- شاعر بودن یعنی همه کس بودن. به جای همهی کسان فکر کردن و رنج آوردن. در دل همه کس و همه چیز بودن و با زبان حال همه کس و همه چیز حرف زدن…شاعر چشم جهان وچشم این زندگی است و آن را روشنتر میدارد. (از یک نامه، ۲۲ خرداد ۱۳۲۲)
- سعی داشته باشید نه تنها قلب، بلکه تقدیر ملّت را با مساعی خودتان تغییر بدهید.
- مواظب باشید که چه چیز شما را مجبور به گفتن میکند. گفتههای شما برای چه و برای کیست، و برای کدام منظور لازم و ممتازتری، و از نبود آن چه کمبودی برای ملت شما حاصل میشود. با همین برآورد حساب شما و زندگی شما و هنر شما برآورد شده است…(دربارهی شعر و شاعری، دی ۱۳۲۹)
- مردم درباره من «فکر میکنند»، اما من این طور «زندگی میکنم» و همه چیز در زندگی است.
- انسان زندگی میکند. زندگیاش را دوست دارد و برای زندگی آزادی لازم است و برای آزادی مبارزه لازم است. بنابراین جوان با فکر باید حامی افکار آزادیخواهانه باشد. آزادی خود و دیگران را دوست بدارد. تو که اسیر نفس خود هستی نمیتوانی از این افراد باشی.
- پس اینهمه از فکر چه میخواهی؟ عاشق! قلبت کجا است؟
خدا آنجا است. با شعر به او تقرب میجویند. سایر اوقات غرور، خیالبافی و عقل، این معرفت را در قلب مردم خفه و زائل میگرداند. با شعر به او حمله میبریم. با شعر از او دور میشویم. (از نامه به لادبن ۱۳۰۴)- انسان فقط به تصفیهی وضع مادی خود خوشبخت نمیشود. خیلی بیشتر از اندازه معمولی باید کار کرد. در اینصورت شرکت در انقلاب، یک طرف کوچک قلب تو را بیشتر نمیتواند تصرف کند.
- هر کس که چیز مینویسد و فکر میکند، من و تو، فلان نویسنده و پیغمبر که رفتهاند یا فلان فیلسوف که در آیندهی مجهولی میآید، همه برای فردایی نمونهایم. قطعاً هیچکس بدون مسؤولیت از این راه نمیگذرد. (از نامه به لادبن، ۱۳۱۰)
