نکاتی در باب دوستی (ارسالکننده: رضا حقیقی)
بسم الله الرحمن الرحيم
۱- «کین-یه» میپرسید: دیگر چگونه میتوانم به «لایی-تو» نامه بنویسم. وقتی او به من مینویسد آدامس میجود و من وقت نوشتن میلرزم. من می دانم که حق با من نبوده ولی او می نویسد که حق با او بوده. من اندوهگینم که چیز باارزشی خراب شده و او [به خونسردی] تعریف میکند که چگونه خراب شده. آن وقتها عادت داشتم که هر وقت به او مینویسم چنان باشد که گویی به عاشقی مینویسم. عاشقان انسانهای بزرگی هستند. (اندیشههای متی، برتولت برشت، ترجمه بهرام حبیبی، چاپ اول، ص ۱۱۶ )
۲ – خورشید با تاباندن اشعه به هر سو، شادمان و سرافراز، بر ارابه آتشیناش در آسمان سفر میکرد. ابر رعدآوری غرغرکنان گفت: «لاابالی! ولخرج! حیف و میل کن! اشعهات را حیف و میل کن! خواهی دید که چقدر برایت باقی خواهد ماند.»
در تاکستان هر درخت انگوری برای رسیدهشدن میوههایش در هر لحظه یکی دو تا از اشعههای خورشید را میدزدید. هیچ چیز نبود که از اشعه خورشید استفاده نکند؛ از علفها گرفته تا عنکبوتها، گلها و قطرات آب و … .
ابر میگفت: «بگذار تا همه از تو بدزدند. خواهی دید که چگونه از تو سپاسگزاری خواهند کرد، البته وقتی که دیگر چیزی برای دزدیدنشان نداشته باشی.» اما خورشید، شاد و سرخوش، با هدیه کردن میلیونها شعاع، بی آن که حساب دستش باشد به سفرش ادامه میداد.
وقت غروب، خورشید شعاعهایی را که برایش باقیمانده بود شمرد. « – اِی! اینجا را ببین! حتی یک دانهاش هم کم نشده.» ابر از خشم به تگرگ تبدیل شد و خورشید شادمانه در دریا شیرجه رفت.(داستانهای تلفنی، جانی روداری. ص ۱۰۲ )
۳ – گوسفندی را سر بریدند و گوشت آن را انفاق کردند. پیامبر اکرم(ص) فرمود: «چیزی مانده است؟» گفتند: «به جز شانهاش چیزی باقی نمانده.» پیامبر (ص) فرمود: «به جز شانهاش همه آن باقی مانده است.» (ترجمه میزانالحکمه، ص ۶۴۴۹)
۴ – پیرزنی در چین زندگی میکرد که بیست سال از راهبی نگهداری کرده بود. کلبه کوچکی برای او ساخته بود و ساعتهایی که او مشغول تفکر و عبادت بود برایش غذا میپخت.روزی پیرزن از خود پرسید که راهب در طول این سالها چه پیشرفتی کرده؟ پس برای آزمایش، از دختری زیبا و طناز کمک گرفت. به او گفت: «برو در آغوشش کش و بپرس حالا چه می کنی؟» دختر نزد راهب رفت، بی معطلی در آغوشش کشید و پرسید که چه خواهد کرد؟ راهب شاعرانه پاسخ داد: «درختی کهن در زمستان روی صخرهای سرد میروید. از حرارت و گرما هیچ اثری نیست.»
دختر نزد زن سالخورده بازگشت و آنچه رخ داده بود را بازگو کرد. پیرزن با عصبانیت گفت: «فکرش را بکن، بیست سال تمام به او خوراک و جا دادم. اعتنایی به تو ننمود؟ لزومی نداشت به خواست تو جواب مثبت دهد ولی دست کم باید به تو لطفی مینمود.» پیرزن بلافاصله به سوی کلبه راهب رفت و آن را آتش زد. («گوشت ذن، استخوان ذن»، ترجمه و گردآوری برزین، ص ۳۴)
۵ – «بازجویی نیکان»
جلو بیا! میشنویم كه مرد نیكی هستی!
خودت را نفروختهای؟ اما صاعقه هم كه به خانه میزند خریدنی نیست.
به حرفت پایبندی؟ خوب، حرفت چه بوده است؟
راستگو هستی، عقیدهات را میگویی؟ کدام عقیده را؟
شجاعی؟ دشمنت كیست؟
خردمندی؟ برای كه؟
چشم بر منافع خود ندوختهای؟ پس در پی منافع كه میروی؟
دوستی خوب هستی؟ آیا با مردم خوب هم دوستی میكنی؟
اینك گوش كن!
ما میدانیم كه دشمن مایی. به این علت میخواهیم نابودت كنیم.
ولی به ملاحظهی خدمتها، و صفتهای خوب تو،
دیواری نیكو انتخاب كردهایم كه تو را بر آن واداریم،
و با تفنگی اعلا، رگباری از گلولههای خوب، نثارت میكنیم
و دفنت میكنیم با یك بیل خوب در خاكی مرغوب.
(اندیشههای متی، برتولت برشت، ترجمه بهرام حبیبی، چاپ اول، ص ۳۴)
نکته و پرسش (ارسالکننده: امیر نوری)
بسم الله الرحمن الرحیم
۱-پیامبراکرم(ص): «حکایت مومن و برادرش حکایت دو کف دست است که یکی دیگری را تمییز میکند.» (میزانالحکمه ، ص ۵۴۲۷)
تمیزی یک دست هنگامی که با آلودگی دستی دیگر آمیخته میگردد ، در ظاهر هر دو از یکدیگر تأثیر میپذیرند. چاره چیست این آمیختگی را؟ «من»ی که تمیزیاش بینهایت نیست چگونه با «او»ی دوست در جهت سعی در پاک نمودنش آمیخته گردد و خود پاکیاش را حفظ کند؟ و به عنوان مثال، گرفتار خشم ، ناامیدی ، فراموشی و … نگردد؟
۲- اتصال به سرچشمه بینهایت دوستی:
چون برادرت از تو ببرد خود را به پيوند با او وادار، و چون روى برگرداند ، مهربانى پيشآر، و چون بخل ورزد از بخشش دريغ مدار ، و هنگام دورى كردنش از نزديك شدن ، و به وقت سختگيرىاش از نرمى كردن و به هنگام گناهش از عذر خواستن. چنانكه گويى تو بنده اويى، و چونان كه او تو را نعمت داده و حقى بر گردنت نهاده، و مبادا اين نيكى را آنجا كنى كه نبايد، يا در باره آن كس كه نشايد. دشمن دوستت را دوست مگير تا دوستت را دشمن نباشى، و در پندى كه به برادرت مىدهى نيك بود يا زشت بايد با اخلاص باشى. خشم خود را اندك اندك بياشام كه من جرعهاى شيرينتر از آن ننوشيدم و پايانى گواراتر از آن نديدم. نرمى كن بدان كه با تو درشتى كند، باشد كه به زودى نرم شود. با دشمن خويش به بخشش رفتار كن كه آن شيرينترين دو پيروزى است انتقام از او كشيدن يا بر وى بخشيدن. اگر خواستى از برادرت ببرى، جايى براى دوستى او نزد خود باقى گذار كه اگر روزى بر وى آشكار گرديد، بدان وسيلت بدان تواند رسيد . كسى كه به تو گمان نيك برد با كرده نيك گمانش را راست كن. و حق برادرت را به اعتماد دوستى كه با او دارى ضايع مگردان، چه آن كس كه حق او را ضايع كردهاى برادرت نبود. (نهج البلاغه، نامه ۳۱، ترجمه جعفر شهیدی)
دلیلی بر صبر (ارسالکننده: تذروی)
هو اللطیف
بگفتم عذر با دلبر که بیگه بود و ترسیدم
جوابم داد کای زیرک بگاهت نیز هم دیدم
بگفتم ای پسندیده چو دیدی گیر نا دیده
بگفت او ناپسندت را به لطف خود پسندیدم
بگفتم گرچه شد تقصیر دل هرگز نگردیده است
بگفت آن را هم از من دان که من از دل نگردیدم
بگفتم هجر خونم خورد بشنو آه مهجوران
بگفت آن دام زلف ماست کاندر پات پیچیدم
چو یوسف کِابن یامین را به مکر از دشمنان بستد
تو را هم متهم کردند و من پیمانه دزدیدم
بگفتم روز بیگاه است و بس ره دور گفتا رو
به من بنگر به ره منگر که من ره را نوردیدم
بگاه و بیگه عالم چه باشد پیش از این قدرت
که من اسرار پنهان را بر این اسباب نبریدم
اگر عقل خلایق را همه بر همدگر بندی
نیابد سر لطف ما مگر آن جان که بگزیدم …
شاه بیت این غزل به نظر این بیت میاد: «چو یوسف کابن یامین را به مکر از دشمنان بستاند تو را هم متهم کردند و من پیمانه دزدیدم»
که میتونه برای صبر کردن کمک کنه.
در باب دگرگونی و تولد چیزها (ارسالکننده: رضا حقیقی)
بسم الله الرحمن الرحیم
۱- در مورد پرسش دوستمان آقای نوری (نکته و پرسش) در مورد چگونگی «تميز شدن دو دستِ [دوست] آلوده با يكديگر» در تمثيل پيامبر اكرم(ص):
الف) از باب مقدمه، ميشود خيلي مختصر و كلي گفت كه آن دو دست آلوده در جهانْ منفرد و جداافتاده نيستند كه بگوييم آلوده و آلوده چگونه تميزي زادند؟ بلكه تعامل آنها با يكديگر، عالم پيرامونشان و خداوند نيز هست و در نتيجه، قوانين اين تعامل مثلاً ايجاد اصطكاك و درگيري (سازندهي) ميان دو دست باعث برطرف شدن آلودگي از آنها ميشود و يا آب هست و دو دست آلوده كه در حضور آب يكديگر را تميز ميكنند.
ب) هنگامي كه وضعيت و شرايط ما در دوستي و رابطه از ما چيزي طلب ميكند كه قبلاً آن را نيازمودهايم يا توانش را نداشتهايم، گزينشي صحيح ميتواند باعث تولد چيزي تازه در درون ما شود كه پيشتر نبودهايم؛ دو نفر كه پيشتر عشق را تجربه نكردهاند چگونه عاشق ميشوند؟ و يا آن كس كه پيشتر فرزندي نداشته است چگونه مادر ميشود؟ شگفتا!
آري «درد است که آدمی را رهبر است در هر کاری که هست. […] تا مريم را درد زِه [=زاییدن] پيدا نشد، قصد آن درختِ بخت نکرد که «فَاَجَاءَهَا الْمَخَاضُ اِلی جِذْعِ النَّخْلَةِ» او را آن درد به درخت آورد و درختِ خشک ميوهدار شد. تن همچون مريم است و هر يکی عيسی داريم. اگر ما را درد پيدا شود عيسای ما بزايد و اگر درد نباشد عيسی هم از آن راه نهانی که آمد باز به اصل خود پيوندد، الّا ما محروم مانيم و ازو بیبهره.» (فیه ما فیه، مولانا جلال الدین محمد)
گويي هر شدني حاصل تعاملي است ميان انسان، خداوند و عالم، و اينكه تعامل خوب است يا بد، تعاليدهنده است يا نه، آلودهكننده است يا خير، بستگي به چيزهايي دارد همچون موضوع و محور تعامل – در اينجا دوستي – ، هدف تعامل و نيت آدمها، روش و ابزار انتخابشده براي تعامل، صفات خداوند و قواعد عالمي كه تعامل در آن رخ ميدهد.
تصور كنيد كه دانشآموزي با نيتي خوب (مثلاً فهميدن و آموختن آنچه كه سبب رهايي و تعالي است) از استادش پرسشي ميكند كه استاد نيز پاسخش را نميداند. در اينجا ظاهراً (و از جهتي) هر دو آغشته به آلودگي جهلاند، ولي با توجه به نيت، آرايش و روشي كه در تعامل انتخاب ميكنند هر دو ميتوانند بياموزند، پاكيزه شوند و رشد كنند و همانطور كه پيشتر هم اشاره كردم، تأثيرگذارندگان در تعامل تنها اين دو نفر نيستند. همچنين آلودگيهايي كه با چنين تعاملي زايل ميشود بيش از آلودگي آن جهل و چيزهايي كه به دست ميآيد، بسيار بيش از پاسخ پرسش مستقيم دانشآموز است.
مثال ديگر همين تعاملي است كه ما از طريق اين پايگاه (سايت) در آن وارد شدهايم يا ميتوانيم وارد شويم؛ و تعامل فقط گفتگو نيست. اينكه ما چه هدفي و چه روشي براي تعامل انتخاب ميكنيم تعيين ميكند كه به چه ميوههايي خواهيم رسيد.
«از گفتن و نوشتن چه خيزد؟ بلي سود بسيار بيني از آن، اما راه از رفتن برسد.» (از نامههاي عينالقضات همداني)
پ) بد نيست از وجهي ديگر نيز به مسأله نگاه كنيم؛ سنتي و ادعايي در جامعهي ما هست كه ميگويد: «كسي كه آلوده است نميتواند به پاكيزه شدن ديگري ياري رساند» و يا «كسي حق دارد دعوت به نيكي كند كه خودش عامل به همان نيكي باشد و كسي حق دارد از بدي نهي كند كه خود از آن پرهيز نمايد.»
بدون شك عامل بودن به نيكي و پرهيز از بدي در فرايند اصلاح بسيار مؤثر است و بيترديد رعايت اخلاق در عمل، يكي از عناصر مهم دعوت و اصلاح است. اما به نظر ميرسد كه بسياري از اوقات دقيقاً همان رعايت اخلاق ايجاب ميكند كه هرچند عامل مطلق به نيكي نيستيم به آن دعوت كنيم و هرچند پرهيزكنندهي هميشگي از بدياي نيستيم از آن نهي نماييم*. بهتر است در مثالي قضيه را بيشتر روشن كنيم:
فرض كنيد شما دوستي داريد كه در حال مكالمهي تلفني با خانوادهاش دروغ ميگويد. اگر شما خودتان نيز گاهي دروغ ميگوييد آيا اخلاقاً بايد او را از دروغگويي به خانوادهاش نهي كنيد يا نه؟ به نظر ميرسد كه اگر او را از دروغگويي نهي نكنيد در اين موقعيت نيز كار غلط و غيراخلاقي ديگري انجام دادهايد و نيز فرصتي براي انجام عملي نيك و كمك به اصلاح رابطهي دوستتان و خانوادهاش را از دست دادهايد. و يا:
فرض كنيد كه شما در دادگاهي به عنوان متهم يا شاكي حاضريد و قاضي در آنجا مرتكب بيعدالتي فاحش و آشكار ميشود يا دروغي آشكار ميگويد و يا آشكارا قوانين قضايي و حقوقي را ناديده ميگيرد. آيا شما اگر خودتان گاهي در زندگي مرتكب بيعدالتي ميشويد يا گاهي دروغ ميگوييد يا گاهي قانونشكني ميكنيد، نبايد به قاضي و دادگاه اعتراضي كنيد؟
با اندكي تأمل ميتوان ملاحظه نمود كه ترغيب و عمل نمودن به آن ادعاي نادرست منجر به چه نتايج اجتماعي و سياسي فاجعهباري ميشود.
اين ادعا علاوه بر شرط عامل بودن، در شكل ديگرش، بر شرط عالم بودن، براي تأثيرگذاري مثبت و يا اصولاً براي احراز حق سخن گفتن، به گونهاي اشتباه تأكيد ميكند: «شما بايد از علم پزشكي كاملاً آگاه باشي تا بتواني بگويي اين پزشك، پزشك بدي است و بايد از علم اقتصاد كاملاً سررشته داشته باشي تا حق داشته باشي بگويي كه وضعيت اقتصادي ما بد است.»
اما علاوه بر ضرورت مراعات حقوق آدمها، كه خود مسألهاي اخلاقي است، و با بخشي از آن ادعاي پيشگفته تعارض دارد، ميتوان به آن ادعا چنين پاسخ داد كه كسي كه به اخلاق پايبند است در قضاوت نوعي و درجهاي از علم را ضروري ميداند، ولي نه آن علم و نه آن درجهي ادعايي را. به عنوان مثال اگر هر دارويي كه پزشكتان براي شما تجويز كرده است، دردتان را بيشتر كرده، چشمتان را كور كرده، به شما حالت خفگي داده و … ، آنگاه احتمالاً اين درد و اين علم براي قضاوت محقّانه و اخلاقي آن پزشك و «علم»اش كفايت ميكند!
بسياري از دردها و علمها براي آدم حجت است تا او صادقانه نشانهها (آيات) و نسبت آنها با خودش را جدي بگيرد و دست به فعلي اخلاقي بزند. به عبارتي ديگر تأثيرگذاري درست و عمل صحيح در شرايطي كه چيزهايي در درون يا برون ما نابجاست، به ياري همان تعامل پيشگفته، در بند ب، با شرايط و اسبابها و ملاكهايش تحقق پيدا ميكند.
به عنوان مثال، در برابر آدمهايي كه ميگويند اكثريتي از مردم حق اظهار نظر در مورد بسياري از حقايق و مسايل سرنوشتساز در زندگيشان را ندارند، چون قضاوت در چنين مواردي احتياج به تخصص دارد (و امروزه هم ظاهراً همهي مسايل و كارها تخصصي است!)، صرفاً نبايد پاسخ داد كه «نخير! همهي مردم حق اظهار نظر دارند»، بلكه بهتر است كه فضاها و شكلهايي از تعامل را معرفي كنيم و تحقق دهيم كه در اصلاح وضعيت، نتيجهي بهتري دهد.
فعلاً به همين ميزان اشاره قناعت ميكنم و در عوض توضيح بيشتر، بخشهايي از خطبهي غريب و درخشان ۲۱۶ نهجالبلاغه كه امام علي(ع) آن را در كارزار صفين خطاب به سپاهيانش ايراد فرموده، برايتان نقل ميكنم:
«كسي را حقي نيست جز اينكه بر او نيز حقي است، و بر او حقي نيست جز آنكه او را حقي بر ديگري است.[…]
از جمله حقهاي خدا بر بندگان آن است كه در حد توان خيرخواه يكديگر باشند، و در برپا داشتن حق ميان خود، به يكديگر ياري نمايند و هيچكس هرچند مقامش در حق بزرگ باشد و فضيلتش در دين بر ديگران پيشي داشته باشد، در اداي حقي كه خداوند بر عهدهي او نهاده بينياز از ياري ديگران نيست و هيچ انساني هرچند او را كوچك بدانند، و در ديدهها ناچيز باشد، كمتر از آن نيست كه ديگران را در اداي حق ياري رساند و يا [استحقاق آن را نداشته باشد كه] ديگران به ياري او برخيزند. […]
پس با من بدانگونه كه با گردنكشان سخن ميگويند، سخن مگوييد و آنچنان كه در پيشگاه حكام جبار خود را جمع و جور ميكنند، در حضور من نباشيد و با ظاهرآرايي و چاپلوسي و تملق با من رفتار نكنيد و شنيدن حق را بر من سنگين مپنداريد و گمان مبريد كه من خواهان آنم كه مرا بزرگ انگاريد؛ زيرا آنكس كه شنيدن يا عرضه داشتن عدالت به او برايش سنگين باشد، عمل به حق و عدالت برايش دشوارتر خواهد بود.
پس، از گفتن سخن حق يا رأيزني در عدالت خودداري نكنيد كه من خويشتن را آنچنان والا نميپندارم كه بري از خطا باشم و از آن در كارهايم ايمن نيستم، مگر آنكه خداوند مرا در كار نفس كفايت كند كه از من بر آن تواناتر است. همانا من و شما بندگان مملوك پروردگاريم كه جز او پروردگاري نيست.»
۲- به نظر ميرسد كه جمعهاي دوستانه پتانسيلهاي مثبت بسياري داشته باشند كه از اغلب آنها غافليم و بودنمان با يكديگر يا نيست يا اگر كه هست به حركتي خوب منجر نميشود.
پيشنهاد ميكنم كه بر مبناي تجارب خودمان، راهكارهايي (تا حد امكان مشخص و واضح) براي تحقق چنين پتانسيلهايي مطرح نماييم. به عنوان نمونه ميتوان به يك مهماني دوستانه توجه كرد؛ پيشنهادها هرچند به ظاهر خرد باشند – مانند تغيير در محيط مهماني، تغيير در غذاهايي كه مصرف ميكنيم، توجه و پرداختن به كودكان، مطرح كردن يك پرسش يا معما و تغيير دادن مسير بحثهاي بيفايده و يأسآور – يا هرچند كه براي محيطها يا افراد خاص طرح شده باشند، إنشاءالله، ميتوانند سودمند و مؤثر باشند.
اگر مختصراً توضيح داده شود كه علت انتخاب پيشنهاد مطرح شده چيست يا چه چيز را تغيير خواهد داد، طبيعتاً پيشنهاد قابلفهمتر و مفيدتر خواهد بود.
«همدیگر را نیکنیک میباید دیدن و از اوصاف بد و نیک که در هر آدمی مستعار است از آن گذشتن و در عین ذات او رفتن و نیکنیک دیدن که این اوصاف که مردم همدگر را بَر میدهند اوصاف اصلی ایشان نیست. شخصی گفت که: «من فلان مرد را نیک میشناسم و نشان او بدهم.» گفتند: «فرما.» گفت: «مُکاری** من بود. دو گاو سیاه داشت.» اکنون همچنین بر این مثال است. خلق گویند که فلان دوست را دیدیم و میشناسیم و هر نشان که دهند در حقیقت همچنان باشد که حکایت دو گاو سیاه داده باشد. آن نشانِ او نباشد و آن نشان به هیچ کاری نیاید» (فیه ما فیه، مولانا جلال الدین محمد).
به امید دیدار و خدا نگهدارتان.
——————————————————————
* همچنان كه بعضي نيز گفتهاند نهي از بدي توسط مرتكب بدي تنها در شرايطي نادرست است كه به اصطلاح «شرط تأثير» را زايل كند. به عنوان مثال شما نبايد در حالي كه سيگاري به لب داريد با خنده و تمسخر ديگري را از سيگار كشيدن نهي كنيد.
** کرایهدهندهی اسب و استر.
طراوت در دوستی (ارسالکننده: علی لطفی)
طراوت در رابطه :
۱) طبیعی است که همه ما در روابطمان با دیگران ، احساس نزدیکی و همدلی را دوست داریم، همچنین دوست داریم دوستیمان همراه با طراوت و شادابی باشد. و میپسندیم که در هر دیداری ، هدیهای نو یا خبری تازه برای یکدیگر داشته باشیم. (شاید به همین دلیل است که معمولا پس از احوالپرسی میپرسیم ” چه خبر؟!”)
بدون شک علایق و دغدغه های مشترک ما ، کم و بیش تعیینکنندهاند که آنچه برای هم تازه میشماریم ، از چه جنسی باشند. این مقدمه بهانه ای است برای فکرکردن به این پرسشها:
الف) چگونه دوستی های ما می تواند همراه با طراوت و شادابی باشد؟
ب) احساس ” نزدیکی با یکدیگر” چه نسبتی با “تازگی و طراوت در رابطه” دارد؟
ج) هرکدام از ما ، رشد و پیشرفت را در چه می دانیم؟ و برای چه می خواهیم؟
د) ما از ایجاد رابطه و دوستی، چه انتظاراتی داریم؟ برای خود ؟ برای دوست؟ برای …؟
ه ) دوست برای ما کیست؟ ( یا چیست؟!)
اینها سوالاتی هستند که شاید پاسخ دادن و پرداختن به همه وجوه آنها غیرممکن باشد، اما بدون شک فکرکردن ، مشورت و مطالعه روی آنها می تواند راهگشا باشد.
مسلما اینکه ما با ایجاد رابطه ، در چه کاری (یا کارهایی ) مشارکت می کنیم ، بسیار اهمیت دارد.گاهی مشارکت در کاری است که رشدی برای ما و دیگران به دنبال ندارد، بلکه گاهاً بسیار مضر است: مثل دزدی ، مسخره کردن دیگری و خندیدن و … و گاهی تغییر وتحولی مثبت برای ما و دیگران انتظار می رود: مثل علم آموزی ، کمک کردن در حل مشکل دیگری، ورزش و …
از طرف دیگر نوع آرایش و عمل ما در این مشارکت نیز بسیار مهم است. خواست ما ، هدف ما ، صداقت و جدیت ما در عمل و بسیاری از خصوصیات و اخلاقیات ما (مثل خودخواهی ، بخشش، دوراندیشی، صبوری، دانایی، مهارت، تجربه ، بلند همتی ،…) در این مشارکت تاثیر گذارند.
اما شاید بسیار بیش از اینکه” ما در چه پله ای از اخلاق، علم و مهارت قرار داریم” ،” میزان تشنگی ما و جهتی را که برای رفتن انتخاب می کنیم” ، اهمیت داشته باشد ؛ چرا که ” رفتن و پویایی” است که زندگی می بخشد و نه ” تصاحب کردن و ساکن ماندن”.
۲) به تصویر زیر نگاه کنید:

کدامیک از افراد فوق به آب نزدیک ترند؟
شاید چشمانی که تنها کمیت ها را می بیند به سرعت بگوید B نزدیکتر است! ولی کسی که مکان ها را معنادارتر می بیند به جهت حرکت نگاه می کند A را نزدیک تر می بیند و شاید در نگاهی عمیق تر آنکه تشنه تر است و برای رسیدن به آب گامی بر میدارد، نزدیک تر است.
۳) محور دوستی:
این بند را با این پرسش شروع می کنم: ۱- آیا هر کار و فعالیت مشترکی می تواند محور دوستی انسانها باشد؟ سوال را با در نظر گرفتن یک مثال روشن تر مطرح می کنم: فرض کنیم چند نفر برای کلاهبرداری ، هم پیمان شده اند، آیا آنچه آنها را حقیقتا کنار هم نگاه داشته , کلاه برداری است؟ اگر غیر از رسیدن به پول ، هیچ میل دیگری در من نباشد آیا من به همکارم وفادار خواهم بود؟ مسلما من تنها به مالدوستی وفادار خواهم بود، لذا هر جا که همکاری دیگران برای رسیدن به پول نیاز نباشد به آنها وفادار نخواهم بود.
اما حقیقت این است که انسانها دارای امیال مختلف اند و طبیعتا در هر لحظه ای هر میلی که در آنها شدید تر باشد، همان هم سائق و حرکت دهنده آنها خواهد بود. یعنی کسی که به خاطر پول حاضر است دیگری را بفروشد، طبیعتا “تنها نبودن” و “دوست صمیمی داشتن” را نیز می پسندد، اما با این حال حاضر شده این میلش را زیر پا بگذارد و به میل دیگرش پاسخ گوید.
با مثال فوق می توان دریافت که اصولا بعضی محورها وحدت دهنده و بعضی فرو پاشنده اند، گاهی اگرچه در ظاهر امری همراهی وجود دارد ، اما باطن آن دعوت به عدم پایبندی به عهد میکند؛ از این رو آدم ها از محبت واقعی به همدیگر به دورند؛ قرآن در مورد چنین افرادی این تعبیر را دارد: ” … آنها را متحد می پنداری [ولی] دلهایشان پراکنده است … ” ( قسمتی از آیه ۱۴ سوره حشر)
لَا يُقَاتِلُونَكُمْ جَمِيعًا إِلَّا فِي قُرًى مُّحَصَّنَةٍ أَوْ مِن وَرَاء جُدُرٍ بَأْسُهُمْ بَيْنَهُمْ شَدِيدٌ تَحْسَبُهُمْ جَمِيعًا وَقُلُوبُهُمْ شَتَّى ذَلِكَ بِأَنَّهُمْ قَوْمٌ لَّا يَعْقِلُونَ ﴿۱۴﴾
[آنان به صورت] دسته جمعى جز در قريههايى كه داراى استحكاماتند يا از پشت ديوارها با شما نخواهند جنگيد جنگشان ميان خودشان سخت است آنان را متحد مىپندارى و[لى] دلهايشان پراكنده است زيرا آنان مردمانىاند كه نمىانديشند (۱۴)
كَمَثَلِ الَّذِينَ مِن قَبْلِهِمْ قَرِيبًا ذَاقُوا وَبَالَ أَمْرِهِمْ وَلَهُمْ عَذَابٌ أَلِيمٌ ﴿۱۵﴾
درست مانند همان كسانى كه اخيرا [در واقعه بدر] سزاى كار [بد] خود را چشيدند و آنان را عذاب دردناكى خواهد بود (۱۵)
(آیات ۱۴ و ۱۵ سوره حشر ) (بهتر است آیات قبل و بعد از آن نیز خوانده شود.)
در مقابل بعضی از امور وحدت دهنده اند و وقتی محور همکاری قرار گیرند دوستی ومحبت را افزایش می دهند ولو اینکه فاصله فیزیکی وجود داشته باشد. در حدیث ذیل ، نزدیکی و انس قلبها به زیبایی به در آمیختن باران با آب رودخانه ها تشبیه شده است:
“نيكوكاران چون با هم روبه رو شوند ـ هر چند به زبان اظهار دوستى و مـحبت با هم نكنند ـ دلهايشان به سرعت در آميختن باران با آب رودخانه ها به هم انس گيرد و بـدكـاران هـر گـاه بـا هـم روبـه رو شوند ـ هر چند به زبان اظهار دوستى و محبت با هم كنند ـ دلهايشان از انس و الفت بايكديگر دور است ، همانند چهارپايان كه از مهر ورزى با هم بدورند، گر چه روزگارى دراز از يك آخور علوفه خورند.” (ميزانالحكمه، ص۱۷۱)
میتوان دوباره پرسید: ” کار نیک ” در خود چه دارد که قلب ها را به هم انس می هد؟ و ” کار بد” چه صفتی دارد که از ایجاد انس و الفت بین قلب ها ناتوان است؟ (بلکه دور کننده است)
(توصیه می شود نمایشنامه ” هوراتی ها و کوریاتی ها ” نوشته برتولت برشت، در سایه این مفاهیم خوانده شود.)
میتوان گفت: اگر من خیر و حقی را برای خودم دوست بدارم ، نمی توانم آنرا برای دیگری دوست نداشته باشم، حتی اگر ملتی به خیر خودشان فکر کنند نمیتوانند آن خیر را برای ملت دیگر نخواهند. اگر چنین باشد ، پایبند به خیر و حقی که آنها را متحد کرده نیستند بنابراین حتی بین خودشان وفای به عهد وجود ندارد، هر چند مدتی به دلیل منافع مشترک به ظاهر با هم متحد باشند.
به بیانی دیگر دوستی ما با خود ، با دوستی ما با دیگران نسبت دارد. دوستی ما با یک دوست ، با دوستی ما با دیگر دوست یا دیگران نسبت دارد. دوستی ما با دیگران با میل ما به حق ( یا باطل) نسبت دارد . به همین علت نابسامانی ( یا بسامانی) رابطه ما با معلم یا پدر ، روی رابطه ما با دوست یا برادر تاثیر می گذارد، نمی توان نسبت به پدر ، غل و غش داشت ولی با برادر صادق و یکرنگ بود، و البته دقیقا به همین دلیل ، می توان برای اصلاح رابطه خود با پدر ، از محبت به برادر و صداقت با او آغاز نمود، چراکه در این حالت، اصلاح رابطه با پدر ، نیز مراد شده است.
شاید آنچه بیشتر اهمیت دارد میزان پایبندی به حق است چرا که محبت باید با حق خواهی سازگار باشد و الا دیگر محبت نیست چون خیری حقیقی در آن نیست.
وَإِن يُرِيدُواْ أَن يَخْدَعُوكَ فَإِنَّ حَسْبَكَ اللّهُ هُوَ الَّذِيَ أَيَّدَكَ بِنَصْرِهِ وَبِالْمُؤْمِنِينَ ﴿۶۲﴾
و اگر بخواهند تو را بفريبند [يارى] خدا براى تو بس است همو بود كه تو را با يارى خود و مؤمنان نيرومند گردانيد (۶۲)
وَأَلَّفَ بَيْنَ قُلُوبِهِمْ لَوْ أَنفَقْتَ مَا فِي الأَرْضِ جَمِيعاً مَّا أَلَّفَتْ بَيْنَ قُلُوبِهِمْ وَلَكِنَّ اللّهَ أَلَّفَ بَيْنَهُمْ إِنَّهُ عَزِيزٌ حَكِيمٌ ﴿۶۳﴾
و ميان دلهايشان الفت انداخت كه اگر آنچه در روى زمين است همه را خرج مىكردى نمىتوانستى ميان دلهايشان الفت برقرار كنى ولى خدا بود كه ميان آنان الفت انداخت چرا كه او تواناى حكيم است (۶۳)
(آیات ۶۲ و ۶۳ سوره انفال)
میتوان باز هم از نو با مسئله مواجه شد و باز هم پرسید:
چرا ما گاهی در کنار هم هستیم ولی نسبت به هم بیگانه؟
چرا گاهی دوستی از ما دور است اما یادش و خاطره اش می تواند مسیر زندگی و انتخاب مرا تغییر دهد، گویی اینجا حضور دارد؟
چرا گاهی عشق و محبت به چیزی می ورزیم که ماندنی ، زنده و پویا نیست ؟
۳) چند نکته: ( آنها را از نو بخوانیم هر چند تکراری باشند)
الف) پـيـامـبر خدا(ص ): حكايت مؤمن وبرادرش حكايت دو كف دست است كه يكى از آن ها ديگرى را تميز مى كند. (میزان الحکمه، جلد ۱۱، باب مثل)
ب) نقل به مضمون از يك حديث: هر گاه در برادر خود صفت نیکی دیدید ، برادران آن [صفت] را صدا بزنید.
ج) ان الحسنات یذهبن السیئات. «همانا نيكیها بدیها را از بين میبرند» (آیهای از قرآن كريم)
۴) چند سوال:
چگونه صفاتی مثل حسادت ، خود خواهی ، بخل ، کینه، … که کاهش دهندهی دوستی هستند با صفاتی مثل صداقت ، گذشت یا حق خواهی درمان می شوند؟ به عنوان مثال اگر من نسبت به دوستم کینه ای دارم، اما نسبت به حق و تسلیم بودن در برابر آن پایبندی دارم، چگونه کینه من در حق خواهی من حل می شود؟ یا چگونه می توانم راضی شوم که برای کسی که کینه اش را دارم دعا کنم ؟
یا بعکس، چگونه می توانم راضی شوم که حتی به کسی که محبتش را دردل دارم خیانت کنم ؟!
به عنوان مثال به آرایش دشمنان در مقابل امام حسین (ع) و یارانش در جریان واقعه عاشورا توجه شود: مثلا چگونه سپاهیان حر بر روی امام و یارانی شمشیر کشیدند که از دست ایشان آب نوشیده بودند؟ ( وحتی خود ، ایشان را به وعده یاری و همراهی دعوت کرده بودند)، چه میلی در حر ، اورا به این سمت کشانید که با وجود بی ادبی هایش در مقابل امام حسین(ع) ، باز گردد و تا پای جان وفادار بماند؟!
۵) پیشنهاد چند عنوان دیگر برای بحث در باب دوستی :
الف) تکلف در دوستی و رابطه
ب)نفع و ضرر در دوستی
ج) دهش در دوستی
د) آیا توصیه کردن به یکدیگر به معنای تحمیل و گرفتن آزادی شخص مقابل است؟ با چه شرایطی آری و با چه شرایطی نه؟
ه) آیا می توان ادعای محبت و خیر خواهی نسبت به دیگری داشت ولی آنچه برای خود خیر می دانم- ولو غلط- به او پیشنهاد نکنم؟
و) چرا ما گاهی نسبت به خیر خواهی دیگران واکنش منفی نشان می دهیم ؟ چه ایرادهایی در ماست؟ چه ایرادهایی در روش دیگری؟
ز) در مورد اجتماع و جمع های بزرگتر مثل کلاس درس ، مجلس شورا ، همه پرسی و … ” تبادل نظر ” با یکدیگر باید در چه بستری و طبق چه قواعدی صورت گیرد؟
و اما دوستی (ارسالکننده: آرمین)
دوست داشتن، خوبی کردن، مهر ورزیدن و … صفاتی بوده اند که همیشه مطلوب بشر بوده است و آدمی آن را برای خود می پسندیده و به دیگران سفارش کرده است. امام صادق می فرمایند «آیا دین چیزی به غیر از محبت است».
دوست داشتن خود از مورد محبت قرار گرفتن و به دیگری محبت کردن تشکیل می شود. همه ی انسانها این نیاز را فطرتاً احساس می کنند که می خواهند دیگران آنها را دوست بدارند اما نکته ی جالب اینجاست که دوست داشتن دیگری برای رشد و تعالی انسان ضروری تر از مورد محبت قرار گرفتن خواهد بود.
در احادیث می خوانیم که که: “حقیقت ایمان بنده کامل نمی شود تا وقتی که برادرش را دوست بدارد.” (بحارالانوار،ج ۷۴، ص۲۳۶)
یا در حدیث نبوی آمده است که: “هرگاه ایمان بنده ای زیاد شود، محبتش نسبت به همسر زیاد می شود” (بحارالنوار ج ۱۰۳ ص ۲۲۸)
اما سئوال اینجاست که مگر دوست داشتن دیگران با انسان چه می کند که بدون آن ایمان کامل نمی شود؟ در پاسخ به این سئوال ابتدا به چند حدیث از حضرت رسول در باب محبت و دوست داشتن اهل بیت نگاه می کنیم. حضرت رسول می فرمایند: “هیچ یک از شما ایمان ندارد، مگر آن گاه که مرا از خودش بیشتر دوست داشته باشد و نیز خانواده ی مرا از خانواده ی خودش و خاندان مرا از خاندان خودش و نسل مرا از نسل خودش” (میزان الحکمه ج ۳ ص ۴۵۶)
اینکه چرا دوست داشتن اهل بیت ایمان را کامل می کند در حدیث دیگری است:
حضرت رسول می فرمایند که: “هرکه خداوند محبت اهل بیت مرا روزیش کند؛ بی گمان به خیر دنیا وآخرت رسیده است و در اینکه او اهل بهشت است، احدی نباید شک کند. زیرا دوست داشتن اهل بیت من، بیست نتیجه به بار می آورد؛ ده تا در دنیا و ده تا در آخرت. اما نتایج آن در دنیا عبارتند از: زهد، شوق به کار و عمل، پارسایی در دین، رغبت به عبادت، توبه ی پیش از مرگ، نشاط در شب زنده داری، چشم برکندن از آنچه مردم دارند، حفظ اوامر و نواهی خداوند- عزوجل- دشمن داشتن دنیا و سخاوت و بخشندگی …” (میزان الحکمه ج ۳ ص ۴۵۷)
بنابراین همانگونه که از حدیث بر می آید کسانی که محبت اهل بیت را دارند به صفاتی مزین خواهند شد و شاید بتوان گفت کسانی که این صفات را ندارند محبت حقیقی اهل بیت در دل آنان نیست.
به عبارت دیگر محبت کردن مثل هر صفت درونی دیگری نظیر سخاوت تظاهراتی در رفتار انسان ایجاد می کند که تا زمانی که این واقعیت های خارجی تحقق نیافته اند محبت حقیقی در دل انسان نیست. مانند کسی که می گوید توبه کرده ام و نمود پشیمانی دل او تکرار نکردن گناه و تلاش برای جبران است.
از همه ی اینها می شود نتیجه گرفت که دوست داشتن بر خلاف تصور همگان یک فرآیند کاملاً فعالانه و دینامیک است و نیازمند به تلاش و تکاپو دارد و نه یک فرایند درونی، غیر فعال و استاتیک. به بیان دیگر دوست داشتن نوعی «شدن» است نه «بودن» و شما باید به کار و عمل شوق پیدا کنید، به چشم برکندن از آنچه مردم دارند، به سخاوت متصف شوید تا بعد بگوید من رسول خدا را دوست دارم.
این گونه نگرش به دوست داشتن کاملاً قضیه را روشن می سازد که چرا ایمان مومن بدون این دوست داشتن کامل نمی شود. امام باقر در حدیثی در نفی دوست داشتن به شکل غیر فعال آن می فرمایند: “به خدا سوگند ما از جانب خدا امان نامه ای برای شما نداریم و میان ما و خداوند خویشی نیست و ما را بر خدا حجتی نباشد و جز با طاعت به خدا نزدیک نشویم. پس، هر کدام شما که فرمانبردار خدا باشد ولایت ما سودش رساند و هر کدام شما که خدا را نافرمانی کند ولایت ما سودش نرساند. وای بر شما غره نشوید! وای بر شما غره نشوید!” (میزان الحکمه جلد ۲ ص ۴۶۰)
و در جای دیگری حضرت علی (ع) می فرمایند: “من و پیامبر خدا و خاندان و نوادگان من بر لب حوض {کوثر} هستیم، پس هر که ما را خواهان است، باید گفته ما را بپذیرد و به کردار ما رفتار کند.” (میزان الحکمه ج ۲ ص ۴۶۰)
بنابراین از همه ی این سخنان مشخص می گردد که زمانی که در قرآن کریم خداوند متعال می فرماید که همه ی پیامبران می گفتند که ما از شما مردم اجری نمی خواهیم و تنها حضرت رسول بود که فرمود من از شما اجری نمی خواهم غیر از دوستی اهل بیتم (اشاره به آیه ۱۲۳ سوره ی شوری)، این اجر نیز باز هم به رسول خدا برنمی گردد بلکه به سایر انسانها بر می گردد تا بدانند که نیازمند دوست داشتن دیگران هستند و این برای رشد فطرت آنها ضروری است. خلاصه کلام اینکه دوست داشتن انسان را مقید به مجموعه ای از بایدها و نبایدها می کند که انسان را به تکاپو و تلاش وا می دارد و او را در مسیر تعالی و علو حرکت می دهد.
هرچند که احادیث فوق در باب دوست داشتن اهل بیت بود اما قوانین کلی از آنها قابل برداشت است. احادیث در باب دوستی مومنان بسیار است و در اینجا به دو نمونه بسنده می کنیم:
حضرت رسول می فرمایند: “انسان مسلمان بعد از به دست آوردن سود اسلام سودی همچون برادری که برای خدا به دست می آورد، کسب نکرده است.” (میزان الحکمه جلد ۱ ص ۶۹)
حضرت علی می فرمایند: “چون برادرت از تو ببرد خود را به پیوند با او وادار … و چون بخل ورزد از بخشش دریغ مدار … مبادا این نیکی را آنجا کنی که نباید یا درباره آن کس که نشاید.” (میزان الحکمه جلد ۱ ص۷۵)
تولی و تبری (ارسالکننده: آرمین)
به نام دوست
آنچنان که گفتیم مشخص شد که دوستی یا همان تولی در انسان مجموعه ای از بایدها را به وجود می آورد. دوستی در انسان همچنین مجموعه ای از نبایدها را نیز به وجود می آورد. در حقیقت همیشه به همراه دوستی و تولی، برائت جستن از بعضی افراد، خصوصیات، افکار و رفتارها نیز وجود دارد که همان تبری است.
قرآن کریم مومنان اطراف حضرت رسول را با این صفات توصیف می کند که: “اشداء علی الکفار رحماء بینهم” (سوره ی فتح ۲۹) (بر کافران سختگیر [و] با یکدیگر مهربانند.)
اما چرا ضرورت دارد در کنار دوستی ها، شدت گرفتن بر بعضی از افراد نیز وجود داشته باشد؟
برای پاسخ به این سئوال دو نکته را یادآور می شویم:
۱- دوست داشتن از نیازهای فطری انسان است و فطرت انسان منشاء خدایی دارد طبق آیه شریفه که می فرماید: “فاقم وجهک لدین حنیفا، فطرت الله التی فطرالناس علیها”
۲- حضرت رسول در حدیثی دلیل دوست داشتن ها را خدا می داند و می فرمایند “خدا را به خاطر نعمت هایی که به شما ارزانی می دارد دوست بدارید و مرا به سبب آنکه خدا را دوست دارید دوست بدارید و خانواده ام را به سبب آنکه مرا دوست دارید، دوست بدارید.” (میزان الحکمه جلد ۲ ص ۴۵۶)
حقیقت این است که هر کاری به دلیلی انجام می شود و هر چیزی رنگی دارد. همه ی صفات فطری انسان از جمله دوست داشتن رنگ خدایی دارند و «صبغه الله و من احسن من الله صبغه (رنگ خدایی است و چه چیز بهتر از رنگ خدایی است)» . بنابراین برای دوست داشتن دیگران باید دلیلی در خودمان یا طرف مقابل پیدا کنیم تا بشود به دوستی ها رنگ محبت داد. یقیناً دوستی کردن بر اساس صفات منفی ممکن نیست زیرا این صفات زننده هستند و رنگ محبت را پاک می کنند.
بنابراین دوستی هایی پایدار است که در آن هر دو طرف با هم یکسو شوند و به یک هدف نگاه کنند و آن هدف هالک و فانی نباشد، بر همین اساس دوستی با دشمنان خدا فانی است و لذا نمی تواند به نمو انسان یاری رساند.
خداوند متعال در قرآن کریم این تولی و تبری را با عهدهایی که از انسان گرفته است یادآور می شود که:
۱- “و اشهدهم علی انفسهم الست بربکم” (اعراف ۱۷۲) (و ایشان را بر خودشان گواه ساخت که آیا پروردگار شما نیستم؟)
۲- “الم اعهد الیکم یبنی آدم ان لا تعبدوا الشیطان” (یس ۶۰) (ای فرزندان آدم، مگر با شما عهد نکردم که شیطان را نپرستید؟)
که در کل قبول کردن خدا به پروردگاری را با نفی پرستش شیطان ممکن می داند.
مسئله ی دیگری که در آیه ی شریفه ی «اشداء علی الکفار، رحماء بینهم» وجود دارد این است که آیه ی شریفه نمی فرماید اینان نسبت به کافران بغض و کینه دارند بلکه می فرماید به کافران سخت می گیرند و این مسئله بسیار ظریف و مهم است. سخت گرفتن به دشمنان خدا باز هم خود از سر محبت است. به خاطر همان نگرش الهی است مثل این است که مادری برای تربیت فرزند خود، گاهی از روش تنبیه استفاده کند. قطعاً این کار مادر از روی دشمنی و بغض و کینه نیست بلکه از سر محبت است فقط نمود خارجی این محبت فرق کرده است. و شاید به همین دلیل باشد که قرآن کریم می فرماید:
“ولکم فی القصاص حیاه یا اولی الباب”
به قول مولانا:
بچه می لرزد از آن نیش حجام مادر مشفق در آن در شادکام
نیم جان بستاند صد جان دهد آنچه در وهمت نیاید آن دهد
بر همین اساس است که زمانی که حضرت علی (ع) در غزوه خندق عمرو بن عبدالود را بر زمین انداخت بعد از اینکه عمرو بر صورت ایشان آب دهان انداخت حضرت بلافاصله او را نکشت و اندکی درنگ کرد تا خشمش فرو نشیند و بعد عمرو را از پای در آورد؛ زیرا این قضیه رنگ الهی داشت نه جنبه ی تخلیه کردن عصبانیت و غضب.
همچنین بود که زمانی که در صفین نبرد را به تاخیر انداخت و زمانی که به او اعتراض کردند فرمود: “به خدا سوگند هر روزی که جنگ را به تاخیر می اندازم از این روست که آرزو دارم عده ای از آنها به ما بپیوندند و هدایت شوند…. و این برای من از کشتار آنان در حالی که گمراهند بهتر و محبوب تر است.” (نهج البلاغه، خطبه ۵۵)
یا در همان جنگ هنگامی که گروهی از یاران او شامیان را دشنام می گفتند فرمود:
“من خوش ندارم شما دشنام گو باشید، ….، به جای دشنام بگویید: خدایا ما و آنان را از کشته شدن برهان و میان ما و ایشان سازش برقرار گردان و از گمراهی شان به راه راست برسان، تا آنکه حق را نمی داند بشناسدش و آن که برای دشمنی می رود و بدان آزمند است، باز ایستد.” (نهج البلاغه، خطبه ۲۰۶)
بنابراین تبری هم اصلی است از سر محبت خدا و نه از سر بغض و کینه و نفرت شخصی.
«به من ربطی ندارد…» (ارسالکننده: حسین کریمیان)
موش ازشکاف دیوار سرک کشید تا ببیند این همه سروصدا برای چیست. مرد مزرعه دار تازه از شهر رسیده بود و بستهای با خود آورده بود و زنش با خوشحالی مشغول بازکردن بسته بود. موش لبهایش را لیسید و با خود گفت :« کاش یک غذای حسابی باشه »اما همین که بسته را باز کردند، از ترس تمام بدنش به لرزه افتاد ؛ چون صاحب مزرعه یک تله موش خریده بود .
موش با سرعت به مزرعه برگشت تا این خبر جدید را به همه ی حیوانات بدهد. او به هرکسی که میرسید ، میگفت :« توی مزرعه یک تله موش آوردهاند، صاحب مزرعه یک تله موش خریده است . . . » مرغ با شنیدن این خبر بال هایش را تکان داد و گفت: « آقای موش، برایت متأسفم. از این به بعد خیلی باید مواظب خودت باشی، به هر حال من کاری به تله موش ندارم، تله موش هم ربطی به من ندارد.»
میش وقتی خبر تله موش را شنید، صدای بلند سرداد و گفت: «آقای موش من فقط می توانم دعایت کنم که توی تله نیفتی، چون خودت خوب میدانی که تله موش به من ربطی ندارد. مطمئن باش که دعای من پشت و پناه تو خواهد بود.»
موش که از حیوانات مزرعه انتظار همدردی داشت، به سراغ گاو رفت. اما گاو هم با شنیدن خبر، سری تکان داد و گفت: «من که تا حالا ندیدهام یک گاو توی تله موش بیفتد!» او این را گفت و زیر لب خندهای کرد و دوباره مشغول چریدن شد.
سرانجام، موش ناامید از همه جا به سوراخ خودش برگشت و در این فکر بود که اگر روزی در تله موش بیفتد، چه میشود؟ در نیمههای همان شب، صدای شدید به هم خوردن چیزی در خانه پیچید. زن مزرعهدار بلافاصله بلند شد و به سوی انباری رفت تا موش را که در تله افتاده بود ببیند. او در تاریکی متوجه نشد که آنچه در تله موش تقلا می کرده، موش نبود، بلکه یک مار خطرناکی بود که دمش در تله گیر کرده بود. همین که زن به تله موش نزدیک شد، مار پایش را نیش زد و صدای جیغ و فریادش به هوا بلند شد. صاحب مزرعه با شنیدن صدای جیغ از خواب پرید و به طرف صدا رفت، وقتی زنش را در این حال دید او را فوراً به بیمارستان رساند. بعد از چند روز، حال وی بهتر شد اما روزی که به خانه برگشت، هنوز تب داشت. زن همسایه که به عیادت بیمار آمده بود، گفت: «برای تقویت بیمار و قطع شدن تب او هیچ غذایی مثل سوپ مرغ نیست.»
مرد مزرعهدار که زنش را خیلی دوست داشت فوراً به سراغ مرغ رفت و ساعتی بعد بوی خوش سوپ مرغ در خانه پیچید. اما هرچه صبر کردند، تب بیمار قطع نشد. بستگان او شب و روز به خانه آن ها رفت و آمد میکردند تا جویای سلامتی او شوند. برای همین مرد مزرعه دار مجبور شد، میش را هم قربانی کند تا باگوشت آن برای میهمانان عزیزش غذا بپزد.
روزها میگذشت و حال زن مزرعه دار هر روز بدتر میشد. تا این که یک روز صبح، در حالی که از درد به خود میپیچید، از دنیا رفت و خبر مردن او خیلی زود در روستا پیچید. افراد زیادی در مراسم خاکسپاری او شرکت کردند. بنابراین، مرد مزرعهدار مجبور شد، از گاوش هم بگذرد و غذای مفصلی برای میهمانان دور و نزدیک تدارک ببیند. حالا، موش به تنهایی در مزرعه میگشت و به حیوانان زبان بستهای فکر میکرد که کاری به کار تلهموش نداشتند!
نتیجهی اخلاقی: اگر شنیدی مشکلی برای کسی پیش آمده است و ربطی هم به تو ندارد، کمی بیشتر فکر کن. شاید خیلی هم بیربط نباشد!!!
ما همدیگر را دوست نداریم! (ارسالکننده: مریم منافی)
به نقل از سایت تحلیلی خبری عصر ایران
سال پیش من در شرکت سوئدى ولوو استخدام شدم. اولین روزهایی كه در سوئد بودم، یکى از همکارانم هر روز صبح با ماشینش مرا از هتل برمیداشت و به محل کار میبرد. هوا کمى سرد بود و برفى. ما صبحها زود به کارخانه میرسیدیم و همکارم ماشینش را در نقطه دورى نسبت به ورودى ساختمان پارک میکرد. در آن زمان، ۲۰۰۰ کارمند ولوو با ماشین شخصى به سر کار میآمدند.
روز اول، من چیزى نگفتم، همین طور روز دوم و سوم. روز چهارم به همکارم گفتم: «آیا جاى پارک ثابتى داری؟ چرا ماشینت را این قدر دور از در ورودى پارک میکنى در حالى که جلوتر هم جاى پارک هست؟»
او در جواب گفت: «براى این که ما زود میرسیم و وقت براى پیادهرفتن داریم. این جاها را باید براى کسانى بگذاریم که دیرتر میرسند و احتیاج به جاى پارکى نزدیکتر به در ورودى دارند تا به موقع به سرکارشان برسند. تو این طور فکر نمیکنی؟»
این، خاطره ای بود که چندی پیش یکی از هموطنانمان برای عصر ایران فرستاد و ان را مقدمه یادداشتی قرار داد که در همین سایت منتشر شد.
وقتی برای اولین بار این خاطره را خواندم ،آنچه بیش از هر چیزی در آن برایم رنگ و معنا داشت ، حس دوست داشتن و احترام نسبت به یکدیگر بود که در این چند سطر و البته در رفتاری که حکایتش را خواندم ، موج میزد.
اندکی بعد اما، وقتی به یاد ادعاهای خودمان در باب هم نوع دوستی و احترام به دیگران و عشق ورزی و این قبیل شعارها افتادم و البته رفتارهای متناقض مان را هم به یاد آوردم، حسرتی بزرگ بر وجودم نشست .
اینک و در ادامه بحثی که با همفکری و همراهی کاربران عصرایران آغاز کرده ام تا حرکتی باشد برای «یافتن درد ، جست وجوی درمان» که «چرا پیش نمیرویم؟» ، میتوانم با این گزاره را هم در میان موانعی تعریف کنم که حرکت ما را کند و بسیار کند می کند: « ما دوست داشتن همدیگر را فراموش کردهایم و به یکدیگر احترام نمیگذاریم.»
ناراحت نشوید و به روحیه لطیف(!) ایرانیتان برنخورد! فقط کافی است دشنامهایی را که در طول روز رانندگان ایرانی به همتایان خود و به عابران میدهند به یادتان بیاورید تا ببینید که دوست داشتن و احترام گذاشتن تا چه اندازه در رفتارهای ما نهادینه شده است.
یا کافی است برای انجام کاری که پروسه اداری خاصی هم ندارد، به ادارهای بروید تا ببینید اساساً به شما به عنوان یک انسان ذی شعور دارای شخصیت فردی و اجتماعی نگاه نمیشود چه رسد به این که «آن ور میزی» به احترام یک انسان، بخواهد تحرکی به خرج دهد و کاری که میتواند در همین ساعت انجام دهد را به فردا و فرداها موکول نکند! در حالی که اگر دوستتان داشت و برایتان به عنوان یک شهروند احترام قائل بود، به خود اجازه نمیداد یک انسان را «سر بدواند.»
اجازه بدهید خاطرهای از یکی از استادان ایرانی دانشگاه در استرالیا را برایتان باز گو کنم.
این استاد دانشگاه میگفت: برای شرکت در کنفرانسی راهی آمریکا بودم که به ناگاه در فرودگاه سیدنی یادم آمد که یک کار اداری بسیار مهم را که زمانش در حال سپری شدن بود را انجام ندادهام .
از یک طرف ساعتی بعد باید پرواز میکردم و از طرف دیگر اگر آن کار اداری انجام نمیشد زیان سختی نیز متوجه من میشد.
در حالی که هیچ امید نداشتم، به اداره مربوطه تلفن زدم و مشکل را گفتم.
کسی که جواب مرا میداد، وقتی متوجه وضعیت من شد، گفت: «ما سعی می کنیم کارتان را انجام دهیم؛ چند دقیقه دیگر تماس بگیرید تا نتیجه را بگویم.» چند دقیقه دیگر وقتی دوباره تماس گرفتم ، همان کارمند که مرا در عمرش حتی یک بار هم ندیده بود، گفت: «نگران نباشید ،کارتان انجام شد.سفر به خیر!»
آن کارمند استرالیایی ، این تبعه ایرانی را هرگز ملاقات نکرده بود، وظیفه ای هم برای پیگیری یک تماس تلفنی نداشت و میتوانست مثل بسیاری از ماها بگوید: «باید خودتان بیایید ، مشکل خودتان است» و تلفن را قطع کند ولی چه چیزی باعث شد آن رفتار انسانی را از خود بروز دهد؟ شاید پاسخهای متعددی برای این پرسش وجود داشته باشد ولی محوریترین پاسخ این است: او به هم نوع خودش احترام قائل بود و مثل خیلی از ماها به ارباب رجوع به چشم یک «مزاحم» یا در مواردی یک «طعمه» نگاه نمیکرد بلکه او را به چشم انسانی میدید درست مانند خودش.
یک مثال دیگر می زنم که اتفاقاً مثل ماجرای اول این نوشتار ، پارکینگی است.
در تهران، پیدا کردن جای پارک در بسیاری از موارد ، یک مشکل جدی و همگانی است .
اگر دقت کرده باشید ، حتماً با این مورد مواجه شدهاید که بسیاری از شهروندانی که خودروهای خود را در خیابانها پارک میکنند، اگر بتوانند و شرایط اجازه دهد، به گونهای آن را پارک میکنند که خروج از محل پارک برایشان «بسیار آسان» شود و نیازی به جلو و عقب بردن چندباره اتومبیل نباشد؛ بنابراین اگر فضا فراهم باشد، در جایی که میتوان به طور استاندارد دو خودرو را پارک کرد ، خودرویشان را به گونه ای پارک می کنند که نه در پشت و نه در جلوی آن نمیتوان خودرویی را پارک کرد.
این در حالی است که همان راننده، به خوبی میداند که چند دقیقه بعد، یک انسان دیگر در همان مکان نیاز به پارکینگ خواهد داشت ولی چون به اصطلاح «خر خودش از پل گذشته است» دیگر به نفر بعدی فکر نمیکند زیرا او را دوست ندارد و هیچ احترامی هم برایش قائل نیست.
در تولید و صنعت هم وضع مشابهی حاکم است.
مثال میزنم: اگر مدیر تصمیم گیر خودروساز ما، برای مشتریاش به عنوان یک انسان احترام قائل بود، هرگز به خود اجازه نمیداد به بهانه کاستن از قیمت، ایمنی خودروهای تولیدیاش را با برداشتن لوازمی مانند کیسه هوا و ترمز ABS به حداقل ممکن برساند (و در همان حال به بهانههای دیگر بر قیمت همان خودرو بیفزاید.)
بسیاری از خودروهای خارجی که در ایران مونتاژ میشوند، بر خلاف مشابههای آن سوی آبیشان ،این تجهیزات ایمنی را ندارند و معلوم نیست تا کنون چند انسان از رهگذر این بیاحترامی به انسان ، جان خود را از دست داده و اکنون در سینه قبرستان خوابیدهاند.
این قبیل مسائل بیش از آن که ریشه های اقتصادی و حتی مدیریتی داشته باشند، دلایل شناختی دارند و از این واقعیت ساده نشأت می گیرند که مدیران هم به عنوان بخشی برخاسته از همین جامعه ما، دوست داشتن مردم و احترام به انسان ها را فراموش کردهاند.
ما اگر همدیگر را به طور واقعی و بر مبنای باورهای خالص انسانی دوست داشته باشیم و به همدیگر از صمیم قلب احترام بگذاریم، سمت و سوی بسیاری از رفتارهای ما تغییر خواهد کرد. در چنان وضعیتی مهندس سازنده یک برج مسکونی، هرگز در نحوه ساخت آن خیانت نخواهد کرد چون میداند در نهایت انسانهایی که دوستشان دارد در آن ساکن خواهند شد و در چنان شرایطی در بنگاههای ملکی دیگر نخواهید شنید کسی بگوید فلان خانه را خوب ساختهاند چون میخواستند خودشان در آن ساکن شوند، بلکه همه خانهها خوب ساخته خواهند شد چون کسانی مانند خود سازندگان یعنی «انسانهای قابل احترام» در آنها زندگی خواهند کرد.
راستی این خبر چند دقیقه پیش بر خروجی خبرگزاریهای داخلی قرار گرفت: «رئیس پلیس راهنمایی و رانندگی گفت: زمانی كه موتورسیكلتهای بدون ایمنی با قیمتهای ارزان در اختیار جوانان قرار میگیرد با این مشكل مواجه میشویم كه ۲۰ درصد از فوت شدگان تصادفات كشور را موتورسیكلت سواران تشكیل میدهند كه این رقم در بعضی از استانها نیز به بیش از ۴۰ درصد میرسد.»
اگر همدیگر را دوست داشته باشیم، از معلم مدرسه گرفته تا استاد دانشگاه، همه شاگردانشان را مانند فرزندان خود خواهند دید و نتیجه آموزش ها بسیار دگرگون خواهد بود.
اگر همدیگر را دوست داشته باشیم، هیچ رستورانی غذای آلوده به ما نخواهد داد و هیچ پزشکی، فقط برای حق ویزیت، نبض بیمار رانخواهد گرفت، هیچ کارگری کمکاری نخواهد کرد و خانوادههایمان قوام بیشتری خواهند داشت.
وقتی همدیگر را دوست داشته باشیم ، سر یکدیگر کلاه نخواهیم گذاشت، با هم نزاع نخواهیم داشت، کمفروشی و گرانفروشی نخواهیم کرد و دادگاههایمان خلوت خلوت خواهد بود، همانطور که در برخی کشورهای اروپایی چنین است و دادگاهها از کسادترین دستگاههای حکومتیاند که گاه به شعبههای آنان تا روزهای متمادی حتی یک پرونده تخلف رانندگی هم ارجاع نمیشود! ولی ورودی پروندهها در ایران خودمان به ۸ میلیون در سال رسیده است که اگر برای هر پرونده فقط دو طرف دعوا فرض بگیریم – که در موارد زیادی متعدد هم هستند – همین الان ۱۶ میلیون ایرانی «رسماً » در حال دعوا با همدیگر هستند و آیا این رقم نجومی به تنهایی مؤید این مدعا نیست که ما همدیگر را دوست نداریم؟
ما یکدیگر را فراموش کردهایم! (ارسالکننده: علی لطفی)
به نام دوست
آن شب را هرگز فراموش نمیکنم. مادرم دوستان و اقوام را دعوت کرده بود. آدمهایی با زندگیها و دغدغههای مختلف؛ تاجر، کاسب، کارمند، دانشجو، بیکار و … .
گویا همه آن شب جمع شده بودند تا خوش باشند. اما علیرغم همه خندهها و بذلهگوییها، در بعضی از چهرهها، خطوطی از درد و غم نهفته بود که حتی در پشت خندههایشان هم محو نمیشد. چشمانشان حرف میزد. نگاههای آرام و شاید خسته، پلکهای پژمرده و … . و البته افراد دیگری که به نظر شاداب و پر انرژی میرسیدند و از ته دل میخندیدند. شاید دوست داشتند بقیه را هم شاد و سرحال ببینند. از خودم میپرسیدم: «راستی در کلّه آدمها چه میگذرد؟ هر کدام در چه دنیایی سیر میکنند؟ احتمالاً در زندگی هر کدام از ما، ماجراها و واقعههای مهمّی جریان دارد، امّا آنچه ما را در نهایت مشغول و سرگرم میکند، عمدتاً سطحی هستند.»
در همین افکار بودم که تلویزیون قسمت جدید سریالی را پخش کرد که از قضا فیلم طنز انتقادی بود. تقریباً همه استقبال کردند. اکثر صحنههای سریال طعنهها و کنایههایی بود از بینظمیها، رسوم بد و انواع ظلمهایی که به همدیگر میکنیم، و این انتقادها همه در لباسی از شوخی و تمسخر به تصویر کشیده شده بود که آدم را به خنده وامیداشت. محو تماشای سریال بودیم و میخندیدیم. ساعتی همینگونه گذشت. در این مدت غیر از یکی دو نفر از کسانی که نزدیکم نشسته بودند، چهرهی کس دیگری را ندیدم. تنها گاهی صدای خنده بعضیها را از پشت سرم میشنیدم! تا این که ناخودآگاه توجّهم به یکی از مهمانها جلب شد. چهرهاش گویای حالش بود. به نظر نمیآمد در ساعتی که گذشته حتی یک لبخند هم زده باشد. حالم عوض شد. لبخند بر لبانم خشک شد. نمیتوانستم احوالش را بپرسم. سکوتش و نوع نگاهش نشان می داد که غمگین است و شاید هم دلخور!
آن چنان سرگرم سریال شده بودیم که هیچ کداممان متوجه نشدیم یکی از ما، از دیدن این صحنهها ناراحت میشود. شاید یکی از نزدیکانش گرفتار مشکلی بوده، شبیه آنچه در سریال نشان داده شده بود. شاید هم به خودش ظلمی شده بود. به هر حال دیدن آن صحنهها او را غمگین کرده بود، و ما را خندان!
با خود گفتم: «به راستی صحنه ای که کارمندی چاپلوسی می کند و از این راه به مقامی بالاتر می رسد یا از مزایای دیگر بهره مند می شود، چه معنی میدهد؟
صحنهای که کسی رشوه میدهد، تا حق مظلومی همچنان پایمال شده و بیپناه و درمانده در جامعه رها شود، چه معنی میدهد؟
یا صحنهای که آدمها به راحتی دروغ میگویند و به اصطلاح «خالی میبندند»، به چه عواقبی در جامعه میانجامد؟
آیا پیامد این رفتارها، ظلم، فقر، بیاخلاقی و بیعدالتی نیستند؟ آیا میتوان به راحتی به این حقایق جاری در اطرافمان خندید؟!»
ناخودآگاه تصاویری همچون یک فیلم از حافظهام عبور کرد: خانوادهای که به خاطر زورگویی کسانی، پدر و سرپرست خود را از دست داده بودند و هیچ منبع درآمدی نداشتند و سالها تنها براساس کمکهای مردمی گذران زندگی میکردند؛ چهره شرمگین دانشآموزی که به خاطر نداشتن روپوش از کلاس اخراج شده بود، یا آنکه به خاطر نداشتن شهریه، بارها و بارها به دفتر مدرسه احضار شده بود.
و به یاد آوردم زمانی را که دیدن این فجایع خونم را به جوش میآورد و دوست داشتم که کاری کنم؛ شاید تلاشی بسیار کوچک در قبال آن همه بیعدالتی، آن همه ستم و فقر و رنج!
و امروز حتی صدای آن ها را نمی شنوم! حقیقت فریاد آنها را نمیبینم، اگر میدیدم این چنین در سرگرمی و بیتفاوتی غرق نبودم. آن همشهری، آن همکلاسی، به خاطر نداشتن پول، شرمگین است و سر به زیر انداخته تا چشمان کسانی را نبیند که او را تحقیر میکنند! وای بر ما، ما همان تحقیرکنندهها هستیم، میبینیم و خاموشیم، میبینیم ولی اقدامی نمیکنیم!
«و چرا شما در راه خدا و [در راه نجات] مردان و زنان و کودکان مستضعف نمیجنگید؟ همانان که میگویند: پروردگارا، ما را از این شهری که مردمش ستمپیشهاند، بیرون ببر، و از جانب خود بر ما سرپرستی قرار ده، و از نزد خویش یاوری برای ما مقرّر فرما.» (سوره نساء، آیه ٧٥)
و من اکنون نشسته ام و به ظاهر از انتقاد حمایت میکنم! اما چه بر سرم آمده که این صحنهها را در لباس شوخی و طنز می بینم و می خندم؟! آیا اگر ستمدیده ای که در اثر چاپلوسی و رشوه دادن عدّهای متضرّر شده و کارش را از دست داده یا حقی از او پایمال شده، این طنز را ببیند، میخندد؟ آیا اگر آن که به خاطر مطالبه حقّ خود و جامعهاش، تهدید شده و زیر شلاق ستم عزیزترین کس یا کسانش را از دست داده، این گونه انتقادها را ببیند میتواند بخندد؟ یا میتواند صرفاً همچون سرگرمی ببیند و بیتفاوت باشد؟
ولی من آن چنان میخندم و خوشحالم، گویا اتفاق فاجعهباری نیفتاده است. سرخوشم که چه خوب طعنه میزند، امّا سرگرمم، و دردی، جوش و خروشی و خشمی در من نیست. حتی بعد از تماشای فیلم هم قصد هیچ عملی را نکردهام، همان زندگی قبلی خویش را پیش میگیرم و تنها نق میزنم. مثلاً انتقاد میکنم، امّا انتقادم به چه میانجامد؟ حرف می زنم و میخندم! … و میخندیم!! و این گونه ظالمان از سرخوشی و ناامیدی و انفعال ما سود میبرند و مظلومان نیز از کمک ما محروم میمانند. ما حتی از نیازهای اعضای خانواده خود نیز غافلیم. چه بسا به ناراحتیها، زحمتها و مشکلات آنها توجهی نداریم و اگر هم خبر داشته باشیم، کمک چندانی در حق همدیگر نمیکنیم! در حق همسایه و دوستان هم همینطور.
اگر این گونه هستیم و اگر از اصلاح رابطه و به جا آوردن حق دوستی و محبت در حق نزدیکترین کسان در زندگیمان ناتوان یا قاصریم، پس طبیعی است که در قبال مشکلات و معضلات جامعه نیز شدیداً کوتاهی و قصور داشته باشیم. بلکه نادان و ناتوانیم که کاری انجام دهیم، نادان و ناتوانیم چون نخواستهایم کاری انجام دهیم، و الّا در محیط خانواده، محیط کار و در رابطه با دوستان، بسیار کارها و فعالیتها میتوان داشت که سازنده و مفید باشد. امّا ما عمدتاً به سرگرمیها و هجو مشغول میشویم، تا آنجا که فیلم طنزمان نیز، هجوی بیش نیست و بیشتر باعث انفعال میشود تا عمل. بر سرِ ما چه آمده؟!
ما همدیگر را فراموش کردهایم! حتی یک همدلی ساده را از همدیگر دریغ میورزیم. ولی همیشه بهانه ما گرفتاریها و مشغلههایمان است. و آنگاه که روحی خسته و افسرده از بیکسی و تنهایی داریم و از فعالیتهای پر مشغله و بیگانه شده به تنگ آمدهایم، برای سرگرم شدن به همدیگر پناه میآوریم تا خوش باشیم و غمها را فراموش کنیم. پای تلویزیون مینشینیم و فیلم و سریال تماشا میکنیم و ساعتها را به غفلت میگذرانیم که در آن کمکی به مظلومی نیست و راهی هم پیش پای ما نمیگذارد و حتی کمکی به خودمان در آن نیست؛ بلکه برای تماشای آن پول خرج می کنیم و پول در کیسهی کسانی میریزیم که ما را آگاهانه در غفلت و انفعال نگه داشتهاند و حقیقت را به سخره گرفتهاند.
ما جدّی زندگی نمیکنیم. نَفَسهایی زیر بار ظلم و خفقان در گلو خفه شده و ما همچنان به بازی و شوخی مشغولیم. چه شعر زیبایی گفته اریش فرید: «کودکان به شوخی به قورباغهها سنگ پرتاب میکنند، امّا قورباغهها به جدّ میمیرند!» چقدر کار ما، انفعال ما، خوش گذرانی و زندگی ما به بازی آن کودکان شبیه است.
گمان میکنیم کسی که تنها به خودش فکر میکند و کاری به کار کس دیگر ندارد و تنها برای خودش خوشگذرانی میکند، ضرری به دیگران نمیرساند! یا کسی که مستقیماً ظلم نمیکند و کمک ظالمان هم نیست، بیطرف است. امّا این خیالی باطل است؛ خاموشی ما، بیطرفی ما، همان چیزی است که راه را بر رنج و فقر و ستمِ ستمدیده هموار میکند.
حضرت مسیح (ع): «به حق بگویمتان، هر کس ماری را ببیند که به طرف برادرش میرود تا او را نیش زند و برادر خود را بر حذر ندارد و مار او را بکشد، نباید خودش را از شرکت در خون او مبرّا بداند … چگونه ستمگر بهراسد با اینکه در میان شما آسوده زیَد و بازش ندارند و جلو او را نگیرند و دستش را کوتاه نسازند؟ با چنین حالی چگونه ستمگران کوتاه آیند و چگونه مغرور نگردند؟ … آیا کافی است که هر فردی از شما بگوید: “من خود ستم نمی کنم و هر که خواهد گو ستم کند و ستم بیند” و جلو آن را نگیرد؟»
و ما گاهی بهانه میآوریم که کاری نمیتوان کرد، در حالی که از ما کارهای کوچکی خواسته شده، کارهایی که اگرچه کوچک به نظر میرسند، امّا چه بسا برکت داده شوند و منشاء خیر بسیار شوند. ما حتی برای خودمان وقت نمی گذاریم؛ «خود» را فراموش کردهایم. با خود نیز مهربان نیستیم. «مهر»، این بزرگترین نیاز را بیپاسخ گذاشتهایم. در کنار ما پدر، مادر، خواهر، برادر، سالخوردگان، بیماران و همسایگانی وجود دارند. بسیاری از کمکهایی که آنها نیاز دارند، وقت بسیار کمی از ما را در روز یا هفته میگیرد، امّا ما حتی از نیازهای یکدیگر بیخبریم. مثلاً خواهر یا برادرمان که به مدرسه میرود ممکن است دچار مشکلات بسیار جدّی آشکار و پنهانی باشد، در حالی که ما می توانیم با مشورتی کوتاه، معرفی یک کتاب یا هدیه کردن آن و … گره از مشکل چند روزهی او باز کنیم. ولی به راحتی می گوییم وقت نداریم! نه! بلکه همدیگر را دوست نداریم!
آه از کوتاهیهای ما! احساس میکنم از «خود»م ناراضیام. نفسهایم تنگ شده. دوست دارم هوای تازه تنفس کنم. میخواهم آسمان را ببینم. ستارهها، ماه … ما آسمان را هم فراموش کردهایم. و خدا را! … کاش باران ببارد. کاش از این خشکیِ دل نجات پیدا کنم. کاش رحمتی بر همهمان فرود آید و ما را زنده کند.
«به نام خداوند بخشنده مهربان. سوگند به روشنایی روز. سوگند به شب چون آرام گیرد. [که] پروردگارت تو را وانگذاشته و دشمن نداشته است. و قطعاً آخرت برای تو از دنیا نیکوتر خواهد بود. و به زودی پروردگارت تو را عطا خواهد داد، تا خرسند گردی. مگر نه تو را یتیم یافت، پس پناه داد؟ و تو را سرگشته یافت، پس هدایت کرد؟ و تو را تنگدست یافت، و بی نیاز گردانید؟ و امّا [تو نیز به پاس این نعمت] یتیم را میازار، و گدا را مران، و از نعمت پروردگار خویش [با مردم] سخن گوی.» (سوره ضحی)
غمِ من از بی دردی من است، از بی مهری من است، از فراموشی من است، از ندیدن و نشنیدن است، از عدم توانایی در همدلی کردن است، از رابطه نداشتن است، از رشد نکردن است، از دور ماندن از عشق است … آنچه حالمان را خوب می کند تولدهای دوباره است، نو شدن است.
باید حرکت کرد. باید لحظهها و انتخابهای زندگی را عظیم شمرد و عمل را به تعویق نینداخت. خستگی ما از تنبلی ماست. گرفتاریها و مشکلات، دعوت به ناامیدی و غصّه ندارند. آب نزدیک است. دعوت به پویا بودن و زندگی دارند. و زندگی به همین تلاش و مهرورزی است که زیباست. و جهنّم، مردگی، سکون، و بیانگیزگی است. جهنّم همان بیدردیها و قساوتهای دلِ ماست.
«چو هست آب حیاتت به دست، تشنه مَمیر» که: «تو را ز کنگره عرش می زنند صفیر»
(دو مصراع جداگانه از حافظ)
هنر عشق ورزیدن (ارسالکننده: مهزاد)
عشق/ یگانگی/ فردیت
عشق بالغ انسان در وضعی صورت میگیرد که وحدت و همسازیِ شخصیتِ آدمی و فردیتِ او را محفوظ می دارد. عشق نیروی فعالی بشری است.
نیرویی است که موانعِ بینِ انسان ها را میشکند و آدمیان را با یکدیگر پیوند میدهد، عشق انسان را بر احساسِ انزوا و جدایی چیره می سازد، با وجودِ این، بدو امکان میدهد خودش باشد و همسازیِ شخصیتِ خود را حفظ کند. در عشق تضادی جالب روی میدهد ، عاشق و معشوق یکی می شوند و در عین حال از هم جدا می مانند.
عشق یک عمل است، عملِ به کار انداختنِ نیروهای انسانی است که تنها در شرایطی که شخص کاملا آزاد باشد، نه تحتِ زور و اجبار، آنها را بکار می اندازد.
عشق فعال بودن است، نه فعل پذیری؛ پایداری است نه اسارت. بطور کلی خصیصۀ فعالِ عشق را می توان چنین بیان کرد که عشق در درجۀ اول نثار کردن است نه گرفتن.
***
عشق/ نثار کردن
نثار کردن چیست؟ ممکن است این پرسش ساده بنظر برسد، ولی در حقیقت پر از ابهام و پیچیدگی است. معمول ترین اشتباه مردم این است که نثار کردن را با “ترکِ ” چیزها، محروم شدن، و قربانی گشتن یکی می دانند. کسانیکه هنوز منش های آنان به اندازۀ کافی رشد نیافته و از مرحلۀ گرفتن، سود بردن و اندوختن فراتر نرفته اند، از کلمۀ “نثار کردن” درکی همانندِ مفهومِ فوق دارند. شخصِ تاجر مسلک همیشه حاضر است چیزی بدهد، ولی فقط درصورتیکه بتواند متقابلا چیزی بگیرد. دادن بدونِ گرفتن برای او به منزلۀ فریب خوردن است. مردمی که جهت گیریِ اصلیِ آنان بارور نیست، احساس می کنند که نثار کردن فقر می آورد. بدین ترتیب اکثرِ این نوع افراد از نثار کردن می پرهیزند….
برای کسیکه دارای منشی بار آور و سازنده است، نثار کردن مفهومِ کاملا متفاوتی دارد. نثار کردن برترین مظهرِ قدرتِ آدمی است. در حینِ نثار کردن است که من قدرتِ خود، و تواناییِ خود را تجربه می کنم. تجربۀ نیروی حیاتی و قدرت درونی که بدین وسیله به حد اعلای خود میرسد، مرا غرق در شادی میکند. من خود را لبریز، فیاض، زنده و در نتیجه شاد احساس میکنم. نثار کردن از دریافت کردن شیرین تر است، نه به سبب اینکه ما به محرومیتی تن در میدهیم، بلکه به این دلیل که شخص در عملِ نثار کردن، زنده بودنِ خود را احساس میکند.
بخشیدنی که واقعا ارزنده است، اختصاصا در قلمرو زندگیِ انسان قرار دارد. یک انسان چه چیز به دیگری نثار میکند؟ ……او از آنچه در وجود خودش زنده است، به دیگری می بخشد؛ از شادیش، از علائقش، از ادراکش، از داناییش، از خلق خوشش و از غم هایش به مصاحب خود نثار میکند – از تمام مظاهر و مآثرِ رندگیش می بخشد.
او با چنین بخششی از زندگیِ خویش، فرد دیگری را احیا میکند و در ضمنِ افزودنِ احساسِ زندگی در خویش، احساسِ زنده بودن را در دیگری بارورتر میسازد. او به امید دریافت کردن نمی دهد، نثار کردن به خودیِ خود شادمانیِ با شکوهی است. ولی انسان در ضمنِ نثار کردن، خواه نا خواه چیزی را در وجود طرف زنده میکند و همین چیزی که زندگی یافته است، به نوبۀ خود بسوی وی منعکس میشود. در بخششِ حقیقی انسان به ناچار چیزی را که به او باز داده میشود، دریافت میکند. بدین ترتیب، بخشیدن ضمنا طرفِ مقابل را نیز بخشنده میکند و در نتیجه طرفین متقابلا در شادیِ چیزی که خود با آن زندگی بخشیده اند، سهیم میشوند. ضمنِ بخشیدن چیزی به دنیا می آید و طرفین سپاسگذارِ آن حیاتی خواهند بود که برای هردوی آنان متولد شده است. این نکته خصوصا در مورد عشق صادق است: عشق نیرویی ست که تولیدِ عشق میکند؛ ناتوانی عبارت است از عجز از تولید عشق.
***
عشق/ احساس مسئولیت
گذشته از عنصر نثار کردن، خصیصۀ فعال عشق متضمنِ عناصرِ اساسیِ دیگری است که همه در جلوه های گوناگونِ عشق مشترکند. اینها عبارتند از:
دلسوزی، احساس مسئولیت، احترام و دانایی.
اینکه عشق به دلسوزی نیاز دارد به وضوح در مادر به فرزند دیده میشود. اگر مادری به فرزندش توجه نداشته باشد و در تغذیۀ او، شست و شوی او و آسایش های جسمیِ او اهمال کند، هرگز نمی توان صمیمیتِ عشقِ او را پذیرفت…. در مورد عشق به حیوانات و گل ها نیز این مسئله صادق است. اگر زنی به ما بگوید که عاشقِ گل است و ما ببینیم اغلب فراموش میکند گل هایش را آب دهد، طبیعتا عشقِ او را به گل باور نخواهیم کرد. عشق عبارت است از رغبتِ جدی به زندگی و پرورشِ آنچه بدان مهر می ورزیم. آنجا که این رغبتِ جدی وجود ندارد، عشق هم نیست.
دلسوزی و توجه ضمنا جنبهی دیگری از عشق را در بر دارند؛ و آن احساس مسئولیت است. امروز احساس مسئولیت با اجرای وظیفه، یعنی چیزی که از خارج به ما تحمیل شده است، اشتباه می شود. در حالیکه احساس مسئولیت، به معنای واقعیِ آن، امری کاملا ارادی است؛ پاسخِ آدمی به احتیاجاتِ یک انسان دیگر، خواه این احتیاجات بیان شده باشند، یا بیان نشده باشند.
…. [به روایت عهد عتیق] یونس در مقابلِ مردمِ نینوا احساس مسئولیت نکرد. او مانندِ قابیل گفت: “آیا من محافظِ برادرم هستم؟” آدمِ عاشق جواب میدهد که زندگیِ برادرش تنها مربوط به برادرش نیست، بلکه از آنِ او هم هست!
***
عشق / احترام / شناخت / دانش
اگر جزء سوم عشق یعنی احترام وجود نداشته باشد، احساس مسئولیت به آسانی به سلطهجویی و میل به تملکِ دیگری سقوط میکند! منظور از احترام، ترس و وحشت نیست؛ بلکه توانایی درک طرف، آنچنان که وی هست، و آگاهی از فردیتِ بیهمتای اوست. احترام یعنی علاقه به این مطلب که دیگری آنطور که هست، باید رشد کند و شکوفا شود. بدین ترتیب، در آنجا که احترام هست، استثمار وجود ندارد!
من میخواهم معشوقم برای خودش و در راه خودش پرورش یابد و شکوفا شود، نه برای پاسداریِ من.
اگر من شخص دیگری را دوست دارم، با او آنچنان که هست، نه مانندِ چیزی برای استفادۀ خودم یا آنچه احتیاجاتِ من طلب میکند، احساس وحدت میکنم. واضح است که احترام آنگاه میسر است که من به استقلال رسیده باشم؛ یعنی آنگاه که بتوانم روی پای خود بایستم و بی مددِ عصا راه بروم، آنگاه که مجبور نباشم دیگران را تحتِ سلطۀ خود در بیاورم یا استثمارشان کنم. احترام تنها بر پایۀ آزادی بنا میشود: به مصداقِ یک سرودِ فرانسوی، “عشق فرزندِ آزادی است” نه از آنِ سلطه جویی.
رعایتِ احترام به دیگری بدونِ شناختنِ او میسر نیست، اگر دلسوزی و احساس مسئولیت را دانش رهنمون نباشد هردوی آنها کور خواهند بود. دانش نیز اگر بوسیلۀ علاقه برانگیخته نشود خالی و میان تهی است.
دانش درجاتِ بسیار دارد، دانشی که زادۀ عشق است، سطحی نیست، بلکه تا عمق وجود رسوخ میکند. چنین دانشی فقط وقتی میسر است که من بتوانم بر علاقۀ به خودم فایق آیم و دیگری را چنانکه هست ببینم. مثلا من ممکن است بدانم که فلان کس تندخو است، گرچه این را آشکارا نشان نداده باشد، ولی ممکن است او را باز هم عمیقتر از این بشناسم در این صورت می فهمم که او مضطرب و نگران است، احساس تنهایی میکند، یا احساسِ گناه میکند. بدین ترتیب در مییابم که اوقات تلخی و عصبانیتِ او معلولِ چیزی عمیقتر است. در نتیجه او را فردی نگران و ناراحت میبینم، یعنی انسانی که رنج میکشد، نه آدمی که بدخو و عصبانی است.
***
عشق / دانش
دانش ارتباطِ دیگری نیز با عشق دارد که از همه اساستر است. احتیاجِ اساسی در آمیختن با شخصی دیگر، به منظورِ فائق آمدن بر زندانِ جدایی، با یکی دیگر از آرزوهای خاص انسانیِ ما بستگی دارد – آرزوی آگاهی به “راز انسان”.
ضمن آنکه زندگی صرفا از نظر زیست شناسی معجزه و رازی بنظر میرسد، بشر در جنبه های انسانیش، برای خود – و برای هم نوعانش- رازی ناگشودنی است. ما خود را می شناسیم و با وجود این با تمامِ کوششی که به پاس این منظور میکنیم، خود را نمی شناسیم. ما همنوعانِ خود را می شناسیم، و با وجودِ این آنها را نمی شناسیم. زیرا که ما شی نیستیم، و همنوعِ ما هم شی نیست. هرچه بیشتر به عمقِ هستیِ خود یا دیگری پی ببریم، هدفِ دانش بیشتر گمراهمان میکند. با وجود این خواه ناخواه آرزو میکنیم که به راز روح بشر پی ببریم و به درونیترین کانونِ هستیِ او نفوذ کنیم.
راه دیگری که ما را به سوی آگاهی از “راز” هدایت میکند عشق است. عشق عبارت است از نفوذ فعالانه در شخصِ دیگر، که ضمنِ آن، شوق به دانش در نتیجۀ وصل آرام میشود. ضمنِ این نفوذ کردن، من او را میشناسم – خود را میشناسم و همه را می شناسم – و هیچ “نمیدانم”. من در می یابم که تنها دانشی که برای انسان امکان دارد، دانستنِ آن چیزی است که زنده است –با تجربه کردنِ وصل- نه بوسیلۀ دانشی که اندیشه بتواند آنرا ارائه دهد. انگیزۀ سادیسم میل به پی بردن به اسرار است، با وجود این انسان مثل گذشته نادان باقی می ماند. تمام ارکانِ شخصِ دیگر را از هم جدا میکنیم، ولی نتیجۀ آن تنها نابودیِ اوست. عشق تنها راهِ دانستن است، که در حینِ وصل به تمنای من جواب میدهد. در حینِ عشق ورزیدن و نثار کردنِ خود، در حینِ نفوذ در شخصِ دیگر، خود را می یابیم، خود را کشف میکنیم، هم او را هم خود را کشف میکنیم، و انسان را کشف میکنیم.
شوق شناختنِ خود و انسان به طور کلی در شعارِ سقراط چنین بیان شده است: “خودت را بشناس”. این سرچشمۀ همۀ علمِ روانشناسی است. ولی هرچند که آرزوی ما دانستنِ همۀ چیزهای مربوط به انسان و رازِ درونیِ اوست، این آرزو هرگز نمی تواند با دانشِ معمولی، یعنی دانش از راه فکر به کمال برسد. حتی اگر هزار بار دیگر خودمان را بشناسیم، باز هم به قعر آن نرسیده ایم. باز هم برای خود معمایی باقی خواهیم ماند، همانطور که دیگران هم برایمان معما هستند.
شناساییِ کامل فقط بوسیلۀ “عمل” عشق بوجود می آید: این عمل از حدودِ فکر و کلام تجاوز میکند، و این همان غوطه ور شدنِ دلیرانه در تجربۀ وصل است. با وجودِ این، آگاهی فکری که یک آگاهیِ روانشناسی است، شرط لازمِ دانشِ کامل در عملِ عشق است. ما مجبوریم خود و دیگری را از نظر عینی بشناسیم، تا قادر باشیم واقعیتِ او را ببینیم. تا بر خیال های فریبنده و تصویرِ تابدار و غیر منطقی که از او داریم فائق آییم. تنها وقتی که فردی را از نظرِ عینی بشناسیم، می توانیم ضمن عملِ عشق به ماهیتِ غاییِ او پی ببریم. (برگرفته از کتاب «هنر عشق ورزیدن»، نوشتهی اریک فروم، ترجمه ی پوری سلطانی)
آشنای ما (ارسالکننده: مهسا)
روزها صبحگاهان با آواز پرندههایی که مرا میسرودند در دل آوازی برایت فریاد میزدم، اما امید آنکه صدایم تو را بنوازد نبود و من با این ناامیدی آوازم را فرو میخوردم. شبی به من گفتی که نگاههایم را از ماهی که قرنها با ما فاصله دارد میبینی.حالا که دشتها وسعت سرودهای مرا به تو نمیرسانند میدانم که کسی هست که میخواهد صدای من به تو برسد. میدانی؛ نوری که دستهای مرا به تو وصل میکند هر دم دلم را به سوی خودش میکشاند. گویی فقط دستهای ما را به هم نرسانده، با دلهای ما سرودنی خواستنی کرده. تو را برای او دوست میدارم.
کدام دوست؟ کدام دوستی؟ (ارسالکننده: ز.و.)
دوستی یعنی یک رابطه و یک تعامل دو جانبه که در آن دو طرف به رشد و رضایت میرسند. این رابطه –به نظر من- بهترین و مهمترین رابطهی بشری است؛ حتی مهمتر و بهتر از روابط عاشقانه. در عشق و روابط عاشقانه چیزهایی پشت دود و دم و غبار عشق پنهان میشوند و رابطه در یک سطح پر از هیاهو و جوش و خروش و پر جلا قرار میگیرد. اما دوستی یک رابطهی باثبات است و آنچه بیش از همه کار میکند عقل است و عاطفه که هیچکدامشان خوشبختانه کور نیستند و یک نور متوازن و واضح همه چیز را نشان میدهد و کسی –حتی اگر هم بخواهد –به سختی میتواند حرف یا حس یا عملی را پنهان کند.
س: دوستی برای من چه معنایی دارد؟
ج: دوستی برای من مثل یک رگ خونرسان به مغزم عمل میکند، در واقع رابطهی دوستانه برای من معنادارترین رابطهی هستی است. روابط عاشقانه، والدین-فرزندی، استاد-شاگردی و … برای من مثل رو بناست و زیر بنا به نظرم باید دوستی باشد. رابطهی دوستانه یک پشتوانهی عمیق روانی ایجاد میکند که فرد را تا حدود زیادی نسبت به میکروبهای زندگی و بیماریهای ارتباطی واکسینه میکند. وقتی مطمئن باشی یک دوست هست که تو را میشناسد و تو هم متقابلاً میشناسیش، نقاط ضعف و قوت یکدیگر را میشناسید و به اندازهی آن از هم توقع دارید، وقتی بدانی بودن یا نبودن و مهمتر از همه «چگونه بودنت» برای کسی مهم است و (بالعکس)، خب به نظرم همین میشود معنای زندگی، مگه نه؟
س: از کدام دوستانت حرف میزنی وقتی اینطور دوستی برایت یعنی همه چیز؟! مثال بزن…
ج: دوستانی دارم که وقتی کار خوبی میکنم، تشویقم میکنند اما در عین حال یادم میآورند که هنوز با آنچه که باید باشم تفاوت دارم، کسی هست که وقتی کار غلطی میکنم کنارم مینشیند و کمکم میکند اشتباهم را دوباره ببینم و بررسی کنم، به خاطرش مجازاتم نمیکند واز دوستیش محرومم نمیکند. خیلی وقتها مقابل انتخابهای غلط من میایستد و به اتکای دوستیمان مانعم میشود پا روی پوست خربزه بگذارم. وقتی به اصرار پی انتخاب غلطم رفتم دنبالم میآید و رهایم نمیکند و باز میکوشد راه جدیدی نشانم دهد.
س: خب تا به حال که رابطه یکسویه بوده، تو چه میکنی؟
ج: من بیشتر همدلی بلدم، نگرانش هستم، من «پ» را به خاطر انتخاب غلطش و بدتر از آن به خاطر گندی که به رابطهمان زد و به خاطر اینکه وقتی میخواست آن تصمیم را بگیرد، از من پنهان شد و بیخبرم گذاشت نبخشیدهام هنوز!
س: تو او را محاکمه و مجازات کردهای پس؟
ج: اسمش را نمیدانم چیست ولی نبخشیدهامش، دوستش دارم هنوز؛ نگرانشم، گاهی با او مشورت میکنم ولی بخشش به نظرم سنگینتر از آنست که از عهدهی من بربیاد. حس میکنم در این رابطه لطمهی زیادی دیدهام اما قصد ندارم تمامش کنم. رابطهای است که نزدیک ۹ سال از شروعش میگذرد و برای آن زحمت کشیدهام، از او کلی چیز آموختهام اما پس چرا هنوز نبخشیدهامش؟
س: به نظر میرسد دوستی برای تو یک معامله پایاپای معنی میدهد، یک رابطهی سوداگرانه… ؟
ج: شاید به نظر اینطور بیاید ولی مگر همهی روابط ما اینطور نیستند؟ مگر همهی ما تا جایی یک رابطه را ادامه نمیدهیم که رضایت ما را جلب کند؟ یک رابطهی یکسویه با بازی بُرد –بُرد چقدر وقت ادامه پیدا میکند؟ مگر نه اینکه بالاخره یک جا قطع میشود آنهم به بدترین شکل ممکن؟!
س: پس گذشت، فداکاری، ایثار و عشق چه میشود؟ خودخواهی تا کجا؟
ج: خودخواهی اساس زندگی ماست، اگر ما ازامکانات و اولویتهایمان میگذریم تا یک «دیگری» رشد کند و تعالی یابد یک پله یا حتی آسانسور هم برای صعود خودمان فراهم میکنیم. رشد و شدن دیگری باعث رشد و شدن من میشود و تلاش من برای تعالی حتماً باعث تغییرات مثبتی در دیگریای میشود که کنار من حضور دارد. برای بهتر شدن به یک محیط و امکاناتی نیاز دارم که فراهم شدن آن محیط و امکانات قطعاً دیگرانی که کنار من هستند را هم بهرهمند میکند.
س: «رشد» و «تعالی» را تعریف کن!
ج: مهمترین جنبهی رشد برای من اینست که شعاع دیدم به محیط بیشتر شود، اینکه ذره بینی بیابم که با آن بتوانم وارد عمق چیزها و آدمها شوم، اینکه قلبم وسیع شود تا بتوانم دردهای بیشتری را در آن جا بدهم و شانههایم قویتر شوند تا بتوانم سنگینی سرهای غمگین بیشتری را تاب بیاورم، اینکه سینهام ظرفیتش برای اکسیژن بیشتر شود تا نفس عمیقتر رفتن را داشته باشم، دلم میخواهد کسی در من بیدار شود: کسی که تا دیگری را دید از جا بپرد و با او سر صحبت را باز کند، کسی که از رد شدن و پشت در ماندن نترسد. دلم میخواهد کسی شوم که اگر از در بیرونش کردند از پنجره وارد شود و اگر پنجرهای نیافت دیوار را بشکافد… به نظر من دوست کسی است که میتواند چنین خودی را در من بزایاند.
س: تو از دوستی به عنوان یک رابطهی دوطرفه اسم بردی؛ آن وقت تو حاضری برای این «دوست» که بخواهد و بتواند چنین کند چه کنی؟
ج: من حاضرم از امکانات منِ جدیدم استفاده کنم تا او «خود» جدیدی بیابد.
س: پس تا ابد منتظر چنین کسی میمانی، «گودو» آیا خواهد آمد؟ چنین کسی آیا اصلاً هست؟ همهی آدمها کم و بیش در یک سطحند. کسی که بتواند چنین کاری با تو بکند باید چطور آدمی باشد؟
ج: به نظرم اگر کسی باشد مثل خودم، در حد و اندازههای من، با همین دغدغهها و امیدها و غمها و شادیها حتماً میتواند کمکم کند تا قدمی با هم برداریم و از جایی که هستیم جلوتر یا بالاتر رویم.
س: یعنی دقیقاً چه چیز لازم است؟
ج: دقیقاً دغدغه لازم است، دغدغهی رشد و تعالی و نیاز به آن و مهمتر از آن امید و اهمیت سرنوشت دیگری به اندازهی اهمیت سرنوشت خودم.
س: فعلاً که تا به حال شعار دادهای. ببینیم درعمل تا کجا پیش میروی.
ج: نمیدانم تا کجا پیش میروم. اصلاً آیا توان و جربزهی شروع کردن را دارم؟!
دارم، ان شاء الله.
ساعت ۲۲:۵۰
جمعه ۲۰/۸/۹۰