1.مختصری از زندگی سیدحسین فاطمی
2.مبارزهی دکتر حسین فاطمی
3.مصدق، فاطمی و کودتا
4. خاطرات آیتالله زنجانی، و نامهنگاریهای او و فاطمی در زندان
5.سخنان دکتر فاطمی در دادگاه نظامی
6.ترور نافرجام فاطمی
7.مأموریت خطیر [ترور فاطمی]!
1.مختصری از زندگی سیدحسین فاطمی
مختصری از زندگی سید حسین فاطمی[1]
حقوق ملت برای او یک مسألهی واقعی بود. او ملت را باور داشت. در عین حال او یک موحد راستین بود که هرگز نمازش ترک نشد. او با همان حال تیرخوردگی به عصا تکیه میکرد و نمازش را ایستاده میخواند، در حالی که او باید نشسته نمازش را میخواند، روز چهلم شهادتش بر سر مزار او مادرم (خواهر فاطمی) خطبه حضرت زینب را به زبان عربی خواند و همه گریستند. (از متن مصاحبهی دکتر سعید فاطمی خواهرزادهی شهید فاطمی با مجلهی چشمانداز ایران، مرداد ماه 1380)
دکتر سید حسین فاطمی در سال ۱۲۹۹ خورشیدی در نائین تولد یافت. تحصیلات متوسطه را در اصفهان به پایان رسانید، از سال ۱۳۲۲ به روزنامهنگاری پرداخت. سپس برای ادامه تحصیل به اروپا رفت و پس از اخذ درجه دکترا به ایران بازگشت و دست به انتشار روزنامهی باختر امروز زد. باختر امروز از بدو تشکیل جبهه ملی، ارگان این سازمان سیاسی بود. به تأیید دکتر مصدق، ابتکار پیشنهاد طرح ملی شدن صنعت نفت در سراسر کشور از دکتر حسین فاطمی بود. در اردیبهشت ماه ۱۳۳۰ که دکتر مصدق نخست وزیری ملت را پذیرفت، دکتر سید حسین فاطمی را به معاونت خود برگزید.
فاطمی در بهمن ۱۳۳۰ به هنگام سخنرانی بر مزار محمد مسعود، سر دبیر مبارز «مرد امروز» که به دست عُمال حزب توده ترور شده بود، مورد سوء قصد یکی از اعضای گروه فدائیان اسلام قرار گرفت و به سختی مجروح گشت[2]. در انتخابات دورهی هفدهم مجلس شورای ملی، دکتر فاطمی کاندیدای نمایندگی مردم شد و از سوی مردم تهران به مجلس شورا رفت. در مهر ماه ۱۳۳۱ دکتر مصدق، فاطمی را به وزارت امور خارجه برگزید.
شادروان دکتر فاطمی در دوران مبارزات مردم ایران برای ملی شدن نفت همیشه در کنار دکتر مصدق قرار داشت و در کودتای نافرجام ۲۵ مرداد ۱۳۳۲ به دست دژخیمان گارد شاهنشاهی بازداشت شد. اما سحرگاه روز ۲۵ مرداد از زندان آزاد گردید. عصر همان روز در میتینگ بزرگ مردم تهران شرکت کرد و طی نطق تاریخی خود پرده از دسایس شاه و دربار برگرفت. در کودتای ۲۸ مرداد با هوشیاری از قید دژخیمان دربار و جاسوسان «سیا» و «اینتلیجنس سرویس» رست و مخفی گردید. دکتر فاطمی پس از مدتی اختفا، روز ٦ اسفند ۱۳۳۲ توسط سرگرد مولوی، افسر فرمانداری نظامی دستگیر و به زندان لشکر دو زرهی منتقل گشت.
ساعت دو بعد از ظهر همان روز، دکتر فاطمی را در حالیکه دست بند به دستهای او زده بودند و برای انتقال از فرمانداری نظامی به زندان میبردند، در جلو شهربانی مورد حمله چاقوکشانی که از پیش آماده شده بودند، قرار گرفت. یازده تن چاقوکش حرفهای، به سردستگی شعبان بیمخ و طیب حاج رضائی به دکتر فاطمی یورش بردند. خواهر آن مرحوم که برای دیدن او خود را به جلو شهربانی رسانده بود، به سرعت خود را روی برادر انداخت و یازده ضربه چاقوی مزدوران جنایتکار را تحمل کرد و تنها دو ضربه به دکتر فاطمی اصابت کرد. مأمورین فرمانداری نظامی، فاطمیِ مجروح و خونآلود را به بیمارستان بردند و پس از بهبودی، او را به زندان لشکر دو زرهی منتقل کردند[3].
یک هفته بعد، دادگاه نظامی، دکتر فاطمی، دکتر شایگان و مهندس رضوی را به محاکمه کشید. سرتیپ قطبی ریاست دادگاه را به عهده داشت و سرتیپ آزموده، جلاد معروف، دادستان آن بیدادگاه بود. دادرسی فاطمی و دوستانش به روال معمول، به سرعت انجام گرفت و پس از یک روز، به علت اعتراض فاطمی به صلاحیت دادگاه و قضات، محاکمه او سرّی اعلام شد و دکتر فاطمی به اعدام محکوم گردید.
در دادگاه تجدید نظر نیز که سرّی بود، حکم اعدام فاطمی تأیید شد[4]. محمد رضا شاه، با تقاضای فرجام دکتر فاطمی موافقت نکرد. صبح روز ۱۹ آبان ۱۳۳۳ عدهای از افسران که در پیشاپیش آنها سرتیپ تیمور بختیار و سرتیپ آزموده قرار داشتند، به زندان دکتر فاطمی رفتند. آزموده به فاطمی گفت «اعلیحضرت با تقاضای شما موافقت نفرمودند. وصیتی دارید بفرمایید. شما که مکرر میفرمودید من از مرگ ابائی ندارم و مرگ حق است…».
دکتر فاطمی حرف آزموده را قطع کرد و گفت آری آقای آزموده، مرگ حق است و من از مرگ ابایی ندارم. آن هم چنین مرگ پر افتخاری. من میمیرم تا نسل جوان ایران از این مرگ درس گرفته و با خون خود از وطنش دفاع کند و نگذارد جاسوسان اجنبی بر این کشور حکومت نمایند. من درهای سفارت انگلیس را بستم، غافل از اینکه تا دربار هست، انگلستان سفارت لازم ندارد».
او را به میدان تیر بردند و حتی اجازه ندادند با خانواده خود و دکتر مصدق وداع کند و در حالی که تب چهل درجه داشت تیر باران گردید.
پیوست
متن تلگراف سام فال(Sir Sam Falle) دبیر شرقی سفارت انگلیس [که ظاهراً نظر چرچیل، نخستوزیر انگلستان، و خطاب به کرومیت روزولت، عامل کودتا بوده است] از این قرار است:
[…] ظاهراً اوضاع آنقدرها هم بد پیش نمی رود، … احتمالاً شما از جریانات نسبتاً راضی هستید، که امیدوارم این طور باشد. مصدق قاعدتاً مشکلی است، من فکر میکنم حالا که در حین کودتا کشته نشده است، در مورد او تبعید بهترین راهحل باشد. اعدام، صرف نظر از غیر انسانی بودن آن، ممکن است در مورد مصدق به مصلحت نباشد. ولی برای فاطمی بهترین راهحل اعدام است، البته اگر او دستگیر شود. تا زمانی که اینگونه افراد زندهاند و در ایران هستند، همیشه خطر یک ضدکودتا وجود دارد. شدت عمل ضروری است.»
(«عملیات چکمه»، نوشتهی سی. ام. وودهاوس، ترجمهی فرحناز شکوری، نشر نو، تهران ۱۳۶۴، پیشگفتار کتاب، نوشتهی احمد بشیری، ص پنجاه و پنج)
[1] از کتاب «جنبش ملی شدن صنعت نفت ایران و کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲»، مؤلف سرهنگ غلامرضا نجاتی، شرکت سهامی انتشار.
[2] رجوع کنید به مطلب «مأموریت خطیر [ترور فاطمی]!» (خاطرات محمدمهدی عبدخدایی، ضارب دکتر حسین فاطمی در بهمن 1330)
[3] دربارهی خواهر دکتر فاطمی و تفصیل این ماجرا، رجوع کنید به روایت دکتر سعید فاطمی (خواهرزادهی دکتر حسین فاطمی) در مطلب «مصدق، فاطمی و کودتا».
[4] پیوست را نیز ببینید.
2.مبارزهی دکتر حسین فاطمی
مبارزهی دکتر حسین فاطمی[1]
چه عصرها که سر آمد چه قرنها که گذشت
بهسانِ تو گُهری برنخاست زین معدن
در سالهایی که در آرشیو کتابخانهها جستجو میکردم تا بتوانم یادداشتهای مستندی از خط مشی سیاسی روزنامهها و نشریات فارسی از ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ تا انقلاب اسلامی فراهم آورم، متوجه یک مسأله شدم که برایم مهم بود. محمدرضاشاه پس از کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ و حتی پس از فوت دکتر مصدق از او و نامش وحشت داشت. سازمان اطلاعات و امنیت کشور (ساواک) نویسندگان مزدور را وادار میکرد که به هر بهانهای به مصدق و کابینه او حمله کنند. در این میان حجم عظیمی از مقالات نویسندگان مزدور بر ضد وزیر امور خارجه دولت ملی مصدق، یعنی دکتر سید حسین فاطمی بود.
محمدرضاشاه تصور میکرد که با آن مقالات، نام مصدق و یارانش را لکه دار ساخته است. اما من همیشه یک سخن از «جواهر لعل نهرو» نخست وزیر فرزانه هندوستان را در خاطر داشتم که در اوج قدرت استعمار انگلیس در هندوستان و در زمانی که همۀ نویسندگان عامل استعمار تلاش میکردند که نام استقلال طلبان آن سرزمین را لکه دار سازند، در پیامی که از زندان برای دختر خود فرستاد نوشت:
«…. عاقبت حقیقت پیروز خواهد شد. اما گاهی اتفاق میافتد که دروغها مدت درازی رایج میمانند و دوام پیدا میکنند. وقتی دروغ کار خود را به پایان رساند، خواهد پوسید و حقیقت با عظمت خود پیروز خواهد شد. »
و در ایران زمین نیز این چنین شد. پس از پیروزی انقلاب اسلامی تشت رسوایی رژیم فاسد پهلوی از بام افتاد. پردهها کنار رفتند. تاریخنگاران بزرگ و ارجمندی چون مرحوم غلامرضا نجاتی اسناد کودتای آمریکاییـانگلیسی ۲۸ مرداد سال ۱۳۳۲ را منتشر ساختند و سپس اسناد غارتگریهای شگفتانگیز خاندان پهلوی از سال ۱۳۳۲ تا ۱۳۵۷ منتشر شد. و طبع کتابهایی چون حدیث مقاومت (که در واقع اسناد بیست و پنج سال پیکار نهضت مقاومت ملی ایران با رژیم پهلوی بود) موجب شد تا به تدریج ابرهای سیاه دروغ و تحریف کنار روند و خورشید حقیقت روی خود را بنمایاند… و چون حقایق آشکار شد، چهره شهید دکتر سید حسین فاطمی، چون خورشیدی تابان درخشید.
مطالعه آثار و نوشتهها و مقالات دکتر فاطمی در روزنامه باختر و باختر امروز و متن سخنرانیهای پرشور او در ۲۵ مرداد ۱۳۳۲ در میدان بهارستان و نامههایی که چند روز پیش از شهادتش به طور پنهانی برای آن روحانی بزرگ و به معنای راستین با تقوا و فرزانه مرحوم آیت الله حاج سیدرضا زنجانی فرستاده است و یادداشتهایی که در مدت شش ماه در مخفیگاه پس از کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ نوشته بود، همه و همه حاکی از آن است که فاطمی رودخانه خروشان عشق به خداوند بود، و عشق و محبت به خداوند، عشق به مردم را به دنبال دارد.
او به مردم ایران عشق میورزید و جان خویش را برای آنها فدا کرد. در سحرگاه ۱۹ آبان ۱۳۳۳ در زمانی که سرلشکر آزموده برای دیدن مراسم اعدام فاطمی به لشکر ۲ زرهی رفت آرزو داشت که برای یک لحظه شاهد خُرد شدن روحیه فاطمی باشد. اما این چنین نشد. وقتی تن بیمار و تبدار فاطمی را در کنار دیوار قرار دادند، آزموده خطاب به او گفت:
ـ فاطمی باز هم میگویی از مرگ ترسی ندارم؟
و آن مرد دلیر پاسخ داد:
ـ آری باز هم میگویم از مرگ ترسی ندارم. آن هم چنین مرگ پرافتخاری، من میمیرم تا نسل جوان ایران عبرت گیرد و بداند که چون استقلال میهن خویش را در خطر ببیند، باید با گذشتن از جان خویش از وطن خود دفاع کند و نگذارد بیگانگان و یا جاسوسان اجنبی بر این کشور حکومت کنند.
فاطمی در یکی از نامههای خود به آیت الله زنجانی که برای جلوگیری از اعدام او تلاش میکرد، نوشت:
«… [دوستان ما در خارج از زندان] منافع شخصی ما را در نظر نگیرند که بنده مریضم، چاقو خوردهام، زن و بچه و خواهر و برادرم چه میگویند، بلکه آن چیزی را در نظر بگیرند که ما به خاطر حفظ و حمایت آن جهاد کرده و به این روز افتادهایم. مصلحت مملکت و ملت را که میخواهد حیات نهضت خود را نجات دهد… حضرت آقا به جدّ اطهر هر دومان قسم که یک کلمه از آنچه عرض کردم مجامله و تعارف نیست… آرزو دارم که نفسهای آخر زندگیام در راه نهضت و سعادت هموطنانم صرف شود…»[2]
سید حسین فاطمی در نامه دیگری به آیت الله زنجانی از او میخواهد که خواهرش را دلداری دهد. این نامهی تاریخی که در حدیث مقاومت (اسناد نهضت مقاومت ملی) تحت عنوان مکتوب شماره ۹ آمده، چنین است:
«با تقدیم صمیمانهترین مراتب اخلاص و ارادت. از اظهار مراحم و ابراز الطاف پدرانه حضرتعالی به قدری شرمسارم که اگر بخواهم واقعاً تشکر کنم هیچ جمله و عبارتی را که بتواند مکنونات قلبیم را تعبیر نماید نمیتوانم بجویم. از جریان بنده که گمان میکنم کم و بیش با اطلاع هستید. این پرده رسوایی آخر برای تکمیل صحنه چاقو زدن جلو نظمیه لازم بود و به نظرم خواست خدا این است که روز به روز رسواترشان کند.[3] به هر حال وضعیت با هر جان کندنی هست (البته از نظر مزاج) میگذرانم ولی به جدّ بزرگوارمان قسم که اگر خیال کنید به قدر سر سر سوزن این لوطی بازیها در اراده و روحیه مخلصتان تأثیر داشته باشد اگر حمل بر خودستایی نشود عرض میکنم: «شیر را هرچند در زنجیر نگه دارید ممکن نیست گربه شود.» از این حیث خیالتان راحت باشد، هر حکمی میخواهند بدهند. آن هم بی اثر است تا زورشان برسد همین آش است و همین کاسه. روزی هم که زورشان شکست یک ثانیه هم نمیتوانند ما را در بند نگه دارند. ولو این که صد سال حبس حکم صادر کرده باشند. تمنی دارم همین معنی را به کسان من که حضورتان شرفیاب میشوند ابلاغ فرمایید که بیهوده ناراحت نباشند. درباره ارجاع عرایضم به حضور شریف یقین بدانید که از همه کس حضرتعالی را به خود نزدیکتر میدانم و کوچکترین ابایی در این که جسارتی و زحمتی باشد عرض کنم ندارم و فراموش شدنی نیست که همین بذل عطوفت و توجهات معنوی و دعاوی خیر و مؤثر جنابعالی گذشته از زحمات دیگر چقدر در بهبود تقویت روحی و مزاجی ارادتمند مؤثر بوده است. حقیقتاً همان طور که تشخیص دادهاید این قلعه بیگی یکپارچه شرف و مردانگی است و چطور من میتوانم نعمتهایی را که در این زندان که آن قدر همه از دستش مینالند فراموش کنم. افتخار معرفی حضوری به جنابعالی و آشنایی با همین سرتیپ عزیز که شاید در نوع خودش کمنظیر است.[4] ابلاغ سلام گرم و آتشین بنده حضور دوستان مخصوصاً آقایان د. ع. و ا.ع و ص. ا، بسته به عنایت و توجه آن سرور ارجمند است. به خواهرم بفرمایید ابداً متأثر نباشد. برعکس، افتخار کند که برادرش واسطه و دلال فروش وطنش نشد. و به احساسات و عقاید جامعه سر تعظیم و تکریم فرود آورد. تمام مردم این کشور که شرف دارند، امروز برادر او به شمار میآیند. ولی در غیر این صورت یک برادری داشت که از خجلت هیچ جا نمیتوانست خود را معرفی کند. قربانت.»
پس از کودتای انگلیسیـآمریکایی ۲۸ مرداد باز هم دوران آزمون و و امتحان فرارسید. پیوستن به دربار و شاه امتیازهای بسیار به دنبال داشت: مقام و ثروت، لذتهای دنیوی، مسافرت به خارج و خیلی چیزهای دیگر و پیوستن به نهضت مقاومت ملی، تبعید، زندان، کتک و محرومیت از همه چیز را به دنبال داشت و گروهی به این جناح، گروهی به آن جناح پیوستند و گروهی دو دل بودند و سالهای سال در حال تردید باقی ماندند!! در داستان محاکمه و سپس اعدام ناجوانمردانه دکتر فاطمی صحنه امتحانی برای دو افسر حقوقدان پیش آمد که مرحوم سرهنگ غلامرضا نجاتی در کتاب جنبش ملی شدن صنعت نفت ایران و کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ آن را شرح داده است:
«آیت الله زنجانی کوشش زیادی به منظور انتخاب یک وکیل مدافع برای دکتر فاطمی به عمل آورد و چون با سرهنگ بواسحاقی سابقه آشنایی داشت او را نامزد وکالت کرد و این تصمیم را به فاطمی اطلاع داد. دکتر فاطمی در جواب نوشت: «من به سرهنگ بواسحاقی اعتماد ندارم، معهذا تسلیم نظر آقا هستم.» آیت الله زنجانی سرهنگ بواسحقی را خواست و وکالت دکتر فاطمی را در دادگاه نظامی به او تکلیف کرد، در ضمن از او خواهش کرد تا سه روز، نه آن پیشنهاد را قبول کند نه ردّ نماید تا با استفاده از این فرصت تصمیم بگیرند. سرهنگ بواسحاقی بی توجه به توصیه آیتالله زنجانی به روزنامه نگاران گفت که وکالت دکتر فاطمی را قبول کرده است. ولی روز بعد به علت ضعف روحی ناشی از تهدید دستگاه [دولت و نظامیان وابسته به شاه]، با لحن زنندهای نه تنها قبول وکالت و دفاع از دکتر فاطمی را رد کرد بلکه از کرده خود ابراز ندامت نمود. آیت الله زنجانی بعد از این واقعه وکالت دکتر فاطمی را به سرتیپ قلعه بیگی تکلیف کرد و آن افسر شرافتمند این وظیفه را با شجاعت پذیرفت. هنگامی که آیت الله زنجانی موضوع حق الوکاله را عنوان کرد، سرتیپ قلعه بیگی برآشفت و گفت:
-خدایا، همه جا پول! مگر من ایرانی نیستم؟ مگر من مسلمان نیستم؟
گفتنی است که آقای شهیدزاده، وکیل معروف دادگستری در تهیه لایحه دفاعی، سرتیپ قلعه بیگی را راهنمایی و یاری کرد.» [5]
دکتر فاطمی در بیدادگاه شاه که دادستان آن سرتیپ آزموده، آن مردک حقیر و ظالم و بیرحم بود، دفاعی جانانه کرد و سرتیپ قلعه بیگی در تمام مراحل دادگاه او را یاری کرد. سخنان فاطمی رژیم شاه را وحشتزده کرد آن چنان که سرتیپ آزموده دادگاه را غیر علنی ساخت و در آن دادگاه غیرعلنی فاطمی به اعدام محکوم شد. بهانه آزموده برای غیرعلنی کردن دادگاه دکتر فاطمی بسیار جالب و خواندنی است.
آزموده در پاسخ خبرنگاران که پرسیدهاند چرا دادگاه غیر علنی است جواب میدهد: برای این که حربه عوامفریبی از دست آنها گرفته شود!
متن مصاحبه آزموده که در روزنامههای ۱۹ مهرماه ۱۳۳۳ چاپ شد، از این قرار است:
«مصاحبه با دادستان ارتش: صبح امروز آقای سرتیپ آزموده، دادستان ارتش طی مصاحبهای که با خبرنگاران جراید به عمل آورد اطلاعاتی به شرح زیر در اختیار خبرنگاران جراید گذاشت:
امروز میخواستم دو موضوع را خدمت آقایان عرض کنم، یکی این که در دادگاه دکتر شایگان و مهندس رضوی و دکتر فاطمی چنانچه مستحضرید تقاضا کردم دادگاه به طور سّری (غیرعلنی) تشکیل شود.
در مورد سرّی بودن (غیرعلنی بودن) دادگاه نباید تصور کرد که وقتی دادگاه سرّی میشود کوچکترین محدودیتی در دفاع وجود دارد، بلکه وقتی دادگاه سرّی (غیرعلنی) میشود طرفین دعوا یعنی متهم و دادستان آزادی عمل کامل پیدا میکنند. مِن باب مثال در دادگاه مصدق، ملاحظه کردید وقتی دادگاه علنی بود دادستان ارتش آزادی عمل نداشت. متهم صرف نظر از این که هر چه دلش خواست گفت و مواجه با اخطارهای مکرر رؤسای دادگاه میشد. از طرف دیگر وقتی دادگاه علنی است و عیب بالا وجود دارد و متهمان بخصوصی که مبنای دفاعشان روی عوامفریبی میرود، این موضوع خود یک گرفتاری عجیبی برای دادستان است که ضمناً باید گفت اینجانب بخوبی مطلع و واقف بودم که حسین فاطمی پایه دفاع خود را در دادگاه علنی جز عوامفریبی به چیز دیگری قرار نخواهد داد. [6]
آقایان بدانند این کلمه عوامفریبی چه بسا خواص را هم گمراه کند. آقایان به خوبی میدانند که اینجانب مثل همۀ افسران، کوچکترین اطلاعی از سیاست ندارم. وقتی که مواجه شویم به متهمی که روی عوامفریبی میگوید شغلم سیاست است به خوبی به این خطر پی میبریم که آن متهم میخواهد صحنه دادگاه نظامی را صحنه سیاست قرار دهد. آن هم سیاست مزورانه و عوامفریبانه. شاید بتوانیم جوابهای او را به نحو شایسته بدهیم، ولی این جریان به کلی برخلاف وظایف ما خواهد بود. دادستان ارتش ادعایی که به هیچ وجه مربوط به سیاست نیست مینماید. متهم در دادگاه علنی به جای این که از ادعا دفاع نماید و آن را رد کند، وارد سیاست میشود. بنا به این مقدمات بود که تقاضا شد دادگاه فاطمی و دو نفر دیگر سرّی (غیرعلنی) شود. وقتی دادگاه سرّی اعلام گردید متهمین فهمیدند که حربه عوامفریبی از دست آنها گرفته شده است.»[7]
حسین فاطمی یک روزنامهنگار متعهد بود. او قدرت نویسندگی را نعمتی از سوی خداوند میدانست و عقیده داشت که قلم را تنها باید در مسیر خدمت به مردم به کار برد. وی شغل روزنامهنگاری را شغلی بسیار حساس و پر مخاطره میدانست و بر این باور بود که صاحبان قدرت هر لحظه ممکن است با پرداخت «صله» و «هدیه» نویسنده را فریب دهند تا او راه مردم را ترک کند و به نفع بیگانگان و قدرت طلبان بنویسد.
یکی از حوادث مهمی که در دوران ملی شدن صنعت نفت روی داد و نظرات فاطمی را درباره نویسندگان به اثبات رساند، کشف اسنادی در خانه مستر سِدان، نماینده شرکت سابق نفت بود.[8]
بررسی این اسناد نشان داد که شرکت نفت انگلیس پس از آنکه دولت مصدق بر روی کار آمد، هر ماه مبلغ قابل توجهی در اختیار نویسندگان مزدور قرار میداده است تا آنان مقالاتی بر ضد مصدق و یارانش بنویسند. ترفند انگلیسیها برای این که نویسندگان این مقالهها شناخته نشوند بسیار جالب بود. از آنجایی که بسیاری از افراد هوشمند و تیزبین از شیوه نگارش و نثر یک مقاله نگارنده و نویسنده آن را میشناسند، رئیس شرکت سابق نفت قرار گذاشته بود که مقالات نویسندگان خود فروخته ابتدا به زبان انگلیسی ترجمه شود و سپس گروه دیگری دوباره آنها را به زبان فارسی ترجمه نمایند. مستر سدان توانسته بود برای چندین ماه هویت نویسندگان مزدور را پنهان دارد. مقالات ترجمه شده به فارسی در روزنامههای درباری با اسم مستعار چاپ میشد.
نویسندگان وابسته به شرکت سابق نفت انگلیس، موظف بودند که مصدق و یارانش را آدمهایی بیدین و ضدمذهب معرفی کنند تا خشم مردم متدین و روحانیون ساده دل را بر ضد یاران مصدق، مخصوصاً دکتر فاطمی برافروزند. تبلیغ مداوم بیگانگان بر ضد مصدق پس از کودتای ۲۸ مرداد اوج گرفت. تیمسار آزموده در هنگام محاکمه مصدق بارها او را بیدین نامید. دکتر فاطمی که پس از کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ یادداشتهایی را در ریشهیابی علل شکست نهضت ملی نوشت. این یادداشتها پس از دستگیری وی به دست تیمسار آزموده افتاد. آزموده این یادداشتها را در گاوصندوق خود پنهان کرد تا هرگز به دست کسی نیفتد. پس از پیروزی انقلاب اسلامی و فرار آزموده از ایران، این یادداشتها به دست مردم افتاد. دکتر فاطمی در بخشی از این یادداشتها به ترفند انگلیسیها برای «بیدین» نشان دادن مصدق و یارانش اشاره کرده است:
… آنچه در دایره تبلیغات شرکت [نفت سابق] به چنگ آمد و بعد اسنادی که از خانه سدان کشف کردیم، مقداری از ارتباطات شرکت را با محافل و جراید و مقامات ایرانی آشکار میساخت… ضمناً اوراقی هم که به صورت شرح حال اعضای جبهه ملی را داشت، مملو از فحش عرض و ناموس و شرف بود و قسمتهایی از آن را در روزنامههای اجیر شرکت [نفت سابق] نشر داده و حتی بعضی از مقالات آنها به صورت “بقیه دارد” باقی بود که به خوبی نشان میداد که حتی یک کلمه از آنچه را که شرکت [نفت] برای طبع و نشر در اختیار آنها گذاشته است کم و زیاد نکردهاند و از جمله این مقالات بیوگرافی من (سید حسین فاطمی) بود. قسمت خوشمزه بیوگرافی من این بود که پدرم سیف العلماء لقب داشت و در چند جای این بیوگرافی -چون مجدداً از انگلیسی به فارسی ترجمه کرده بودند تا روش انشاء نویسنده اصلی معلوم نباشد، این لقب را در ترجمه ثانوی “شمشیر العلماء” ترجمه کرده بودند».
یادداشتهای دکتر فاطمی در دوران دربهدری و قبل از دستگیر شدن، حاوی اسرار جالبی از دوران نهضت ملی است. او به خوبی شرح میدهد که استعمارگران چگونه ابتدا در صدد ترور مصدق برآمدند و چون از آن جهت ناکام ماندند میان یاران او اختلاف انداختند. آنان با استفاده از روانشناسی شخصیت هر کس را به گونهای تحریک کردند. فاطمی شرح میدهد که چگونه حسین مکی که در آغاز حاضر به هر گونه فداکاری برای نهضت ملی بود به علت ضعف شخصیت و غرور ذاتی به خاطر یک موضوع بسیار ساده، تبدیل به آدمی شد که به هر کس دشنام میداد و خود را عامل اصلی ملی شدن صنعت نفت میدانست!! فاطمی از توطئههای اشرف پهلوی و دربار فاسد و نیز از توطئههای مداوم حزب توده و افرادی همچون بقایی و حائریزاده برای سرنگون کردن دولت مصدق و نابود کردن نهضت ملی نیز سخن گفته است. [9]
از من خواستهاند که زندگانی شهید سید حسین فاطمی را به صورت داستان برای نوجوانان بنویسم. البته من تاکنون داستانهایی را برای شهیدان دلیر جنگ مقدس بر ضد اشغالگران عراقی نگاشتهام و چند داستان هم از دلاورانی که چندین سال در چنگ دشمن اسیر بودند و داستانی از یک جانباز دلیر شیمیایی که پس از چند سال جان داد و من ساعتها در فراق او گریستم نوشتهام، اما چندین سال است که داستاننویسی را کنار نهادهام. من عقیده دارم داستاننویسان جوان میهنم که از تکنیکهای نوین داستاننویسی آگاهی دارند اکنون بسیار بهتر از من مینویسند و این بر عهده آنهاست که داستانها و حکایتها از زندگانی آن مرد بزرگ (شهید فاطمی) پیروزی و رنجهایش بنویسند. لذا آنچه که شما در این کتاب میخوانید تاریخچهای است از زندگی او و در فصل دوم کتاب بخشی از یادداشتها و مکتوبات او آمده است و نیز گفتگو با دکتر سعید فاطمی – خواهرزاده شهید فاطمی که در سال ۱۳۸۰ شمسی انجام گرفته است.
سرگذشت ملی شدن صنعت نفت ایران، دولت ملی مصدق و کودتای ۲۸ مرداد و سپس ۲۵ سال مبارزه نهضت مقاومت ملی با رژیم شاه، داستانی بس مفصل است و تاکنون صدها مقاله و صدها کتاب در این باره منتشر شده است.[10] در این کتاب فقط حوادثی که در رابطه با دکتر فاطمی و مبارزات اوست ـ آن هم به اختصارـ آمده است.
هدف من از ذکر حوادث تاریخی ایران از شهریور ۱۳۲۰ تا مرداد ۱۳۳۲ آن است که نوجوانان و جوانان ایرانی از اهمیت نهضت ملی کردن صنعت نفت آگاه شوند و این که چگونه انسانهای بزرگی در طول تاریخ ایران، همچون دکتر سید حسین فاطمی وقتی مسأله حیثیت میهنشان پیش میآید حاضرند جان خویش را فدا سازند. در نگارش حوادث تاریخی اعتراف میکنم که نتوانستهام حق مطلب را ادا کنم. از برخی از حوادث بسیار مهم به تندی گذشتهام در حالی که درباره آن روزهای افتخار و آن وقایع تاریخی -نظیر سخنرانیهای دکتر مصدق در شورای امنیت و دادگاه لاهه- باید بسیار نوشت، اما متأسفانه به علت محدود بودن صفحات مجبور شدم بیشتر وقایع را به اختصار شرح دهم. امیدوارم که نوجوانان و جوانان عزیز عذر من را بپذیرند و به مطالعه آثار ارزشمندی که در پایان این کتاب آنها را معرفی کردهام بپردازند.
در این کتاب از برخی از احزاب نظیر حزب توده که به دستور شوروی با برگزاری پی در پی تظاهرات و اعتصابات و کارشکنیها، دولت مصدق را کلافه کرده بودند، انتقاد شده است. این انتقاد به رهبران حزب توده است و نه به اعضای آن. این را همه میدانند که روحیه عدالتخواهی و آزاد منشی و انسان دوستی یک انسان موجب میشود که به احزاب بپیوندد. آدم بیتفاوتی که تنها به لذتهای شخصی میاندیشد و از شرکت در فعالیتهای ادبی یا اجتماعی یا سیاسی میگریزد با بهائم تفاوت چندانی ندارد. آدمهایی که به احزاب سیاسی میپیوندند -حتی احزابی نظیر حزب توده و حزب بقایی کرمانی- و از همان آغاز نیتی جز خدمت به مردم نداشتهاند بر مردم بیتفاوت شرف دارند. هر چه باشد اینها انسانند اما در انتخاب حزب و آرمان و گروهی که به آن پیوستهاند دچار اشتباه شدهاند. اما انسان گریزان از فعالیتهای سیاسی براستی موجود حقیری است که فقط در اندیشه منافع شخصی است.
آثار و زندگی ادیبان و بزرگانی چون، عطار، فردوسی، جلال الدین محمد مولوی، امیرکبیر، مصدق، بازرگان، فاطمی، شریعتی… این حقیقت را برایمان آشکار میسازد که هیچ انسانی حتی در بالاترین مرتبۀ انسانی خالی از نقص و کاستی و اشتباه نیست. عشق و علاقه ما به انسانهای اندیشمند و والا هرگز نباید موجب شود که ما نقد بر آنها و زندگیشان را برنتابیم و به خشم آییم. اگر ما نقد و تجزیه و تحلیل زندگی انسانهایی که دوستشان داریم را نتوانیم تحمل کنیم، بدون تردید نقد بر آثار و زندگی خودمان را هم نمیتوانیم تحمل کنیم و این سرآغاز توقف و مرگ معنوی است. دکتر حسین فاطمی خود در یادداشتهایی که پس از کودتای ۲۸ مرداد در مخفیگاه خویش قبل از دستگیری نوشته است به نقد اعمال و رفتار طرفداران نهضت ملی پرداخته است. نهضت ملی ایران و شکست آن در ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ میتواند درس عبرتی برای نوجوانان و جوانان باشد. نسل جوان باید به انتقادپذیری عادت کند زیرا که بدون آن به وجود آوردن جامعهای براساس مردمسالاری امکانپذیر نیست.
با این مقدمه تصور میکنم که بتوانم نقدی بر نثر فاطمی داشته باشم. من فاطمی را خیلی دوست دارم. این روزنامهنگار انسان دوست و عدالتخواه، پیرو تشیع علوی یعنی پیرو مکتب محبت بود. و به همین جهت به مردم میهن خود عشق میورزید. اما نثر او گاه تند میشد. البته نه به تندی محمد مسعود و کریمپور شیرازی. اما باز هم نثر او را تند یافتم. او چون شیری خشمگین بر استعمارگران و نوکران زرخرید آنان میشورید. جمال امامیها، میراشرافیها، شمس قنات آبادیها، اشرفها و برادران رشیدیان را مورد تهاجم قرار میداد. مردمانی که برای لذتجویی خویش از دنیا حاضر بودند ملتی را فدا کنند. این را میدانم، اما باز هم گاهی اوقات نثر او را تند یافتهام و عقیده دارم که فاطمی با نثری آکنده از بوی عطر محبت و مهربانی میتوانست بسیاری از همان فریب خوردگانِ لذتهای دنیوی را جذب کند.
دوست دارم این مقدمه را با نوشتهای از مرحوم غلامرضا نجاتی-که خود تاریخنگاری شریف و آزاده بود- پایان دهم که دربارۀ دکتر سید حسین فاطمی چنین قضاوت کرد:
«دکتر فاطمی در میان رجال سیاسی نیم قرن اخیر، نمونه تقوی، ایمان و مقاومت بود و تا آخرین نفس به آرمانهای خود وفادار ماند و تسلیم نشد. عمری زودگذر داشت، اما مردانه زیست و مردانه مرد و شهادتش بسی آموزنده بود. او آموخت که «آزادی» گرفتنی است و خونبهای آن بسیار گران است. او آموخت که زنده ماندن و زندگی کردن به هر شرط و قیمت شایسته یک مرد آزاده و یک رهبر نیست و آنهایی که به هنگام خطر، وظیفه و مسؤولیت خود را به بهانه مصلحتاندیشی زیر پا میگذارند، در آینده نیز از هیچ چیز دفاع نخواهند کرد.»[11]
[1] از مقدمهی کتاب «رودخانۀ خروشان عشق» (نگاهی به زندگانی دکتر سید حسین فاطمی)، تالیف محمود حکیمی، انتشارات قلم، 1384
[2] به نقل از کتاب جنبش ملی شدن صنعت نفت ایران، تألیف مرحوم غلامرضا نجاتی، شرکت سهامی انتشار تهران، ۱۳۶۹، ص ۵۵۸.
[3] اشاره فاطمی به حمله ناجوانمردانه شعبان بی مخ و رفقای او با چاقو و قمه به اوست.
[4] اشاره فاطمی به شجاعت سرتیپ قلعهبیگی که در آن دورانِ به راستی هولناک وکالت فاطمی را پذیرفت.
[5] سرهنگ غلامرضا نجاتی، جنبش ملی شدن صنعت نفت ایران و کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲، شرکت سهامی انتشار تهران، ج ۶، ۱۳۶۹، ص ۵۷۶.
[6] سرتیپ آزموده از دادگاه علنی مصدق خاطراتی بس دردناک داشت. مصدق گاه با چند جمله، حتی گاه با یک کلمه، او را تحقیر میکرد. مصدق در یکی از جلسات دادگاه به آزموده اشاره کرد و گفت: «این مرد خیال کرده است که او مرا به دادگاه آورده است. تو چه کارهای؟ تو حتی نمیتوانی یک پشه را بکشی، سیاست خارجی دارد مرا محاکمه میکند. تو چه هستی؟ تو یک آلتی هستی که داری میرقصی. همان طور که سرلشکر مقبلی، که مرا محکوم کرد تا فرمانده لشکر بشود و لباس [فرماندهی] بپوشد.» (روزنامه کیهان، 21/1/1333)
[7] خاطرات و مبارزات دکتر حسین فاطمی، به کوشش بهرام افراسیابی، انتشارات علمی، تهران، ۱۳۶۶، ص .۳۵۱
[8] برای آگاهی از ماجرای اسنادی که از خانه سِدان به دست آمد مراجعه کنید به کتاب: خاطرات و مبارزات دکتر حسین فاطمی، صص ۷۶-۷۴
[9] بخشی از این یادداشتها در ضمیمه کتاب آمده است. برای آگاهی کامل از این یادداشتها رجوع کنید به نشریه چشم انداز ایران، شماره ۸ ،تیر و مرداد ۱۳۸۰.
[10]نگارنده نیز در جلد بیستم مجموعه تاریخ تمدن یا داستان زندگی انسان ویژه نوجوانان و جوانان، در فصل ۱۱۷ (ایران پس از جنگ جهانی دوم) و فصل ۱۱۸ (ایران در دوران پیکار با استعمار) به تفصیل دربارۀ نهضت ملی ایران با ذکر مدارک و اسناد بحث کرده است. نوجوانان عزیز علاقهمند به نهضت ملی را به مطالعه این جلد از تاریخ تمدن که شرکت سهامی انتشار منتشر کرده است دعوت میکنم.
[11] جنبش ملی شدن صنعت نفت، ص ۵۵۷.
3.مصدق، فاطمی و کودتا
«مصدق، فاطمی و کودتا»
خاطراتی از دکتر سعید فاطمی (خواهرزادهی دکتر حسین فاطمی)[1]
- […] از روز ۲۵ مرداد ۱۳۳۲ چه خاطراتی را به یاد دارید؟
در روز ۲۵ مرداد، گروهی نظامی ساعت ۱۱ شب به خانهی مرحوم دکتر فاطمی ریختند و به ایشان خیلی بیاحترامی کردند بعد هم او را به همراه مهندس زیرک زاده و مهندس حق شناس دستگیر کردند. قرار بود اینها را اعدام کنند که خوشبختانه دکتر مصدق خبردار شد و به موقع اقدام کرد و کودتا در روز ۲۵ مرداد شکست خورد و شاه فرار کرد.
- آیا کودتاچیان ابتدا به خانهی دکتر فاطمی رفتند و بعد حکم شاه را در مورد عزل دکتر مصدق به او مرحوم مصدق) ابلاغ کردند؟
نخیر، اینها دو دستۀ مختلف بودند. سرهنگ نعمت اللّه نصیری ـ که بعدها رئیس ساواک شد ـ مسؤول آوردن حکم عزل مصدق بود. در کنار او چهار دسته مختلف برای دستگیری افراد رفته بودند؛ مثلاً یک دسته برای ریاحی، یک گروه برای دکتر فاطمی و … وقتی رفته بودند ریاحی را دستگیر کنند، او در خانه نبود. اما زیرکزاده و حق شناس را در همان روز گرفتند. به هر حال، روز ۲۵ مرداد، ما آن مقالهٔ بسیار معروف را در روزنامه باختر منتشر کردیم: «خائنی که میخواست وطن را به اجنبی بدهد راهی بغداد شد» و همچنین روز ۲۶ مرداد مقالهی مربوط به نفت را چاپ کردیم و این که تمام جریانات را انگلیس برای سقوط مصدق هدایت کرده است. سه مقاله دکتر فاطمی، بسیار سرنوشت ساز بود و مردم در واقع مطالب روزنامه را میبلعیدند. یادم میآید روزنامههای ۲۵، ۲۶ و ۲۷ مرداد هر کدام تا حدود ۱۳-۱۲ چاپ هم رفت که تا ظهر روز بعد که روزنامه بعدی در میآمد، به فروش میرفت.
- وقایع روز ۲۸ مرداد چگونه شکل گرفت؟
روز ۲۸ مرداد، من مطابق معمول، ساعت یک ربع به ۸ به دفتر روزنامهی باختر امروز در کوچۀ نظامیه میدان بهارستان رفتم. معمولاً هر روز من نفر دوم یا سوم بودم که آنجا میرسیدم. آن روز به محض رسیدن به دفتر روزنامه، تعدادی از کارمندان و نویسندگان مخبر روزنامه هم آمدند. آن طور که به یاد دارم آقای محمدعلی سفری هم که خبرنگار سیاسی روزنامه ما بود در آنجا حضور داشتند. در حال حاضر ایشان وکیل دادگستری است و سه جلد کتاب به نام قلم و سیاست منتشر کرده است و بحق، یکی از کسانی بود که صادقانه و مخلصانه دکتر فاطمی را در روزنامهٔ باختر امروز یاری میداد. بیرون از دفتر روزنامه صدای داد و فریاد میآمد. ساعت حدود ۸ صبح بود. از در پشت ساختمان که به پاساژی راه داشت، خود را به میدان بهارستان رساندم. در آنجا دیدم 10 ـ 12 نفر از لمپنها، عکس شاه را روی دست گرفتهاند و شعار میدهند که اگر یک پلیس میآمد، جرأت ایستادن نداشتند. من بلافاصله به مرحوم دکتر فاطمی که در آن ساعت در وزارت خارجه بود زنگ زدم و جریان را برای او تعریف کردم. گفت: «من الآن با ستاد ارتش دکتر مصدق تماس میگیرم. شما دوباره با من تماس بگیرید.» هنوز یک ساعت نگذشته بود که دیدم جمعیت زیادتر شد و تعداد آنها به 40 ـ 50 نفر رسید که چند نفر از آنها از لمپنهای همان محله بودند. مجدداً با دکتر فاطمی تماس گرفتم. او گفت: «موضوع را به دکتر مصدق اطلاع بده.» من بلافاصله به دکتر مصدق زنگ زدم و جریان بلوا را برای او گفتم. مرحوم مصدق گفت: «هر چه سریعتر به اینجا (دفتر نخست وزیری) بیا.» در حال خروج از محل بودم که دیدم حدود 50 – 60 نفر چماق به دست به طرف دفتر روزنامه میآیند. ما نیز از پشت پاساژ همراه آقای سفری و چند نفر دیگر از کوچه پس کوچهها دور شدیم.
وقتی به وزارت خارجه رسیدم، ساعت حدود ۱۰ بود. تا وارد اتاق دکتر فاطمی شدم، گفت: «الحمداللّه که به سلامت آمدی.» خبر آتش زدن دفتر روزنامه باختر امروز به او رسیده بود. در همین حین تلفن زنگ زد. من نمیدانم آنطرف چه کسی بود، ولی دکتر فاطمی بعد از تمام شدن مکالمه عصایش را دست گرفت و گفت: «باید به خانهی دکتر مصدق برویم.»
در خانهی دکتر مصدق، آقایان نریمان، حقشناس، حسیبی، احمد مصدق، ملکوتی و شیرخوانی از اعضای دفتر نخست وزیری حاضر بودند. من داخل اتاق نرفتم، امّا دکترمصدق مرا احضار کرد و گفت: «بلادرنگ به ستاد ارتش بروید و از طرف من قضایا را جویا شوید.»
ستاد ارتش، در خیابان سوم اسفند، روبروی باشگاه افسران بود. وقتی به آنجا رسیدم، سرتیپ ریاحی بلادرنگ مرا پذیرفت. وقتی وارد شدم دیدم که او با کمال خونسردی مشغول خوردن هندوانه است. با هیجان گفتم:«شهر در آتش میسوزد!» با همان خونسردی گفت: «بفرمایید هندوانه بخورید و اینقدر شلوغ نکنید.» من یکه خوردم، گفتم:«نخست وزیر از من خواستهاند تا از شما اوضاع و احوال را جویا شوم.» تیمسار ریاحی گفت:«شهر امن و امان است، خبری هم نیست. چهار تا لات شلوغ کرده اند، همه شان نابود میشوند.»
من به نخست وزیری برگشتم وجریان را برای دکتر مصدق تعریف کردم. دکتر مصدق بسیار ناراحت شدند، به او زنگ زدند و گفتند نماینده ی من اینطور میگوید.او گفت من نمیدانم. دکتر مصدق گفتند بعداً با شما صحبت خواهم کرد. مرحوم دکتر فاطمی هم بسیار عصبانی شد. در اینجا میخواهم خاطرهای از مرحوم دکتر فاطمی برای شما نقل کنم که در واقع از ناگفتههای تاریخ است.
صبح روز ۲۵ مرداد، زمانی که دکتر فاطمی [پس از بازداشت وحشیانهاش در نیمه شب کودتا] با پیژامه و دمپایی به اتاق مصدق رفت، به مرحوم مصدق گفت: «من دیگر نمیخواهم وزیر خارجه باشم، مرا وزیر دفاع کنید.» دکتر مصدق گفت: «برنامهتان چیست؟» دکتر فاطمی گفت: «برنامه من این است که تا ظهر امروز ۵۰ نفر را اعدام کنم.» دکتر مصدق با صدای بلند فریاد زد: «با چه قانونی؟» فاطمی گفت: «با قانون انقلاب.» مصدق گفت: «قانون من، قانون اساسی است، قانون انقلاب نیست.» دکتر فاطمی گفت: «قانون من، قانون انقلاب است.»
وقتی دکتر فاطمی از اتاق بیرون آمد، رو به دکتر غلامحسین مصدق کرد و در همان حال که عصایش را بلند کرده بود، گفت: «غلام، این پدر تو ما را به کشتن میدهد!»
من نمیخواهم بگویم چرا دکتر مصدق چنین نکرد، ولی با خیانت بزرگی که شاه به ملّت ایران کرده بود، حقش همین بود که اعدامش کنند.
بعد از آنکه پیغام سرتیپ ریاحی را به دکتر مصدق دادم، سرهنگ ممتاز بالا آمد و گفت: «همه خیابان شاه (جمهوری فعلی) و پهلوی (ولیعصر کنونی) را غارت کردهاند.» حدود ساعت ۴ مرحوم مصدق، دکتر فاطمی را که با دکتر ملکاسماعیلی صحبت میکرد، صدا زد. وقتی دکتر فاطمی برگشت، خیلی ملّتهب بود. گفتم: «داییجان، چه شده؟» گفت: «دکتر مصدق میگوید بچهات حالش به هم خورده است ـ بچه شش ماههای داشت ـ و مادرش نمیداند چکار کند. باید به خانه بروی.» وقتی خواستیم از در بیرون برویم، با رگبار مسلسل روبرو شدیم و زانوی من تیر خورد. سرهنگ ممتاز که هنوز هم زنده است، کراواتش را درآورد و پای مرا محکم بست. بعد رو به چند نظامی که آنجا بودند کرد و گفت: «شما تیراندازی کنید تا دکتر فاطمی بتواند خودش را به آن طرف خیابان برساند.» سرهنگ ممتاز، سروان فشارکی (که بعدها نام فامیلش را عوض کرد) و سروان ایرج داورپناه، شروع به تیراندازی کردند و در پناه آتش آنها، ما خود را به آن طرف خیابان رساندیم و سرانجام خود را به خانه آقای پوررضا، وکیل قشقاییها در مجلس، رساندیم. چند ساعتی در خانه پوررضا ماندیم تا اینکه هوا تاریک شد. سپس به اتفاق دکتر فاطمی به خانه سید حسن مصطفوی رفتیم و شب را در آنجا ماندیم. فردا صبح مرحوم دکتر فاطمی به جایی تلفن کرد. در آن موقع تصور میکردم با خسرو قشقایی صحبت کرده است. بعد از مدتی، یک جیپ آمد و او به اتفاق راننده از آنجا رفت. خانم مصطفوی (دختر خاله من)، گفت: «من تصور میکنم ایشان به ایل قشقایی رفتند.» اما بعد معلوم شد که دکتر فاطمی به منزل آقا کاظم قطب، که یکی از مردان بسیار شریف روزگار و از مریدان دکتر مصدق بود، پناه آورده است. این خانه در خیابان ژاله، خیابان زرین نعل بود. دکتر فاطمی مدتی در آنجا بود تا اینکه بالاخره با آن وضعی که میدانید گرفتار شد. […]
[…] سرهنگ مولوی، دکتر فاطمی را به نزد سرهنگ نصیری که آن موقع سرتیپ شده بود، میبرد. نصیری به دکتر فاطمی میگوید: «خائن! کدام گوری بودی؟» فاطمی میگوید: «خائن تو هستی، تو به این مملکت خیانت کردی، ما جز وطنپرستی کاری نکردهایم.» نصیری با مشت به دهان دکتر فاطمی میکوبد. دماغ او میشکند و خون سر و صورت او را میپوشاند. سپس به همان صورت او را دستبند میزنند و از آن محل بیرون میبرند. پیش از آن، سپهبد علوی مقدم بلافاصله به بختیار که در کوشک نصرت، دنبال شاه بود، خبر دستگیری فاطمی را میدهد و بختیار بلافاصله خودش را به تهران میرساند و به شعبان بیمخ، اکبر گیلیگهای و… دستور کشتن فاطمی را میدهد. از این گروه، فقط یک نفر به نام مصطفی دیوانه نمیآید که یکی از چاقوکشهای محلهی سیدنصرالدین بود. او میگوید: «این سید اولاد پیغمبر است، من کاری نمیکنم.»
فاطمی را از پلههای اطلاعات شهربانی پایین میآورند و گروه شعبان بیمخ به او حملهور میشوند. مادر من (سلطنت فاطمی)، که به وسیله اخبار رادیو از دستگیری دکتر فاطمی (برادرش) خبردار شده بود، در آنجا حضور داشت و به محض اینکه اوباش حمله میکنند، او خود را روی دکتر فاطمی میاندازد. ۱۱ ضربه چاقو را به جان میخرد و تنها ۲ ضربه چاقو به دکتر فاطمی میخورد. بعد از این قضیه، او را به بیمارستان ارتش میبرند و بلافاصله تمام رادیوهای دنیا خبر ترور فاطمی را گزارش میدهند. شاه برای حفظ ظاهر، پزشک مخصوص خودش، دکتر ایادی، را میفرستد تا بر درمان دکتر فاطمی نظارت کند. مادرم را افرادی که در خیابان بودند و برخی اعضای وزارت خارجه به بیمارستان نجمیه میبرند و مرحوم دکتر غلامحسین مصدق که خوشبختانه در آن موقع بعد از ۴ ماه از بازداشت آزاد شده بود، به مداوای او میپردازد. مادرم در نجمیه مدتی بستری بود و بعد هم به خانه منتقل شد، امّا بعد از آن همیشه از عوارض آن جراحات رنج میبرد.
- سرنوشت خود شما بعد از اینکه پایتان تیر خورد، چه شد؟
بنده مدتی در خانه دوستانم، بهویژه یکی از شاگردان بسیار قدیمیام به نام رحیمینیا که رئیس باشگاه راهآهن بود و از هواداران نهضت ملی و مرحوم مصدق بود، بودم. امّا همان روز چاقو خوردن مادرم و دکتر فاطمی، خودم را معرفی کردم. بعد از آن مجموعاً ۹ سال و ۶ ماه و ۲۴ روز زندان بودم. دو دست مرا شکستند و چشم راستم را از دست دادم. دندههایم را هم شکستند.
- تحلیل شما از روند حرکت دکتر فاطمی چیست؟
او دو بار از مرگ جست؛ یکی بعد از ترور به دست عبد خدایی، و بعد هم گروه شعبان بیمخ که او را چاقو زدند. خداوند چه شهامتی و چه جرأتی به او داده بود. پدر عبد خدایی نامهای نوشت که: «شما را به جدّ اطهرتان قسم میدهم ما را ببخشید.» ما آن نامه را چاپ کردیم.
فاطمی یکی از شیرمردان روزگار و یکی از معتقدان واقعی به ملّت بود. حقوق ملّت برای او یک مسأله واقعی بود و او ملّت را باور داشت. در عین حال، او یک موحد راستین بود که هرگز نمازش ترک نشد. او با همان حالِ تیرخوردگی، به عصا تکیه میکرد و نمازش را ایستاده میخواند، در حالی که باید نشسته نمازش را میخواند.
روز چهلم شهادتش، بر سر مزار او، مادرم خطبه حضرت زینب را به زبان عربی خواند. خواندن مادرم آنچنان جانسوز بود که [حتی] سرهنگ مولوی شروع به گریه کرد. تمام آدمها ماتشان برده بود. مادرم تحت تعلیم مرحوم پدرم سیفالعلمای بزرگ، بخش اعظم قرآن را حفظ بود. هر کس از ایشان میپرسید اسمت چیست؟ میگفت: «مردهشورِ اسمم را ببرد، الهی ساقط شود این اسم من»، چون اسمش سلطنت بود. مادرم الآن در ابنبابویه، کنار برادرش حسین فاطمی در خاک آرمیده است.
- به شخصیت دکتر فاطمی بپردازیم. مصدق میگوید که دکتر فاطمی ترک اولی هم نداشت.
گفتن اینکه حتی ترک اولی از آن بزرگوار دیده نشد از زبان مصدق، که به معنای دقیق عبارات توجه داشت، بسیار مهم است. او هر موقع از فاطمی نام میبرد، او را “بزرگوار” مینامید. در کتابی به نام “چهره مصدق”، که عکسهای مختلف مصدق در آن است، او طی پیامی که برای دانشجویان خارج میفرستد، میگوید: «با درود به روان پاک دکتر سید حسین فاطمی» و بعد به ادامه مطالب میپردازد.
- در عاشورای سال ۱۳۴۰ هم مهندس بازرگان، در گردهمایی نهضت آزادی طی سخنرانی خود گفته بود: «ما همیشه میگوییم «اللهم اللعن اول ظالم ظَلَم حق محمد و آل محمد»، چرا نمیگوییم «اللهم اللعن من قَتَلَ دکتر سید حسین فاطمی؟» که حضار در پاسخ او یک صلوات بلند فرستاده بودند.
اولین کسی هم که نام “شهید” را بر مدرس گذاشت، فاطمی بود. او بعد از شهریور ۱۳۲۰ که رضاخان رفت، در آذرماه همان سال، در مسجد نور اصفهان برای مدرس مراسم ختمی برگزار کرد. سخنران آن جلسه خود او بود، آن هم در شرایطی که بسیار جوان بود. آقای ترکمان هم این قضیه را مفصل توضیح داده است.
- در رابطه با بحث مرحوم فاطمی با دکتر مصدق در روز ۲۵ مرداد، اگر مطلب ناگفتهای وجود دارد بیان فرمایید.
در آن روز، شادروان دکتر فاطمی به مرحوم مصدق پیشنهاد کرده بود که او را وزیر دفاع کند تا بتواند با تمام قدرت مخالفان قسمخورده نهضت ملی ایران را به سزای اَعمالشان برساند. دکتر مصدق گفته بود: «بر طبق چه قانونی؟» دکتر فاطمی جواب داده بود: «با قانون انقلاب و برای نجات ملّت ایران.» که مرحوم مصدق پاسخ داده بود: «این کار را وزیر دادگستری، رئیس دیوان عالی کشور و چند تن از روحانیون قم و کسانی که مورد احترام مردم هستند، باید انجام دهند و قوانین را به گونهای شکل دهند که بر اساس آن بتوان مخالفان نهضت ملی را مورد تعقیب قرار داد.» شادروان دکتر فاطمی گفته بود: «این مسیر طولانی است و تا آن وقت ریشه ما را کندهاند.» دکتر مصدق در پاسخ گفته بود: «به جز قانون، من راه دیگری سراغ ندارم و من برای قانون، بیش از هر چیز و هر کسی احترام قائل هستم.» دکتر فاطمی در آن روز با عصبانیت از اتاق بیرون میآید، برای اینکه میدانست این جریان ادامه دارد. در بیرون از اتاق هم به دکتر غلامحسین مصدق میگوید: «پدر تو با این احترام به قانونش همه ما را به کشتن خواهد داد.» منظورش هم این بود که امروز باید یک قانون انقلابی حاکم شود و دکتر مصدق هم به جز مسیر قانون اساسی، نمیخواست عمل کند. البته شاید عدهای بگویند اگر او مرد قانون نبود، هرگز محمدرضا توفیق پیدا نمیکرد با چند فاحشه و چاقوکش، نهضت مردم ایران را سرنگون کند. ولی مرحوم مصدق یک پاسخ برای این اشکال داشت که آن را در قسمتهای بعدی صحبتم خواهم گفت.
- ریشه حوادث ۲۵ تا ۲۸ مرداد را چگونه ارزیابی میکنید؟
جوانها و مردم ایران باید بدانند که ۲۸ مرداد، مولود حوادث قبل و بهطور مشخص واقعهی نهم اسفند ۱۳۳۱ بود. یعنی جریان مسافرت شاه و بعد حوادث دیگری که در کردستان و اصفهان به وجود آمد، قحطیهای مصنوعی که ایجاد شد با کمبود نان و کمبود مواد غذایی و… همگی برنامههایی بودند که به نظر من به دنبال جریان ۹ اسفند به وجود آمدند. جریان نهم اسفند ۱۳۳۱ در واقع مادرِ کودتای ۲۸ مرداد بود.
- مصدق هم در خاطرات و تألمات خود به علمای نهم اسفند اشاره میکند که در آن روز با همکاری دربار قصد کشتن او را داشتهاند و حتی به طنز میگوید آنها خود را برای خواندن نماز بر جنازه من آماده کرده بودند.
بله، مرحوم دکتر مصدق زمانی که از خانه، پیاده به دربار آمدند، من همراهشان بودم و تا دم در هم آمدم. جمعیت بسیار زیادی از دوستان و هواداران نهضت ملی هم در آنجا حضور داشتند. وقتی ایشان داخل کاخ رفتند و ما برگشتیم، من یکدفعه در میان جمعیت سپهبد احمدی را شناختم که لباس سفید پوشیده بود و کلاه شاپو بر سر گذاشته بود. پرویز خسروانی را هم که آن موقع سرگرد بود و مدیر باشگاه تاج بود، در میان جمعیت دیدم. […] امیراحمدی از دورهی رضاخان درجه سپهبدی داشت و تنها در ارتش ایران همین یک نفر درجه سپهبدی داشت که به «احمد قصاب» معروف بود. همچنین چندین نفر دیگر را شناسایی کردم. در آن روز که مرحوم مصدق به دربار رفت، قرار بود شاه بدون سر و صدا به این بهانه که بچهدار نمیشود، به مسافرت خارج برود و در آنجا خودش و ثریا ادامه درمان دهند. این عمل هم در نهایت آرامش و مخفی بودن صورت بگیرد. هیچکس باور نمیکرد که شاه همه را خبر کرده باشد و همانطور که دکتر مصدق هم در جایی اشاره کردند، عده زیادی از کسانی که از اوقاف و دربار پول میگرفتند و ملبّس به لباس روحانی هم بودند (که بعد از انقلاب، جمهوری اسلامی بسیاری از آنها را طرد کرد)، آن روز جمع شده بودند که ما نمیگذاریم اعلیحضرت بروند. بعد معلوم شد تمام این برنامهها ریخته شده است که دکتر مصدق را در بازگشت از کاخ تکهتکه کنند و بعد بگویند مردم شاهدوست چنین کردند. مرحوم دکتر مصدق وقتی فریاد “زندهباد شاه، مردهباد مصدق” را شنید، بهجای اینکه به طرف در خروجی برود، به طرف دری میرود که به حشمتالدوله منتهی میشود. نزدیک انجمن ایران و فرانسه، دکتر مصدق از مردی به نام صادق خان، که سالیان سال، در دربار، راننده محمدرضا بود، میپرسد آیا راه دیگری هم هست؟ او که اصلاً از جریان بی اطلاع بود، دری را به مصدق نشان میدهد. وقتی خبر رسید که دکتر مصدق رفته است، تمام جمعیت اوباش فریاد زدند مرغ از قفس پرید!
همان طور که در خاطرات دکتر مصدق هست، عده ای از این جمعیت و از درخت های جلوی خانۀ مرحوم مصدق بالا میروند و یکی از آنها با کاردی کلفت،احمد پسر بزرگ دکتر مصدق را تهدید میکند و میگوید تا چند دقیقه دیگر می آیم سرت را میبرم. بنابراین نطفه ۲۸ مرداد از نهم اسفند سال ۱۳۳۱ بسته شد. بعد از جریان نهم اسفند با کشته شدن افشارطوس به دست دکتر بقایی و سرتیپ منزه و سرتیپ مزیّن و…. مواجه شدیم. گم شدن افشارطوس واقعاً عجیب بود. همان طور که گفتم متأسفانه یکی از آنهایی که جنازه افشارطوس را از غار درآورد، من بودم.[…]
روز ۲۸ مرداد حدود ساعت ۱۲ ظهر، تلفنی به آقای دکتر مصدق شد. ایشان پس از صحبت کردن با تلفن، من را احضار نمودند و گفتند شما بروید به نشانی، خیابان فردوسی، نزدیک میدان توپخانه، دست راست، آخرین کوچه بعد از کوچه ای که مجله خواندنیها چاپ میشود. در این کوچه حدود هفت هشت متر که به طرف زندان زنان (سابق) میروید، دست چپ عمارتی است به نام «سازمان متحدۀ کارگران ایران». آنجا آقایی به نام خدابنده منتظر شماست. بنده رفتم و دیدم که در آنجا حدود 10 ـ 15 نفر نشسته اند. من سه چهار نفر آنها را بیشتر نمیشناختم. آقای محمود ژندی و خدابنده را می شناختم، از قضای روزگار، زمانی که در لشکر زرهی، از سلول انفرادی مرا به بند عمومی منتقل کردند، آقای خدابنده را دیدم. ایشان خندید و گفت آخرین روز آنجا بودیم، حالا هم اینجا هستیم.
در سازمان متحدۀ کارگران ایران، آقای کیانوری و هیچ یک از رهبران طراز اول حزب توده را ندیدم. آقای خدابنده با من صحبت کرد و گفت شهر مغشوش است، اگر عده ای پارتیزان مسلّح وارد جریان بشوند، تمام اینها را منکوب میکنند. گفتم منظورتان چیست؟ گفت ما پیشنهاد کردیم اسلحه به ما بدهند، امّا دکتر مصدق و دکتر فاطمی و دکتر صدیقی شدیداً مخالفت کردند. ما الآن هم آماده هستیم که بیاییم به میدان و با اسلحه جواب اینها را بدهیم. گفتم در این مورد، چیزی به من گفته نشده ولی من عیناً پیغام شما را بر می گردانم.
وقتی صحبتهای آقای خدابنده را به عرض دکتر رساندم، ایشان مثل کسانی که اذان میگویند، دستشان را گذاشتند تنگ گوششان و شروع کردند قاه قاه خندیدن. گفتند: «عجبه! عجبه! چه آدمهایی هستند! که من ایران را به جنگ داخلی بکشانم! هرگز! هرگز!».
همه شان خاک شدند: صدیقی، حسیبی، مصدق، فاطمی، اشرفی، … همه خاک شدند. خدا را گواه میگیرم آن چنان دکتر مصدق خندید و مسخره کرد و متأثر شد که سرش را گرفت بین دو دستش و گفت: «چه چیزها! به حق چیزهای نشنیده!» دکتر فاطمی نیز گفت: «به هیچ عنوان نباید حتی یک چوب، دست حزب توده داد، برای این که اینها دشمنان قسم خورده ملت ایران هستند!»
شاید یکی از دلایلی که سبب شد حزب توده در اسناد خودش جعل کند که دکتر فاطمی، به حزب توده پناه برده، به خاطر انتقام گیری از این جمله ای بود که آن روز دکتر فاطمی گفت. در هر حال، به نظر بنده در دادگاه نظامی دکتر فاطمی، تیمسار آزموده، آن شمر ملعون و آیشمن رژیم محمدرضا، و خارج از دادگاه، روزنامههای مزدور آن زمان ـ که همه از نیروهای امنیتی بودند ـ شایع کرده بودند که دکتر فاطمی پس از کودتا در پناه حزب توده بوده است. به نظر من این شایعات به دلیل انتقام گرفتن از دکتر فاطمی بود. ایشان به شهادت تاریخ، به شهادت دکتر مصدق و به شهادت خاطرات همهی همکارانش همچون مهندس حسیبی، مهندس زیرکزاده، سنجابی و بازرگان، یکی از پاکترین و صادقترین کسانی بود که تا نفس آخر در کنار مصدق جنگید.
شجاعت و صراحتی که ایشان در کوبیدن رژیم در دادگاه نشان داد، واقعاً تمام اطرافیان مصدق و شخص مصدق را شگفتزده کرده بود که چگونه آدمی بیمار که روی برانکارد افتاده، مثل یک شیر از نهضت ملی دفاع میکند.
[1] برگرفته از نشریه چشمانداز ایران، شمارهی 8 و 9 (خرداد، تیر و مرداد 1380)، به نقل از کتاب «رودخانهی خروشان عشق»، تالیف محمود حکیمی، انتشارات قلم
4. خاطرات آیتالله زنجانی، و نامهنگاریهای او و فاطمی در زندان
خاطرات آیتالله زنجانی، و نامهنگاریهای او و فاطمی در زندان
در زندان[1]
بسم الله الرحمن الرحیم. من با مرحوم دکتر فاطمی در زمان وزارت خارجه ارتباطی نداشتم. اولین برخورد من با ایشان زمانی بود که در سال ۱۳۳۳ در زمان انتخابات مجلس سنا، نهضت ملی ۷۵ نفر کاندیدا معرفی کرد […].
رابطه ما دیگر قطع شد تا تاریخ ۳۰ تیر ماه سال ۱۳۳۳. در آن روز من به امضای شخصی اعلامیه تعطیل عمومی دادم. شهر را مملو از تانک و سرباز کرد و ظهر آن روز مرا پیش [تیمور] بختیار [فرماندار نظامی تهران] بردند، عدهای دیگر هم در آنجا بودند. بختیار نیم خیزی روی صندلی کرده یکی از اعلامیههایی که در دست داشت نشان داد و گفت این اعلامیه را آقا صادر کردهاند؟ گفتم بله. گفت به چه مناسبت؟ جواب دادم فضولی موقوف، امری است قانونی. در مقابل افراد دیگر، جمله فضولی موقوف به بختیار برخورد و دستور توقیف مرا داد. مرا به لشکر دوم [زرهی ] بردند. در بین راه بنده خدایی که یک خربزه و نان سنگک، یک بسته کوچک ماست برای خانهاش میبرد و به علت این که من تصمیم داشتم غذای زندان را نخورم خواهش کردم آنها را به من بدهد و پول بگیرد و او آنها را به من داد ولی پولی نگرفت. من را اول به اتاقی بردند که در آن یازده نفر از اعضای حزب توده زندانی بودند و ناهار خورده بودند. خربزه را بریده و با نان سنگک خوردم، بعد از آنها خواهش کردم که خربزه ضایع میشود میل کنید. گفتند اگر اجازه میدهید خربزه را به سلول دیگر بدهیم و دادند. شب را با آنها گذراندیم و روز بعد نزدیک غروب دکتر زندان از من پرسید اگر میل دارید جایتان را تغییر بدهیم؟ جواب دادم اختیار خود را در خانه گذاشتهام و در اینجا اختیاری ندارم، ولی موقعی که بیرون میرفت اشارهای کردم و او متوجه شد و مرا به اتاقی دیگر [برد] که نسبتاً بزرگ بود که البته فرش هم نداشت. ولی موجودی به نام دکتر طباطبایی در آنجا حضور داشت. شب را گذراندم و بعد متوجه شدم که در آن طرف راهرو اتاق کوچکی وجود دارد و با یک پرده نازک از راهرو جدا شده است که در آن اتاق، مرحوم دکتر فاطمی خوابیده بود. شب که شد آن آقا را احضار کردند و من تنها ماندم و بعد متوجه شدم که خانمی از پشت اتاق مرحوم دکتر در حال رفت و آمد است و برای او نان میبرد. من آن خانم را صدا کردم و پرسیدم گویا شما وسایل چایی دارید؟ جواب داد بله. گفتم من چایی خور هستم… یک استکان چای درست کنید و بیاورید. او چای را که آورد من متوجه شدم که در آن اتاق دیگر مرحوم دکتر هستند. من از آن خانم خیلی عذرخواهی کردم که موجب زحمت او شدهام. او یکباره گفت قربان جدت بروم. من چیزی نگفتم، با تعجب نگاه کردم و گفتم شما مسلمان هستید؟ گفت بله. گفتم جداً؟ گفت: بله. گفتم آن جد من نیست جد آن هم هست. در دو راهه جهنم و بهشت قرار گرفتهاید. مبادا راه جهنم را انتخاب کنید. گفت خدمتگزار آن هم هستم. در این بین اجازه دادند برای من از منزل ناهار آوردند، بین آنها مقداری گوجه درشت بود. من یک نعلبکی از آن خانم گرفته و در یک کاغذ سیگار برای دکتر فاطمی نوشتم: “آقای محترم من مدت زیادی اینجا نخواهم ماند یا تبعید میشویم و یا آزاد. میل دارم بین شما و دنیای بیرون رابطه برقرار کنم، چه کسی مورد اعتماد شماست، به من معرفی کنید.” آن کاغذ را تا کردم و زیر چند گوجه گذاشته و به آن خانم گفتم ببرد برای آقای دکتر. گفت آقا آن بیچاره نمیتواند چیزی بخورد، هر چه میخورد قی میکند. گفتم خوشحال میشوم این گوجهها را برای او ببری، برد. چند دقیقه نگذشته بود که دیدم یک کاغذ مچاله شده به پرده اتاق خورد. دکتر مرد هوشیاری بود. من حس کردم این نامه جواب من است.
سربازی را هم که در راهرو قدم میزد فرستادم دنبال ساقی که مرد خوبی بود، من کاغذ را برداشتم، نوشته بود:
1-دویست تومان پول میخواهم، ۲- من به هیچ کس اعتماد ندارم، ۳- به دوستان بگویید محاکمه من نزدیک است، و السلام.
سعی کردم، به فضل خدا شخصی را یافتیم و آنجا استخدام کردیم که همه روزه نامه ایشان را به من برساند و همچنین نامه من را به ایشان. به این شرط که به خانه من هم نیاید. از آن تاریخ تا آخرین مرحله که نامه آخری ایشان که دو ساعت بعد از شهادت ایشان به دست ما رسید، اغلب روزها نامه داشتیم. این نامهها غالباً روی کاغذ سیگار نوشته شده بود که به شکلی مخفی بشود و پیدا نشود، ولی بعدها کاغذهای بزرگتر هم فرستاده شد، آن کاغذهای سیگاری قابل عکسبرداری نشد، ولی مابقی الحمد الله عکسبرداری شده حالا هم نسخههایش موجود است. من نوشتم به ایشان که شما با اعتماد به من به این شخص اعتماد کنید. دویست تومان دادم و نوشتم، بعد از این هفتهای پنجاه تومان به شما خواهد رسید و ماورای آن موکول به درخواست شماست و شما با اطمینان به این شخص نامه را بدهید. این جریان ادامه یافت تا آخرین مرحله. بعد نامههای بزرگتری هم از ایشان به دست من رسید که مطالب خوبی در آنها مطرح شده بود. در یکی از آنها مینویسد: به وسیلهای از آقای دکتر مصدق سؤال شود که وظیفه ما در این محاکمه چیست؟ آیا اینها را به افتضاح بکشانیم یا معتدل عمل کنم. من که هرگز حاضر نیستم به اعتدال رفتار کنم. زیرا حساب میکنم اگر چنان چه جان خود را در این راه از دست بدهم در مصرف عقیده خود صرف کردهام. این موضوع را در نامه دیگری هم بعد از محکومیت به اعدام به من نوشتند: که الساعه یک ساعت حکم فرمایشی اعدام میگذرد، ولی به جَدّ اَطهرتان اگر کوچکترین اثری در روحیه من بخشیده باشد، دوباره در آنجا تکرار میکند که چنانچه در این راه از دست بروم دقیقاً در مصرف حقیقی صرف شده است.
نامههای دیگری است که به تفصیل دیگر نمیتوانم تعریف کنم، ولی بعضی مطالب برجسته آنها را میتوانم یادآوری کنم. وی یک از نامههایی که به مرحوم خواهرش نوشته بود، من شب آن خانم را خواستم به علت اینکه عینک همراه نداشت، نامه را برای او خواندم. نوشته بود: خواهر عزیزم، محاکمه من نزدیک است، قطعاً احتیاج به پول خواهد شد، من که چیزی ندارم، میل دارم از برادرم مصباح السلطان تقاضایی نشود، زیرا این برادر در زندگی بیش از سیصد هزار تومان برای من خرج کرده است. دیگر از یک برادر چقدر میتوان متوقع شد، همینطور میل دارم متعرض پدر زنم نشوید او سربازی بیش نیست و نزدیک به یک سال است که معاش همسر و فرزندم را متکفل شده است. بهتر است به شمشیری[2] و احمد توانگر[3] مراجعه کنید اگر از آنها هم نتیجهای حاصل نشد به برادرم سیفپور بنویسید که از آمریکا بفرستد و اگر از آنها هم عملی نشد به فلانی [آیتالله زنجانی] مراجعه کنید. خداوند این شخص را در زندان در عوض پدر به من عطا کرده است. من خجلت نمیکشم که از ایشان درخواست نمایم. بعد از خواندن نامه، دیگر جای آن نبود که من آن خانم را جای دیگری برای طلب پول بفرستم. این بود که گفتم خانم هر چقدر خرج محاکمه باشد بر عهده من […]. مرحوم سرتیپ قلعه بیگی [به عنوان وکیل پیشنهادی] معرفی شد. تلفن کردم آمد. به آن مرد جلیل و شریف پیشنهاد کردم، با کمال اطاعت و با کمال افتخار پذیرفت. گفتم حق الزحمه را شما چکار میکنید. خدا شاهد است گفت: همه جا پول؟ من ایرانی نیستم؟! من مسلمان نیستم؟! دیناری نگرفت. بعد ایشان از من درخواست کرد که اتومبیلی در اختیارش قرار دهند که برود موکلش را ببیند، با کمال تأسف در تهران کسی حاضر نشد اتومبیلش را در اختیار او بگذارد و به زور، من ۱۰۰۰ تومان در جیبش گذاشتم، گفتم آقا تا کسی را نگهدار آنجا. بعد با احتمال به این که ایشان معلومات قضاییشان ضعیف باشد از آقای شهیدزاده، وکیل رسمی عدلیه درخواست کردم شب آمد آنجا. ۵۰۰۰ تومان آماده کرده بودم که به ایشان بدهم به صفت مقدمه و بیعانه (نه تمام پول) که ایشان هم قبول نکرد. این مرد جلیل هم دیناری نگرفت […] بعد نوشتههایی که در دفاع ایشان نوشته بودند… آنها را هم یک نفر پیدا کردیم و آوردیم در خانه تایپ بکند. یکی از مشکلترین کارها این بود که من برای احتیاط موقعی که تایپکننده میرفت میل داشتم بگویم جیب او را بگردند تا مبادا نسخهای را بیرون ببرد. این را هم به این شکل…
خدا آن مرد را رحمت کند. مرد شریفی است. من پیش از این که دولت مصدق ساقط شود، شش یا هفت ماه قبل از آن از بس راجع به ایشان حرفهای مختلفی شنیده بودم، من به آقای دکتر مصدق راجع به این شخص پیغام دادم که آن مقدار که انتظار دارید مردم به این شخص [ دکتر فاطمی] اعتماد بکنند اظهار اعتماد نمیکنند، مرحوم مصدق به من ابلاغ کرد “من کمال اعتماد را دارم” این حکایت آن مرحوم است که به صورت اجمال عرض شد.
نامههای زندان[4]
در زندان لشکر ۲ زرهی، سلول دکتر سید حسین فاطمی و آیتالله حاج رضا زنجانی، یکی از رهبران نهضت مقاومت ملی[5] کنار هم قرار داشت. با وجود سختگیریهای شدید زندانبانان و جلوگیری از هرگونه تماس و ارتباط بین سران جبهه ملی، آیتالله زنجانی توانست با دکتر فاطمی باب مکاتبه برقرار کند. در پی فشارهایی که از سوی مقامات روحانی به دولت کودتا وارد میشد، فرماندار نظامی ناگزیر گردید که آیتالله زنجانی را در اسرع وقت از زندان آزاد کند، ایشان پیامی روی جلد پاکت سیگار نوشت و برای دکتر فاطمی فرستاد. متن پیام به شرح زیر بود.
«من به زودی آزاد میشوم. شخص مورد اعتمادی را معرفی کنید تا بین ما واسطه باشد و شما با دنیای خارج در ارتباط باشید.»
دکتر فاطمی در پاسخ این پیام چنین نوشت:
«من شخص قابل اعتمادی را در اینجا سراغ ندارم.»
آیتالله زنجانی در آخرین روزهای دورهی زندان، واسطهی مطمئنی از بین نظامیان مراقب پیدا کرد و از آن طریق تا روز پیش از شهادت دکتر فاطمی، آن دو مجاهد بزرگوار با یکدیگر ارتباط و مکاتبه داشتند. دکتر فاطمی چند نامه، که بیشتر آنها روی کاغذ جلد سیگار نوشته شده، برای آیتالله زنجانی فرستاده است که دو فقره آن را در زیر نقل میکنیم:
[از دکتر فاطمی خطاب به آیتالله زنجانی:]
«قربانت گردم. تقدیم سلام مخلصانه با تجدید ارادت قلبی:
۱ـ همان طور که به عرض رسیده در این هفته وضع مزاجی وخیم بود، ولی امروز به مرحمت عالی و بر اثر لطف و دعای حضرتت، قدری بهترم و اگر مراقبت کنند امیدوارم به حدی که در شرایط موجود ممکن است بهبودی حاصل شود.
۲ـ از عنایتی که در تهیه لایحه میفرمایید، جز شرمندگی وسیله تشکر ندارم.
۳ـ بقیه را توسط «قلعه بیگی»[6] تقدیم کردم، هر طور که مقتضی میدانید و با نظر هر کس مصلحت باشد اصلاح فرمایید. در صورتی که حالم مساعد باشد دنبالهاش را خواهم گرفت.
۴ـ لطفاً به خواهرم اطلاع فرمایید که حالم رو به بهبودی است، چون شنیدهام خیلی اظهار نگرانی کرده است.
۵ـ اوراق تقدیمی جدید را هم در صورت امکان بفرمایید تهیه نمایند، یا دکتر عبدالله[7] نظری بیندازند.
۶ـ لایحهی دفاعیه دکتر را[8] آورده بودند خواندم. خدا به این پیرمرد بزرگوار، طول عمر دهد که واقعاً نمونه و سرمشق کامل برای همه است.
۷ـ تبلیغ عرض سلام ارادتمندانه خدمت رفقا، موکول به توجه عالی است.
۸ـ هر عرضی داشته باشم مستقیماً حضور مبارک خواهم کرد. قربانت».
نامه دیگر مربوط به موقعی است که بازپرسی از دکتر فاطمی پایان یافته و آن مرحوم درصدد است به نحوی با دکتر مصدق که او نیز در زندان به سر میبرد و همچنین سران نهضت ملی ارتباط برقرار کند و از نظر آنها دربارهی خط مشی که باید او و دو تن دیگر از دوستان زندانیش (دکتر شایگان ـ مهندس رضوی) هنگام دفاع در دادگاه اتخاذ نمایند، آگاه شود. در این نامه روحیهی شجاعانه و ایثارگرانهی آن آزادهی شهید به وضوح منعکس است:
[از دکتر فاطمی به آیتالله زنجانی]
«منظور بنده از اینکه عرض کرده بودم به وسیلهی پسر (دکتر)[9] از ایشان سؤال شود که آیا دستوری برای کار ما دارند یا خیر، این بود که ایشان رویهای را که ما باید در دفاع پیش گیریم، روشن نمایند. حالا هم گمان میکنم نه تنها دکتر در این مورد باید اظهار نظر کنند، بلکه دوستان نهضت که احاطهی بیشتر به وضعیت دارند، صالحترند در تعیین خط مشی دفاع. و مخصوصا این نکته را بنده با کمال صداقت و از روی خلوص نیت عرض میکنم که به هیچ وجه در تعیین این خط مشی [دفاع در دادگاه]، منافع شخصی ما را در نظر نگیرند که [مثلاً] بنده مریضم، چاقو خوردهام، [ویا] زن و بچه و خواهر و برادرم چه میگویند، بلکه آن چیزی را در نظر بگیرند که ما به خاطر حفظ و حمایت آن جهاد کردهایم. مصلحت مملکت و ملت را که میخواهد حیات نهضت خود را نجات دهد، و آرمان و آرزوی هزارها و صدها هزار هموطن خود را بیشتر رعایت کنند.
حضرت آقا؛ به جدّ اطهر هر دومان قسم که یک کلمه از آنچه عرض کردم مجامله و تعارف نیست. درست است که من رنج فراوان در این مدت مرض و قبل از آن کشیدهام ولی آرزو دارم که نَفَسهای آخر زندگیام نیز در راه نهضت و سعادت هموطنانم صرف شود.
به هر حال، در دادگاه ما میتوانیم بسیاری از حقایق را فاش کنیم. داغ باطله بر کنسرسیوم و حامیان او بزنیم. ممکن است نگذارند منتشر شود و به اطلاع عامه برسد. از یک طرف میشود محرمانه چاپ و پخش کرد و از طرف دیگر، گوش به گوش خواهد رسید. بر فرض که هیچ کس هم نفهمد و صدای ما را خفه کنند، در تاریخ و در پرونده باقی خواهد ماند و فردای روشن ممکن است مورد استفاده نسلهای آینده و همین نسل حاضر قرار بگیرد و راه دیگری هم این است که معتدل و ملایم حرف بزنیم و بگذریم، یا مثل (ریاحی) طلب عفو و بخشش کنیم و چند سال زندان برای ما، حسبالامر تعیین بکنند. زیر بار شق آخری بنده هرگز نخواهم رفت، حتی اگر آنچه را دلشان بخواهد دادگاه رأی بدهد. حالا (دکتر) و رفقای نهضت، با مطالعه جواب کاغذ و راهی را که بنده باید بپیمایم تعیین نمایند که طبق آن عمل شود. به علاوه، اصولاً افرادی که در یک دسته هستند، غیر از این طریق مجاز نیستند راه دیگری را انتخاب نمایند و میتوانم اکنون که بازپرسی من تمام شده، به حضرت عالی عرض کنم که از جریان میتینگ[10] (دکتر) کاملاً مطلع بود حتی مقالات روزنامه را هم که تا آن وقت هرگز من به دکتر نشان نمیدادم، در آن سه روز خودم جمله به جمله مقالات را برای او خواندم. در چند مورد هم که نظریات اصلاحی داشت در حضور خودشان اصلاح کردم و برای چاپ فرستادم، ولی به طوری که میدانید، یک کلمه در این باب به احدی نگفته و نخواهم گفت و حضرت عالی میتوانید به وسیلهای صحت این عرایض از او جویا شوید.
منظور این است که ما در این لحظات نباید به فکر نجات خود از زندان باشیم. اگر وطن ما از این مصیبت نجات پیدا کرد، ما همه از این وضعیت رهایی خواهیم یافت، و گرنه، برای آنها که بیرون از محبس هستند، اوضاع مشکلتر و سختتر خواهد گشت.»
[1] برگرفته از خاطرات آیتالله رضا زنجانی، «یادنامه دکتر حسین فاطمی به مناسبت چهل و یکمین سالگرد شهادت»، به کوشش محمد ترکمان (به نقل از نشریهی «چشمانداز ایران»، شماره 42).
[2] حاج حسن شمشیری از رهبران اصناف تهران وابسته به نهضت ملی بود. او بخشی از ثروت خود را وقف بیمارستان نجمیه کرد که تولیت آن با دکتر محمد مصدق بود. وجوه مزبور صرف توسعه این بیمارستان و ازدیاد تختهای آن گردید.
[3] احمد توانگر نیز از روسای اصناف تهران وابسته به نهضت ملی بود.
[4] برگرفته از کتاب «جنبش ملی شدن صنعت نفت ایران و کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲»، سرهنگ غلامرضا نجاتی، شرکت سهامی انتشار، چاپ پنجم، صص ۵۷۸-۵۷۵
[5] نهضت مقاومت ملی، بلافاصله بعد از ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ به منظور ادامهی نهضت ملی و مقاومت و مبارزه علیه رژیم کودتا ایجاد گردید. این سازمان شامل کمیته مرکزی ـ هیئت اجرائیه ـ کمیسیونهای چهارگانه (تشکیلات تهران ـ شهرستانها ـ تبلیغات و مالی) و نیز کمیته هفتگانه تهران (کارگری ـ دهقانی ـ دانشگاه ـ مدارس ـ ادارات ـ بازار) بود. رهبری نهضت مقاومت ملی را رجال ملی و روحانی و رهبران احزاب وفادار به آرمانهای نهضت ملی به عهده داشتند. سازمان نهضت مقاومت ملی طی دوران استبداد و خفقان بعد از کودتای ۲۸ مرداد، کانون مبارزه را در قالب دیگری پیریزی کرد. ناگفته نگذاریم که دانشگاه تهران سنگر نیرومند و تسخیر ناپذیر نهضت مقاومت ملی بود. (برای آگاهی بیشتر درباره فعالیتهای این سازمان رجوع کنید به: اسناد نهضت مقاومت ملی ایران ـ جلد ۵)
[6] آیتالله زنجانی کوشش زیادی به منظور انتخاب یک وکیل مدافع مورد اعتماد برای دکتر فاطمی به عمل آورد و چون با سرهنگ بواسحاقی سابقه آشنایی داشت، او را نامزد وکالت کرد و این تصمیم را به فاطمی اطلاع داد. دکتر فاطمی در جواب نوشت «من به سرهنگ بواسحاقی اعتماد ندارم، معهذا تسلیم نظر آقا هستم». آیتالله زنجانی سرهنگ بواسحاقی را خواست و وکالت دکتر فاطمی را در دادگاه نظامی به او تکلیف کرد، در ضمن از او خواهش کرد تا سه روز، نه آن پیشنهاد را قبول کند نه ردّ نماید تا با استفاده از این فرصت تصمیم بگیرند. سرهنگ ابواسحاقی، بی توجه به توصیه آیت الله زنجانی، به روزنامه نگاران گفت که وکالت دکتر فاطمی را قبول کرده است ولی روز بعد، به علت ضعف روحی ناشی از تهدید دستگاه با لحن زنندهای نه تنها قبول وکالت و دفاع از دکتر فاطمی را رد کرد، بلکه از کرده خود ابراز ندامت نمود! آیتالله زنجانی بعد از این واقعه، وکالت دکتر فاطمی را به سرتیپ «قلعه بیگی» تکلیف کرد و آن افسر شرافتمند این وظیفه را با شجاعت پذیرفت. هنگامی که آیتالله زنجانی موضوع حق الوکاله را عنوان کرد، سرتیپ قلعه بیگی برآشفت و گفت: «خدایا، همه جا پول! مگر من ایرانی نیستم؟ مگر من مسلمان نیستم؟» گفتنی است که آقای شهیدزاده وکیل معروف دادگستری در تهیه لایحه دفاعی، سرتیپ قلعه بیگی را راهنمایی و یاری کرد.
[7] منظور دکتر عبدالله معظمی، استاد دانشگاه و رئیس مجلس شورای ملی در دوره ۱۷ است.
[8] منظور دفاعیات دکتر مصدق در دادگاه نظامی است.
[9] منظور دکتر مصدق است.
[10] مراد اجتماع بزرگی از مردم تهران بود که روز ۲۵ مرداد ۱۳۳۲ پس از شکست کودتای اول و فرار شاه به بغداد در میدان بهارستان برگزار شد. در آن «میتینگ» دکتر فاطمی نطقی ایراد کرد و محمدرضاشاه و پدرش را عامل انگلستان دانست. همان روز نیز در سرمقاله باختر امروز نوشت: «این دربار شاهنشاهی دشمن همه آزاد مردان، وطنپرستان و خصم مبارزین راه استقلال و آزادی ایران است…»
5.سخنان دکتر فاطمی در دادگاه نظامی
سخنان دکتر فاطمی در دادگاه نظامی[1]
دکتر فاطمی ابتدا در رد ادعا نامهها میگوید:
[…] روشن بود که آن مقدمات چندین ماهه، و شاید چند ساله، بدون بهرهبرداری نخواهد ماند و هرگز [هرچند] به خاطر حفظ قوانین و اصول، از میانهی راه ما را رها نخواهند کرد و به دادگاه صلاحیتدار نخواهند فرستاد. ممکن است کسانی بگویند اگر چنین حدس میزدید چه لزومی داشت چانهی خویش و سر دیگران را به درد آورید و با این رنجوری و کسالت زحمتِ تهیهی جواب و دفاع را بر خود هموار سازید. به آنهایی که این ایراد را میگیرند باید عرض کرد که اگر در مقام جواب و ایرادِ دلایل رد صلاحیت بر نمیآمدم، ممکن بود تصور کنند که کار من صورت قهر و تعرض به خود گرفته یا آنقدر در دادن جواب درمانده و عاجز شدهام که ترجیح دادهام ساکت بمانم. همچنین اگر به انتخاب وکیل مبادرت نمیکردیم، معاندین میگفتند و مینوشتند که احدی برای قبول وکالت این پرونده حاضر نشد و دادگاه به ناچار و برای اجرای قانون وکیل تسخیری معین کرد.
قسمتی از آنچه را که باید واقع شود من قبلاً به وکلای محترم خود، که با كمال لطف و جوانمردی با قبول وکالت من در مقام دفاع از حق و عدالت برآمدند و بدون کمترین و کوچکترین توقع مادی تمام سعی و کوشش خود را در انجام وظیفه مقدس خویش بکار بستند، عرض کرده بودم تا بعدها از آنچه به ظهور میرسد دلسرد و مأیوس نشوند. و نیز متوجه باشند که موکلشان بعد از تجاربی که حوادث روزگار به او عنایت کرده، دیگر آنقدرها سادهلوح و زودباور نیست که از آنچه در جلو صحنه بازی میشود پی به قضایای پشت پرده نبرد و نداند که گفتار معروف لافـونـتـن: «دلیل صاحبان قدرت همیشه مقبولتر است» در همه جا و به خصوص در دادگاههای نظامی کاملاً صدق میکند. به هر صورت دادگاه رأی داده است که صلاحیت رسیدگی به اتهامات منتسبه را دارد و برای شنیدن ادعانامهی دادستان و جوابهای متهم آماده است. آن مرحلهای را که گذشت فعلاً فراموش میکنیم و خاطرهی تلخ و ناگواری را که آن رأی غیرعادلانه باقی گذاشته سعی میکنیم از یاد ببریم.
پس فعلاً تجزیه و تحلیل ادعانامه و رَدّ مطالبی که در آن به عنوان دلیل ذکر شده است مورد نظر است. […]
از ادعانامه تقدیمی تیمسار دادستان ـ همانطوری که عرض کردم ـ بنده سه هفته بعد از اینکه در مطبوعات انتشار پیدا کرد مستحضر شدم و چون پس از ختم بازپرسیها هم از خواندن کتاب و جراید محروم بودم و ملاقات هم بالطبع نداشتم، میتوان عرض کرد که همهی مردم از ماجرا خبر داشته ولی خود من که باید در صدد تهیه وکیل و حاضر کردن لایحهی دفاعی برآیم، همچنان بیاطلاع نگه داشته شده بودم. البته ایشان با این همه لطف و عنایتی که به من دارند و نمونهی آنرا از لحن ادعانامه میتوانید حدس بزنید، هرگز غرض خاصی از بیخبر گذاشتن من نداشتهاند. اما گمان میکنم اگر به ما پس از خاتمهی بازپرسی و شنیدن آخرین دفاع، محدودیتهایی را که به عنوان بیم از تبانی برای من فراهم آورده بودند برمیداشتند و اجازه میفرمودند که از آنچه مربوط به این پرونده و ادعانامه دادگاه آن است مستحضر شوم، حدس میزدم به مقررات همین دادههای خودتان هم نزدیکتر بود و بدبینها مجال پیدا نمیکردند که بگویند فشار خلاف قانون و محدودیت برخلاف مقررات به متهم وارد آوردهاند.
چرا ایشان تا این مقدار ارفاق قانونی را هم در حق یکی از متهمین این ادعانامه روا نداشتند مصلحتی بوده است که تشخیص علّت آن از عهدهی من خارج است. بالاخره دادگاه اطلاع داد که چنین ادعانامهای صادر شده است و من طبق قانون دادرسی و کیفر ارتش باید از میان نظامیان و هم ردیفان آنها وکیلی انتخاب کنم.
[…]از منشی دادگاه که لطفاً نامه را آورده بودند سوال کردم آیا فهرستی در دادرسی از کسانی که قبول وکالت میکنند دارید؟ و چند نفر را اسم بردند که من از میان آنها آقای سرهنگ شاهقلی، که اسمشان را فقط شنیدهام و خودشان را ابداً ندیدهام، انتخاب کردم.
ضمناً پرسیدم که آیا تیمسار سرتیپ قلعهبیگی در تهران هستند یا خیر و چون ایشان به طور مثبت یا منفی اطلاعی نداشتند، دل به دریا زده تیمسار را به عنوان وکیل اول خود در ذیل همان نامه معرفی نموده و اضافه کردم که وضع و حال مزاجی من ایجاب میکند که یک نفر را هم انتخاب نمایم تا یادداشتهای خصوصی مرا تنظیم نماید، زیرا خودم قادر به نوشتن نیستم و این امر میسر نبود مگر اینکه دادستان محترم اجازه ملاقات بدهند تا با نزدیکان خود مشاوره کنم. این اجازه مرحمت نشد و فقط تلفن فرمودند که پدر خانمم مرا در زندان برای یک دفعه ببیند. با تیمسار سطوتی نظریات خودم را در میان گذاشتم و ایشان رفتند که مطالعه کنند و کسی را که بتواند تقریرات مرا بنویسد و کارهای دیگر آنرا آماده کند جستجو نمایند و به من در ثانی اطلاع دهند. از قراری که شنیدم در مراجعه به تیمسار آزموده برای ملاقات دوم، موفق به جلب موافقت مقام دادستان محترم نگردیدند. و بنده همچنان در انتظار باقی ماندم و از روی ناچاری باید عرض کنم که تهیهی هر صفحهی این یادداشت ها موجب مزید کسالت و افزایش درد و رنجوری من گردید. و در روزهای اول به طوری به زحمت افتادم که تا دو سه روز دیگر دست به قلم نبردم و کفارّهی تجدید فعالیت را به قیمت تب مدام با ضعف بیحساب پرداختم. غرضم این است که اگر تا این حدود مساعدت و ارفاق میشد دیگر این اوراق اسباب دردسر تازهای برای من نمیشدند و به این تن رنجور و بدن خسته و نحیف که در ماه هفتم بستری است فشار ما فوق طاقت وارد نمیآمد.
روزهایی که مرا سوالپیچ میکردند و عجله داشتند که پرونده را ببندند و تأخیر در این مهم را حتی برای چند روز هم جایز نمیشمردند و تا نیمهشب مریض را به بازپرسی و و گفت و شنود وا میداشتند، روی قاعده باید ایّام استراحت من میبود، و از همهی ماجراها گوشم و فکر و روحم فارغ میماند. زیرا من به پای خود از پلههای فرمانداری بالا رفتم و جنازهام را از زیر سقف شهربانی جمع کرده به پادگان بردند. انصاف و مروّت اقتضا میکرد رفتاری را که با یک اسیر یا روشی را که با یک زندانی مریض دارند با من هم در پیش گیرند. و اقلاً اجازه میدادند آثار آن ضربات از بین برود و مزاج از دست رفته اندکی سلامت خود را باز یابد، آنگاه به آنچه مقتضی میدانند عمل کنند. اسیر و زندانی و مریض وقتی حمایت قانون را هم از او بردارند و ماهها در را به روی او ببندند تا صدای ناله او را هم کسی نشنود، دیگر جز تسلیم محض و اطاعت مطلق چه چارهای میتواند بیندیشد؟ در تمام این احوال که احدی از من خبر نمیتوانست داشته باشد، اخبارِ صحتِ عافیت مرا مقامات دادستانی گاهی نمیدانم از باب چه مصلحتی به جراید میدادند. ولی در همان حال صبح و شب طشت خون از اطاق من بیرون میرفت و هیچ نمیدانستم که آیا روشنی روز بعد را هم چشم من خواهد دید یا برای همیشه در ظلمت و سکوت بسته خواهد بود؟ درست است که آن اندازه از خطر اکنون وجود ندارد، ولی از شما آقایان میپرسم که این حالت و وضعیت من برای محاکمه و دادگاه مناسب است؟ در جاهای دیگر هم که دعوی آزادی و دموکراسی دارند و رژیم خود را رژیم پارلمانی مینمایند، با یک نفر جانیِ قاتل آدمکش و هر چه دیگر اسمش را میخواهید بگذارید، اینطور معامله میکنند؟ آقایان، خدای ناکرده ما متهم سیاسی هستیم! بلای سیاست، مشرق زمین استعمارزده ما را به این روز انداخته است. از قانون بگذرید، از اصول بین المللی چشم بپوشید، مقرراتِ همین دادگاههای خودتان را هم ندیده بگیرید. ولی چطور ممکن است تمام احساسات و عواطف بشری را فراموش کرد؟ اسیر دست بستهای را بردهاند به ضربات چاقو سپردهاند. به قول مقامات دولتی از جیب «تماشاچیان» چاقوی ضامندار بیرون آمده و بر پشت و پهلو و شکم او فرود آمده است.[2] غیر از این که چیزی نیست آیا نباید او را درست معالجه کرد؟ عوارض آن را از میان برد و متهم را صحیح و سالم به دادگاه آورد؟ من حوصلهی ماهها تخت خواب بیمارستان و زندان را داشتهام، تحمل مشقات و محرومیتهای مجلس نظامی را کردهام، چطور بازپرس نظامی یا دادستان طاقت نداشتهاند که مجال ختم معالجه متهم را بدهند؟ این پرونده را باز کنید ببینید چند بار استشهاد تهیه شده که من کاملا سالم هستم. باز چند روز بعد به بیمارستان کشانیده شدهام. چند دفعه در بیمارستان اجتماع کرده و گفتهاند حالش رو به بهبودی است و دو روز بعد دستور عکسبرداری و جراحی صادر کردهاند. اگر تمام آن جریانات را بخواهم حکایت کنم، خودش داستانی خندهآور و در عین حال رقت بار است که ما را از بحث اصلی باز خواهد داشت. اشاره به این قضایا از این جهت بود که تعقیب و دستگیری و مجروح نمودن به قصد قتل و بازپرسی تا صدور ادعانامه و تا همین شرفیابی فعلی، هیچ یک از این مراحل از روی قانون و موازین عدل و مروّت نبود، سهل است در اغلب موارد با جوانمردی و رفتاری که غالب و مغلوب، فاتح و اسیر در جدال با اجنبی هم رعایت میکنند تطبیق نداشته است. و عجب این است که طرز عمل و این نحوه رفتار را در موقعی هم که خواستهاند رنگ و روغنی از قانون به انتقامجوییها و خشونتهای چهارده ماه اخیر بزنند، ترک نگفتهاند. و جملات و عبارات مملو از ناسزا و دشنام متن ادعانامهی تقدیمی، بهترین گواه این مدعاست. ادعانامهی تیمسار دادستان را در حقیقت میتوان به سه قسمت تقسیم کرد:
1-قسمت حماسی و رزمی 2-قسمت مبالغه و اغراق 3-قسمت ناسزا و دشنام.
چنانچه این سه قسمت را از ادعانامه حذف کنند به گمانم مطلب مهمی از آن باقی نماند که بتوان با آن وسیله سه نفر متهمین این پرونده را ماهها در سختترین شرایط به زندان انداخت و بعد هم با هزاران من سریش آنان را به ماده 317 چسبانید. قسمت حماسی و رزمی ادعانامه به طوری افکار نویسندهی ادعانامه را تحت سیطره و نفوذ خود گرفته که از سطر اول تا آخر همه جا گمان میکنند بعد از جنگ فتح الفتوح و سبک قصاید معلقه، این فتح بزرگ را کسی مورد حماسهخوانی قرار داده است. یا یکی از داستانهای پهلوانی شاهنامه را به نثر امروز فارسی درآوردهاند. نه هیچ یک از مورخین عهد بُناپارت از فتح «استرلیز» یا قشونکشی به ایتالیا با این غرور و نخوتی که در ادعانامهی ما، از دستگیری متهمین و بازداشت آنها سخن رفته حرف زدهاند و نه هرگز نویسندگان عهد ولینگتین از فتح واترلو به قدر فتوحات درخشان بیست و هشتم مرداد حرف زدهاند. حقیقت این است که گویا از نظر نظامی، تیمسار محترم دو صفِ غالب و مغلوب، فاتح و اسیر، قوی و ضعیف، در مخیلّهی خود مجسم کرده و اینک که آنها را زیر قدرت سرپنجه خود میبینند، حظّ و لذتی برده از اینکه صحنههای حیرتانگیز آن فتوحات را یکبار دیگر به رخ آنها بکشد. آقای نمایندهی دادستان، شما حوادث جنگ دوم را کم و بیش در اخبار جهان خواندهاید، میدانید که بعد از شکستِ لهستان، ارتشِ تازه نفس آلمان به قصد بلعیدن فرانسه کمین گرفت. روزی که دستور حمله صادر شد، ممالک کوچک مثل هلند و بلژیک و دوکنشین لوکزامبورگ، لقمةالصباح آن ارتش شد و خط معروف ماژینو که آنقدر جنبهی افسانهای پیدا کرده بود، مثل یک میدان فوتبال دور زده شد. با تصرف شهر با عظمت پاریس، یکبار دیگر خاطرات شکست میدان و حیلهی بیسمارک پس از هفتاد سال زنده گردید و صدای چکمهی قشون بیگانه قلبهای یک ملّت حساس و شاعرپیشه و همچنین قلوب تمام شیفتگان آزادی را در دنیا به درد آورد. من از زبان بسیاری از سکنهی آنجا شنیدهام که میگفتند آن روز پاریس شکل یک قبرستان ساکت و آرام را داشت، تمام پنجرهها را ساکنین خانهها بستند و پردهی سیاه روی آن کشیدند تا صدای پای دشمنان را که مغز استخوانشان را آب میکرد، نشنوند. در همان نقطه و در همان واگنی که عهدنامهی متارکه ۱۹۱۸ به امضاء رسیده بود، سند شکست فرانسه را از «پتن» پیر و خمیده گرفتند. منظورم نقل وقایع جنگ اخیر نیست. مقصودم این است که به دنبال امضاء این عهدنامه، بسیاری از رجال فرانسه از همکاری با حکومتی که از این پس مجریِ ارادهی آلمانها بود سر باز زدند و بنای خصومت و تشکیل جمعیت نهضت مقاومت را گذاشتند. حریف مغرور و سرمست از فتوحات، ابتدا به وسیلهی حکومت… و بعد مستقيماً بنای دستگیری مخالفین را گذاشت. دسته دسته رجال فرانسه را به اسارت به آلمان بردند. در اردوگاههای دسته جمعی یا در زندان مشهور «بوخن والد» آنها را روی هم میریختند. کسانی که به تقليد عقاید … خود را مرد عالی میشمردند و میخواستند اصل «برتری نژادی» را به مرحلهی اجرا و عمل درآورند، اهمیت به این نمیدادند که عدهای از مردمان فاضل و نخبه را به عنوان اسیر شکستخورده در تنگنای سختی و مشقت بگذارند. «نژاد عالی»، «ملّت عالی» و «مردم عالی» به زورِ تانک و توپ و بمباران، فاتح شده بودند و به قدر سر سوزن اهمیت برای احساسات و عواطف بشر دوستی قائل نبودند و در نظر آنان میهنپرستی و دفاع از وطن برای دیگران جرم و خیانت محسوب میشد. و حال آنکه خودشان به همین عناوین دنیا را به خاک و خون کشیده بودند. با تمام این اوصاف، با تمام داستانها و کتابها و قلمهایی که از خونخواری و سبعیت و شکنجه زندانیهای نازی تهیه شده بود، وقتی جنگ تمام شد درب محبسهای بزرگ را گشودند، از میان رجالی که از فرانسه و یا از کشورهای کوچک دیگر به اسارت گرفته بودند، کمتر کسانی بودند که صدمهی جانی دیده بودند. اغلب صحیح و سالم آماده بازگشت به میهن خود شدند. حتی «لئون بلوم» که چندین دوره نخست وزیر فرانسه بود و تا آخر عمر لیدر حزب سوسیالیست آن کشور را داشت، در آن مدت، فرصت تجدید فراش یافت و با زن و فرزند عازم وطن شد و از قید اسارت اجنبی آزاد گشت. شما اگر ادعانامههایی که در طول جنگ و بعد از آن، کشورهای فاتح برای اسرایی که متهم به خیانت و قتل نفوس بیگناه بودند تهیه دیده و آنها را به دادگاههای نظامی فرستاده بودند، بردارید و بخوانید اطمینان میدهم که هرگز یک کلمه «راهزن»، «عیار» و «دون صفت» در آن اوراق نخواهید یافت. ولی در «قیامِ» ۲۸ مرداد! شما، چیزی از قواعد و نظامات بشری در حق ما و کسان ما رعایت نشد. مقررات اسیر اجنبی را هم به ما روا نداشتند. مال و جان و حیثیت و شرف ما از آن وقت تا همین امروز هم که در صندلی اتهام نشستهام در پناه قانون مصون نماند و چنان بـا مـا رفتـار کرده و آنطور سخن گفته و بدانگونه ادعانامه نوشتهاند که گویی در سیاهترین ادوار تاریخ، غلامانی در پای مولای خود به زانو افتاده و در عوض رحم و عطوفت جز تازیانه و شلاق به زبان دیگری نمیتوان با آن سیاهان نگونبخت حرف زد. مگر غیر از این است؟ لحن ادعانامه شما به آن میماند که لشکری فاتح و مغرور جماعتی را که هیچ موقعیت و عنوانی در میان انسانهای زنده نداشته و ندارند و خارج از تمام مصونیتهای قانونی هستند به اسارت گرفتهاید و حالا همچون «گلادیاتور»های رم قدیم، آنها را برای غذای درندگانی گرسنه و خونخوار حاضر و آماده ساختهاید. پس از معرفی هویت متهمین، ادعانامه اینطور آغاز شده:
«با این اعتقاد که حوادث و وقایع در کشور و پایتخت در روزهای 25-26-27-28 مردادماه ۱۳۳۲ ـ نفهمیدیم چرا ۲۸ مرداد را هم به این حساب گذاشتهاند ـ به وقوع پیوسته، از لحاظ حیثیت عمومی واجد اهمیت مخصوصی است که نه تنها تامین نظام کشور و آسایش عامه وابسته به رسیدگی به آن وقایع میباشد، بلکه تحقیق و تأمل در اعمال ارتکابیه از طرف متهمین نامبرده در این کیفرخواست و کیفر رسانیدن آنان بستگی به تأمین تمامیت و استقلال کشور دارد و با این توجه که نتیجه رسیدگی به کردار و اعمال متهمین نامبرده تاثیر سوئی در روحیه ملّت وطنپرست و شاهدوست و نجیب ایران دارد، نسبت به موضوع اتهام تحقیقات عمیق و دقیقی از یکایک متهمین به عمل آمده که متهمین در برابر مدارک و دلایلِ بزهِ منتسبه گریزی جز تأیید و تقبل آن نداشته و در مقام دفاع چارهای جز اظهاراتی پوچ و سخنان یاوه نداشتهاند.»
ملاحظه میفرمایید که ما را برای تامین نظام کشور و آسایش عامه به دست دادگاه کشاندهاند و حال که ما بدین جا آمدهایم و تشریفات دادرسی آغاز و انجام خواهد یافت، دیگر نظام کشور و آسایش عامه تأمین خواهد گردید؟ آیا واقعاً این جمله خبر از حماسهسراییِ یک جوّ واجد حقیقت است؟ که میفرمایید اگر منِ بیمار را از روی تختخوابی که هفت ماه است بر روی آن رنج و درد میکشم، سربازها روی «برانکار» انداختند و آوردند به این اتاق، «آسایش عامه» تأمین خواهد گردید؟
باید پرسید ما به آسایش عامه چه صدمهای وارد آوردهایم؟ به جان چه کسی سوءقصد نمودهایم؟ مال چه کسی را به غارت بردهایم؟ و به چه وسیله «آسایش عامه» را مختل ساختهایم؟ از این بگذریم به کیفر رسانیدن ما چه ارتباطی با تأمین تمامیت و استقلال کشور دارد؟ مگر نه آنکه از نوع دلایل معروف «دیوان بلخ» را در نظر بیاوریم و همینطور مطلب را دست به دست بگردانیم تا به تمامیت و استقلال کشور برسیم. آقای نمایندهی محترم دادستان! ما اگر به تمامیت و استقلال کشور خیانت کرده و با یکی از اجانب به ضرر وطن خود سازش داشتهایم یا منابع زرخیز وطن را در اختیار بیگانهای گذاشتهایم، صریح و روشن بفرمایید در کدام مورد بوده است؟ آن بیگانه کیست و آن سازش چگونه به عمل آمده است. چه عملی کرده ایم که با «تمامیت و استقلال کشور» منافات داشته و چگونه ممکن است به کسانی که از جان بیارزش خویش در راه منافع میهن خود گذشته و از هستی در طی این راه ساقط شدهاند، یک چنین نسبتهای دور از حقیقت را روا داشت. ادعانامه نه انشاء کلاس درس است و نه رسم الخط، هر کلمه و جمله آن باید متکی به اسناد و مدارک باشد، که خواه به نفع و خواه به ضرر متهم بتواند در کشف حقیقت مؤثر افتد. تمام پاسخهای ما را اظهاراتی پوچ و سخنانی یاوه شمردهاید. و حال آنکه من به خود هرگز حق نمیدهم این حماسههای بی دلیل شما را در آن نوع سخنان بگذارم. میگویم بیدلیل، دور از منطق، بدون مدرک و حماسهسرایی است و به قدر خردلی با حقیقت وفق نمیدهد. بلکه معکوس و قلب حقایق ذکر شده و همینطور در تمام قسمتهای ادعانامه این روح رزمی حماسی ترک نشده و تا آخرین سطر محفوظ مانده که اگر بخواهم تمام آن مواد را جزء به جزء ذکر کنم، حتماً تواناییاش را نخواهم داشت و یک چنین کتابی، تازه اگر فراهم گردد، موضوع جالب و غیرقابل توجهی نخواهد بود. جنبهی مبالغه و اغراق ادعانامه نیز اگر به جنبهی حماسی و رزمی آن نچربد، دست کمی از آن نخواهد داشت. در اینجا بیمناسبت نیست از کتاب «رابله» که تاریخچهی زندگانی یک خانوادهی غول را نوشته است یادی بکنیم. با این تفاوت که «رابله» کتاب خود را برای تفریح اشخاصِ بیمار نوشته و دادستان محترم! برای عذاب دادن و رنج افزودن یک بیچاره مرقوم داشتهاند. «رابله» در کتاب خود شرححال و چگونگی تولد و تربیت «گاراگانتوا» و جنگهای او را با رقبایش و هنرنمایی هر یک از آنها را در چند جلد نوشته که اغراقهای مربوط به «گاراگانتوا» خواندنی است. «گاراگانتوا» ناقوسهای کلیسای «نتردام» را میدزدد ـ آقایان توجه دارند که ناقوسهای نتردام چندین خروار وزن دارد ـ برای اینکه به گردن مادیانش ببندد. هنگامیکه سر خود را شانه میکند، گلولههای توپ از میان موهایش میریزد. شش نفر آدمی را که در میان سالادش مخفی شده بودند میخورد و از این قبیل کارهای ساده و معمولی دیگر را به «گاراگانتوا» فراوان نسبت دادهاند. من وقتی ادعانامه دادستان محترم را برای دفعهی اول خواندم، نمی دانم چرا بیاختیار به یاد این افسانه افتادم. البته از این طور افسانهها در قصههای شرقی که شاید ظریفتر و شیرینتر هم باشد، فراوان یافت میشود. اما کمتر در ادعانامهها، دامنهی مبالغه را وسعت دادهاند. تمیسار دادستان از «الف» عبور کرده و وقتی به «ب» رسیدهاند موضوع اتهام را اینطور وصف کردهاند: «ارتکاب و سوءقصدی که منظور از آن به هم زدن اساس حکومت و سلطنت مشروطه ایران بوده است» و پس از آن در چندین صفحه دلائل اتهام را ذکر کردهاند که در مورد بنده، سه چیز است: «1ـ شرکت در میتینگ 2ـ نوشتن سه سرمقاله ۳ـ مخابرهی یک تلگراف» و من که در این ادعانامه جای گاراگانتوای کتاب رابله را گرفتهام، خواستهام اساس حکومت سلطنت مشروطه ایران را با این سه وسیلهای که داشتم به هم بزنم. و در جای دیگر ادعانامه، که سخن از پهلوانان این صحنه به میان آوردهاند، تیمسار در حق این جانب اینطور اظهار عقیده کردهاند: «در تمام اقداماتِ خائنانهی متهمینِ نامبردهی بالا، حسین فاطمی با عنوان قلابی وزیر امور خارجه بلندگو و سخنگوی آنان بودهاست و نظری به مندرجات روزنامهی باختر امروز در سه روزه 25-26-27 ثابت و مسلم مینماید که متهم نامبرده چه نقش عمدهای در به هم زدن اساس حکومت داشته است». ولی هیچ نفرمودهاند که صرف داشتن «عنوان قلابی» وزیر امور خارجه و نوشتن سه مقاله و شرکت در یک میتینگ، آیا برای به هم زدن حکومت و سلطنت مشروطه ایران کفایت میکند؟ و هر کسی این همه «اسباب بزرگی» را آماده کرده خواهد توانست مقصود خود را عملی نماید، یا محتاج اقدامات دیگر و نیازمند به توانی است که هیچ وقت در اختیار وزیر خارجه غیر قلابی هم نیست؟ مگر اینکه این قلابی از نوع «گاراگانتوای» رابله باشد. «رابله» یک نقل کوچک معروف دیگری هم از خود به یادگار گذاشته است که می گوید یک روز که با گربه خود بازی میکردم، ناگهان به فکرم رسید نکند همانطوری که من با گربه بازی میکنم گربه هم با من بازی میکند. من تصور میکنم تیمسار دادستان هم در موقع تنظیم ادعانامهی حاضر، برای تهیهی یک تابلو، کاملاً ذهنی و خیالی شده است و با احساسات و قلم خود بازی میکند ولی محصول و نتیجه آن این است که احساسات و قلم ایشان بازی کرده و غلو و اغراق و مبالغه را تا آنجا کشانیدهاند که لباس کوتاهی به تن ضعیف و ناتوان من کردهاند. در جایی که از صدور فرمان و کیفیتِ رسانیدن آن بحث میکند چنین ادامه دادهاند:
«ولی حسین فاطمی که قصدش کودتا بوده، با اغتنام فرصت به قصد خیانت به حقوق ملت ایران، همان ساعت هفت صبح روز ۲۵ مرداد زهر خود را ریخته و اولین عملش فریب ملت ایران بوده که حقیقت را وارونه ساخته، به ملت ایران نگفته که فرمان عزل نخست وزیر وقت رسیده و رسید آن تسلیم شده است. بلکه گفته به عنوان اینکه میخواهند نامه بدهند قصد اشغال خانه را داشتهاند.»
توجه فرمایید که مبالغهگویی تا چه اندازه بر روح نویسندهی ادعانامه غلبه داشته و تا چه پایه بدیهیترین و روشنترین حقایق را وارونه جلوه دادهاست. من که تا ساعت ۵ صبح همان روز ۲۵ مرداد در توقیف بودهام، من که سر و پا برهنه در منزل خود دستگیر شدهام، من که شب را تا صبح در پاسدار خانهی سعد آباد به سر بردهام، من که با دو کامیون مستحفظ به شهر و تا جلو ستاد آورده شدهام، قصد کودتا را داشتهام؟ ولی افسرانی که دو وزیر را به زندان انداخته بودند و مقابل خانهی رئیس ستاد وقت دستور تیراندازی دادهاند و تمام قوانین و اساس دعاوی کشوری را زیر چکمه خود افکندهاند، آنقدر معصوم و پاک و بیگناه بودهاند که نباید حتی از آنها پرسید که چرا مرتکب این همه خلاف قانون شدهاید؟ سهل است تمام آنها به درجات بالاتری نائل شدهاند! این فقط «گاراگانتوای» رابله است که آن همه قوت و قدرت دارد. قبول ادعانامهی حاضر میتوانسته است چنین و چنان کند و تمام مملکت را در یک طُرفه به هم ریزد و در برابر ارتش و شهربانی و ژاندارمری و قوای دیگر انتظامی و تشکیلات دولتی، امیال و شهوات خود را جامه عمل بپوشانند. باز اگر من مثلاً وزیر کشور بودهام و به قسمی از قوای انتظامی سرپرستی داشتهام، به یک احتمالِ خیلی ضعیف ممکن بود ادعا شود که به دستیاریِ قواییکه تحت اختیار داشته، به قوهی ژاندارمری و شهربانی، مثلاً میخواسته است پا را از گلیم خود درازتر نهد. از مقداری حرف که بگذرید ـ که آن هم سبب اصلیِ گفتن و نوشتنش را در وقایع شب بیست و پنجم باید بجویید -«گاراگانتوای» تیمسار آزموده چگونه میتوانسته است بر ضد حکومت و سلطنت سوءقصد نماید و آنرا بهم زند؟ وزیر خارجهی تنها را که از نظر سیاست خارجی میتواند با یکی از اجانب وارد سازش شود و به نفع خود یا جماعتی آن سیاست خارجی را به حمایت طلبد و از او کمک مادی و معنوی برای انجام نقشههایش بخواهد، اگر چنین چیزی بوده است آقای نمایندهی دادستان بفرمایید و به فرمودنِ تنها البته اکتفا نفرمایید و اسناد و مدارک آن توطئه را روی میز دادگاه بگذارید و مجازات کسی را که دست به سوی بیگانه، برای منکوب ساختن هموطنانش، دراز میکند بخواهید. سیاست خارجی حکومتِ جناب آقای دکتر مصدق در آن روز روشن بوده، گمان میکنم احتیاج به توضیح زیاد نداشته باشد و شاید مناسب نباشد که آن مورد مطالب اینجا عرض شود. فقط با کمال صراحت میگویم نه آن روز نه امروز، هیچگونه سازش با اجنبی برای حفظ قدرت دولت و نگاهداری مقام و موقعیت، هدف ما نبوده است. و با همه انتقامجوئیها و خشونتها و فشاری که با من به خصوص رفتار شده هزار مرتبه آن زجرها و عقوبتها را بر مهر و لبخند هر بیگانه ترجیح میدهم و سیلی از دست هموطن خود را بهتر از نوازش و عطوفت دیگری میپذیرم. این روشِ همیشگی زندگی سیاسی خود را حتی یک لحظه ترک نگفتهام و خودِ دستگاهْ بعد از ۲۸ مرداد خوب میداند که در آنچه گفتهام صد درصد صمیمی و صادق و معتقد بوده و هستم. پس کجا بود آن قوایی که به مدد آنها میخواستهام اساس حکومت و ترتیب وراثت تاج و تخت را به هم زده و مردم را بر ضدّ قدرت سلطنت مسلح نمایم؟ با چه کسی دربارهی به هم زدن ترتیب وراثت تاج و تخت وارد توطئه بودهایم و در کجا نامی از مسلح شدن مردم بر ضد قدرت سلطنت به میان آمدهاست؟ با همهی مبالغه و غلو که در بزرگ نشان دادن اتهام به کار رفته و با تمام مهارتی که در لفاظی و جملهپردازی به عمل آمده، خوشبختانه نویسندگان ادعانامه کمترین توفیقی در تطبیق اتهام با ماده استنادی پیدا نکردهاند و آنقدر موضوع اتهام با ماده ۳۱۷ ارتباط دارد که این مصرع شعر: «چناری میبرید اندر نهاوند، که از بوی دلاویز تو مستم». نه ساختن یک گاراگانتوای خیالی و نه حماسهسرایی و نه تقلید از نویسندگان رزمی و نه فحشها و ناسزاها هیچکدام نتوانستهاند حقیقت مطلب را که موضوعی ساده و درک آن برای کسی که بخواهد وقوع حادثه را بررسی نماید کاملاً آسان است، بپوشاند. عرض کردم که ادعانامهی ما در نظر اول واجد سه جنبه است که دو قسمت آن را به اختصار گفتم و چند جمله هم درباره جنبهی ناسزا و دشنام آن اضافه مینمایم.
جزء اول مادهی پانزدهم اعلامیه حقوق بشر ـ که اجرا و احترام به مواد سیگانهی آن در ردیف تعهدات دولت ایران است ـ چنین میگوید: هر کس که به بزهکاری متهم شده باشد بیگناه محسوب خواهد شد، تا وقتی که در جریان یک دعوای عمومی، که در آن کلیه تضمینهای لازم برای طرح دفاع او تامین شده باشد، تقصیر او قانوناً محرز گردد. ماده ۱۷۹ قانون دادرسی و کیفر ارتش که بعد از ۲۸ مرداد مجدداً مورد عمل قرار گرفته باید تصریح شود: ۱ـ نام، شهرت، سن و محل اقامت ۲ـ بازداشت است یا آزاد. و در صورت بازداشت تعیین بدو تاریخ بازداشت ۳ـ موضوع اتهام ٤ـ نتیجهی تحقیق و دلایل اتهام ۵ـ نوع بزه و انطباق با قانون مربوطه ۶ـ تاریخ و محل بزه. چنانچه ملاحظه میفرمایید در هیچ موردی اجازه نداده است فحش و دشنام از سطر اول تا جمله آخر کیفرخواست را تشکیل دهد. حقیقت این است که از ناسزاهای ادعانامهی تقدیمی دادستان محترم، من میخواستم فهرستی تهیه کنم. ادعانامه را که جلو گذاشتم تا فحشهای آن را از سایر مطالبش جدا نمایم، متوجه شدم که این کار برخلاف آنچه به نظر ساده میآید چندان آسان نیست و اگر در این تجزیه و تحلیل توفیق پیدا کردم، از چندین صفحه ادعانامه، چیزی که بتوان بدان نتیجهی تحقیق و دلایل اتهام از نظر قانون گفت، باقی نخواهد ماند. به علاوه از تحمل این زحمت بیهوده چه نتیجه به دست میآید؟
گویا در فصل مربوط به صلاحیت اشارهای کردم که بعد از حوادث مرداد، از یک متد جدید و کاملاً تازه در تعقیب، در دستگیری متهمین سیاسی و در بازجویی و صدور ادعانامه و احالهی پرونده آنها به دادگاهها پیروی میشود که هرگز پیش از آن سابقه نداشته است. قسمت اعظم مراحلی را که در این سیستم نو باید پیمود، من پیمودهام و تنظیم کیفر خواست با این لحن و بیان مطلب بدین صورت و گفتگو با متهم با این نزاکت، گمان نمیکنم در هیچ کشوری آن هم در قرنی که بشر امروز زندگی میکند، سابقه داشته باشد. غیر از این نیست که میگویید من مرتکب جرمی شدهام، این متهم که نباید در هزار جا قصاص ببیند. نباید از لحظهی اول تعقیب تمام کسان و دوستان و نزدیکانش در رنج و عذاب دائم باشند و هر روز و شب اسیر پلیس و قوای دیگر انتظامی بوده هر کدام مدتی را در زندان بگذرانند. بعد از دستگیری، دستهی هفتتیر را به مغزش آشنا کنند و در اتاق شهربانی گلوله به سمت او رها سازند و چون بر اثر موانعی به هدف نرسید، زیر سقف شهربانی، عوض برخوردار بودن از حمایتِ قانون، دشنه و چاقو به پشت و پهلوی او ببارد. تازه وقتی جانْسختی نشان داد از ادامهی معالجه او جلوگیری نمایند و بدان صورت که حتماً شنیدهاید به زندان نظامیش بسپارند. در اتاق با متد جدید بازپرسی و فحش و ناسزا آشنایش سازند. وقتی که آن ماجراهای بازپرسی به پایان رسید، آن وقت کیفر خواستی مملو از دشنامهای پیش پا افتاده جلو رویش بگذارند. اگر اسمی از قانون در دادگاه و صحبتهایی نظیر آن را به میان نیاورده بودند، در وضعیت فعلی عنوان کردن یک همچو مطالبی بیمورد بود و من که چهارده ماه است به این چیزها خو گرفته و شاهد مناظری بودهام که نه من میتوانم توصیف کنم و نه کسی تا آنها را به چشم نبیند باور خواهد کرد، از این مقوله سخن نمیگفتم. ولی موقعی که سخن از قانون به میان آمد، اقلاً محض حفظ ظاهر هم شده قدری در مِتُدِ جاری باید تخفیف قائل شد. جانی خائن، راهزن، وقیح، بیشرم، شیاد، عوام فریب، یاوهگو و غیره، کلمات معمولی کیفرخواستی است که میخواهد مجازات متهمی را به عنوان اینکه بد گفته و بد نوشته از محکمه بخواهد؟
روزی که من به قول خودتان وزیر بودهام، شبانه سر و پای برهنه دستگیر و مثل پستترین بردگان و غلامان به گوشهای افکنده شدم. بعد هم که باز به قول خودتان کارهای نبودهام و نیستم، در خور یک همچو رفتار عادلانه هستم. پس شما که تا این حد نیز حفظ ظاهر را مقتضی نمیدانید، چرا دیگر یک سلسله تشریفات زائد را فراهم میسازید و زحمت بیهوده میکشید که صورت قانونی به کار بدهید؟ آنهایی که یک همچو صحنهسازیها را متحمل باشند، باطن و ظاهر کارشان کم و بیش متفاوت است. من که در زیر سقف شهربانی از «تماشاچی» به قول شما، و از چاقوکشهای به نام بنا بر آنچه که تمام یک پایتخت ناظر و شاهد بود، ضربات بیحساب دشنه خوردهام و از ادعانامهای هم که به دادگاه آمده دهها و صدها فحش دریافت داشتهام، آیا میتوانم یک لحظه خیال اشتباه کنم که باز قانون و رسیدگی در کار است؟ حالا اگر شما اصرار دارید که من خود را به بلاهت بزنم و سال نیکو را از بهارش نشناسم، حرفی ندارم که این نمایش کمدی ـ تراژدی را تا آخرین پرده دنبال نمایم. از جنبههای سهگانهی ادعانامه که به اختصار تشریح شد میگذرم و وارد در اصل مطلب و رد اتهامات منتسبه میشوم. آقایان قضات محترم دادگاه میدانید که امروز برعکس دورهی بربریت و قرون وسطی که متهمی را به صرف وارد آوردن یک اتهام یا نسبت دروغ یا افترا به زجر و شکنجه و زندان و قصاص میکشیدند، علمای حقوق و قضاتِ بزرگ اکنون پیش از آنکه مجازات را نوعی از انتقامجویی و کینهورزی یا قصاص بشمارند، بررسی در علل و جهات وقوع مسائل جزایی را بر همه چیز مقدم میدارند زیرا از شرایط زمان و مکان و موقعیت و وضعیتی که موجب و باعث ایجاد حادثه شده است تمام جهات مطلب را میتوانند مطالعه نمایند. و پس از این مطالعه دقیق و عمیق برای ایشان یک قضاوت عادلانه و بیطرفانه امکان پذیر خواهد بود. چند ورق کاغذ حاوی چند سئوال و جواب در ذیل آن قرار خشک و بیروح مستنطق یا ادعانامهی با فحش یا بدون دشنام دادستان کافی نیست که قضاتی باوجدان و حافظ قانون بنشینند و درباره موضوعی که منشأ و علت خاصی داشته اما به صورت دیگری جلوهگرش ساختهاند، اتخاذ تصمیم نمایند. و این پرونده به خصوص از مواردی است که برای قضاوت منصفانه چارهای جز این نیست که حقیقت قضایا را جلو چشم بیاورید و واقع مطلب را مجسّم سازید.
دکتر فاطمی سپس به فعالیتهای زمان وزارتش اشاره کرده و مسافرتها و ماموریتهای خود را شرح داده و در رابطه با حادثه کودتای ۲۵ مرداد چنین ادامه میدهد:
ناتمام گذاشتن معالجات و مخصوصاً اهمیت ندادن به توصیه پزشکان معالج که گفته بودند حداکثر از دو ساعت در شبانهروز بیشتر نباید کار کنم و فشاری که مجدداً به اعصاب خراب و مزاج ناسالمم وارد میآمد و رنج سفر و نداشتن کمترین استراحت به طوری مرا ناراحت ساخته بود که جزئیترین صدمه کافی بود مرا از پای درآورد. در یک چنین وضعیت شغلی و در یک همچو گرفتاریهایی و در سختترین و بدترین وضع مزاجی در ساعت یازده و نیم بعد از ظهر ٢٤ مرداد پس از چند دقیقه که اتومبیل من از منزل خارج شد و من هنوز در روشویی مشغول دست و رو شستن بودم که صداهای غیرعادی به گوشم رسید. درب روشویی را باز کردم که ببینم صدا از کجاست. نور چراغهای دستی «آمریکایی» و برق سرنیزه و مسلسلهای دستی و صدای یک نفر که میگفت: «از سرجایت حرکت نکن والا دستور آتش خواهیم داد» مرا متوجه نمود. آنچه دو سال بود احتمال وقوعش میرفت واقع شدهاست و اینها تمام مأمور دستگیری من هستند. در یک خانهی کوچک بیشتر از شصت ـ هفتاد نفر مسلح پیش از ساعت معهودِ حکومت نظامی ریختهاند. فرمانده آنها فریاد میزد: «هر گونه تلاش بیهوده است، سیم تلفن را قبلاً قطع کردهایم، اطراف خانه همه جا محاصره است. تمام رفقایتان هم دستگیر شدهاند». این سه جمله بعد از چهارده ماه هنوز در گوش من صدا میکند و گمان نمیکنم هرگز این صدا از گوش من بیرون برود. پرسیدم اجازه میدهید کفشم را پا کنم؟ جواب منفی بود. افسر و سربازها بازوی مرا گرفتند. مطالبهی اسلحه میکردند، به آنها اطمینان دادم که من اسلحه ندارم و هرگز هم در عمرم تیراندازی نکردهام. فریاد و شیون همسرم و گریه کودک یازده ماههام که سربازها به اتاق او ریخته بودند، آخرین یادگاری است که از آن خانه در خاطر من مانده است و از آن شب به بعد نیز دیگر هرگز پا به آن خانه که تا سعد آباد شصت ـ هفتاد قدم بیشتر فاصله ندارد نگذاشتهام. حتی در آن سه روز هم دیگر نمیخواستم یک بار دیگر به آن خانه پا بگذارم. از خانه مرا بیرون کشیدند، بعدها معلوم شد که از چند شب قبل مرا تحت نظر داشتهاند و آن شب هم عملیاتِ خود را برای محاصره و قطع سیم تلفن خیلی زودتر شروع کرده بودند و منتظر آمدن من به منزل بودهاند، زیرا قبلاً پاسبان کلانتری را که معمولاً در حوالی منزل من قدم میزده توقیف کرده و خلع سلاحش نموده بودند. بیرون درب خانه یک اتومبیل ارتشی رو باز با عدهای نظامی حاضر بودند. نگاه کردم. همه جای دیوارها را سربازها شصت تیر به دست تصرف کردهاند و واقعاً مثل این بود که بیایند «گاراگانتوای» رابله را بگیرند و گرنه برای دستگیری من یکی از پاسبانهای پیر و خمار هم کفایت میکرد و ابداً محتاج به آن همه سر باز نبوده، مرا در قسمت جلوی اتومبیل پهلوی شوفر و در دست راستم یک نفر یا دو نفر افسر ـ درست یادم نیست ـ نشستند و مثل اینکه ماشین را قبلاً برگردانیده بودند یا همان جا برگردانیدند و سر بالایی سعد آباد را در پیش گرفتند. در آن تاریکی صدای نوکر و باغبان منزل را هم من شنیدم که با سربازها عازم میعادگاه هستند. زیرا بعد از دستگیری من جز بچه و زنم، بقیه هر که در آن خانه بود گرفتند و به جای آنها یک گروهان نظامی، چراغ همه اتاقها، حتی کتابخانهی مرا روشن کرده، با فراغت خاطر و بدون کمترین بیم و هراسی بیتوته نموده بودند. مرا در آخرین اطاق پاسدارخانه به طرف کاخ محبوس ساخته، به قدر کافی سربازان مسلح در داخل و خارج گذاشتند و افسران به دنبال کار خود رفتند.
در دقایق اول زندان، یکی از عذابهایی که به انسان روآور میشود، هجوم افکار مختلف و گوناگون است که هر لحظه فکر و اندیشه را سخت تحت تسلط خود بیرون میآورند. تصورش را بکنید من اینک روی یک صندلی مخمل در پاسدارخانه تنها نشستهام. آن اطاق تلفن داشت ولی سیمش را قطع کرده بودند. مرتباً صدای آمد و رفت و مکالمه تلفنی در اتاق افسر نگهبان بلند است: دستگیر شد. آن یکی در خانه نبود. دنبال سومی رفتهاند ولی هنوز خبری نیست. فعلاً در همین جا زندانی است … جملاتی از این قبیل به گوش من میخورد ولی فقط گوش به صورت یک عضو کاملاً مستقل و بیارتباط با حواس این صحبتها را میشنید، اما افکارش متوجه مسائل سیاسی و حوادث گذشته و مبارزات چند ساله و جریان سیر نهضت ملی بود. مثل پرده سینما قضایایی که به سرعت در چند سال اخیر روی داده بود همه در حافظهام میآمدند و میرفتند. قرارداد گس ـ گلشائیان را مجلس پانزدهم رد کرده و عمر آن دوره نیز به پایان رسید. حوادثی قبل از تسلیم آن قرارداد در کشور روی نموده بود. در پانزدهم بهمن در دانشگاه به شاه سوءقصد (البته سوءقصد عملی نه سوءقصد لفظی، که ادعانامه ما این نوع سوءقصد را اختراع کردهاست) شده بود. به دنبال آن واقعه، آنهایی که فرصت را برای سوءاستفاده و سلب آزادی ملت مغتنم میشمرند، حکومت نظامی و بگیر و ببند را با شدت هر چه تمامتر (البته به پایهی بعد از ۲۸ مرداد نمیرسید) برقرار ساخته، قانون خشن و در عین حال قرون وسطایی برای خفه کردن جراید و مطبوعات تصویب کردند. مجلس هم که روزهای آخر را میگذرانید با خاطراتی زشت و زیبا، ولی در حال تسلیم و اطاعت محض، بدون اینکه فرصتی برای اظهار عقیده دربارهی مقاولهنامهی نفت پیدا کند، جان داد و مخالفینِ مقاولهنامه را که پشت تریبون نظریاتشان را گفته یا پا منبری خوانده بودند، بعد از تعطیل پارلمان به بهانههای مختلف به زندان انداختند. من در این ماجراها نه سر پیاز بودم نه ته پیاز. چند ماه بعد از چهار سال دوری از وطن، از اروپا برگشته بودم و مثل یک تماشاچی علاقهمند به تماشای وضعیت سرگرم، و حوادثی که روی میداد بیش و کم روحم را میفشرد و متاثرم میکرد. فرمان انتخابات دوره شانزدهم صادر گردیده بود ولی بر سر کشمکش قانون بیسواد و باسوادها در مجلس اقدامی برای شروع صورت نگرفت. ولی از یکی دو ماه بعد از خاتمهی دوره پانزدهم زمزمهی آغاز انتخابات بلند شد. این کار هم به من ارتباطی نداشت زیرا اگر هم هوس وکیل شدن را داشتم آن طور وکالت با طبیعت و مزاج من سازگار نبود. ولی به تدریج سر و صدای مداخلهی دولت در انتخابات قوت گرفت و من هم که به تازگی همین باختر امروزی را که در چند جای ادعانامه ذکری از آن به میان آمده، راه انداخته بودم، ناچار مورد مراجعهی شکایتکنندگان بودم. تلگراف ها از ولایت به مرکز میرسید. و وزیر کشور وقت قسم میخورد که در انتخابات مداخله ندارد. انجمن نظارت انتخاباتِ مرکز هم در حال تشکیل بود و مقدماتِ امرْ نویدی نمیداد که انتخاباتی روی اصول مقررات قانون صورت گیرد. سالها بود که هر وقت مردم میخواستند استعانت و کمکی برای حفظ قانون بجویند و صدایی اعتراضآمیز بر ضد قانونشکنیها بلند کنند، اولین نامی که یادشان میآمد و نخستین اسمی که به حافظهشان میآوردند اسم «دکتر مصدق» بوده است. این اعتقادْ بیدلیل و کورکورانه پیدا نشده بود. این مرد بزرگ پنجاه سال امتحان تقوای سیاسی و شرف و مردانگی را داده بود. شجاعت و شهامت او را در دیگری ندیده بودند و مهمتر از همه از خصوصیات دکتر مصدق […] این است که همیشه یک دو قرن آینده را میبیند و در عین مآلاندیشی و واقع بینی، فردا را از مترقیترین جوانها بهتر در نظر دارد. برای راهنمایی و پیشوایی نهضت آزادی انتخابات، از تهران و ولایات به سراغ او رفتند و میخواستند که از کنج انزوا قدم بیرون گذارد.
دکتر مصدق به گناه آنکه در مجلس چهاردهم، قانون معروف به «تحریم امتیاز نفت شمال» را گذرانیده بود و آقای «کافتارادزه» ناکام به مسکو برگشت، مورد بیمهری عناصر افراطی قرار گرفته و سیل تهمت و دشنام را در همان حدود که هنگام ملی شدن نفت موافقین کمپانی (سابقاً سابق) بـه بـاد حملهاش گرفتند، به طرف او سرازیر ساختند، و در انتخابات دوره پانزدهم نیز چون شکایت خرابی و فساد انتخابات را هم به دربار برده بودند، طبعاً اراده طبیعی او را سوزانیدند و از انتخاب شدن محروم کردند. به همان مناسبت نه تنها از آن تاریخ دامن را از امور سیاسی فرا کشیده بود، بلکه غالباً اوقات خود را در احمدآباد میگذرانید و فقط موقع طرح مقاولهنامه نفت جنوب بود که نامهای به مجلس پانزدهم نوشت و زنگ خطر را به صدا درآورد و خون سیاوش را در رگ ایرانیان به جوش آورد. به طور خلاصه در نتیجهی مراجعاتی که به او شد، از عدهای از دوستان و هواخواهان خود دعوت کرد که چه باید بکنیم. مذاکرات و مشاوره بدین جا رسید که برای شکایت از قانونشکنی باید به دربار رفت و اصلاح این وضعیت را خواستار شد. سایر پیشنهاداتی که برای تحصن در نقاط دیگر مثل حضرت عبدالعظیم یا صحن مطهر حضرت معصومه (علیها السلام) شده بود، از نظر اینکه معاندین آن را به صورت دعوت به آشوب تلقی نکنند مسکوت ماند. تصمیم گرفته شد که عریضهای قبلاً نوشته شود و با متظلمین به دربار برویم و آنرا تقدیم کنیم. اقدامات زیاد برای جلوگیری از استفاده از این مشروعترین وسیله از ناحیهی مخالفین صورت گرفت، اما تصمیمی گرفته شده بود و ناگزیر باید اجرا میشد. به طور خلاصه عرض کنم دکتر مصدق و همراهانش به دربار رفته عريضه را دادند و سه چهار روز با منتخبین شکایتکنندگان متحصن شدند. بعد که نتیجه عاید نشد، گله خورده بیرون آمدیم و همان عده که گویا آن وقت بیست نفر بودند در اول آبان ۱۳۲۸ تشکیل (جبهه ملی) را داده و مبارزه انتخاباتی را به صورت یک مبارزه وطنی و ملی درآوردند. در اینجا داستان انتخابات اول و دوم تهران و قهرمانی مردم پایتخت را نمیخواهم عرض کنم زیرا مطلب ممکن است طولانی شود. همین قدر تذکر میدهم که بر اثر رقابت بین دو تیمسار، یکی مقتول و دیگری نخست وزیر امروز، جبهه ملی توانست در دومین انتخابات تهران تا حدی بعضی صندوقها را از دستبرد صندوقسازان در امان نگاه دارد و هفت نفر از رفقای ما بدین ترتیب به نمایندگی از پایتخت در یک مجلس یکدست و یکرنگ راه پیدا کردند. در نیمه اول آن دوره، اینها اقلیت دوره شانزدهم را تشکیل دادند. البته بعدها چند تن از ایشان به تعهدی که در مقابل مردم داشتند وفادار نماندند و ضربات موثری به ایدهآل موکلین خود و همچنین به نهضت ملی زدند. اولین مشکلی که مجلس شانزده با آن مواجه بوده تعیین و تكليف مقاولهنامه بود که بلاتکلیف و در حال «تعلیق» به سر میبرد. ما برای رد آن مقاولهنامهها لای جان میزدیم، چنانکه حریف هم برای تصویبش همان فعالیت را داشت.
علت اینکه ملت موفق شد و ایادی حریف شکست خوردند، آن بود که بنا به مَثَل معروف شکار برای حفظ جان خود میدوید ولی [سگ] تازی برای اربابش. چیزی از آن داستانها که بدون اغراق جنبه قهرمانی دارد نمیگویم تا از مطلب اصلی خودمان خارج نشده باشیم. منظور این است که جبهه ملی، سنگر اصلی آزادیخواهان در مبارزه با اجنبی بود. موقعیکه دولت رزمآرا با وضعی شبیه کودتا روی کار آمد و معلوم بود فشار برای تصویب قرارداد افزایش خواهد یافت، با تمام قوا «اقلیت جبهه ملی» به مبارزه با او برخاست و چون مقاصد دیگر او نیز به تدریج از پرده بیرون میافتاد، در مجلس و مطبوعاتِ وابسته به «جبهه ملی» هر روز بر شدت حمله افزوده میشد و همین «باختر امروز» آتش گرفته، پیشقدم و پیشآهنگ آن حملات بود.
ولی امروز که «رزمآرا» در زیر خروارها خاک مدفون است و من به حال مریض در گوشه زندان افتادهام، به روح دمکرات منشش درود میفرستم. زیرا کسی را که ما آنوقت دیکتاتور میخواندیم، پیش اعمال اَعقاب خود از طرفداران حریّت و آزادی باید محسوبش داشت! به موازات مبارزاتی که جبهه ملی به رهبری خردمندانهی جناب آقای دکتر مصدق در پیش گرفته بود، از یک طرف داشت قوایی را که از رزمآرا حمایت میکند (البته قوای داخلی) برای پیشرفت منظور و کوبیدن حریف، به طرف خود جلب نماید، یا اقلاً بیطرف نگهدارد و از طرف دیگر بعضی عدم رضایتهایی را که از اقلیت در دلهایی مانده است تسکین دهند.
دکتر فاطمی سپس به مشکلاتی که بر سر انتخاب نخست وزیری مصدق در مجلس پیش آمده اشاره میکند و چنین ادامه میدهد:
اتفاقات و حوادث آن اوقات زیاد است که من از ناچاری و برای اینکه وقت دادگاه را نگیرم مسائلی را که باید در چندین کتاب نوشت در یکی دو سطر خلاصه میکنم. بالاخره در حینی که دولت سرگرم مبارزه بود، اقلیتی در مجلس ١٦ نمایان شد که مبدا و منشاء آن نیز مورد بحث نیست ولی به طور مسلم ظهور آن اقلیت ایجاد شکاف عمیقی در وحدت داخلی کرد. وقتی دولت با تمام قوا از قبول قرار تأمینی لاهه خودداری کرد و خلع ید صورت گرفت و مذاکرات دو هیئتی که از لندن به تهران آمده بودند بینتیجه ماند، شکایت شورای امنیت پیش آمد و آقای دکتر مصدق تصمیم گرفت با هـیئتی شخصاً به آمریکا برود و جوابگویی کند. هیئت ما به نیویورک رفت و همین «مرد شیاد راهزن خائن و جانی» به قول ادعانامهی دادستان، به نام سخنگوی هیئت نمایندگی ایران در تمام مدت رسیدگی آن دعوا هر روز در مقر سازمان ملل متحد دویست تا سیصد نفر از خبرنگاران جراید مهم دنیا را میپذیرفت و از حقوق هموطنانش دفاع میکرد. سرستونها و قسمتی از صفحات اول معروفترین جراید جهان مثل نیویورک تایمز و هرالد تریبون و دیلی نیوز که روزنامهی اخیر تنها چهار تا پنج میلیون نسخه روزانه چاپ میکرد، اختصاص به این مصاحبهها داشت. خدای ایران و دعای ملت محروم خواست که مصدق از شورای امنیت پیروز بیرون آید.
دکتر فاطمی به جریان تلگرافی از طرف شاه به نخستوزیر میرسد و جواب آن نیز اشارهای نموده و سپس نظری به انتخابات دوره هفدهم میاندازد:
من از تهران کاندیدا بودم. لاجرم از معاونت نخست وزیر استعفا دادم. قصه انتخابات دورهی 17 نیز شنیدنی است، اما اینجا محل گفتن آن نیست. اخذ آراء در تهران به پایان رسید و قرائت آن هم خاتمه یافت. هنوز هفتهی اول اعتراضات تمام نشده بود که روز جمعه 26 بهمن 1330 بین ساعت 4 و 5 بعد از ظهر در حالیکه در مزار یکی از شهدای مطبوعات، مرحوم محمد مسعود مشغول سخنرانی بودم، هدف گلوله قرار گرفتم که محل اصابت یکی دو سانتیمتر از قلب من بیشتر فاصله نداشت. هنوز هم به طور تفصیل نمیدانم که محرکین داخلی و خارجی آن جوانکِ سفیهِ غیربالغ کیها بودند. ولی مردم ایران شنیدند که ساعت هفت و ربع آن روز رادیو لندن در پایان بخش تفصیل این خبری که در آن وقت برای او کمارزش نبود، گفت که «قاتل» را مامورین انتظامی دستگیر کردهاند اما از حال «مقتول» چون خبر دقیقی نداشت در آن ساعت حرفی نزد! […]
پیوست
پارههایی از پیشنویس دفاعیهی دکتر فاطمی با عنوان «در رد ادعا نامه»[3]:
…. مرگ را با تمام خصوصیات افسانهای که از روز اول خلقت بشر تا امروز دربارهاش گفتهاند و نوشتهاند من به چشم خود دیدم، ولی وحشتی از آن به خود راه ندادم، زیرا مرگ نباید که وحشتآور باشد. وحشت مرگ ساخته و پرداخته آنهایی است که به زندگی دلبستگی زیاد دارند و برای حیات خود بیش از حیات اجتماع خویش ارزش و اهمیت قائل هستند و آن کسانی که وجدانشان آرام است خیلی به سادگی و آسانی میتوانند از زندگی چشم بپوشند و برای آنها مردن از آب خوردن سهلتر است. […]
از محلی که گلوله را دریافت کردم تا جایی که اتومبیل من ایستاده بود بیشتر از صد قدم فاصله بود. جماعتی آمدند مرا سر دست برگیرند و به ماشین برسانند، چون خطر این کار را از نظر عملی که گلوله انجام داده بود میدانستم، ملاطفت ایشان را با تشکر رد کردم. زیر بازوی مرا گرفتند و به طرف وسیله نقلیه رفتیم، در ضمن جماعتی نیز «ضارب» را که رادیو لندن همان روز لقب «قاتل» به او بخشید، در میان گرفته کتکش میزدند. از آنها نیز تمنا کردم او را نزنند و به دست مأمورین انتظامیاش بسپارند. سوار اتومبیل شده از شمیران به شهر آمدیم، در فاصله راه به تدریج درد طاقتفرسا میشد، من به دوستانی که تسلیت و دلداریام میدادند به عنوان وصیت نهایی دو مطلب بیشتر نگفتم: یکی این که به همسرم که تازه دو ماه از ازدواج ما نمیگذشت و بر سر طفلی که امروز دو سال از عمر او میگذرد باردار بود، خبری ندهند و دیگر این که روزنامهام را به همین شیوهای که در جهاد بر ضد اجنبی دارد نگهدارند و انتشار آن را موقوف نکنند. تا آن وقت من هرگز در بیمارستان بستری نشده بودم. مزاجی قوی بر اعصابی ناراحت تسلط داشت، ولی حوادث ایام اشغال کشور ضربت مؤثری به اعصاب منزده بود. بخصوص که پس از پایان جنگ جهان، دو سه سال مملکت ما میدان جنگ سرد دول قوی قرار گرفت و مسئولیت علاقه مندان به وطن را سنگینتر کرده بود.
در هر حال وقتی از من پرسیدند به کدام بیمارستان برویم گفتم غیر از بیمارستان شماره ۲ به هر مریضخانه دیگر برویم مانعی ندارد، اما نمیدانم چطور شد که اسم «بیمارستان نجمیه» به خاطرم آمد و از همراهانم خواستار شدم که مرا به آنجا هدایت کنند. اتومبیل مقابل بیمارستان ایستاد، من در حالی که از شدت درد به خود میپیچیدم ولی هنوز از حس و حرکت نیفتاده بودم، پیاده شدم و با پای خود از پلههای راهروی اتاق عمل بالا رفتم و روی تختخواب با لباس افتادم و در انتظار جراح باقی ماندم. بعد از آن خودم خاطرهای ندارم زیرا خونریزی زیاد و درد شدید مرا از هوش برد و فردای آن روز که بعد از عمل جراحی و بیهوشی شب چشم باز کردم، اولین کسی را که پیش از همه نزدیکان و کسان خود دیدم جناب آقای علا وزیر دربار بود که از طرف اعلیحضرت همایونی به احوالپرسی من آمده بودند.
سه ماه و نیم ایام اقامت «نجمیه» طول کشید و به جراحات و زخمهای ناشی از گلوله، درد سوختگی تمام قسمت ماهیچههای پای راست نیز که بر اثر غفلت یا تحریک یک پرستار حادث شده بود اضافه گردید، که این جراحت اخیر بیشتر از عذاب گلوله آخرین رمق مرا گرفت. ایامی که در بیمارستان بودم به جز یکی دو ماه اول که از هر گونه فعالیت سیاسی محرومم ساخته بودند، گاه و بیگاه رفقای «جبهه ملی» و دولت به عیادتم میآمدند و طبعاً گفت وگوی سیاست مطرح و مذاکره میشد و من از آن وقت که بر حسب اجبار دور از معرکه بودم ولی بهتر میتوانستم صحنه را تماشا کنم، خوب میدیدم که دست بیگانه چطور برای تفرقه و تشتت عناصر مؤثر داخلی کار میکند و مقالاتی که از روی تخت بیمارستان نوشتهام شاهد این احساس است. بیشتر آن مقالات را با اشک چشم به پایان میبردم و شدت تأثر، تب مرا چند روز یکی دو درجه بالا میبرد.
[…] خودم را سربازی ساده در اختیار نهضت میدانستم. به قول ارسطو: «… سعادت و خوشی را مردم در امور مختلفه میپندارند از جمله برخی به لذات راغباند و بعضی به مال و جماعتی به جاه و جلال، اما چون درست توجه کنیم هیچ وجودی به غایت خود نمیرسد، مگر این که همواره وظیفهای که برای او مقرر است به بهترین وجه اجرا کند و انجام وظیفه به بهترین وجه برای هر وجودی فضیلت است. پس سعادت از فضیلت جدا نیست بلکه خود اوست و کمال هر وجودی عبارت از نیل به درجات فضیلت و وصول به غایت حقیقی حیات که همان سعادت است میباشد.»
[…] اگر قانون اساسی و اصول آن باید مورد احترام و اجرا باشد هرگز نمیتوان اجرای یک یا چند اصل آن را از جامعهای خواست، بلکه احترام به تمام آن اصول واجب و ضروریست، ولی اگر این قرارداد بزرگی که میان اجتماع و قوای ثلاثه مملکت است از یک جهت نقض شد نباید انتظار داشت که از جهات دیگر سالم بماند.
[…] ما ملت ضعیفی هستیم، فقر، جهل، اوهام و ظلم و ستمگری نیز به ضعف ملت ما کمک بیشتر کرده و شالودههای محکم و اساسی که برای بقا و پایداری سایر ملل وجود دارد متأسفانه ما از آن چندان برخوردار نیستیم و یک تند باد کوچک سیاست خارجی – چنانکه چهار سال پیش دیدیم – قادر است همه سازمانها و تشکیلات ما را به هم بریزد. ملل عاقل و دانا کمتر به بادهایی که سیاستهای موافق در آستین آنها میاندازند توجه و عنایت مبذول میدارند زیرا خوب میدانند که دعوای اقویا همیشه بر سر سهمیهای است که از تقسیم دیگ ضعفا ادعا میکنند. همین قدر که بر سر بلعیدن آنان بین ایشان توافق نظر به عمل آمد نه به قراردادها و تعهدات اعتنا دارند و نه تضمینها و قول و قرارهای محرمانه را محترم میشمارند. جریان جنگ اخیر که بسیاری از کشورهای کوچک و بزرگ را قربانی این اوهام و تخیلات کرد به گمانم برای هر ملت هوشیار بهترین درس تجربه و عبرت است. مگر یادتان رفته است که چگونه عهدنامههای دوستی را به آتش انداختند، پیمانهای عدم تعرض را زیر چکمه سربازان افکندند و به عوض دفاع از ممالکی که تمامیت خاک آنها تضمین شده بود فقط یک اتاق مبله در یکی از مهمانخانههای «لندن» در اختیار سران فراری «حکومتهای مهاجر» گذاشتند ولی مردم لهستان یا چکسلواکی، بلژیک یا فرانسه زیر بمباران هوایی و تانکهای مهاجمین جان میدادند. پس آنها که معتقد به حفظ آب و خاک وطن خویش هستند از افکار افراطی که ممکن است مملکت را به تجزیه و تفرقه اندازد و جای پای اجانب را برای مداخله باز کند احتراز میکنند. من این عقیده را همیشه نوشته و گفتهام که انقلاب یک ملت کوچک که در جوار کشوری بزرگ قرار گرفته اگر بدون هدف معین و نقشهای دقیق و صحیح صورت بگیرد قهراً به نفع آن کشور قوی که در مجاورت اوست تمام خواهد شد. بخصوص که آن کشور در ایجاد طغیانها و انقلابات بزرگ تجربه و مهارت و ورزیدگیهای خاص داشته باشد.
اینها که من عرض میکنم برای تملق و چاپلوسی شخص یا اشخاص معین نیست، جنبه انابه و استغفار را هم ندارد. بخصوص که بعضی قراین و دلایل نشان داده است که چگونگی دفاع و قدرت استدلال و ارائه مدرک و دلیل در اتخاذ تصمیماتی که گرفته شده یا گرفته میشود چندان مؤثر نخواهد بود و اگر آیاتی چند از کتاب مقدس آسمانی را نیز مؤید دفاع خود قرار دهیم در جواب، به قول «ادیب الممالک فراهانی» خواهند گفت: «قرآن نخورده تمبر و نخواهد شدن سند» پس هرچه عرض شده و میشود صرفاً از این نظر است که حقایقی روشن گردد و عقایدی بر اثر تبلیغات سوء و دروغها و اغراض معکوس جلوه نکند. در شرایط و موقعیتی که ایران در آن موقع داشت به هم زدن وضعیت و تولید انقلاب و به قول «ادعانامه» واژگون ساختن رژیم نه به نفع شخص ما بود و نه به نفع عمومی کشور، از این جهت تمام سعی و مجاهدت ما در این راه صرف میشد که آرامش و سکون حفظ شود و خود همین تیمسار سپهبد زاهدی در اوقاتی که در کابینه جناب آقای دکتر مصدق، وزیر کشور بودند شاهدند که در این مورد بخصوص در جلسات هیئت دولت با این که من سمت معاونت نخست وزیری را داشتم و مسئولیت مستقیمی برعهدهی من نبود چگونه و با چه صراحت اظهار نظر میکردم و در روزنامه نیز به عناصری که هر روز به تشنج و اختلال به پا میکردند میتاختم و صریحاً مینوشتم که از تولید هرج و مرج جز سیاست خارجی، دیگری بهرهبرداری نخواهد کرد.
در آن موقع اتفاقاً دو سیاست متضاد و رقیب هر دو طالب آشفته ساختن اوضاع کشور بودند. […] سیاست نخست مثل همیشه راهی را که در همه کشورهای سرمایه داری تعقیب میکند پیروی مینمود، از کوچکترین فرصت به نفع خود استفاده میکرد؛ حریف او هم که از ملت ما ضربت مهلکی خورده بود به قدر سوزنی علاقه به آرامش و نظم این مملکت نداشت، بلکه از هر راه که میسر بود میخواست دولتی را که خار سر راه اوست از پیش پا بردارد و منافع سنگین از دست رفته را دوباره به چنگ آورد. صد برابر آنچه در داخله ایران عمل میکرد در خارجه تبلیغ مینمود که کمونیستها به زودی در ایران تسلط پیدا خواهند کرد و کودتای آنها قریب الوقوع و حتمی الوقوع است. از این تبلیغات هم دو نظر داشت، یکی این که نظر کشورهای غیر کمونیست و مخصوصاً آمریکا را به نفع خود مساعد نماید و از سوی دیگر هول و هراسی در دل خریداران نفت ملی شده ایران تولید کند، زیرا هیچ تاجر سرمایه داری حاضر نیست با علم و اطلاع قبلی حتی به قدر نیم درصد سرمایه خودش را به خطر بیندازد و چنان که دیدیم در قسمت اول بالاخره توفیق پیدا کرد و در قسمت دوم اگرچه موفقیت کاملی نیافت، ولی مشکلات فراوان برای دولت ایران فراهم کرد.
[…] سیاستهایی که مشرق زمین را تیول و مستعمره ابدی خود میدانستند در تخدیر اعصاب و شیوع اوهام و جلوگیری از رشد ملتهای شرقی در طول یکی دو قرن لازمه مجاهدت را به کار بردند و بسیاری از آنها را به روز سیاه نشانیدند و حتی استقلال ظاهری ایشان را نیز سلب کردند، ولی ملت ایران از جنبش مشروطه به بعد به طور مثبت یا منفی با این دسایس جنگید و کمتر در زیر بار تحمیلات، او قیافه تسلیم و رضا به خود گرفته است. […]
[1] «جنبش ملی شدن صنعت نفت ایران و کودتای 28 مرداد 1332» غلامرضا نجاتی، شرکت سهامی انتشار، 1368، ص 592-578
[2] تعداد زیادی از ضربات چاقوی گروه شعبان بیمخ را نیز خواهر فاطمی که خودش را برای دفاع روی او میافکند، دریافت میکند. (بنگرید به مطلب «مصدق، فاطمی و کودتا» در همین پرونده)
[3] برگرفته از «چشمانداز ایران» شماره 42 (اسفند 1385 و فروردین 1389)
متن این پیشنویس توسط آیتالله زنجانی به دست احمد صدر حاج سید جوادی رسیده است، اما سپس در حملهای به خانهی ایشان ناقص شده است، و آنچه باقی مانده از صفحه شانزدهم شروع میشود.
6.ترور نافرجام فاطمی
ترور نافرجام فاطمی در بهمن ۱۳۳۰[1]
روز جمعه ۲۵ بهمن ماه سال ۱۳۳۰ به مناسبت سالگرد کشته شدن محمد مسعود، مدیر روزنامه مرد امروز، دوستان و آشنایانش در در آرامگاه وی واقع در شمیران گرد آمدند. دکتر حسین فاطمی هم در این مراسم شرکت کرد. پس از انجام مراسم سنتی از دکتر فاطمی خواسته شد که درباره محمد مسعود سخن گوید. وی با اندوه فراوان پشت میکروفون قرار گرفت و سخنان خود را با این جملات آغاز کرد: «گلولهای که مغز مسعود را پریشان کرد، ایران را تکان داد…» اما ناگهان صدای شلیک گلوله دیگری رشته کلام وی را قطع کرد. محمد علی سفری در کتاب قلم و سیاست دنباله ماجرا را بدین گونه شرح میدهد:
«… صفیر گلوله همزمان با چند فریاد دکتر فاطمی همه را متوحش کرد. من در چند قدمی وی ایستاده بودم. سراسیمه به سویش دویدم تا از سقوط او به روی مزار مسعود جلوگیری کنم. همکاران هم خود را به وی رساندند. جمعیت به گونهای به هم ریخته بود که بردن دکتر فاطمی تا اتومبیل که بیش از ۲۰ متر فاصله نداشت، مشکل شده بود. دکتر فاطمی در حالی که هر دو دست را روی محل اصابت گلوله گذارده بود، به سختی حرکت میکرد. به سرعت او را به اتومبیل منتقل کردیم. من در کف اتومبیل نشستم به طوری که بتوانم وی را به صورت راحتتری قرار دهم. او تقریباً در آغوش من قرار گرفت. سرش روی زانوی نصرالله شیفته بود. اتومبیل حرکت کرد و ما سخت مضطرب بودیم. راننده به شدت میگریست. اولین سخن دکتر فاطمی خطاب به راننده این بود: «خونسردی خود را حفظ کن.»
تا تجریش آرام بود ولی من و [نصرالله] شیفته و سرگرد شهربانی به نام سرگرد غفاری که اغلب با دکتر فاطمی بود، سخت نگران بودیم. اتومبیل بوق زنان راه تهران را در پیش گرفت. دکتر فاطمی گفت که میخواهم محل اصابت گلوله را ببینم. من دکمه های پالتو و کت او را باز کردم. گلوله به بالای شکم اصابت کرده بود. پیراهن او و قسمتهای اطراف اصابت محل گلوله خون آلود بود. دست دکتر فاطمی را به محل اصابت گلوله نزدیک کردم و گفتم در قسمت بالای شکم است ولی برای او مقدور نبود که خودش ببیند. ما هر یک سعی داشتیم خطر را بیاهمیت جلوه دهیم. لبخندی زد و گفت:
«دیدید بالاخره انگلیسیها مرا کشتند.» شیفته گفت: «دکترجان اشتباه میکنی، جراحت تو مختصر است.» دکتر فاطمی در حالی که آرام به نظر میرسید خطاب به ما گفت: «چه زنده بمانم، چه نمانم، تقاضای من این است که باختر امروز به همین سبک و روش و شیوه انتشار یابد. نگذارید این چراغ را که به خون دل روشن نگاه داشتهام خاموش شود…»
در حالی که از شدت تأثر نمیتوانستم حرفی بزنم، با صدایی لرزان گفتم:
«دکتر، آرزوی ما زنده ماندن شماست، ان شاء الله که خودتان همچون گذشته روزنامه را انتشار میدهید و ما هم افتخار همکاری را خواهیم داشت.» دکتر فاطمی گفت: «زودتر مرا به بیمارستان برسانید که گلوله را خارج کنند تا در داخل بدن من جا باز نکند…» بعد خودش بیمارستان نجمیه را که در اختیار دکتر مصدق بود و فرزند ایشان دکتر غلامحسین مصدق آن را اداره میکرد، پیشنهاد کرد. اتومبیل قلهک را پشت سر گذارده بود که رفته رفته فشار درد، دکتر فاطمی را بیتاب کرد. او دیگر آرام نمیگرفت، من و شیفته محکم او را گرفته بودیم تا تقلا نکند و خونریزی بیشتر نشود.
حدود ساعت چهار و نیم بعد از ظهر به بیمارستان نجمیه رسیدیم، در بسته بود. به سرعت خود را به دربان رساندم و خواستم در را باز کند. او نمیشناخت چه کسی مجروح شده و با خونسردی گفت که ما وسیله نداریم، به بیمارستان سینا بروید. او را به کناری زدم، در را باز کردم و به طرف اتاق رئیس بیمارستان دویدم. اتومبیل وارد محوطه بیمارستان شد و جلوی ساختمان توقف کرد. با کمک پرستاران دکتر فاطمی را که تقریباً بی حال شده بود به روی تخت بیمارستان منتقل کردیم. پزشک کشیک و پزشکیاران و پرستاران به سرعت لباسهای او را بیرون آوردند محل اصابت گلوله نمودار شد. خون اطراف محل را گرفته بود، ولی خونریزی شدید نبود. کارهای مقدماتی شروع شد. ولی دکتر فاطمی از شدت درد فریاد میزد. شیفته و من در کنارش بودیم و او مرتباً از ما میخواست که دکتر را باخبر کنیم و از کنارش دور نشویم.
در حالی که کارکنان بیمارستان مشغول زخمبندی بودند، من در کنار تخت نشستم و ناظر جریان بودم. دستم را زیر بدن دکتر گذاردم تا به پرستاران برای شستشوی خون کمک کنم. در حالی که قسمت ورود گلوله را شستشو داده بودند و قاعدتاً دیگر نباید خونی باشد، مشاهده کردم که دست من زیر- پهلوی چپ -غرق خون شد. وحشت کردم و خواستم بدون این که دکتر فاطمی متوجه شود پزشک را متوجه این قسمت از بدن دکتر فاطمی بکنم، که ناگهان دستم به یک جسم سختی خورد که روی تشک و زیر بدن در داخل پیراهن دکتر فاطمی بود. جسم را برداشتم، گلوله خون آلود بود.
در آن حال دکتر فاطمی متوجه شد و با اصرار از من پرسید چه خبر است؟ من ابتدا از گفتن واقعیت وحشت داشتم ولی پزشک گفت که آقای دکتر فاطمی ناراحت نباشید گلوله خارج شده است. من با دست خون آلود گلوله را به دکتر فاطمی نشان دادم. او گفت: « پس دیگر گلوله در سینه من نیست؟»
دقایق سهمگینی بود. وی مرتب از درد فریاد میکشید. ما جز دلداری دادن کمک دیگری از دستمان ساخته نبود. ساعت نزدیک پنج بعد از ظهر بود که او را با برانکار به اتاق عمل بردند. مـا تـازه به خود آمدیم و دیگر خودداری برای گریستن را از دست دادیم.
محوطه بیمارستان از رجال، وزرا، نمایندگان و اعضای جبهه ملی پر شده بود. جلوی در بیمارستان تا خیابان حافظ نیز از جمعیت موج میزد. سؤالات از ما شروع شده بود و من به ناچار روی پله بیمارستان ایستادم و در حالی که از شدت ناراحتی قادر به حرف زدن نبودم، بریده بریده جریان را برای رجال به اختصار شرح دادم. مخصوصاً تأکید کردم که گلوله فقط یک عدد بود و خوشبختانه از بدن خارج شده است و جای نگرانی زیادی نیست.
در اتاق عمل پروفسور یحیی عدل، دکتر غلامحسین مصدق، دکتر نجم آبادی، دکتر منصور و دکتر میرفخرایی اجتماع کرده بودند و انجام عمل به عهده پروفسور عدل بود. مدت عمل جراحی حدود سی دقیقه طول کشید. وقتی پروفسور عدل از اتاق عمل خارج شد. نخستین حرفش این بود که خطر رفع شده و وضع بیمار رضایت بخش است. دکتر غلامحسین مصدق در توضیح بیشتری گفت: باید بگویم که خواست خداوند بود که گلوله از نقاطی عبور کند که خطر مرگ نداشته باشد، چون مراکز حساس بدن یعنی طحال، ریه، قلب، کبد، کلیه و کیسه صفرا آسیبی ندیده و فقط روده بزرگ در چند نقطه سوراخ شده است. دکتر غلامحسین مصدق فوراً از بیمارستان خارج شد تا گزارش کامل حادثه را برای پدرش که در منزل نگران بود، بدهد. آن شب تا نیمه شب جلوی بیمارستان شلوغ بود، بخصوص که رادیو بیبیسی نیز ضمن پخش خبر، اعلام کرده بود قاتل دستگیر شده و این خود موجب اضطراب شدید در کسانی شده بود که خبر ماجرا را از طریق بیبیسی مطلع شده بودند.
حدود ساعت نه شب دکتر فاطمی به هوش آمد و توانست چند کلمهای صحبت کند. بامداد روز بعد بر بالین او بودیم و در حالی که لبخند به لب داشت و با نگاه مملو از قدرشناسی به ما نگاه میکرد گفت: «مثل این که انگلیسیها در تیراندازی هم ناشی هستند. تیرشان کارگر نیفتاد…»
بلافاصله به دفتر روزنامه آمدم و مشروح حادثه را در شماره ۷۴۸ مورخ شنبه ۲۶ بهمن ۱۳۳۰ نوشتم. شماره آن روز باختر امروز تقریباً اختصاص به حادثه و عکسهای مربوط به آن و عکس العمل سوء قصد در ایران و سراسر جهان داشت.
ضارب که نوجوان ۱۵- ۱۶ ساله بود و در همان لحظه دستگیر شده بود، بعدها خود را «عبد خدایی» معرفی کرد. اسلحهای که از آن استفاده کرده بود یک قبضه کلت نو بود که پس از شلیک نخستین گلوله آن را روی مزار مسعود پرت کرده بود. ضارب، عضو فداییان اسلام بود و در بازجوییهای بعدی گفته بود که مأمور ترور دکتر مصدق و دیگر سران جبهه ملی نیز بوده است. دکتر فاطمی مدتها در بیمارستان بستری بود و قبولی وکالت تهران را هم در همان بیمارستان اعلام کرد و بعد برای ادامه معالجه به اروپا رفت. ولی این سوء قصد آثاری بر جسم او گذارد که تا پایان عمر کوتاهش او را رنجور و ناتوان کرده بود.
[1] از مقدمه مولف در کتاب «رودخانۀ خروشان عشق» (نگاهی به زندگانی دکتر سید حسین فاطمی)، تالیف محمود حکیمی، انتشارات قلم، 1384
خاطرات ضارب فاطمی، یعنی محمد مهدی عبدخدایی را از عضویتش در «فدائیان اسلام» و ماجرای ترور و بعد از آن را میتوانید در مطلب «مأموریت خطیر [ترور فاطمی]!» مطالعه کنید.
7.مأموریت خطیر [ترور فاطمی]-(خاطرات عبدخدایی، ضارب فاطمی در بهمن ۱۳۳۰)
مأموریت خطیر [ترور فاطمی]![1]
(خاطرات محمدمهدی عبدخدایی، ضارب دکتر حسین فاطمی در بهمن 1330)
عضویت در فدائیان اسلام
حوادث اوائل سال ۱۳۳۰ را بازگو میکنم. بعد از دستگیری مرحوم نواب صفوی در خرداد ماه سال ۱۳۳۰، مرحوم سید عبدالحسین واحدی[2] و دیگر فدائیان اسلام از زندان آزاد شدند […]. مجدداً جلسات علنی فدائیان اسلام در تهران شروع شد. محل این جلسات ابتدا در منازل بود، یادم است یکبار این جلسه در منزل آقای حاج سید محمود محتشمی توی محله صابون پزخانه، برگزار شد. گاهی جلسات در مساجد بود و مرحوم واحدی در این جلسات صحبت میکرد.ُ واحدی خیلی داغ صحبت میکرد، در این زمان – در دوره حکومت دکتر مصدق – عدهای از فدائیان اسلام زندانی بودند. نواب صفوی نیز زندانی بود. به موازات برگزاری جلسات علنی، به صورت روزافزون عده بیشتری به فدائیان اسلام میگرویدند و عدهی زیادتری به زندان قصر برای ملاقات با نواب صفوی میرفتند. عدهای هم به دادگستری برای آزادی زندانیان فدائیان اسلام مراجعه میکردند. این جلسات شبهای شنبه تشکیل میشد. در یکی از این شبها مرحوم واحدی گفت: «فردا سی نفر باید بروند دادگستری تهران تا به دادستان بگویند یا همه فدائیان اسلام بازداشت شوند یا باید نواب صفوی از زندان آزاد بشوند و یا اینکه دادستان استعفا بدهد». واحدی گفت: «چه کسی داوطلب است؟» من بلند شدم و گفتم: «من». ایشان گفت: «این سی نفر که میروند برادرهایشان را از زندان آزاد کنند ممکن است خودشان هم با آنها به زندان بروند، حالا چه کسی آماده است برود زندان؟» باز هم من بلند شدم و گفتم: «من». گفت: «شما کی هستید؟» رفتم جلو. من نوجوانی بودم که به قول سعدی هنوز سبزه در عذارم ندمیده بود، گفتم: «من محمد مهدی هستم، فامیلم عبد خدائی است». گفت: «پدرت کیست؟» گفتم: «من فرزند حاج غلامحسین تبریزی هستم». گفت: «شما پسر حاج شیخ غلامحسین تبریزی، عالم مشهد هستید؟ ما که منزل شما آمدهایم.» گفتم: «بله». همانجا، روی منبر که بود گفت: «از پلههای منبر بیا بالا». من از پلههای منبر رفتم بالا. حاج آقا یوسفیان هم مأمور انتظامات فدائیان اسلام بود، او را صدا کرد و گفت: «حاج آقا یوسفیان بیا ببین این نوجوان، فرزند یک عالم بزرگوار، آمادهی رفتن به زندان است». اسم مرا هم نوشتند. فردای آن شب من جزء سی نفری بودم که رفتیم دادگستری. از لحظه ورود به ساختمان دادگستری شعارهای صلوات داده شد تا رفتیم پشت در اتاق دادستان.
به نظرم میآید آقای حاج شیخ محمد رضا نیکنام -برادر خاتم خلیل طهماسبی، که آن موقع هنوز برادر خانم مرحوم طهماسبی نشده بود- سخنگوی این عده بود. رفتیم اتاق دادستان و آقای نیکنام با تندی گفت: «چرا برادرهای ما را آزاد نمیکنید». دادستان گفت: «دست من نیست». من با همان عوالم بچگی فوری گفتم: «اگر دست شما نیست پس از پشت این میز بلند شو برو». دادستان نگاهی به سن و قیافه من کرد و چیزی نگفت. […] به این صورت من دیگر جزء اعضای فدائیان اسلام شده بودم. آنها دفتر و دستک نداشتند. از این به بعد وقتی وارد جلسات آنها میشدم و سلام میکردم، مرحوم واحدی به من اظهار لطف میکرد. عاشورای همان سال جلسه فدائیان اسلام در خیابان خانی آباد، منزل حسن سعید برگزار شد. برای اولین بار من دیدم که روحانیون مثل همه لخت شدند و سینه زدند. این سیره در خانواده ما هم نبود. من برای اولین بار دیدم مرحوم واحدی بعد از منبر لخت شد و مثل همه سینه زد. حال و فضای باصفا و گیرایی بود. چندی بعد گفته شد که عدهای از فدائیان اسلام میخواهند بروند زندان و مرحوم نواب را از زندان با خودشان بیاورند بیرون. من آن موقع تصور میکردم حکم آزادی نواب صفوی داده شده است. بعداً خبر رسید که پنجاه و یک نفر از فدائیان اسلام در زندان متحصن شدند. از این متحصنین، آسید محمد علی لواسانی، سید محمد علی میردامادی، مهدی عراقی و اصغر حکیمی را به خاطر دارم.
آغاز مأموریت بزرگ
مرحوم واحدی وقتی به ملاقات مرحوم نواب صفوی میرود به ایشان میگوید: پسر کوچک آشیخ غلامحسین تبریزی وارد جمع فدائیان اسلام شده است. اول بار که من به دیدار مرحوم نواب رفتم، همراه برادرم محمد حسن عبد خدایی بودم. ایشان آن موقع معمم بود و در قم درس میخواند. مرحوم نواب در زندان شماره ۲ قصر زندانی بود. دیدار با نواب ده نفر ده نفر، یا بیست نفر بیست نفر انجام میشد و دیدارکنندگان با طنین و آهنگ خاصی صلوات میفرستادند. خیلی محکم و قرص اینگونه صلوات فرستادن، ویژه جمعیت فدائیان اسلام بود.
در این دیدار مرحوم نواب از من سؤال کرد: «اسم شما چیست؟» گفتم: «محمد مهدی عبد خدایی و پدرم شیخ غلامحسین ترک تبریزی است». مرحوم نواب به من خیلی محبت کرد، من نوجوانی پانزده ساله بودم. در این زمان سی – چهل نفر از فدائیان اسلام زندانی بودند. عدهای را هم به خرم آباد و بندر عباس و کرمان تبعید کرده بودند. نوبت دیگر که من به ملاقات مرحوم نواب رفتم، ایشان به من گفت: «سرباز خوب اسلام، امیدوارم مأموریتهایت را خوب انجام بدهی». درست با همین لحن صحبت کرد. زمان این ملاقات مهرماه سال ۱۳۳۰ بود. من آن لحظه متوجه نشدم که منظور ایشان چیست؟ یعنی خوب ملتفت موضوع نشده بودم. این دیدار یک هفته قبل از تحصن پنجاه و یک نفر در زندان بود. وقتی که من مرحوم نواب را میدیدم حالت چهره و چشمهایش تأثیر عجیبی در من میگذاشت. مرحوم نواب به من گفت: «شما را برای مسؤلیت بزرگی خواهم فرستاد، اطاعت کنید». این حرفی بود که ایشان زد.
روش نواب این بود که با یکایک افرادی که دیدنش میرفتند احوالپرسی میکرد و نصیحتی یا نکته اخلاقیای هم مطرح میکرد. این خصوصیت در مرحوم پدرم نیز مشهود بود. در همه جلساتی که پدرم داشت غیر ممکن بود که قال الصادق یا قال الباقری در آن نباشد. نواب صفوی هم با قال الصادق و قال الباقر و آیات قرآن شروع میکرد. اما شیوهها تفاوت میکرد. پدرم آیات اخلاقی میخواند و نواب آیات جهاد را تلاوت میکرد و احادیث هیجانانگیز مبارزه را بیان میکرد. در این زمان من علاوه بر کار روزانهام در مدرسه مروی درس میخواندم. قضیه تحصن پنجاه و یک نفر را مرحوم عراقی در خاطراتشان خوب توضیح دادهاند. در جریان این تحصن زد و خوردی توی زندان اتفاق میافتد که بسیاری زخمی میشوند و خود مرحوم نواب اولین ضربه به سرش وارد میشود. در این درگیری قصد داشتهاند که مرحوم نواب را از بین ببرند. در وقوع این حادثه آقای فاطمی هم دست داشته است. به مرور من چهره آشنایی در بین فدائیان اسلام شده بودم.
من شبهای شنبه به جلسات فدائیان اسلام میرفتم و روزها هم توی مغازه حاج کاظم باقرزاده کار میکردم […]. جلسات فدائیان اسلام یا توی مساجد و یا منازل طرفداران فدائیان اسلام برگزار میشد. محل جلسات عمدتاً خانیآباد و پایین شهر بود و توی جلسات هم سید عبد الحسین واحدی بحث سیاسی میکرد.
شمهای پیرامون سید عبدالحسین واحدی
عنوان این جلسات بیان حقایق نورانی اسلام بود که در آن ایشان مختصری درباره معارف اسلامی صحبت میکرد و بعد بحث را به مسائل سیاسی روز و برخورد با حکومت میکشید. به منظور آگاهی عمومی و دعوت از دیگران برای حضور در این جلسات اعلامیهای در هر نوبت چاپ و بین مردم توزیع میشد. به هر یک از برادران فدائیان اسلام صد برگ اعلامیه -برای توزیع- داده میشد. از همین جلسات مردم برای دیدن شهید نواب صفوی به زندان قصر میرفتند. اگرچه سخنران اصلی این جلسات شهید سید عبدالحسین واحدی بود، اما گاهی مرحوم آسید هاشم حسینی و مدیر روزنامه نبرد ملت و آقای امیر عبدالله کرباسچیان هم صحبت میکردند. مرحوم واحدی سعی میکرد که -در ظاهر و باطن- شبیه نواب صفوی باشد. عمامهاش را مانند نواب میپیچید. همان جور هم راه میرفت. برادرش سید محمد واحدی در نوشتن عین مرحوم نواب صفوی مینوشت.
واحدیها فرزندان یکی از علمای خوب کرمانشاه بودند به نام آسید محمد تقی قمی، که مجله اخوة الاسلامیه را در سالهای ۱۳۰۰ منتشر میکرد. بعد از فوت پدر، مادر واحدیها پسرانش سید محمد و سید عبدالحسین و سید جواد را به قم میآورد و سید عبدالحسین واحدی طلبه میشود. زیر گذر خان خانهای به مبلغ ماهی بیست تومان اجاره میکنند. بعد از زدن کسروی در نوبت اول، وقتی که شهید نواب صفوی به قم میرود با واحدی برخورد میکند. این مطلب را از قول خود واحدی بازگو میکنم. ایشان میگفت: «مادرم بیست تومان داده بود که من بروم اجاره خانه را بدهم، برخورد کردم به آقا». مرحوم عبدالحسین واحدی به مرحوم نواب «آقا» میگفت. مرحوم واحدی از قبل شنیده بود که نواب کسروی را زده است. ایشان در صحن حضرت معصومه (س) با نواب صفوی برخورد میکند. مرحوم واحدی میگفت: «در اولین برخورد شیفته آقا شدم. رفتم جلو گفتم بیست تومان مادرم داده بدهم برای اجاره خانه». آقا گفت: «با این بیست تومان میتوانیم یک اعلامیه ضد شاه چاپ کنیم، وجه اجاره را هم خدا میرساند». به این ترتیب در یکی از چاپخانههای قم، حدود سیصد چهارصد برگ اعلامیه چاپ کردیم.[3] در این اعلامیه از طلاب حوزه خواسته شده بود که با حکومت مخالفت کنند.
مرحوم سید محمد واحدی قلم و حافظه خوبی داشت. مرحوم سید عبدالحسین واحدی سخنور عجیبی بود. یک ماه در سال ۱۳۳۱ که ایشان در مسجد جمعه تهران سوره یوسف را تفسیر میکرد. آقای فلسفی به برادران ما گفته بود که امسال مسجد سید عزیز الله -محل سخنرانیهای آقای فلسفی- خلوت شد. چون سید عبدالحسین واحدی در مسجد جمعه منبر میرود. من یکبار از مرحوم واحدی پرسیدم که شما تفسیر سوره یوسف را به این زیبایی از کجا آموختهاید؟ گفت: «من یک دوره تفسیر سوره یوسف را از مرحوم اشراقی در قم آموختم». جالب اینجا بود که ایشان تمام سوره یوسف را از حفظ بود و هر روز که میخواست آیهای را تفسیر کند، از اول سوره میخواند تا به آن آیه میرسید و آیه مورد نظر را تفسیر میکرد. بعد از تفسیر سوره یوسف، زمینهی بحث را آماده میکرد تا به نظام و حکومت وقت حمله کند. مرحوم واحدی خیلی پرهیجان و داغ صحبت میکرد. یک بنده خدایی میگفت کسی که از پای منبر مرحوم واحدی میآمد بیرون، مشتهایش گره کرده بود و دنبال اسلحه میگشت تا یکی از مسئولین طراز اول آن روز کشور را نابود کند. این جور ایشان با هیجان صحبت میکرد
مأموریت خطیر
از جمله کسانی که جزء فدائیان اسلام به حساب میآمدند آقای عینکچیان بود که اول خیابان ناصر خسرو، عینکسازی داشت. پسران او هم توی مجالس فدائیان اسلام رفت و آمد داشتند. آقای اصغر عینکچیان کوچکترین فرزند ایشان بود. آقای عینکچیان جزء متحصنین زندان قصر بود. ایشان آن موقع پشت شیشه مغازهاش نوشته بود به زنان بی حجاب جنس فروخته نمیشود. از ارادتمندان مرحوم آشیخ ابوالفضل خراسانی به شمار میآمد، تا کفایه هم درس حوزوی خوانده بود. شب چهارشنبه اواخر زمستان آقای اصغر عینکچیان سراغ من آمد و نشانی منزلی را به من داد که جلسه فدائیان اسلام آنجا برگزار میشد. من آن شب به همان نشانی رفتم، در زدم در را باز کردند. نگاهم کردند و به داخل راهم دادند. حسینیه بزرگی بود که پله میخورد و میرفت پایین و از توی هشتی عبور میکرد و راه داشت توی اتاق پذیرائی بزرگی که محل برگزاری جلسه فدائیان اسلام بود. تمام دور حسینیه را «و ان یکاد» و آیات و احادیث و تابلو پر کرده بود. وارد که شدم دیدم مرحوم واحدی دارد صحبت میکند. چند نفر از متحصنین زندان هم آنجا بودند که به خاطر درگیری توی زندان صورتشان زخمی و ورم کرده بود. اینها کسانی بودند که هفته قبل توی درگیری زندان قصر مضروب شده بودند. مرحوم واحدی داشت میگفت: «ما پاسخ تجاوز دولت را خواهیم داد، اینها با شیوهای دارند پیش میروند که رزم آرا میرفت، اینها به اسلام و قرآن تهاجم کردهاند». بعد هم برادرانی که مضروب شده بودند را نشان داد و گفت: «اینها کاری نکردند، فقط میگفتند نواب صفوی متهم نیست، مجرم نیست، او را آزاد کنید» […]. واحدی آستینهایش را بالا زد و با یک هیجان خاصی گفت: «فردا پنجاه نفر بیایند خودشان را معرفی کنند، پولهایشان را هم بیاورند تا پنجاه قبضه اسلحه تهیه کنیم. میخواهیم پنجاه نفر از رجال را از شاه گرفته تا به پایین نابود کنیم، اینها مهاجم به اسلام هستند». این جور صحبت کردن اصلاً آن زمان سابقه نداشت. آن موقع کسی با صراحت اسم شاه را نمیبرد. اما ایشان خیلی راحت توی مجالس به شاه میگفتند سگ تولهی پهلوی. شاه در بین فدائیان اسلام ابداً احترام و ابهتی نداشت.
این قضیه هم گذشت در همان ایام آقای اصغر عینکچیان یک روز به مغازه حاج کاظم باقرزاده آمد و به من گفت: آقای واحدی با شما کار دارد. بهمن ۱۳۳۰ بود. من دنبال ایشان راه افتادم تا به محل قرار برویم. ایشان مرا از انتهای بازار عباس آباد از کوچه پس کوچهها برد تا به خانه خودشان رسیدیم. رو به روی حیاط سمت چپ این خانه توی اتاقی سید عبد الحسین واحدی نشسته بود. یکی از برادران به نام اکبر طاهری -که بعدها دیگر من ندیدمش- و آقای گلدوست هم آنجا بودند. مرحوم واحدی حدود یک ساعت با من صحبت کرد. صحبتش هم پیرامون این مسأله بود که مزدوران رژیم شاه به اسلام هجوم کردهاند و دفعشان لازم است. مرا آماده کرد و گفت: «آیا آماده شهادت هستی؟» گفتم: «بله». بعد برای من توضیح داد که رابط بین دربار و مصدق، آقای دکتر فاطمی است و تمام مسائل را دکتر فاطمی هماهنگ میکند و اگر دکتر فاطمی از بین برود اختلاف شاه و مصدق قطعاً به زودی ظهور میکند. باید دکتر فاطمی از بین برود تا این اختلاف به وجود بیاید تا طهماسبی و نواب صفوی آزاد بشوند و مبارزه تداوم پیدا کند. من قانع شدم. توجیه من و صحبت مرحوم واحدی بیش از یک ساعت طول نکشید.[4]
به هر حال بعد از صحبتهای مختصری که مرحوم واحدی کرد گفت: «اگر بعد از زدن فاطمی ترا گرفتند و به تو گفتند چه کسی به تو اسلحه داده است، میتوانی بگویی واحدی داده یا میتوانی بگویی که این اسلحه را یک آقایی که در جلسات فدائیان اسلام مرا دیده بود، توی مسجد ظهیرالدوله به من داد. اما اگر تحت فشارت گذاشتند بگو واحدی اسلحه را به من داد. بعد هم که کارت انجام گرفت، تکبیر بگو. بعد هم باید شهید بشوی». اسلحهای که به من دادند یک کلت آمریکایی بود. در آن لحظه من نه ترسیدم و نه دچار غرور شدم. اما احساس کردم بزرگ شدهام، یعنی متوجه شدم میخواهم کار مردانهای بکنم. تازه پا به شانزده سالگی گذاشته بودم. حالا این نکته را هم بگویم که من اصلاً آدم ماجراجویی نبودم و نیستم و روحاً خیلی انعطاف پذیرم. حتی در محیط کارم تا حالا با کسی برخورد نکردهام. خواهم گفت که توی زندان چطور من تقریباً با همه کنار میآمدم، بدون اینکه از عقیده خودم دست بردارم. اما در آن لحظهای که اسلحه توی دست من بود جهان دیگری را در وجود و جلوی روی خودم میدیدم. فکر میکردم با این کارم شهید خواهم شد و خیلی زود به آرامش ابدی و آرمانی خودم خواهم رسید و قیامت را خواهم دید. این روحیه آرمان گرایی و صفای درونی دوران نوجوانی من موجب شد که در تمام مدت زندان و بازجویی برخود نلرزم، جا نخورم و بر اعتقادات خودم باقی بمانم. این را هم بگویم که روش فدائیان اسلام این بود که وقتی کسی را میزدند همان جا میایستادند و با گفتن تکبیر اعلام موضع میکردند. در ضمن میدانستند کسی که برای این کار عازم است خودش به این درجه رسیده است که شهادت خودش را پذیرفته باشد. این عرف فدائیان اسلام بود.
حقیقت مسأله این است که آن موقع من نمیدانستم کسی که شانزده ساله باشد توی دادگاه جنُحه محاکمهاش میکنند و محکومیتش در صورت وقوع قتل، پنج سال و در غیر وقوع قتل سه سال زندان است. من نمیدانستم و حالا هم نمیدانم که آیا آنها در انتخاب من برای این کار حساب شده عمل کرده بودند یا نه؟ آنها به من گفتند میروی و شهید میشوی. من از قوانین آن روز بیاطلاع بودم.[5] مرحوم واحدی وقتی اسلحه را به من داد گفت: «دو دستی اسلحه را میگیری -چون کلت لگد میزند- و ماشه را میچکانی». فشنگها را گذاشت توی خشاب و به من آموزش لازم و مختصری برای استفاده از اسلحه را داد. دستهای من کوچک بود و خوب کلت توی آن جا نمیگرفت. فکر میکنم هشت عدد گلوله در خشاب اسلحه جا میگرفت. در بالای اسلحه به خط خوش -که به نظرم خط مرحوم خوش نیت بود- روی کاغذی که چسبانده بودند نوشته شده بود: آزادی فوری حضرت نواب صفوی و استاد خلیل طهماسبی. در طرف دیگر نوشته شده بود: قطع ایادی اجانب و سرکوبی دشمنان اسلام و ایران اعم از روس و انگلیس و آمریکا. در جای دیگری هم نوشته شده بود: اجرای سریع احکام نورانی و مقدس اسلام. یعنی هدف اقدامکننده روی اسلحه نوشته شده بود. بغل کُت من جیبی با چلوار دوختند تا اسلحه توی آن جا بگیرد اما من چون سنم کم و قدم کوچک بود، جای اسلحه از روی کتم معلوم میشد، بنابراین اسلحه را گذاشتم توی جیبم. قبل از آن حتی من برای آمادگی تمرین تیراندازی نکردم.
از روزی که اسلحه را گرفتم تا زمانی که به سوی فاطمی شلیک کردم، سه روز فاصله افتاد و من در این سه روز، شبها منزل مرحوم عینکچیان میخوابیدم و روزها میرفتم دنبال فاطمی. در این مدت اغلب اوقات آقای گلدوست همراه من بود. او وظیفه داشت که خبر انجام مأموریت مرا به فدائیان اسلام برساند، همین. برای زدن فاطمی من به تنهایی دفتر نشریه باختر امروز رفتم. مکان آن میدان بهارستان بود. وارد دفتر که شدم به نظرم جلالی نائینی آنجا بود. گفتم میخواهم آقای دکتر فاطمی را ملاقات کنم. دو عدد نان سنگک خریده بودم و اسلحه را گذاشته بودم لای نان سنگک با این فکر که وقتی دکتر فاطمی را ملاقات میکنم نان را بگذارم روی میز دکتر فاطمی و اسلحه را بیرون بیاورم. جلالی نائینی گفت: «آقای دکتر را نمیتوانی ملاقات کنی، دکتر بعد از ظهرها میآید اینجا». من از آنجا برگشتم. دکتر فاطمی خانهای داشت دم پیچ شمیران. آنجا هم رفتم اما پیدایش نکردم. تا اینکه در روزنامهها خواندم که سالگرد قتل محمد مسعود مدیر روزنامه مرد امروز است و دکتر فاطمی بر مزار او سخنرانی میکند. مدیر روزنامه مرد امروز -محمد مسعود- دین درستی نداشت. در جریان کشته شدنش عدهای دربار و یک عده دیگر فدائیان اسلام را متهم کردند. بعد از انقلاب آقای کیانوری مصاحبه کرد و معلوم شد که تودهایها او را ترور کردند. سالگرد او قرار بود بر سر مزارش در قبرستان ظهیرالدوله برگزار شود.[6]
قرار شد در این کار آقای گلدوست هم برای خبر بردن همراه من باشد. من فقط یک اسلحه داشتم. همراه آقای گلدوست با اتوبوس آمدیم تا شمیران و از شمیران هم رفتیم دربند، سر قبر ظهیرالدوله. آقای نیک پور نائینی همراه دکتر فاطمی بود. جملهای که آقای دکتر فاطمی داشت میگفت هنوز هم در ذهنم است. داشت میگفت: آن گلولهای که مسعود را کشت، مغز رزمآرا را متلاشی کرد و…. در همان حال من آمدم بالای قبر مسعود ایستادم. دستهای گل گذاشته بودند روی قبر مسعود. نیک پور نائینی به من گفت: بچه بیا پایین. من آمدم پایین. آرام، اسلحه را کشیدم و به طرف دکتر فاطمی گرفتم. ماشه را چکاندم و صدای آخ او را شنیدم. فاصله من با دکتر فاطمی حدود یک متر و خوردهای بود. این ماجرا در ۲۶ بهمن سال ۱۳۳۰ ساعت ۳ یا ۳/۳۰ بعدازظهر اتفاق افتاد. فقط یک گلوله شلیک کردم و اسلحه را انداختم زمین و آمدم کنار. جمعیت از هم پاشید، از صدای گلوله یک عده فرار کردند و من ناظر جریان بودم. همان لحظه کسی هم نیامد مرا دستگیر کند، شاید کسی باورش نمیشد بچهای که هنوز توی صورتش حتی یک مو در نیامده چنین کاری بکند. یک جگرکی بود توی تجریش به اسم عباس گودرزی -که چندی قبل فوت کرد- وقتی دید اسلحه روی قبر محمد مسعود افتاده خم شد که اسلحه را بردارد، در همان وضعیت بود که مردم ریختند سر او. او را دو روز بازداشت کردند. در حالی که مردم داشتند او را میزدند، من شروع کردم به تکبیر گفتن. جمعیت برگشت به سمت من و شروع به زدن من کردند. من فریاد میزدم الله اکبر، الله اکبر، الاسلام یعلو ولا یُعلی علیه. وقتی من این شعارها را دادم آنهایی که سر قبر مسعود بودند، متوجه شدند که این تیراندازی از طرف من بود. آنها مرا کتک میزدند و من الله اکبر میگفتم. از دماغ من خیلی خون آمد تا پاسبانها ریختند و مرا روی دست بلند کردند و مرا از توی جمعیت بیرون کشیدند تا ببرند کلانتری شمیران.
بازجویی در شهربانی
جلوی کلانتری شمیران شلوغ بود، مستقیم مرا بردند شهربانی کل کشور. توی اتاق رئیس شهربانی، سرلشکر کوپال. سرتیپ همایونفر، معاون او آنجا بود. بازپرس کشیک، آقای بیگی بود. فوری به او اطلاع دادند و از دادگستری آنجا آمد. این آقای بازپرس بعداً این پرونده را در دادگستری تحویل بازپرس شعبه ۲۹ -آقای خردمند- داد و او از فردا بازجوئیها را ادامه داد. این بازپرس جوانی آراسته و ترگل و ورگل و حقوق خوانده بود. یادم است پیراهن یقه آرو پوشیده و یک کراوات همزده بود. من هم توی اتاق رئیس شهربانی بودم. بازجوئیها شروع شد تا آقای کوپال آمد. گویا رئیس شهربانی با آقای دکتر فاطمی خیلی ارتباط داشت چون به محض اینکه رسید گفت: «اگر تیغ عالم بجنبد ز جای – نَبُرد رگی تا نخواهد خدای. نتوانستی کاری بکنی». این سرلشکر کوپال تُرک بود و لهجه غلیظی هم داشت. من نمیدانم چه شد که در جواب گفتم: «گر نگه دار من آن است که من میدانم – شیشه را در بغل سنگ نگه میدارد». صحبتهای زیادی در آنجا شد. وقت اذان مغرب رسید، من گفتم باید اذان بگویم. مرحوم نواب صفوی به ما دستور داده بود هر جا رسیدید در وقت اذان، اذان بگویید.
چون رسم اذان گفتن برافتاده بود، فدائیان اسلام موظف بودند ظهر و مغرب هرجا رسیدند و در هر جا که بودند اذان بگویند. رئیس شهربانی نگاه عاقل اندر سفیهی به من انداخت و گفت: «توی اتاق رئیس شهربانی که جای اذان گفتن نیست». گفتم: «من اگر اذان نگویم سؤالاتشان را جواب نمیدهم». خلاصه من توی اتاق رئیس شهربانی اذان گفتم، با همان روحیه پر نشاط و احساسی که داشتم. شاید حالا آن روحیه را نداشته باشم. واقعاً فکر میکردم مرا خواهند کشت. فکر میکردم شهید میشوم. من برای خودم رویای زیبایی از شهادت ساخته بودم. بعد هم گفتم نمازم را باید بخوانم. گفتند بخوان. بازجویی تقریباً قبل از اذان مغرب شروع شده بود، یعنی حدود ساعت چهار و نیم بعدازظهر و شاید قدری دیرتر و تا حدود ساعت ده و نیم شب یا نزدیک یازده طول کشید […]. کوپال به من گفت: «شما با آدمکشی نمیتوانید موفق بشوید، رزم آرا را کشتید، هژیر را کشتید، حالا چی میخواهید بکنید؟ مگر با این کشتنها حکومت اسلامی میتوانید تشکیل بدهید». من به رئیس شهربانی گفتم: «بله، ما حکومت اسلامی میخواهیم، شما میتوانید ما را بکشید این حرف ماست». برای آنها این مسأله اهمیت داشت که تا آن موقع اعدامهای انقلابی فدائیان اسلام –و به قول آنها ترور – توسط کسانی انجام شده بود که بالای بیست سال سن داشتند. از طرف دیگر انتظار نداشتند که من در جواب آنها حرفهای گنده گنده بزنم. آنجا من درباره نفوذ آمریکا، وضع جبهه ملی و دکتر مصدق صحبت کردم. حالا که آن جریانات را پیش چشمم مجسم میکنم به یاد میآورم که هیبت ظاهری هیچ یک از آنها نمیتوانست مرا تحت تأثیر قرار بدهد.
این سرلشکر کوپال چشمان زاغ و قد کوتاهی داشت، با آن لباس نظامی و مدالهای آویخته جور خاصی به من نگاه میکرد. آنها با نگاه آمیخته با تعجب به من خیره شده بودند. مرحوم نواب مرا طوری تربیت کرده بود که این ظاهرسازیها در من اثر نمیکرد […].
آن شب مرا تحویل زندان آگاهی دادند. اما از من نتوانستند اعتراف بگیرند که من اسلحه را از کجا آوردهام. زندانی زیر ساختمان شهربانی به نام زندان آگاهی بود. مرا توی اتاق مأمورین گذاشتند. از فردا بازجویی من شروع شد. البته فدائیان اسلام فوراً اعلامیه دادند و مسئولیت را پذیرفتند و به من لقب حضرت دادند، حضرت مهدی عبد خدائی. من شدم زندانی مجرد، بدون تماس و بدون ملاقات. در بازجوئیها هم در فشار بودم. سرهنگ جاویدی -معاون آگاهی شهربانی- سخت مرا در فشار گذاشت. البته بیشتر فشار روحی روی من بود، نه فشار شلاق. آن روزها نمیتوانستند شلاق بزنند، دستبند یا گاهی پابند میزدند. اینها در من تأثیر نمیکرد. آقای خردمند – بازپرس- هر چه مرا بالا و پایین کرد نتوانست از من اعتراف بگیرد که اسلحه را چه کسی به من داده است و من چیزی نگفتم. حتی نگفتم که این اسلحه را در کجا – یعنی خانه آقای عینکچیان- گرفتم و تا آخر هم نگفتم.
اوضاع زندان
من مدت بیست ماه، پس از زدن فاطمی در بازداشت بودم که به طور خلاصه ماجراهای آن را بازگو میکنم.
دربار و حکومت قبل از ۳۰ تیر برخوردی با هم نداشتند. بعد از این برخوردها شروع شد. روزی که من رفتم زندان اینها با هم هماهنگ بودند. در این مدت و تا آخرْ حکم من بازداشت بود. بهداری زندان کاخ پنجرههایش به خیابان باز میشد و ما حتی با کسانی که از خیابان رفت و آمد میکردند میتوانستیم دست بدهیم. در اینجا بود که طهماسبی به ملاقات من آمد. چون به او اجازه ندادند که با من ملاقات کند، با او از پشت پنجره ملاقات کردم. در این زندان دکتر سید موسی گوشهگیر و حسینعلی کاتبی هم زندانی بودند. حسینعلی کاتبی دادستان تبریز و تودهای بود. سال ۱۳۳۰ او را با هشت نفر در تبریز گرفته بودند و آنها را در زندان کاخ نگه میداشتند. با افسر نگهبان ساخته بودند و گاهی که میخواستند بیرون را ببینند آنها را از داخل بهداری زندان کاخ میآوردند که با خانوادههایشان از پشت پنجره ملاقات کنند. فدائیان اسلام هم هر هفته به ملاقات من میآمدند. اما آنها میآمدند توی اتاقم مینشستند. در این اتاق من تنها بودم. یک اتاق به من داده بودند. در این دوران فدائیان اسلام تقریباً سکوت کردهاند و ناظر جریانات هستند.
در این موقع شایع میشود که دیوانعالی کشور اعدام نصرتالله قمی را تأیید کرده است. نصرتالله قمی با نواب صفوی در زندان شمارهٔ ۲ زندان قصر هم بند بودند. در همان زمان نصرتالله قمی نامهای برای من نوشت و آرزو کرده بود که من هم به زندان قصر بروم و به نواب صفوی و نصرتالله قمی بپیوندم. آن موقع من زندان بهداری بودم. درخواست کردم که مرا به زندان قصر پیش نواب صفوی بفرستند. نواب از سرتیپ مدبر میخواهد که او دستور بدهد که مرا از زندان بهداری به زندان قصر پیش خودش منتقل کنند […]. دکتر فاطمی به سرتیپ مدبر میگوید تحریک نواب صفوی بس نیست حالا شما میخواهید عبد خدایی به زندان قصر برود و این تحریکات همچنان ادامه پیدا کند. این بود که رفتن من به زندان قصر پیش مرحوم نواب منتفی شد.
به هر جهت نواب صفوی تصمیم میگیرد از دولت بخواهد که نصرتالله قمی اعدام نشود. مرحوم قمی بعد از اینکه محاکمه و محکوم به اعدام شد، درخواست کرد که او را در زندان قصر و پیش مرحوم نواب صفوی زندانی کنند. به این ترتیب مرحوم قمی مدتی هم اتاقی مرحوم نواب شده و از او تأثیراتی گرفته و اعتقادی به نواب پیدا کرده بود. از آن جهت که به نظر مرحوم نواب، مرگ دکتر زنگنه -به وسیله مرحوم قمی- هم به طور غیر مستقیم در ملی شدن نفت تأثیر داشت، مرحوم نواب این اقدام او را از این جهت تأیید میکند. رزم آرا در شانزدهم اسفند زده میشود و دکتر زنگنه در بیست و هشتم اسفند و چون هنوز نمایندگان مجلس نمیدانستند چه کسی یا گروهی این کار را کرده به نوعی در ذهن آنها این اقدام به حساب فدائیان اسلام گذاشته میشود. اما فدائیان اسلام در واقع نقشی در زدن زنگنه نداشتند. اما به جهت تأثیری که این ترور در ملی شدن نفت و تصمیم نمایندگان داشت، از باب ادای حق و جوانمردی نواب میخواهد قمی را در زیر پر و بال خودش جا بدهد. به همین جهت وقتی قمی اعدام شد، سید محمد واحدی مقالهای نوشت با این عنوان: قمی در بستر شهادت آرمید بر این سعادتش هزاران غبطه. برای نجات قمی نواب صفوی نامهای به دکتر مصدق مینویسد که متأسفانه الان آن نامه در دست نیست. در اسناد نخست وزیری آقای دکتر مصدق هم این نامه پیدا نشده است. قرار میشود این نامه بوسیله دکتر فاطمی به رئیس دولت داده شود. این جریان درست در روزهایی اتفاق افتاد که بین مرحوم کاشانی و دکتر مصدق اختلاف بود، بین دربار و دکتر مصدق تا اندازهای اختلاف است، حزب توده طبل خودش را میزند، جناحها درگیری زیادی در تهران دارند. مرحوم واحدی به دکتر فاطمی تلفن میکند. آقای دکتر فاطمی وقتی میفهمد که واحدی پشت خط تلفن است خودش گوشی تلفن را میگیرد و با واحدی صحبت میکند و میگوید: «خیلی خوب است ما با هم ملاقات کنیم». و مرحوم واحدی میگوید: «من به وزارتخانه نمیآیم با شما ملاقات کنم». آقای دکتر فاطمی میگوید که من دارم میروم دیدن آیت الله کاشانی – آیت الله کاشانی آن روزها مریض و در بیمارستان بانک ملی بستری بود- شما میتوانید بیایید جلوی بیمارستان، من که از بیمارستان بیرون آمدم توی ماشین وزارت خارجه همدیگر را میبینیم و توی ماشین صحبتهایمان را میکنیم. من شرح این رویداد را از قول شهید سید عبدالحسین واحدی نقل میکنم.
مرحوم واحدی میگفت: «قرار شد سر ساعت معین من جلوی در بیمارستان باشم به صورتی که توی خیابان معطل ایشان نشوم. من سر ساعت رفتم اما آقای دکتر فاطمی ده دقیقه دیر آمد. به همین جهت من تاکسی را نگه داشتم و موقعی که آقای فاطمی از بیمارستان بیرون آمد، من هم از تاکسی پیاده شدم. و ایشان جلو آمد، و ما با هم دست دادیم. اولین حرفی که دکتر فاطمی به من گفت این بود که آقای واحدی چرا با گلوله زدید اینجای ما را سوراخ کردید؟ من فوراً گفتم برادرمان حضرت مهدی عبد خدایی به وظیفهاش عمل کرد و تا زمانی که حکومت در این شرایط باشد این حوادث امکان تکرارش هست». بالاخره واحدی توی ماشین فاطمی مینشیند. آن موقع ماشینهای وزرا وسطش شیشه بود، یعنی دو قسمت میشد برای اینکه راننده و محافظ صحبتهای وزیر و همراهانش را نشنوند. مرحوم واحدی میگفت: «من و فاطمی عقب ماشین نشسته بودیم. فوری فاطمی شیشه ماشین را بالا کشید و گلهها شروع شد. من به آقای فاطمی گفتم شما همان بودید که در منزل حاج محمود آقایی قول دادید حکومت را اسلامی اعلام کنید. آقای دکتر فاطمی گفت این مربوط به گذشته است امروز چه میخواهید بکنید». مرحوم واحدی میگفت: «دکتر فاطمی زمینه نخست وزیری خودش را میچید، محتوای حرفش این بود که آقایان کمک کنند من رئیس دولت بشوم و دکتر مصدق به عنوان رهبر نهضت ملی مطرح باشد، چون دکتر مصدق نمیتواند امور اجرایی را اداره کند. همان گونه که نهرو امور اجرایی بر عهدهاش بود و گاندی رهبری میکرد». در بین همین گفت و گوی توی ماشین قرار میشود آقای دکتر فاطمی شکایتش را از من پس بگیرد و بعد مرحوم واحدی نامهی شهید نواب صفوی را به آقای دکتر فاطمی میدهد که ایشان برود در هیئت دولت مطرح کند.
خانه دکتر مصدق که هیئت دولت در آن تشکیل میشد توی خیابان کاخ بود، -خیابان فلسطین فعلی- مرحوم واحدی گفت: «آقای دکتر فاطمی دست مرا گرفت و گفت برویم جلسه هیئت دولت شرکت کنیم تا آقای دکتر مصدق شما را ببیند و مطالبتان را بگویید. من گفتم اگر من به هیئت دولت بیایم احساساتی و ناراحت میشوم، گذشته در خاطرم زنده میشود، زندانی بودن نواب صفوی در نظرم مجسم میشود و با ایشان برخورد میکنم، اما فعلاً نظرمان این است که نصرت الله قمی اعدام نشود». من نمیدانم توی آن نامهای که مرحوم نواب به واحدی داده بود چه چیزی نوشته شده بود، فقط میدانم واحدی گفت: مرحوم نواب نوشته بود که با همه رنجهایی که در زمان حکومت شما کشیدهام و با همۀ بدقولیهایی که شما نسبت به گذشته انجام دادهاید اکنون از شما میخواهم که نصرتالله قمی اعدام نشود. شاید محتوای نامه این بوده. امیدوارم متن این نامه پیدا شود. آقای دکتر فاطمی از واحدی درخواست میکند تا ملاقات دومی هم انجام بگیرد. ملاقات دوم هم توی همین ماشین انجام میگیرد. در ملاقات دوم آقای دکتر فاطمی بر ائتلاف بین فدائیان اسلام و جبهه ملی اصرار داشته است. در آن روزها تقریباً سکاندار جبهه ملی آقای دکتر فاطمی بوده است. مرحوم واحدی با این پیشنهاد موافقت نمیکند میگوید ما در جریان دعواهای شما وارد نخواهیم شد. این ملاقات سال ۱۳۳۱ -زمانی که مرحوم نواب و من زندانی بودیم- انجام میگیرد. به هر صورت مرحوم واحدی هیچ گونه قولی به آقای فاطمی نمیدهد. چون یک بار -در جریان زدن رزم آرا و روی کار آمدن مصدق- از قدرت فدائیان اسلام استفاده کرده بودند و بعد آنها را کنار گذاشته بودند، و از طرفی هم واحدی و نواب میبینند که مصدق و فاطمی به تودهایها رو نشان میدهند و آنها میدان فعالیت پیدا کردهاند و خواست و درد فاطمی هم سوار شدن بر اریکه قدرت است. در واقع دکتر فاطمی میخواهد در این شرایط از نیروی فدائیان اسلام در جهت اهداف خودش استفاده کند. دکتر فاطمی در این دوره قائل به این است که خودش مسئولیت گردانندگی امور را بر عهده بگیرد و دکتر مصدق صرفاً به عنوان پیشوا مطرح باشد. بنابراین واحدی میگوید ما در دعواهای شما وارد نمیشویم. وقتی هم که فاطمی پیشنهاد همکاری میدهد، واحدی میگوید قرارهامان باید مکتوب باشد، شرایط مشخص شود تا همکاریها معلوم بشود.[7]
محاکمه در دادگاه جنحه
به این ترتیب قرار شد من در دادگاه جنحه ۶ محاکمه شوم. رئیس دادگاه آقای مجرد بود. من در لایحه دفاعی خودم داستان همکاری فدائیان اسلام با جبهه ملی را مطرح کردم. این لایحه و دفاعیه را من ننوشتم، مرحوم سید عبدالحسین واحدی به من گفت: «من دفاعیه شما را نوشتهام و برایت میآورم. شما عیناً آن را در دادگاه بخوان و برای اینکه معلوم نشود که من این لایحه را نوشتم آن را پاکنویس کن». واقعاً آن گونه نوشتن در حد من نبود. تقریباً دو روز طول کشید تا من آن متن را پاکنویس کردم. این دفاعیه مفصل است، تقریباً تاریخ فدائیان از روزی که با مرحوم کاشانی ارتباط پیدا کردند تا جریان اختلافات با دکتر مصدق در آن نوشته شده است. اگر این دفاعیه در پرونده من یافت شود برای بررسی تاریخ فدائیان اسلام اهمیت دارد. قلم مرحوم سید عبدالحسین واحدی با نواب صفوی این فرق را داشت که قلم مرحوم واحدی مسجع بود. یادم هست که عید سال ۱۳۳۲ ایشان یک جعبه شیرینی برای من فرستاد، روی جعبه شیرینی برای من نوشته بود: هو العزیز، به دل پاکت، به روح تابناکت، به وفا و صفای برادریت از من هزاران سلام، سید عبدالحسین واحدی. آن روز من شانزده سالم بود و نمیتوانستم چنین قلمی داشته باشم. حالا ممکن است موجب تعجب بشود که چطور لایحه دفاعیه را واحدی برای من بنویسد و من آن را بخوانم. [در] حقیقت ما -فدائیان اسلام- در آن موقع خیلی با نفوذ و قدرت بودیم. به قول بعضیها خیلی قلدر بودیم، من نمونههایی از این برخوردهای قاطع فدائیان اسلام را بعدها خواهم گفت. اشاره کردم که مرحوم واحدی زیاد به ملاقات من میآمد. یادم هست یک بار که واحدی به ملاقات من آمد مسلح بود، در این ملاقاتها مأمور آگاهی هم میآمد مینشست. من از مرحوم واحدی پرسیدم مگر شما را تفتیش نکردند، گفت: «جرأت تفتیش ندارند». مرحوم تواب و فدائیان اسلام خیلی با قدرت عمل میکردند. تواب اولاً حکومت شاه را غیر قانونی میدانست، ثانیاً میگفت: «غیر قانونی بودنِ داشتنِ اسلحه هم غلط است». چون حکومت اسلامی نبود قوانین آن را هم غیر قانونی میدانست. او این روحیه را در ما به وجود آورده بود.
وکیل مرا -آقای جعفر جهان- مرحوم نواب صفوی انتخاب کرده بود. منشور برادری که آن روزها منتشر میشد از برادران فدائیان اسلام خواست در دادگاه من شرکت کنند. شهید نواب صفوی نامهای به رئیس دادگاه نوشت و او را از محکوم کردن من برحذر داشت. وکیل من به صلاحیت دادگاه اعتراض کرد و گفت: «درست است که داشتن اسلحه غیرمجاز اتهامی است جزائی، اما چون در رابطه با مسائل سیاسی بوده، اتهام سیاسی است و باید با حضور هیئت منصفه دادگاه تشکیل شود». من خوب یادم مانده است که وقتی من وارد دادگستری شدم فدائیان اسلام با شعارها و با صلوات مخصوص خود از من استقبال کردند و دور مرا گرفتند. مرحوم سید محمد واحدی در ردیف اول تماشاچیها نشسته بود. حضور در دادگاه تقریباً آزاد بود. دادگاه پر از جمعیت بود. بیرون دادگاه هم برادران فدائیان اسلام ایستاده بودند. دادستان ادعانامهاش را خواند. الان یادم نیست دادستان چه کسی بود. اسلحه من روی پرونده موجود بود. روی این اسلحه کلت همان جور که گفتم نوشته شده بود: آزادی فوری حضرت نواب صفوی و استاد طهماسبی، اجرای سریع احکام نورانی اسلام، قطع ایادی اجانب و سرکوبی دشمنان اسلام و ایران اعم از روس، انگلیس، آمریکا.
آقای رئیس دادگاه اسلحه را به من نشان داد و خواست از من اعتراف مجدد بگیرد. گفت: «آیا شما با همین اسلحه شلیک کردید؟» من در دنیای دیگری سیر میکردم. دنیای من دنیای احساس بود، در فکر شهادت بودم. شاید عکس این دادگاه در روزنامههای آن روز باشد. من اسلحه را گرفتم بوسیدم و با تمام وجود و احساسم گفتم: «این اسلحه وسیلۀ انجام وظیفه دینی من است، من این اسلحه را دوست دارم.» این جمله را که گفتم فضای دادگاه با صلوات فدائیان اسلام از جا کنده شد. به نظر رسید رنگ رئیس دادگاه پرید. به خاطر آن دو ملاقاتی که -توضیح دادم- آقای فاطمی شکایتش را پس گرفته بود، در عین حال ما اعتقادمان بر این بود که باید احکام اسلام مو به مو انجام بشود. دادستان ادعانامهاش را خواند و وکیل من دفاع کرد […].
جلسه دوم دادگاه من حدود بیست روز بعد اعلام شد. به همین جهت از تهران مرحوم سید عبدالحسین واحدی با مرحوم نواب تماس گرفت و به مرحوم نواب گفته بود؛ حضور شما در تهران در روزهایی که دادگاه عبد خدایی در حال تصمیمگیری است ضرورت دارد. به همین جهت با اینکه نواب صفوی تصمیم داشت بیشتر در مشهد بماند سفرش را نیمه تمام گذاشت و به طرف تهران حرکت کرد. نواب و دیگر فدائیان اسلام اتفاقاً روزی به دادگاه من رسیدند که آن روز قرار بود دادگاه تشکیل بشود. به همین جهت مستقیم به طرف دادگستری آمده بودند. وکیل من به علت اینکه بیمار بود -یا تمارض میکرد- به دادگاه نیامد، بنابراین زمان دادگاه به وقت دیگری موکول شد. من از زندان کاخ صدای صلوات برادرانی که از مشهد و همراه نواب صفوی آمده و قرار بود در دادگاه من شرکت کنند را میشنیدم. گمان میکنم علت تمارض وکیل من این بود که میخواست مرحوم نواب در موقع محاکمه من در تهران حضور داشته باشد. به نظر ایشان حضور نواب صفوی در تهران از جهت کیفیت دادگاه و محاکمه من حائز اهمیت بود.
بالاخره بیست روز بعد از آمدن نواب این دادگاه تشکیل شد و مرا به دو سال زندان محکوم کرد. بالای این حکم که به من ابلاغ شد نوشته شده بود: به نام نامی اعلیحضرت همایون شاهنشاه محمد رضا شاه پهلوی. من بالای این عبارت نوشتم به نام نامی اعلیحضرت پادشاه صاحب جلالت، امام زمان مهدی (عج). گفتند: «چرا این را نوشتید؟» گفتم: «این عبارت مفهومش مشخص است، ما کسی را به عنوان شاه که سر نامهها به نامش باشد قبول نداریم». به هر جهت من به دو سال زندان محکوم شدم.
۲۸ مرداد، موضعگیری فدائیان و تبعات آن در دادگاه استیناف
۲۸ مرداد سال ۳۲ من زندان بودم. در این روز زاهدی با چهار تا تانک و کمک عدهای از اوباش، تهران را به تصرف خود در میآورد و دکتر مصدق هم از خانهاش فرار میکند. زندانیان مخالف آقای دکتر مصدق مثل سپهبد باتمانقلیچ و دکتر بقائی و دیگران از زندان آزاد شدند. یعنی در زندانها به روی مخالفان مصدق باز میشود. مطلبی که خواهم گفت نکته ظریفی است که برای من اتفاق افتاده است. درست در همان لحظهای که سرلشکر زاهدی از پشت رادیو اعلام کرد که دکتر مصدق شکست خورد، سروان گرجی رئیس زندان کاخ دادگستری به من گفت: «شما آزاد هستید، از زندان بروید بیرون». نظر آنها این بود که وانمود کنند جریان زدن فاطمی به نوعی، حمایت فدائیان اسلام از دربار بوده است. به این جهت میخواستند که من آزادانه بروم بیرون و آنها هم اعلام کنند که ملت عبد خدایی را از زندان بیرون آورد. به همین جهت سروان گرجی به من گفت: «شما میتوانید تلفن کنید برادرانتان بیایند اینجا و با صلوات شما را ببرند». تصادفاً نیم ساعت بعد از حرف او، مرحوم واحدی به زندان تلفن کرد و مرا خواست. من بعد از سلام، تلفنی گفتم، آقای گرجی رئیس زندان چنین میگوید. واحدی گفت: «آقا معتقدند شما در جای خودتان بمانید و از زندان بیرون نیایید».
بنابراین من ماندم توی زندان تا دادگاه دوم تشکیل شد. من به علت صغر سنم -چون زیر هیجده سال بودم- در دادگاه استیناف محاکمه شدم. با اینکه جرم جنایی بود. دادگاه استیناف من در اوائل مهرماه سال ۳۲ تشکیل شد. دادگاه اول هم که اواخر سال ۳۱ تشکیل شده بود. هر دو دادگاه من در زمانی تشکیل شد که در زندان کاخ بسر میبردم. در دادگاه استیناف رأی دادگاه قبلی اصلاح یا ابرام میشود. پس دادگاه اولیه من جنحه و دادگاه دوم استیناف بود. اگر دادستان تقاضای استیناف کرده باشد، دادگاه حق اضافه محکومیت را دارد. نظر من و وکیلم این بود که جرم من سیاسی است. دادستان میگفت جرم سیاسی نیست. ایراد ضرب است، در اینجا هم به نظر من اعمال نفوذ شده بود. من معتقد بودم که باید تبرئه بشوم. جرم من سیاسی است و باید با حضور هیئت منصفه محاکمه بشوم. آقای مجرد میگفت یک نفر مجروح شده و ما از دید سیاسی به آن نگاه نمیکنیم. وکیل من -دکتر جعفر جهان- نظر او را قبول نداشت و در نهایت دادگاه نظر وکیل من را رد کرد و در دادگاه استیناف من به بیست ماه زندان محکوم شدم که بدون بخشودگی آن را کشیدم. جالب است بگویم من که در زمان دکتر مصدق به عنوان مخالفت با دکتر مصدق و مضروب کردن فاطمی محاکمه شدم و از خودم و آرمانم دفاع کرده بودم، با تغییر شرایط در دادگاه تجدید نظر -که زمینه برای همه نوع فرصت طلبی آماده بود – سکوت مطلق کردم. بعد از ۲۸ مرداد مرحوم واحدی آمد ملاقات من و گفت: «برای دادگاه تجدید نظر هیچ دفاعیهای نداری، سکوت مطلق میکنی که حکومت شاه از این جریان استفاده نکند، چون ما با شاه مخالفیم». در این جا معلوم میشود خط فکری فدائیان اسلام منزه از کشاکشها و فرصت طلبیهای سیاسی است و چه سمت و سویی دارد. درست پنج روز بعد از ۲۸ مرداد شهید سید عبدالحسین واحدی به دیدن من آمد و این مطلب را مطرح کرد. در این ملاقات مرحوم واحدی به من گفت: «اعلامیهای آقا نوشتهاند و برای چاپ به روزنامههای کیهان و اطلاعات فرستادهاند، و من فکر میکنم برخوردی به وجود بیاید». منظور مرحوم واحدی این بود که میخواست به من تفهیم کند که به فکر آزادی نباش. درست در همان زمان که ایشان به ملاقات من آمد و این صحبتها را با من کرد، سی نفر از فدائیان اسلام به سرپرستی آقای عباسی غله زاری به دفتر روزنامه کیهان رفتند تا با زور و نفوذ خود اعلامیه جدید نواب را به چاپ برسانند. واحدی میخواست به من بفهماند که مبارزه با رژیم همچنان ادامه دارد. عنوان اعلامیه نواب این بود: شاه و نخست وزیر تا عملاً در برابر قانون اسلام و قانون اساسی تسلیم نشوند، رسمی نبوده قانونیت ندارند. توی آن موقعیت دادن چنین اعلامیهای اقدام سادهای نیست. در شرایطی که زاهدی با قدرت روی کار آمده و رادیو مرتب سرود شاهنشاهی پخش میکنند و قرار است شاه با جبروت وارد تهران بشود و همه مخالفان سرکوب شدهاند و صدای اعتراض از کسی بلند نمیشود و همه نفسها در سینهها حبس است. حتی آیت الله بروجردی به عنوان پیشوای شیعیان و رهبر دینی ایران تلگرام خوشآمد برای شاه ارسال کرده، در چنین شرایطی این اعلامیه داده میشود.
در این شرایط نواب صفوی این اعلامیه را میدهد و فدائیان اسلام به روزنامه اطلاعات میبرند. آنها اول تلفن آقای عباس مسعودی را قطع میکنند و بعد میگویند این اعلامیه باید چاپ بشو.د همانها با یک گروه سی نفرهی دیگر به روزنامه کیهان میروند و به آقای عبدالرحمان فرامرزی و دکتر مصباحزاده فشار میآوردند که این اعلامیه باید چاپ بشود. این اعلامیه منتشر شد.
در اینجا لازم میدانم قدری از اخلاقیات و منش فدائیان اسلام بگویم. مرحوم واحدی میگفت: «این رعبی که خداوند فرموده که مسلمانها توی دل دشمن بیندازند -این رعب- ما هستیم». این روحیه بود که فدائیان اسلام را به انجام کارهای سخت توانا کرده بود. مرحوم نواب خطاب به علاء – زمانی که به نخست وزیری انتخاب شد- روی کاغذ سیگار اشنو نوشت: زمامداری یک ملت در خور لیاقت تو نیست… واحدی میگفت: «از خدا بترسید و باید از خدا بترسید، اما اگر بنا باشد از بنده خدا بترسید از ما بترسید که از همه خطرناکتریم». به این ترتیب بود که بعد از ۲۸ مرداد اطلاعیه فدائیان اسلام چاپ شد. حتی من یادم هست آقای فرامرزی -سردبیر کیهان که از نویسندگان صاحب سبک بود و بسیار سهل و ممتنع مینوشت- سرمقالهای نوشت با این عنوان: میان دولت و فدائیان اسلام… و خلاصه در این مقاله آورده بود که اعلامیه فدائیان اسلام را چاپ میکنیم روزنامه ما توقیف میشود، چاپ نمیکنیم ما را تهدید میکنند که از ما بترسید. پس بفرمایید ما بساطمان را پرچینم و برویم آمریکا، ما چه کنیم، تکلیف ما را روشن کنید.
[سرانجام] همۀ مخالفینِ آقای دکتر مصدق در تمام دادگاهها تبرئه شدند، جز من. و مرا به بیست ماه زندان محکوم کردند و هیچ گونه عفوی هم شامل من نشد.
آزادی از زندان
بیست و پنجم مهر ماه سال ۱۳۳۲ -یعنی یک ماه پس از دادگاه دوم- روز آزادی من از زندان بود. رئیس زندان، سروان گرجی وحشت عجیبی داشت. همان کسی که بعد از کودتای ۲۸ مرداد به من میگفت بگوئید برادرانتان بیایند شما را با سلام و صلوات ببرند، ساعت دوازده نیمه شب به من ابلاغ کرد که فردا مدت زندان شما تمام است. او وحشت از این داشت که مرحوم نواب صفوی دستور بدهد برادران فدائیان اسلام بیایند جلوی زندان کاخ دادگستری و مرا با سلام و صلوات از زندان ببرند و شعارهای ضد شاه و علیه زاهدی داده شود. گویا پی برده بودند که فدائیان اسلام چنین قراری دارند. صبح زود نمازم را خواندم و دراز کشیدم. دقایقی بعد، سروان گرجی آمد به من گفت: «بلند شو نخواب تو دیگر آزاد هستی، ما حتی یک لحظه هم نمیتوانیم تو را اینجا نگه داریم». تازه آفتابزده بود به او گفتم: «الان، به این زودی، وقت صبح من چگونه بروم؟» گفت: «شماره تلفنی که دیشب با آقای نواب صفوی صحبت کردی داری؟» گفتم: «بله» و شماره تلفن را به او دادم. من در زندان کاخ هر وقت که میخواستم میتوانستم از اتاق افسر نگهبان تلفن کنم. در آخرین شب بازداشتم، از همانجا با مرحوم نواب صحبت کردم. ایشان منزل حاج سید مهدی یوسفیان بود. منزل ایشان تلفن داشت. سیروان گرجی شماره تلفن را از من گرفت و با مرحوم نواب -که میهمان آقای یوسفیان بود- صحبت کرد و گفت: «ما دیگر نمیتوانیم آقای عبد خدایی را در زندان نگه داریم، دارم دسته گلتان را میآورم، ایشان را کجا بیاوریم؟» مرحوم نواب گفت: «من امیریه، کنار خیابان منتظرم تا شما بیایید». نواب میخواست با برادران فدائیان اسلام از زندان کاخ مرا ببرند، اما نگذاشتند چنین کاری صورت بگیرد. خیلی هول و شتابزده بودند. ما از جلوی کاخ دادگستری سوار تاکسی شدیم و بعد از چند لحظه به امیریه رسیدیم. مسافت خیلی کوتاه بود. از تاکسی که پیاده شدیم، من دیدم مرحوم نواب آن طرف خیابان ایستاده است. به محض اینکه مرا دید به سرعت به این سوی خیابان آمد. آقای یوسفیان هم همراهش بود. نواب عمامه سبزی بر سر داشت، عبا نداشت، قبایی پوشیده و پیدا بود که با عجله از خانه بیرون آمده است. پیش از آنکه من به نواب برسم او جلوی روی من بود، خم شدم دستش را به عنوان احترام و تشکر بوسیدم. وقت رفتن دانشآموزان به مدرسه و آمد و شد مردم بود. نواب صفوی چهره آشنایی برای مردم بود، من هم در بین فدائیان اسلام و تا حدودی مردم-شناخته شده بودم، دیدار ما در آن حال و هوا و هنگام برای کسانی که ناظر این ماجرا بودند چنان جالب مینمود که مدتی راه بند آمد و مردم به تماشای ما ایستادند. من کلاه پوستیای که فدائیان اسلام بر سر میگذاشتند، داشتم. حلاوت آن دیدار صبحگاهی هیچگاه از خاطرم محو نخواهد شد. نواب مراد من بود. او همۀ وجود مرا مسحور و مبهوت خودش ساخته بود. بعد مرحوم نواب صفوی دست مرا گرفت و به خانه آقای یوسفیان رفتیم و صبحانه را آنجا خوردیم. چند لحظه گذشت و مرحوم سید عبدالحسین واحدی و بعد از او سید محمد واحدی و خلیل طهماسبی آنجا آمدند. برادران بعد از دیدار گفتند: «کجا دلت میخواهد اول بروی؟» گفتم: «دلم میخواهد اول بروم زیارت حضرت عبدالعظیم». مرحوم نواب به آسید محمد واحدی و خلیل طهماسبی گفت که برادرتان را بردارید ببرید حضرت عبدالعظیم […].
عصر همان روز برادرها با دسته گل برای دیدار من به منزل آقای صرافان میآمدند و صلوات میفرستادند. فردای روز آزادی از زندان روزنامههای کیهان و اطلاعات با من مصاحبهای کردند.
[1] برگرفته از «خاطرات محمدمهدی عبدخدایی» تدوین سید مهدی حسینی، انتشارات مرکز اسناد انقلاب اسلامی 1379،(صص 153-103)
[2] سید عبدالحسین واحدی مرد شماره دو فدائیان اسلام به شماره میآمد. وی در سال ۱۳۰۸ هـ ش در کرمانشاه متولد شد و در قم و نجف درس خواند. در سال ۱۳۲۵ بعد از ترور کسروی با نواب صفوی آشنا شده و به ایران برگشت و در راه آرمانهای فدائیان اسلام کوشش بسیار کرد. سرانجام در سال ۱۳۳۴ بعد از ترور ناموفق علاء بوسیله فدائیان، هنگامیکه میخواست از کشور خارج شود، در اهواز دستگیر و به تهران اعزام گردید. تیمور بختیار، فرماندار نظامی تهران و مؤسس ساراک وی را شخصاً به قتل رسانده و شایع کردند که او هنگام فرار بوسیله مأمورین هدف قرار گرفته است. او هنگام مرگ (7/9/1334) بیست و هفت سال سن داشت.
[3] سایر منابع اولین برخورد این دو نفر را در نجف در سال ۱۳۲4 میدانند.
[4] من در مجالس فدائیان اسلام شرکت میکردم و مرتباً روزنامهها را میخواندم و از حال و وضع جامعه مطلع بودم و خودم به این نتیجه رسیده بودم که امروز دارند انگلیسها را بیرون میکنند در حالی که آمریکاییها جایگزین آنها میشوند. میدیدم در مدتی که دولت مصدق روی کار آمده اگرچه شعار آزادی داده اما جلوی میتینگ فدائیان اسلام را گرفته است. به این نظر رسیده بودم که آقای دکتر مصدق به وعدههایی که داده عمل نکرده، بلکه با افترا و تهمت به شخصیتهایی مثل نواب، خواسته است اصل مذهب و مذهبی بودن را ملکوک کند. او و طرفدارانش میخواستند این گونه در ذهن جامعه جا بیندازند که متعصبین مذهبی یا به قول خودشان قشریون مذهبی، وابسته به خارج هستند، در حالی که من زندگی خصوصی نواب را میدیدم و حال و وضع فدائیان اسلام را هم به وضوح مشاهده میکردم. در ذهن من که به مذهب و آرمانگرایی خودم اعتقاد داشتم جای سؤال بود که چرا چنین برخورد نادرست و دروغینی با حقایق میشود. به همین جهت وقتی که مرحوم واحدی به من گفت به اسلام و قرآن هجوم کردهاند و این تهاجم از زمان رضاخان آغاز شده، برایم اینگونه مسائل قابل لمس بود. من اصلا خودم به این نظر رسیده بودم که این حکومت مهاجم است و به جای وعدههایی که داده یعنی اجرای احکام اسلام در این کشور، بیحجابی و عرقفروشی هست. برای من که یک بچه مسلمان روحانیزاده بودم این وضع قابل تحمل نبود. وقتی میدیدم خانم دکتر فاطمی عریانتر از همه زنهاست، وقتی میدیدم بچه مسلمانها در زندان شکنجه میشوند و به جرم ضدیت با آمریکا و حاکمیت روس و انگلیس خارجی قلمداد میشوند، تمام وجودم از خشم شعله ور میشد. من وقتی میدیدم دکتر مصدق از هاریمن استقبال میکند، میفهمیدم جای انگلیس را در ایران دارد آمریکا میگیرد. وقتی که میفهمیدم هموارکننده این راه -به رغم همه خون دلی که مردم مسلمان و آگاهان میخوردند- دولت آقای مصدق است خونم به جوش میآمد. بنابراین لازم نبود که مرحوم واحدی خیلی مفصل با من صحبت کند، اصلاً حرفهای او ترجمان دل من بود.
[5] شاید علت این انتخاب آن بود که من نوجوانی پانزده- شانزده ساله بودم که در خانواده علم و دین تربیت شده بودم و در جریان مسائل سیاسی حضور داشتم و توی خانواده ما خون مبارزه و مخالفت با سلطنت وجود داشت. یعنی ذهن و توان و احساس من کشش این کار را داشت. در آن زمان و آن هنگام اصلاً همه فضای فکری مرا حکومت اسلامی و دینی فرا گرفته بود.
[6] حالا بد نیست قدری درباره آقای فاطمی و گذشتهاش چیزهایی که میدانم بگویم. آقای دکتر فاطمی مدیر روزنامه باختر امروز بود. ایشان داماد تیسمار سطوتی است و برادری داشت به نام آقای سیف پور فاطمی که در دستگاه شیخ خزعل بود. همشیرهاش خانم سلطنت فاطمی از اولین کسانی بود که بیحجاب شد. خانم ایشان در آن روز شاید بدترین بزک و آرایش را داشت و در بیحجابتر بودن افراط میکرد. البته اینها شاید مسائل شخصی باشد و مربوط به مسائل سیاسی آن روز نباشد. چون در مسائل سیاسی آن روز این مسائل کمتر مطرح میشد. قبل از این گفتم در جلسهای که قرار میشود رزمآرا کشته شود، آقای دکتر فاطمی به نمایندگی از طرف دکتر مصدق شرکت میکند و میگوید من نیابتاً از طرف آقای دکتر مصدق در این جلسه شرکت میکنم. اصالتاً از طرف خودم. دکتر فاطمی تنها شخصیتی بود که به آقای دکتر مصدق خیلی نزدیک بود. در کابینه آقای دکتر مصدق، آقای دکتر فاطمی وزیر مشاور شد. در انتخابات دوره هفدهم ایشان از طرف جبهه ملی کاندیدای وکالت شد. آقای دکتر مصدق ایشان را رابط خودش قرار داده بود و در تمام جریانات -حتی بعدها که با مرحوم آیت الله کاشانی اختلافش افتاد- رابطشان آقای دکتر فاطمی بود، در ضمن وزیر خارجه هم بود. رابط آقای دکتر مصدق با دربار هم آقای دکتر فاطمی بود. بطور کلی سخنگو و رابط آقای دکتر مصدق در همه جریانها آقای دکتر فاطمی بود […]. چون آقای دکتر فاطمی رابط بین دکتر مصدق و تمام گروهها و جریانها بود، بعد از نخست وزیری آقای دکتر مصدق، مرحوم نواب صفوی به این امر معتقد شده بود که بین شاه و مصدق سازش یا توافقی به وجود آمده که اولین قربانی این توافق و سازش فدائیان اسلام هستند. به همین جهت به محض اینکه آقای دکتر مصدق روی کار آمد دستگیری فدائیان اسلام تشدید شد […]. مرحوم نواب صفوی معتقد بود که باید به هر ترتیب شده این وحدت شوم بر هم بریزد و تا زمانی که این وحدت هست، جبهه ملی به قولهایش وفا نمیکند و تا زمانی که حکومت اسلامی ایجاد نشود، ملی شدن نفت هم با شکست مواجه میشود. مرحوم نواب صفوی میگفت ملی شدن نفت، ملی شدن شیلات، عدم قرار داد با خارج همه اینها توی چهارچوب اسلام نهفته است. من میخواهم بگویم نواب صفوی تبلور عینی یک اصولگرا بود. شاید مثل شهید شیخ فضل الله نوری. البته مرحوم شیخ فضل الله نوری عالم بود، فقیه بود، نواب صفوی هم با آنکه طلبه جوانی بود، همان آرمانها را داشت. بنابراین احساس شد اگر دکتر فاطمی از صحنه خارج بشود، به قول مرحوم نواب صفوی و سید عبدالحسین واحدی این وحدت شوم از بین میرود. به همین جهت تصمیم گرفته شد دکتر فاطمیزده شود و من به ترتیبی که توضیح دادم برای این مأموریت انتخاب شدم.
[7] حالا که مسیر بحث به دکتر فاطمی کشید در اینجا لازم میدانم در قبال بعضی سؤالات که گاهی مطرح میشود صادقانه مطالبی را بیان کنم. سرانجام دکتر فاطمی را دشمنِ مشترک فدائیان اسلام و او کشت و هر کس را که ظالم بکشد ما به او احترام میگذاریم. یک روز ما رودرروی هم بودیم، یک روز در کنار هم قرار گرفتیم. در کنار هم قرار گرفتیم برای ملی شدن نفت، رودرروی هم قرار گرفتیم به خاطر آرمان خواهی و اعتقاد خود، و سرانجام هر دو مغضوب حکومت شدیم و در کنار هم قرار گرفتیم بخاطر مبارزه با سلطنت. من اگر از دکتر فاطمی یاد کنم، میگویم «مرحوم» دکتر فاطمی «مرحوم» دکتر مصدق. چون آنها رویاروی استبداد ایستادند. من از جهت اعتقادی خودم نمیگویم شهید فاطمی؛ کسانی که کشته راه خدا و آرمان و اعتقاد دینی باشند از نظر من شهیدند، اما اگر آن مفهومی را که برخی از شهید دارند -یعنی کسی که استبداد او را کشته- میتوان به این صورت و به نحوی که طرفداران دکتر فاطمی و جبهه ملی القا میکنند، دکتر فاطمی را شهید خواند. به نظر من روزی که دکتر فاطمی با مرگ رو به رو شد، مرگ را انتخاب نکرد. او زمانی رویاروی دربار و شاه میایستد که صاحب قدرت و مقام است. ۲۵ مرداد کودتای نصیری انجام میگیرد و شبانه دکتر فاطمی بازداشت میشود. فردای همان روز دکتر مصدق دستور میدهد سرهنگ نصیری را دستگیر میکنند، یعنی کودتا شکست میخورد و در اینجا دکتر فاطمی به عنوان یک پیروز قدرتمند به صحنه میآید. روزی که دکتر فاطمی دربار را مهر و موم میکند وزیر خارجه است و غلبه با اوست. روزی که مینویسد: این دربار ننگین، روی دربار سیاه فاروق را سفید کرد، پیروز است و این مطلب را در اختفا نمینویسد. همین احساس را هم کریم پور شیرازی میکرد. بنابر این شهادت برای دکتر فاطمی یک انتخاب نبود. اصلاً دکتر فاطمی زمانی که وزیر خارجه است، تنها وزیر خارجه نیست، شخص قدرتمند کشور بعد از رئیس دولت است و همه نهادها از او اطاعت میکنند. اما همین دکتر فاطمی بعد از کودتای ۲۸ مرداد میگریزد و مخفی میشود، به کجا؟ میرود منزل محسنی که سروان تودهای بوده است. واقعاً چه ارتباطی بین حزب توده و دکتر فاطمی هست؟ این سؤالی است که هنوز من به جواب روشنی برای آن نرسیدهام. از زمانی که دکتر فاطمی مخفی میشود تا زمان دستگیری، یک عدد اعلامیه نمیدهد. در حالی که اگر دکتر فاطمی شخصیت مقتدر مبارزی باشد، در زمانی که تحت تعقیب است، باید مبارزه را تداوم بخشد. او میتواند به عنوان یک چهره شناخته شده، نیروهای متفرق بعد از ۲۸ مرداد را سازماندهی کند و به صحنه بیاید نه اینکه مخفی و متواری بشود. او به فکر خودش است، نه تداوم نهضت. اتفاقاً در همان زمان عدهای هستند که به فکر ادامه کارند. مثلاً هفته نامهی مکتب مصدق را منتشر میکنند. این هفته نامه در قم چاپ میشد و مرحوم شیخ علی اکبر صحت در تهران آن را توزیع میکرد. یعنی عدهای جانشان را به خطر میاندازند، اعلامیه میدهند، بازار را میبندند. مرحوم طالقانی در مسجد هدایت اسلامبول صحبت میکند و مبارزه را ادامه میدهد.
با این حال، من الان به دکتر فاطمی احترام میگذارم از آن جهت که کشته استبداد است. عاقبت به خیر شد و شهادت به او داده شد، اگرچه خودش سراغ شهادت نرفت. شاید هم بین خود و خدایش چیزهایی بوده، ما چه میدانیم. اما من بعد از گذر سالها، هنوز به کاری که در آن زمان کردهام معتقدم و اگر برسم به اینکه آن روز باطل بودم، بینی و بین الله اگر به این نتیجه برسم روزی که دکتر فاطمی را هدف قرار دادم باطل بودم، با صراحت میگویم. اما به یک نکته در این مدت رسیدهام و آن این است که اگر به حق بزنی یا به باطل، میزنند تو را. یاد آن شعر افتادم: ای کشته، که را کشتی تا کشته شدی زار؟ روزی که من دکتر فاطمی را هدف قرار دادم یک آرمان خواه شهادت طلب مذهبی بودم و قدم در این راه گذاشتم. هیچ غرض شخصی هم نسبت به دکتر فاطمی نداشتم. اما بالاخره من یک انسان را زخمی کردم و چکاندن ماشهی اسلحهی من انسانی را به درد آورده است. تا آدم درد نکشد معنی درد را نمیفهمد، تا شلاق نخورد معنی شلاق خوردن را نمیداند. من درد او را در آن روز درک نمیکردم. اما حالا که در بعضی اوقات توی زندگیام یک جا ضربه میخورم، ناراحتی میکشم، با خودم میاندیشم که شاید این درد و ناراحتی به تلافی آنچه که انجام دادهام بوده باشد. در عین حال هنوز به این نتیجه نرسیدهام که اقدام من درباره فاطمی نابحق بوده است. آن لحظه که من ماشه اسلحه را رو به روی فاطمی چکاندم به نظرم میآمد که دو روز بعد از آن کشته میشوم، به شهادت میرسم و پیش پیامبر اسلام میروم اما نشد. این را با تمام وجودم باور داشتم.
خوب است که به مطلب «محاکمات مصدق» نیز رجوع نمایید:

