کنند، با بازوان جوان نیرومند خود به وجود آرند.»[7]

به عکسِ حزب توده که جز در تطابق کامل با منافع اتحاد شوروی راه و روشی را متصور نمی‌دید، خلیل ملکی اعتقاد داشت که «… با استفاده از سیاست‌های جهانی حاضر، نهضت ملّی اصیل می‌تواند پیروز شود [و] اگر در ۲۸ مرداد ما نتوانستیم پیروز شویم دلیل نمی‌شود که در آینده نیز پیروز نشویم. فقط باید از گذشته عبرت بگیریم.»

«عبرت گرفتن» بیش از هر چیز دیگر مستلزم پذیرش پیشامد خبط و خطایی بود تا با رسیدگی به کم و کیف این خطای احتمالی، عبرتی هم گرفته شود؛ اما با تبدیل سریع تجربه‌ی نهضت ملّی به یک تجربه مقدس و غیر قابل بحث و تعریف جایگاهی در مقام اولیاء الله و و معصومین برای سران اصلی نهضت، بحث عبرت نیز منتفی شد. اهمیت فزاینده‌ای که برای عوامل بیرونی کودتای ۲۸ مرداد فرض شد و لهذا رنگ باختن تمامی عوامل و زمینه‌های درونی ای که می‌توانست در این رهگذر مورد توجه قرار گیرد نیز آن دگرگونی را تسهیل کرد.

اگرچه درس ۲۸ مرداد در آن دوره امکان انتشار نیافت، اما اگر هم امکان انتشار می‌یافت نیز با توجه به رویکرد خلیل ملکی نسبت به پیشامد ۲۸ مرداد و تأکید وی بر نقد درونی این تجربه از یک سو و نوع نگاه دیگری که در همان ایام نسبت به کل این تجربه در حال شکل‌گیری بود، نمی‌توانست به نتیجه دلخواه ملکی راه بَرَد.

رساله‌ای که در همان صفحات نخست با این نوشته آغاز شد که «ما بت ساز نیستیم، بت شکنیم. ما علم و آگاهی به روح نهضت و انقلاب را به ایمان و عقیده کورکورانه ترجیح می‌دهیم…» با کل آن نگاه دیگر در تعارض قرار داشت و در صورت امکان انتشار نیز احتمالاً، علاوه بر واکنش عتاب آلود حزب توده که به هر حال هدف اصلی این نقد بود، خشم پاره‌ای از فعالان نهضت ملّی را که اینک در پناه هاله‌ای از معصومیت و مظلومیت غنوده بودند، نیز بر می‌انگیخت. کما این که انتشار بیانیه‌ای از سوی ملکی در همان ایام که در آن سعی شده بود ـ‌هرچند به نحوی موجزـ «… علل گوناگون شکست نهضت را در آن مرحله تجزیه و تحلیل کند و خطوطی برای مبارزات آینده ترسیم نماید» موجب برآشفتن پاره‌ای از مخالفان ملکی در نیرو‌های برجای مانده از نهضت ملّی شد.

خلیل ملکی در این رساله علاوه بر نقد «لیبرالیسم» دولت دکتر مصدق به جوانبی دیگر از کاستی‌های حاکم بر نهضت ملّی نیز اشاره دارد که هرچند به نحوی کوتاه و گذرا برگزار شده، اما در مقام مقایسه با موضوع «لیبرالیسم»، احتمالاً از اهمیت به مراتب بیشتری برخوردار است. به عقیده ملکی اگر مانند دوره اول نهضت، سیاست واقع‌بینانه‌ای دنبال می‌شد، این امر می‌توانست بر حل و فصل مسأله نفت نیز تأثیر مطلوبی برجای بگذارد؛ « هرچند این حل واقع بینانه مورد حسن استقبال عوام فریبان نمی‌شد و در وهله اول وجاهت شخصیت بزرگ دکتر مصدق به اندازۀ امروزی نمی‌شد، ولی در نتیجه بهبودی اوضاع اقتصادی به زودی وضع بر می‌گشت و به مناسبت پیروی از قوانین ملّی شدن و انطباق واقعی و واقع بینانه راه حل دکتر مصدق با مواد نه‌گانه برای کشور و ملت خیلی بهتر از آن می‌شد که حالا عملاً پیش آمده است. گیریم که حزب توده به اضافه چند عوام فریب و چند فریب خورده به ارزش کار‌های دکتر مصدق پی نمی‌بردند، با این وجود تاریخِ ایران نام دکتر مصدق را حتی خیلی با عظمت‌تر از آنچه هم اکنون یادآوری می‌کرد، یاد می‌نمود.

ولی علی رغم «قهرمانان» بی‌مغز ۲۸ مرداد، با اراده ملت ایران و به دست دکتر مصدق بنایی به وجود آمده و در محافل بین‌المللی و در میدان مبارزه ایران پیروزی‌های عظیمی به وجود آمده و در قلوب زنان و مردان و دختران و پسران و نسل زحمتکش روشنفکر جوان ایران آتش ایمانی افروخته شده است که نه ۲۸ مرداد و نه مساعی مشترک آمریکا و انگلیس و روس، نه عمّال آن‌ها اعم از درباریان و سران حزب توده قادر بر محو کردن این پیروزی‌ها و خاموش کردن آن آتش فروزان ابدی نخواهند شد که با نهضت ملّی ایران و با نام مصدق به وجود آمده است. اگر در ۲۸ مرداد نشد، در چندم یکی از ماه‌های دوازده‌گانه‌ی یکی از نزدیکترین سال‌های آینده نهضت ملّی ایران علی رغم «دو اقلیت منفور» در راهی که دکتر مصدق در رسم آن شاهراه سهم بسزائی دارد، پیروز خواهد شد. پرواضح است که بهترین عامل در کودتای ۲۸ مرداد خاصیت امپریالیستی سیاست انگلستان و آمریکا است. اگر ما به این قسمت زیاد تکیه نکردیم نه برای این است که به اهمیت آن توجه نداریم، بلکه از اول نهضت ما به اهمیت تراست‌ها و سیاست استعماری این دول توجه همه را جلب کرده‌ایم. ما این را جزء بدیهیات اولیه سیاست می‌شناسیم. عملاً قدرت ملّی و محلی ما برای از بین بردن آن کافی نیست، بنابراین در این رساله و در جریان نهضت توجه بیشتر ما برای استفاده از راه‌های سیاسی است که بتوانیم با استفاده از تناقضات بر نتایج مضر آن سیاست‌های استعماری غلبه کنیم. به همین مناسبت توجه و تکیه ما در این مطالعات به امکان‌هایی است که به ما اجازه می‌دهد از سیاست‌های موجود و تناقضات برای رسیدن به هدف نهضت ملّی و یا نزدیک شدن به آن استفاده کنیم. علاوه بر برنامه قصیر المدت نهضت ملّی باید با برنامه طویل المدت سعی شود که نهضت ملّی در تمام کشور‌های خاورمیانه تشویق شود و به کمک سایر دول مستقل و آزاد آسیا در مقابل دو قدرت بزرگ جهانی، قدرت مشترک دول واقعاً آزاد به وجود آید».[8]

پیوست[9]

سرگذشت تدوین کتاب «درس ۲۸ مرداد» خلیل ملکی

بخش بزرگی از این کتاب مانند پاره‌ای از رساله‌های تحقیقی و تحلیلی دیگر در کتابخانه و خانه و یا دانشکده‌ای تألیف نشده است. این کتاب مقدمتاً در زندان فلک الافلاک پس از کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ و به دست تبعیدی معروف آن خلیل ملکی تنظیم گردیده است. در اواخر زمان نزدیک به یک سال دوره زندانی، ملکی به نوشتن آن شروع کرد. در این زمان از تعداد چهار نفر هم اتاقی‌های ملکی کاسته شده، اکثر زندانی‌ها هم آزاد شده بودند و برای او فرصت و امکان بیشتر برای نوشتن بی‌سر و صدا پیدا شده بود. در این زمان جزوه تعلیماتی داخلی حزب توده مخفیانه به دست او رسانده شده بود. این جزوه در واقع در پی تطهیر ذمه‌ی سران توده و راضی کردن باقی مانده افراد ناراضی و حیران حزب بود. منظور دیگر چه بسا روشن کردن علل شکست برای نیرو‌های عصبانی ملّی بود که احتمالاً هنوز نمی‌توانستند نتایج اشتباهات سیاسی، تاکتیکی و استراتژیک رهبری نهضت را تحلیل و تخمین کنند. مشکل کار فرستادن دست نوشته‌ها به خارج بود؛ نوشته‌های مردی که دستگاه دربار و دولت نظامی از انتشار افکار و آراء او نگران بودند به خصوص که از گستردگی و نفرات مستعد حزبی که او رهبری کرده بود نیز آگاه بودند. نوشته‌ها در چند صفحه هر بار به وسیله دیدارکنندگان ‌فامیلی ملکی و به خصوص برادرش رضا و همسرش صبیحه خانم گنجه‌ای خارج می‌شد. این صفحه‌ها به محض رسیدن به طهران در دو سه نسخه فتوکپی با رونویس می‌شد که اگر در تعقیب مسافران، اصل و یا نسخه‌ای ضبط گردید یک یا دو نسخه دیگر و در جای دیگر به جا بماند.

پس از آزادی از زندان فلک الافلاک، ملکی بتدریج مطالب کتاب را تکمیل کرد و به همان شکل فتوکپی یا رونویسی شده در جا‌های مختلف نگهداری می‌شد. در این دوره مدارک و مأخذ بیشتری در اختیار ملکی قرار گرفت که تهیه و رساندن آن‌ها به خانه ملکی و خارج کردنشان مدت‌ها زمان برد. با همه این احتیاط‌ها در اثر هجوم‌های مختلف خانه ملکی از اصل فتوکپی و رونویس‌ها به جز یک نسخه به جا نماند که آن نیز خوشبختانه در اختیار دوست فداکار زنده یاد مرتضی مظفری قرار داشت که اکنون برای طبع آماده می‌شود.

دیده می‌شود که برخی مطالب در قسمت‌هایی تکرار شده است دلیل آن بود که نویسنده به تدریج و به تفاریق مطالب را آماده می‌کرده و به بیرون می‌فرستاده است. در فواصل ایام طبیعتاً ردیف دنباله مطالب فراموش می‌شده است. قسمت بزرگی از صفحات فتوکپی هستند که با توجه به دسترس نبودن وسیله مطلوب در بخش‌هایی کم رنگ بوده و احتیاج به بازسازی داشتند. چند فراز بالاخره ناخوانا ماند که خوشبختانه به سیاق و مفهوم نوشته لطمه نزدهاست. کلماتی هم ناخوانا بودند که چون اغلب مترادف آمده‌اند تداوم مطلب از دست نرفته است. چند صفحه افتاده است که شاید در نتیجه نقل و انتقال‌ها باشد. آن نیز به ردیف سلسله مطالب آسیب نرسانده است. در کنار آن متن دستنویس تعداد سی و دو صفحه نیز به صورت حروفچینی شده دیده می‌شود که با متن اصل همخوان می‌باشد ولی از لحاظ تیتر‌ها کمی متفاوت می‌باشد. قطع صفحه در اندازه مجله نبرد زندگی بوده و ظاهراً آخرین دوره تصحیح را برای چاپ شدن می‌گذرانده است.

تیتر‌های این بخش عبارتند از «ایران و دستگاه سیاست بزرگ جهانی» در یازده صفحه، «مسأله ملّیت» در پنج صفحه، «ستون فقرات سیاست بعد از جنگ شوروی، تعیین‌کننده خط مشی حزب توده در مسأله نفت و نهضت ملّی ایران» در چهار صفحه، «تبلیغ برای صلح بین دول بزرگ و تشکیل جبهه واحد برای خدمت به ستاد زحمتکشان جهان» در پنج صفحه، «هدف نهضت ملّی متناقض با هم‌آهنگ با سیاست جهانی شوروی است؟» در پنج صفحه، «اعتراف سران حزب توده به اشتباه خود دروغ است. آن‌ها مطابق اصیل‌ترین اصل استالینی رفتار کرده‌اند» در یک صفحه ناتمام. تنظیم این صفحه‌ها و ناتمام گذاشتن آن خود سرگذشتی دارد که توضیح آن خود بخش دیگر از تاریخ شکست «دوم» نهضت ملّی در آستانه امکان موفقیت در زمان خود بود.

اجمالاً آنکه در اواسط سال ۱۳۳۳ اختلاف دستگاه دولت فضل الله زاهدی و دربار بالا گرفته بود. فساد و خرابکاری مضاعفی که این دو دستگاه در جریان کار مملکت ایجاد کرده بودند، سیاست مشترک انگلیس و آمریکا را به بن بست نزدیک می‌کرد. شکایت و شکوه این دو دستگاه به سفارت‌های آمریکا و انگلیس منجر به راه و چاره مشخصی نمی‌شد تا این که علی العجاله با کنار زدن زاهدی «سکوت» به «فترتی» محسوس تبدیل گردید. این فترت از این جهت محسوس افتاد که جریان حوادث به داخل و خارج کشور نیز کشیده شده بود. رجال جبهه ملّی که چند ماهی در پادگان عشرت آباد و یا باشگاه افسران نگهداری می‌شدند و اکنون آزاد شده بودند، به ملاقات‌های سیاسی مشغول شدند.

خلیل ملکی در شهریور ۱۳۳۳ از فلک الافلاک آزاد شده بود و دوره‌ای از «حبس نظر» را می‌گذرانید. در این دوره او موفق شد که آقای محمود افشار، نماینده مراغه در مجلس شورای ملّی را به قبول مدیریت مسئولی مجله نبرد زندگی موافق سازد. محمود افشار خود مردی مستعد و علاقمند بود. اولین شماره‌ی مجله نبرد زندگی به مدیریت ایشان در اول فروردین ۱۳۳۴ منتشر گردید. از ناحیه حزب توده نیز حداقل سه روزنامه‌ی مردم و رهبر و ظفر و نشریه‌های دیگر به گزارش منابع سفارت آمریکا و انگلیس در تیراژ پنج هزار و ده هزار شماره ظاهراً به طور مخفی منتشر می‌شدند. بنابراین سناریوی دوران نهضت ملّی در افق پیدا شده بود با این تفاوت که تزلزل دولت و دربار گرچه عیان بود اما از دایره کنترل خارج نبود. از نظر سیاست آمریکا، دفع زاهدی احتمالاً دخالت‌ها و زیاده‌روی‌های شاه و دستگاه فاسد هیئت حاکم را فارغ بال‌تر و شدیدتر می‌کرد. این پیش‌آمد واقعیتی بود که در دولت حسین علا جلوه‌گر گردید. انتقاد و حتی اعتراض افراد و محافل رسمی به اروپا و آمریکا نیز رسیده بود.

در زمان دید و بازدید‌های سران حزب ایران و جبهه ملّی در تعطیلات نوروز و حضور تعداد بیشتری از علاقمندان به نهضت ملّی در این جماعات کم کم حال و هوای فعالیت سیاسی پیدا شد. در اوایل همان سال بالاخره جلسه‌ای از نمایندگان احزاب و افراد ملّی در منزل اللهیار صالح تشکیل شد. در آن جلسه خلیل ملکی همراه چند نفر از رهبری حزب نیروی سوم نیز حضور داشتند. منظور از این اجتماع بررسی علل و عوامل شکست نهضت ملّی و امکان ایجاد یک حرکت تازه بود.

در آن بحث و تحلیل اختلاف نظر مابین رهبری نیروی سوم و دیگر آقایان به وجود آمد. به نظر آقایان دولت آمریکا و انگلیس که مسئول کودتا و براندازی حکومت ملّی بودند، اکنون متوجه اشتباه خود شده و برای تعدیل فساد دولت و زیاده خواهی شاه، قاعدتاً باید متوجه نیرو‌های ملّی می‌شوند. ملکی و رهبری نیروی سوم بر این نظر بودند که استراتژی سیاست غرب از ابتدا متوجه نیرو‌های ملّی بود، علل شکست نهضت را باید در داخل و در عملکرد رهبری نهضت بررسی کرد. ملکی گفت که آقایان خود در اداره دولت بودند و در حد خود مسئول شکست بودند. توجه سیاست آمریکا و غرب به طور کلی امروز بر این متمرکز خواهد شد که طرح فکری و برنامه‌ریزی ما تا چه حد می‌تواند از آن علل و عوامل پرهیز کند.

استراتژی سیاست‌های خارجی به نشاط و شرکت نیرو‌های مردمی و دانائی رهبری حرکت‌های ملّی جهان سوم توجه می‌کند. تنها چشم دوختن به نوآنس‌ها یا نوسانات سیاست خارجی بدون چنان مجموعه از آرایش ملّی امری باطل، بل مضر است. حال دنیا آخر نشده است – (تکیه کلام خاص ملکی)- روند حرکت تاریخ چندی کند شد ولی قطع نمی‌شود. به نظر می‌آید که صحنه‌ای مشابه وضعیت کشور پیش از حرکت ملّی شدن نفت، از نظر شرایط داخلی و خارجی در حال وقوع است‌. پیش‌بینی می‌شود باز بن بستی در کارگردانی هیئت حاکمه پیدا شود که طبیعتاً عکس‌العمل سیاست‌های خارجی را در پی خواهد داشت.

ملکی آن وقت اضافه کرد که ما در نیروی سوم برای توضیح همین منظور رساله‌ای برای چاپ آماده کرده‌ایم که شاید با رفع این اختلاف نظر بتوانیم یک حرکت واقع بینانه و هم‌آهنگ ایجاد کنیم. مقصود ملکی همان بخشی بود که قرار بود با تلخیص و ترتیب جدید سرفصل‌ها در مجله نبرد زندگی چاپ شود. پس از شرح و بحث، بیشتر دوستان رهبری جبهه ملّی از نشر آن اظهار عدم رضایت کردند. می‌گفتند انتشار نظر انتقادآمیز ولو آموزنده باشد در این زمان ممکن است به دستگاه حکومت و مخالفان نهضت القا کند که هنوز حرکتی ایجاد نشده، در جبهه ملّی دودستگی وجود دارد و این سبب تضعیف جبهه می‌گردد، با آنکه این اعتراض چندان منطقی نمی‌نمود. زیرا نبرد زندگی به عنوان تشکیلاتی یا به مسئولیت کسی از افراد یا احزاب جبهه ملّی منتشر نمی‌شد و مطالب و تیتر‌های آن طوری تنظیم شده و می‌شدند که می‌توانست نظر هر فرد محقق تاریخ باشد، ولی با این وصف رهبری نیروی سوم تسلیم این نظر شد و مطالب آماده به چاپ سپرده نشد.

این دوره گذشت و در ادامۀ دولت دکتر منوچهر اقبال و بعد دولت علی امینی شاید امکان چاپ خود کتاب و یا تلخیص آن فراهم بود اما ظاهراً همان محظور موجود بود به خصوص به نظر ناسازگاری سران «جبهه ملّی دوم» با خلیل ملکی و نیروی سوم احتمالاً این طور فکر شد که شاید چاپ کتاب مزبور خود بهانه دیگر به دست مخالفان بدهد. پس از آن نیز به فاصله کمی ملکی و سه تن از یاران او روانه زندان شدند. حکومت استبدادی ناحق و ناروا به دست شاه افتاد؛ پیشامدی که به تحلیل نیروی سوم قابل اجتناب و یا حداقل قابل تلطیف بود.

بخش بزرگ این کتاب به نقد سیاست مکّارانه‌ی حزب توده و استراتژی سیاسی دولت شوروی از یک طرف و به ناآگاهی عجیب سران نهضت از تاریخ سیاسی و دیپلماسی قرن بیستم از طرف دیگر معطوف است.

اگر سیاست و تاکتیک‌های مکّارانه‌ی شرکت سابق نفت و هیئت حاکمه را نیز بر آن بیافزاییم برای اهل نظر مانند خلیل ملکی و رهبری حزب نیروی سوم آن عاقبت شوم در پرده عیان بود. ولی آنچه البته به جایی نرسید فریاد بود.

می‌توان به تحقیق گفت که اگر رساله تعلیماتی حزب توده چاپ نشده بود و یا به وسیله اعضای سرخورده آن حزب به دست ملکی نرسیده بود، او دست به تحریر این کتاب نمی‌زد و یا کتاب را به صورت شرح مقاطع گذشته می‌پرداخت.

انقلابی نمایی‌های حزب توده تا آنجا که دکتر مصدق و جبهه ملّی را نوکر سرسپرده امپریالیسم می‌خواند، اگر برای اعضای ساده حزب قابل درک نبود لیکن سبب اعتراض مهمی نمی‌شد. اما انقلابی نمایی اواخر دولت مصدق زمانی که دولت در حال سقوط بود اگرچه در طریق استراتژی و برنامه آن حزب، سقوط دولت ملّی را سریع، بل قطعی می‌کرد. لیکن این سیاست برای اعضای ساده حزبی قابل فهم نبود و با واپس زدن در لحظه‌های آخر آن اعضا را به حیرانی و اعتراض کشیده بود.

این بار رهبری حزب توده با دستور مکّارانه‌تری خواست از یأس و تلاش اعضای باقیمانده جلوگیری کند و موذیانه و از زبان همان اعضا تز «اشتباه» را پیش کشید؛ رویه‌ای که بر تعلیم استالینی اشتباه نبود. لیکن این تعلیمات بر اکثر قریب به اتفاق اعضا روشن نبود. ملکی که از اصل استالینی نگاه بر ملیّت‌ها آگاه بود، در سلک معلم و محقق تاریخ نمی‌توانست این خدعه‌ی حزب توده را نادیده بگیرد. او می‌دانست که در آن زمان و زمان‌هایی دیرتر چاپ آن کتاب ممکن نبود. او برای تاریخ و برای نسل‌های بعد می‌نوشت. برخلاف تهمت‌هایی که به این مرد کم توقع و خاضع و صادق و صریح اللهجه می‌زدند، او علاقه‌ای به پست و مقام نداشت. مخالفت‌ها و انتقاد‌های او از روی پرنسیپ علمی بود که هیچگاه با جواب علمی مواجه نگردید. ملکی علاقه و امید به نهضت ملّی و علاقه‌ی خاص به دکتر مصدق می‌داشت[10] اما از تندترین انتقاد‌های حضوری و نشر انتقاد‌های علمی و عملی از رهبری نهضت و دولت مصدق کوتاه نمی‌آمد […].


[1] از مقدمه و مرور کاوه بیات بر کتاب «درس 28 مرداد؛ از لحاظ نهضت ملّی ایران و از لحاظ رهبران خائن حزب توده»، نوشته‌ی خلیل ملکی، انتشارات شیرازه، مرداد  1401 (با تلخیص و تکمیل)

برای مشاهده‌ی سرگذشت تدوین این کتاب به پیوست مطلب حاضر مراجعه کنید.

[2] همین مجموعه، ص 157

[3] همین مجموعه ص ۱۵۰

[4] همین مجموعه ص ۱۹۵

[5] همین مجموعه صص 148-149

[6] همین مجموعه، صص 159-160

[7] همین مجموعه، صص 273-275

[8] همین مجموعه، صص 260-261

[9] برگرفته از نوشته دکتر کمال قانعی در کتاب «درس 28 مرداد؛ از لحاظ نهضت ملّی ایران و از لحاظ رهبران خائن حزب توده»، نوشته‌ی خلیل ملکی، انتشارات شیرازه، 1401

[10] ملکی در همان نخستین بازجویی فرمانداری نظامی از وی در پی ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ تمجید و تقدیر مؤثری از دکتر مصدق و دولت ضد استعماری او کرد. ن. ک. خلیل ملکی به روایت ساواک. مرکز بررسی اسناد تاریخی وزارت اطلاعات، تهران: ۱۳۷۹، ص 20. همچنین این جمله او خطاب به مصدق معروف است که: «ما تا جهنم هم با شما خواهیم آمد» (نقلی از «کودتا» نوشته یرواند آبراهامیان ترجمه محمد ابراهیم فتاحی، نشر نی، 1393، ص 22)

دیدگاهتان را بنویسید