در حال حاضر در حال تماشای این مورد هستید گفتنِ همه چیز ـ شعری از پل الوار
  • نویسندهٔ نوشته:

این­که همه چیز گفته شود

همه چیز است

اما مرا آن واژه نیست،

نیز نه آن فرصت،

و نه گستاخی چنین کاری.

رؤیا می­‌بینم

و طومار تصویرها را، به مقتضای تصادف، باز می‌کنم:

من بد زیسته‌ام،

 و روشن سخن گفتن

چندان نیاموخته‌ام.

همه چیز باید گفته شود:

سنگلاخ‌ها، راه و سنگفرش‌ها،

کوچه‌ها و رهگذران

کشتزارها و چوپان‌ها

جوانه‌ی بهار و زنگار زمستان،

و سرما و گرمایی که میوه را به بار می­‌آورند

می‌خواهم جماعت را نشان دهم

 و هر آدمیزاده­‌ای را به تفصیل،

نیز هر آنچه آدمی را زنده می­‌کند یا نومیدش می‌سازد،

و در زیر فصل‌های انسانی و مردمی­‌اش

همه‌ی چیزهایی را که او آشکار و روشن می‌گرداند:

امیدش را و خونش را،

داستانش را و رنجش را

می‌خواهم جماعت عظیم پراکنده را نشان دهم:

جماعت جدا شده از همدیگر را

ـ چنان­که در گورستان ـ

جماعتی که از سایه‌ی ناپاک خود برتر است،

چرا که دیوارهای خود را فروریخته،

و سروران خویش را فروافکنده است

خاندانِ دست‌ها و خانواده‌ی برگ‌ها را

و جاندارانِ سرگردانِ بی­ نام و هویت را

جویبار و شبنمِ زاینده و بارور را

دادخواهیِ به پاخاسته و بهروزیِ استوار را

آیا خواهم توانست

نیکبختی یک کودک را

از عروسک او یا از توپش

یا از هوای خوب آفتابی

دریابم؟

و آیا دلیری آن را خواهم داشت

که خوشبختیِ مردی را

بر حسبِ زن و فرزندانش بازگویم؟

آیا خواهم توانست روشن کنم

عشق و دلایل حقانیت آن را؟

و فاجعه‌ی سربی و طنز پوشالی آن را؟

رفتارهای بی‌اختیاری را که

عشق را یکنواخت و مبتذل می‌کند

و نوازش‌هایی که

 جاودانش می‌گرداند؟

آیا هرگز خواهم توانست

کود را به برداشت پیوند دهم

چنان‌که نیکی را به زیبایی؟

آیا خواهم توانست

نیاز را به اشتیاق،

و نظام حرکت را

به نظام لذت تشبیه کنم؟

آیا آن همه واژه خواهم داشت

که در زیر شهپرِ سترگِ خشم‌ها

حساب کینه با کینه را پاک کنم؟

و نشان دهم که قربانی

جلاد خود را نابود می‌کند؟

آیا خواهم توانست

واژه‌ی انقلاب را رنگین کنم؟

زرِ آزادِ سپیده‌دمان،

در دیدگانِ آن‌که به خویش اطمینان دارد

بی‌مانند است؛

همه چیز تازه است،

و همه چیز ارزنده

آوای واژه‌های حقیری را می‌شنوم

که بَدَل به پند و موعظه می‌شوند؛

در آن سویِ رنج‌ها و دردها،

زیرکی آسان است

دشمنم؛

آیا خواهم توانست بگویم که

تا چه حد دشمنم

با سودا‌های پوچی

که تنهایی پدیدار می­‌کند؟

نزدیک بود بر سر این سودا

بی­‌دفاع تسلیم مرگ شوم

چونان قهرمانی که

با دست و پا و دهانی بسته

می‌میرد.

نزدیک بود تن و جان و دلم

بی‌شکلْ فدا گردد،

با همه‌ی صورتک‌هایی که

تباهی و هبوط را می‌پوشاند

 و جنگ و بی‌قیدی و جنایت را

چیزی نمانده بود که برادرانم

مرا از خود برانند

و من

ـ بی‌آن­که نبردشان را درک کنم ـ

[بر آنچه بودم] پای فشردم؛

می‌پنداشتم که از زمان حال

 بیشتر از آنچه دارد

غنیمت برده‌ام

اما هیچم اندیشه‌ی فردا به سر نبود.

من که با هر پایان دشمنم

هستی خود را مدیون مردمی هستم

که دانستند زندگی حاوی چیست

و من مدیون همه‌ی مبارزانی هستم،

که «داشته»‌ها و دل خود را آزمودند،

و دست همدیگر را فشردند

ای مردم!

همیشه و همواره

در میان آدمیزادگان

نغمه‌ای برمی‌خیزد؛

این ترانه‌ی آن‌هاست

که آینده‌ی ما را در برابر مرگ،

و نیز سردابه‌های دیوان و دیوانگان

برافراشته‌اند

آیا سرانجام خواهم توانست گفت:

اینک دروازه­‌ی زیرزمینی باز شده است

که در آن خُمِ می،

جِرم تیره­‌ی خود را،

روی تاکی می­‌نشانَد؛

و تاک­‌نشان، خودْ چنین می­‌گفت

که شراب

آفتاب را به زندان می­‌کند

زنان بسان آب یا سنگند:

لطیف، یا بیش از اندازه سخت، یا سبک.

پرندگان از آسمانی دیگر می­‌گذرند،

سگی آشنا

در پی استخوانی پوسیده

پا بر زمین می­‌کشد؛

پژواک نیمه شب

فقط برای پیرمردی است

که گنجینه­‌ی خویش را

در ترانه­‌هایی مبتذل

از دست می­‌دهد.

من به خواب نخواهم رفت

مگر آنکه دیگران

بیدار شده باشند

آیا خواهم توانست

رد پای سال­ها را

روی گونه­‌ها نشان دهم،

و بگویم که چیزی را بهای جوانی نیست

و جز دنباله­‌ی بیکرانِ بازتاب­ها

رویشِ شورانگیز دانه­‌ها و گل­‌ها

هرچیزی دیگری بی­‌بهاست؟

از خلالِ واژه­‌ای راستگو

و اشیاء راستین،

اعتماد

ـ بی اندیشه‌ی بازگشت ـ

روان خواهد بود؛

می‌خواهم که انسان،

پیش از آن­که بپرسد، [به شهادتِ زیبایی و حقیقت] پاسخ گوید،

و کسی به زبانِ «بیگانه» سخن نگوید

و کسی را

سودای لگدمالِ بامی،

یا به آتش کشیدن شهرها،

و پشته کردن کُشته‌ها،

در سر نخواهد بود.

چرا که من،

همه­‌ی واژه‌­هایی که خلق می‌کنند و می‌سازند را

 اختیار خواهم کرد

و این واژه­‌ها، زمان را

ـ به عنوان تنها سرچشمه ـ

خواهد قبولاند

خنده لازم خواهد شد:

خنده‌ای از سر تندرستی،

خنده‌ی برادری‌ای جاودان.

هر کس با دیگران،

چنان مهربان خواهد شد،

که با خویش،

همانند زمانی که آدمی

به خاطر دوست‌داشتنی بودنِ خود

خویشتن را دوست می‌دارد

نسیم­‌های سبکبال،

جای خود را،

به تلاطم شادمانه‌ی زیستن خواهد داد،

و زیستن، فرح انگیزتر از آب دریا

خواهد شد،

و دیگر هیچ چیز،

نخواهد گذاشت

که در مورد این شعر

ـ که امروز می‌نویسم

تا دیروز را بزدایم ـ

شک روا داریم.

منبع: کتاب «ای آزادی»، ترجمه‌ی دکتر محمدتقی غیاثی، انتشارات مروارید، چاپ اول، زمستان 1357.

دیدگاهتان را بنویسید