بیلچهای به من دادند
که مراقبش باشم
که رهایش نکنم
که خاک را بکَنم با آن
آهسته و آهسته و آهسته…
بزرگتر که شدم
بیلی به من دادند
چه مردانه به دستانم میچربید
و خاک را زیر و زبر میکردم [برای کشت]
آهسته و آهسته و آهسته…
بیلت را با خود ببر هر جا که میروی
مثل تقدیرت که هر جا میروی با توست
کار و تقلا را گرامی بدار
که کار است که نان و آبت میدهد
بیلت را هر جا که میروی با خود ببر
گذر سالیان مرا فرسوده است
تنم دیگر توان از دست داده
هر آنچه برایش عرق ریختم
از چنگم درآوردند
آهسته و آهسته و آهسته…
لعنت بر این شبِ تیره
که با آن مدارا میکنم
گرچه با چشم خود دیدهام
که تاریکی، خودْ قصد رفتن ندارد
بیلت را به دوش بگیر همواره
تا مسیر تقدیرت را بسازی با آن
شاید بتوانند زمینت را بستانند
اما لذتِ بذر کاشتن را هرگز.
آری، لذت بذر کاشتن
تنها برای توست، تنها و تنها برای تو…
زندگینامهٔ «ویکتور خارا» و گزیدهای از اشعار و اجراهای او را در این مطلب ببینید: «ویکتور خارا، صدای مقاومت»

