برگزیدهای از کتاب «رسالة الولایة»، نوشتهٔ سید محمدحسین طباطبایی
مطالعه متن
معرفت، پرستش و محبت[1]
سید محمدحسین طباطبایی
[کمال حقیقی انسان] همان «فنای ذاتی» و «فنای وصفی» و «فنای فعلی» در حق سبحان است، که از آن تعبیر به توحید ذاتی و اسمی و فعلی میشود (وَحْدَهُ، وَحْدَهُ، وَحْدَه) و این مقام عبارت است از اینکه انسان در اثر این شهود در مییابد که هیچ ذاتی و وصفی و فعلی، جز برای خداوند سبحان آن هم بهگونهای که شایسته و لایق مقام قدس حضرتش باشد – باشکوه باد عظمتش – برای دیگری وجود ندارد. […] و همانا شهود این حقایق و شناخت آنها، در گرو شهود نفس و شناخت آن است. پس نزدیکترین راههای وصول انسانی به آن، همان راه معرفت نفس است و قبلاً نیز گفته شد که راه معرفت نفس در اثر اعراض انسان از غیر خدا و توجه داشتن به خداوند سبحان است.
باری، آنگاه که قرآن و سنّت را مورد بررسی و تتبّع قرار میدهیم و تأمل کافی در آنها مینماییم، این مطلب را درمییابیم که همانا معیار ثواب و عقاب، همانا اطاعت و فرمانبرداری یا تمرّد و سرپیچی و عناد [نسبت به حق] است. پس از مسلّمات حاصلهی از قرآن و سنّت این است که صدور گناهان حتّی گناهان کبیره از کسی که از روی عدم آگاهی و یا جاری مجرای جهل و ناآگاهی، صورت گیرد، موجب عقاب و مجازات نمیگردد. همچنین انجام عبادات و طاعات اگر برای تقرّب به خدا و اطاعت از او نباشد، ثوابی به آن تعلّق نمیگیرد مگر اینکه آن طاعات از چیزهایی باشد که انقیاد و فرمانبرداری لازمهی ذات آنها گردد که در این صورت ثواب و پاداش به آن تعلّق خواهد گرفت مثل بعضی از فضیلتهای شریف اخلاقی.
و همچنین انجام دادن گناه از کسی که آگاهی به گناه بودن آن ندارد، خالی از حُسن نیست؛ همانطور که صدور طاعت از کسی که به قصد عناد یا به بازیچه، آن را انجام داده، خالی از قبح و سرزنش نخواهد بود. […] و به طور متواتر در متفرّقاتِ ابوابِ طاعات و معاصی (با اختلاف مراتب آنها از نظر فضل و پستی و ثواب و عقاب) بیاناتی رسیده است و عقل سلیم نیز به همین مطلب حکم میکند. و بیشتر آیات قرآنی، مردم را به آنچه عقل حکم میکند حواله میدهد.
و میزان و معیار بنابر حکم عقل، همانا انقیاد و سر فرود آوردن برای حق یا عناد با آن است؛ این است و غیر این نیست.
و ازآنجا که همانا سعادت و شقاوت بر محور این دو امر است؛ پس این انقیاد یا عناد، به حسب مراتب، دارای عرصهی گستردهای است. و از اینجا روشن میشود که سعادت برای اهل دین حق، همان کمال آن است و امّا مطلق سعادت مختصّ اهل دین حق نیست بلکه دیگران نیز از آن برخوردارند به شرطی که اطاعتپذیری و فرمانبرداری [از حق] داشته باشند و از عناد و لجاجت -به حسب مرتبه- بری باشند. و این همان چیزی است که عقل به آن حکم میکند و از شرع نیز این مطلب به دست میآید؛ پس همانا شرع، حدود آنچه را که عقل به آن حکم میکند، تعیین مینماید. همانطور که در حدیث مشهور از پیامبر(ص) نقل شده که فرمودند:
«بُعِثْتُ لِأُتِمِّمَ مَکَارِمَ الْأَخْلَاقِ»
من برای کاملکردن مکارم اخلاق مبعوث شدهام.
و همچنین در روایتی آمده که کسری به خاطر عدل و حاتم طائی بـه خاطر جود و بخشش که داشتند، عذاب نخواهند شد.
[…] در «تفسیر قمی» به طور مُسْنَد از ضُریس کناسی، او از امام باقر(ع) روایت کرده که به امام(ع)، عرض کردم: فدایت گردم! وضع موحّدین که اقرار به نبوّت حضرت محمد(ص) دارند ولی از گناهکارانی هستند که میمیرند در حالی که امامیندارند و ولایت شما را نمیشناسند، چگونه است؟ امام باقر فرمودند: «امّا چنین کسانی، پس ایشان در قبرهای خویشاند و از آن بیرون نمیآیند. پس هرکس از اینان دارای عمل صالح باشد و نسبت به ما عداوتی نداشته باشد، برای او مسیری به سوی بهشت خطکشی میشود که آن بهشت را خدا در مغرب آفریده، پس روح او داخل آنجا میشود و تا روز قیامت در آنجاست تا اینکه خداوند را ملاقات نمایند و حسنات و سیئاتش مورد بررسی و محاسبه قرار گیرد، و پس از حسابرسی، یا به بهشت میرود و یا به جهنّم. پس چنین کسانی به امر الهی امیدوارند. امام(ع) فرمودند: با مستضعفان و سادهلوحان و کودکان و مسلمانزادگانی که به سن بلوغ نرسیدهاند نیز چنین رفتار میشود. […]» [2]
[…] بیشتر آیات قرآنی به کسانی وعده و وعید میدهد که دلیل و بیّنه برای ایشان اقامه شده و اتمام حجّت به عمل آمده است و آیات قرآن کفر را مقیّد به انکار حق با وجود علم به آن، و عناد با آن دانسته است.
خداوند متعال میفرماید:
﴿وَالَّذِينَ کَفَرُوا وَکَذَّبُوا بِآیَاتِنَا أُوْلَئِكَ أَصْحَابُ الْجَحِيمِ ﴾[3]
و کسانی که کفر ورزیدند و آیات ما را دروغ انگاشتند آنان اهل دوزخاند.
﴿لِیَهْلِكَ مَنْ هَلَكَ عَنْ بَيِّنَةٍ وَيَحْيَا مَنْ حَيَّ عَنْ بَيِّنَةٍ﴾[4]
تا کسی که [باید] هلاک شود، با دلیلی روشن هلاک گردد و کسی که [باید] زنده شود، با دلیلی واضح زنده بماند.
و خلاصه اینکه؛ تنها معیار و ملاک در سعادت و شقاوت و ثواب و عقاب، همانا سلامت قلب و صفای نفس است.
خداوند سبحان میفرماید:
﴿یَوْمَ لَا یَنْفَعُ مَالٌ وَلَا بَنُونَ * إِلَّا مَنْ أَتَى اللَّهَ بِقَلْبٍ سَلِيمٍ﴾[5]
روزی که هیچ مال و فرزندی سود نمیدهد، مگر کسی که دلی پاک به سوی خدا بیاورد.
﴿یَوْمَ تُبْلَى السَّرَائِرُ﴾[6]
آن روز که رازها [همه] فاش شود.
و این روش همان چیزی است که همهی ادیان الهی در تربیت مردم آن را به کار گرفتهاند و این مرام از سلیقهها و آنچه به آن فرامیخوانند، مسلّم و قطعی به نظر میآید و این همان چیزی است که حکمای الهی از پیشینیان میبینند.
و امّا روش شریعت اسلام دراینرابطه روشنتر است ـ غیر از آنکه در اواخر فصل دوم گذشت که، دعوت به سعادت با تمام امکانات میکرد، [این مطلب را در این فصل بر آن میافزاییم که] همانا معرفت به پروردگار از طریق معرفت نفس، نزدیکترین راه و کاملترین نتیجه میباشد؛ برای اینکه این طریق قویتر است و تأکید بیشتر را از آنِ خود ساخته است. برای همین است که قرآن و سنّت این هدف را مدّنظر قرار دادهاند و با هر زبان ممکنی که شده به این قصد دعوت مینمایند. خداوند سبحان میفرمایند:
﴿یَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَلْتَنْظُرْ نَفْسٌ مَا قَدَّمَتْ لِغَدٍ وَاتَّقُوا اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ خَبِيرٌ بِمَا تَعْمَلُونَ * وَلَا تَکُونُوا کَالَّذِينَ نَسُوا اللَّهَ فَأَنْسَاهُمْ أَنْفُسَهُمْ أُوْلَئِكَ هُمْ الْفَاسِقُونَ﴾[7]
ای کسانی که ایمان آوردهاید، از خدا پروا دارید؛ و هر کسی باید بنگرد که برای فردای خود از پیش چه فرستاده است؛ و [باز] از خدا بترسید. در حقیقت، خدا به آنچه میکنید آگاه است. و چون کسانی مباشید که خدا را فراموش کردند و او [نیز] آنان را دچار خودفراموشی کرد؛ آنان همان فاسقانند.
و آیهی دوّم همچون «عکس نقیض» است برای این فرمایش پیامبر(ص) که بین شیعه و اهل سنّت، حدیث مشهوری است: «مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ (فَقَدْ) عَرَفَ رَبَّهُ»؛ «هرکس خود را شناخت، (پس به تحقیق) خدایش را هم شناخت».
خداوند سبحان میفرماید:
﴿یَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا عَلَيْكُمْ أَنفُسَكُمْ لَا یَضُرُّكُمْ مَنْ ضَلَّ إِذَا اهْتَدَيْتُمْ﴾[8]
ای کسانی که ایمان آوردهاید به خودتان بپردازید؛ هرگاه شما هدایت یافتید، آنکس که گمراه شده است به شما زیانی نمیرساند.
و آمِدی در کتاب «غُرَرالحکم و دُرَرالکلم» از کلمات قصار حضرت علی(ع) حدود ۲۲ حدیث در معرفت نفس روایت کرده که در ذیل ذکر میشود:
۱- اَلْکیِّسُ مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ وَ أَخْلَص أعمالَهُ؛ زیرک کسی است که خود را شناخت و اعمالش را (برای خدا) خالص گردانید.
۲- اَلْمَعْرِفَةُ بِالنَّفس أَنْفَعُ الْمَعْرِفَتَيْنِ؛ خودشناسی سودمندترین دو شناخت است.
مترجم گوید: علامه طباطبائی در «المیزان» میفرماید: «ظاهراً مراد آن جناب از دو معرفت، معرفت به آیات اَنْفُسی و آیات آفاقی است که خدای تعالی فرموده:
﴿سَنُرِيهِمْ آیَاتِنَا فِی الْآفَاقِ وَفِي أَنْفُسِهِمْ حَتَّى یَتَبَيَّنَ لَهُمْ أَنَّهُ الْحَقُّ أَوَلَمْ یَکْفِ بِرَبِّكَ أَنَّهُ عَلَى کُلِّ شَیْءٍ شَهِيدٌ ﴾[9]
بهزودی نشانشان میدهیم آیات آفاقی خودمان را و آیاتی که در نفس خود آنها داریم تا اینکه روشن شود برایشان اینکه پروردگار حق است، آیا بس نیست برای روشنشدن حقّانیّت پروردگارت اینکه او بر هر چیز حاضر و شاهد است.
و نیز فرموده:
﴿وَفِي الْأَرْضِ آیَاتٌ لِلْمُوقِنِينَ * وَفِي أَنفُسِكُمْ أَفَلَا تُبْصِرُونَ﴾[10]
در زمین آیاتی است برای دارندگان ایمان و یقین و در نفسهای خود شما، آیا هنوز نمیبینید؟!
و امّا اینکه چرا معرفت و سیر اَنْفُسی از سیر آفاقی، بهتر است شاید از این جهت باشد که معرفت نفس عادتاً خالی از اصلاح اوصاف و اعمال نفس نیست به خلاف معرفت آفاقی[…]»
۳- الْعارِفُ مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ فَأَعْتَقَهَا وَنَزَّهَهَا عَنْ کُلِّ مَا یُبْعِدُها؛ عارف کسی است که نفس خود را شناخت و آزادش ساخت و آن را از هر آنچه (از خدا) دورش بدارد، پاک و منزّه داشت.
۴- أَعْظَمُ الْجَهْلِ، جَهْلُ الْإِنسَانِ أَمْرَ نَفْسِهِ؛ بزرگترین نادانی، نــادانــی انسان نسبت به خویشتن است.
۵- أَعْظَمُ الْحِكْمَةِ، مَعْرِفَةُ الْإِنسَانِ نَفْسَهُ؛ عالیترین حکمت، شناخت انسان از خود میباشد.
6- أَكْثَرُ النَّاسِ مَعْرِفَةٌ لِنَفْسِهِ أَخْوَفُهُمْ لِرَبِّهِ؛ خودشناسترین مردم، خداترسترین آنهاست.
7- أَفْضَلُ الْعَقْلِ مَعْرِفَةُ الْمَرْءِ بِنَفْسِهِ، فَمَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ عَقَلَ وَمَنْ جَهِلَها ضَلَّ؛ برترین دانائی شناخت آدمیاز خود است؛ پس هر که خود را شناخت دانا و خردمند است و هر که خود را نشناخت گمراه گشت.
8- عَجِبْتُ لِمَنْ يَنْشُدُ ضَالَّتَهُ وَقَدْ أَضَلَّ نَفْسَهُ فَلا يطْلُبُها! در شگفتم از کسی که در جستجوی گمشدهی خود بر میآید، در حالی که خودش را گم کرده و در جستجوی آن برنمیآید!
9- عَجِبْتُ لِمَنْ يَجْهَلُ نَفسَه كَيْفَ يَعْرِفُ رَبَّهُ؟! در شگفتم از کسی که خود را نمیشناسد، چگونه ممکن است پروردگارش را بشناسد؟!
10- غايةُ الْمَعْرِفَةِ أَنْ يَعْرِفَ الْمَرْءُ نَفْسَهُ؛ كمال و منتها درجهی شناخت، این است که آدمیخود را بشناسد.
١١- کَیْفَ یَعْرِفُ غَیْرَهُ مَنْ یَجْهَلُ نَفْسَهُ؟! کسی که خود را نمیشناسد، چگونه تواند دیگری را بشناسد؟!
۱۲- کَفىٰ بِالْمَرْءِ مَعْرِفَةً أَنْ يَعْرِفَ نَفْسَهُ؛ آدمی را همین شناخت بس، که خود را بشناسد.
کَفىٰ بِالْمَرْءِ جَهْلاً أَنْ یَجْهَلَ نَفْسهُ؛ آدمی را نادانی همین بس، کـه خـود را نشناسد.
۱۳- مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ، تَجَرَّدَ؛ هر که خود را شناخت، مجرّد گشت. [علامه طباطبائی در «المیزان» میفرماید: یعنی از علایق و وابستگیهای دنیا رها و برهنه گشت؛ یا با کنارهگیری از مردم، تنهایی اختیار کرد؛ یا با خالص کردن عمل خود را برای خدا از هر چیز مبرّا و مجرّد شد.]
۱۴- مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ جَاهَدَها وَمَنْ جَهِلَ نَفْسَهُ أَهْمَلَها؛ هر که نفس خود را شناخت، با آن جهاد و مبارزه کرد و هر که نفس خود را نشناخت، به حال خود رهایش کرد.
۱۵- مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ، عَرَفَ رَبَّه؛ هر که خود را شناخت، پروردگارش را شناخت.
۱۶- مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ جَلَّ أَمْرُهُ؛ هر که خود را شناخت، مقام و منزلتش بلند گشت.
١٧- مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ کَانَ لِغَيْرِهِ أَعْرَفَ وَ مَنْ جَهِلَ نَفْسَهُ کَانَ بِغَيْرِهِ أَجْهَلَ؛ هر کس خود را بشناسد؛ دیگران را بهتر میشناسد و هرکس خود را نشناسد، نسبت به دیگران جاهلتر است.
۱۸- مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ فَقَدِ انْتَهىٰ إِلی غایةِ کُلِّ مَعْرِفَةٍ وَ عِـلْـمٍ؛ هرکس خـود را شناخت، بهغایت و منتهای هر شناخت و دانستنی دست یافته است.
19- مَنْ لَمْ یَعْرِفْ نَفْسَهُ، بَعُدَ عَنْ سَبِيلِ النَّجاةِ وَ خَبَطَ في الضَّلالِ وَالجَهالاتِ؛ هر که خود را نشناخت، از راه نجات دور گشت و در گمراهی و نادانیها افتاد.
20- معرفةُ النَّفْسِ أَنْفَعُ الْمَعارِفِ؛ معرفت نفس سودمندترین معارف است.
21- نالَ الْفَوْزُ الْأَكْبَرَ مَنْ ظَفِرَ بِمَعْرِفَةِ النَّفْسِ؛ کسی که موفق به خودشناسی شد، به پیروزی بزرگتر دست یافته است.
22- لا تجْهَلْ نَفْسَكَ؛ فَإِنَّ الجَاهِلَ مَعْرِفَةَ نَفْسِهِ، جاهِلٌ بِکُلِّ شَیءٍ؛ نسبت به خود نادان مباش؛ زیرا کسی که در زمینهی شناخت خود نادان باشد، به همه چیز نادان خواهد بود.
[…] خلاصه اینکه؛ معرفت نفس، بهترین و نزدیکترین راه وصول به کمال است و در این هیچ شکّی نیست امّا سخن در این است که کیفیّت و روش سیر و حرکت در این مسیر چیست. […] چه بسا بعضی از افراد به ریاضتها و سیر و سلوکهای مخصوص میپردازند که در قرآن و سنّت از آنها خبری نیست و در سیرهی رسول خدا(ص) و ائمه اطهار(ع) چنین روشهایی یافت نمیشود. حقیقت چیزی که اهل «حق» آن را قبول دارند و از قرآن و سنّت نیز به دست میآید این است که همانا شریعت اسلام به هیچ عنوان اجازه توجه به غیر خدای سبحان را برای اهل سلوک نمیدهد و تمسّک به غیر خدای سبحان را روا نمیداند؛ راهی که خود شریعت به لزوم و به کارگیری آن فرمان داده است و همانا شریعت اسلام ذرهای در بیان احکام سعادت و شقاوت فروگذاری نکرده و هیچ چیزی را که در سیر الی الله برای سالکان لازم است فرو نگذاشته است، خواه آنچیز کم اهمیت باشد یا مهم و بزرگ؛ پس هر کسی در گرو عمل خویش است و بر اساس آن نیز حسابرسی خواهد شد.
خداوند سبحان میفرماید:
﴿وَنَزَّلْنَا عَلَيْكَ الْکِتَابَ تِبْيَاناً لِکُلِّ شَیْءٍ﴾ [11]
این کتاب را که روشنگر هر چیزی است بر تو نازل کردیم.
﴿وَلَقَدْ ضَرَبْنَا لِلنَّاسِ فِی هَذَا الْقُرْآنِ مِنْ کُلِّ مَثَلٍ﴾ [12]
و به راستی در این قرآن برای مردم از هرگونه مثلی آوردیم.
﴿قُلْ إِنْ کُنتُمْ تُحِبُّونَ اللَّهَ فَاتَّبِعُونِي یُحْبِبْكُمُ اللَّهُ﴾ [13]
بگو اگر خدا را دوست دارید؛ از من پیروی کنید تا خدا دوستتان بدارد.
﴿لَکُمْ فِی رَسُولِ اللَّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ﴾ [14]
برای شما در [اقتدا به] رسول خدا سرمشقی نیکوست.
و آیاتی دیگر نیز دراینرابطه است و روایاتی هم به طور مستفیض یا متواتر از ائمه اطهار(ع) به دستمان رسیده است.
و از آنچه ذکر شد روشن میشود که همانا نصیب و بهرهی هر کس از کمال به مقدار متابعت او از شرع است و دانستی که این امری تشکیکی و دارای مراتب است. و چه نیکوست این سخن که بعضی از اهل کمال گفتهاند که دست برداشتن از سیر و سلوک شرعی و رویآوردن به ریاضتهای سخت، یک نوع فرار از سختتر به آسانتر است و تبعیّت و فرمانبرداری از شرع، مبارزهی دائمیو تدریجی با «نفس» و انانیّت است و مادام که «نفس» موجود باشد ریاضتهای شرعی نیز باید انجام گیرد. […]
و خلاصه اینکه؛ شرع کیفیّت سیر و سلوک از راه نفس را به هیچ عنوانی فروگذار و اهمال نکرده است.
بیان مطلب از این قرار است که عبادت سه گونه تصوّر میشود:
یکگونهی آن عبادت به طمع بهشت، گونهی دوم آن عبادت به خاطر ترس از جهنم است و گونهی سوم آن عبادت برای خود خداست نه به خاطر ترس از جهنم و نه به طمع دستیافتن به بهشت.
و غیر از گونهی سوم، آن دو گونهی دیگر ازآنجاکه هدفشان دستیابی راحتی و رهایی از عذاب است، پس غایت و هدف نهایی آن نیز تحقق خواهش نفسانی خواهد بود.
پس توجّه در چنین عباداتی به خدای سبحان، فقط برای دستیابی به خواهش نفسانی است و در آن عبادات، حقّ سبحان را واسطهی رسیدن به درخواستهای نفسانی خود ساخته است. و واسطه از آن لحاظ که واسطه است مقصود بالذّات نمیباشد و تنها بالعرض میتواند باشد؛ پس چنین عبادتی در حقیقت چیزی جز پرستیدن شهوت نفسانی نیست و فقط قسم سوم که عبادت برای خداست میتواند عبادت حقیقی به شمار آید و از این عبادت با تعبیرهای گوناگونی یادشده است: در کتاب «کافی» شیخ کُلینی، به طور مُسْنَد از هارون، از حضرت ابیعبدالله(ع) روایت شده که فرمود: اَلْعُبّادُ ثَلاثَةٌ: قَوْمٌ عَبَدوُاللّهَ – عَزَّوَجَلَّ – خوفاً، فَتِلْكَ عِبادَةُ الْعَبيد؛ وَ قَوْمٌ َ عَبَدوُاللّهَ – تَباركَ و تَعالى – طَلَبَاً لِلثَّوابِ، فَتِلْكَ عِبادَةُ الْأجَراء؛ وَقَوْمٌ عَبَدُ اللَّهَ عَزَّوَجَلَّ – حُبّاً لَهُ، فَتِلْكَ عِبادَةُ الأحْرارِ وَهِيَ أَفْضَلُ العبادَةِ ؛[15]عبادتکنندگان سه گروهاند: گروهی خدا را از روی بیم و ترس میپرستند که این عبادت بردگان است؛ گروهی هم خداوند متعال را برای به دست آوردن ثواب میپرستند که این عبادت مزدوران و اجرت گیرندگان است و گروهی خداوند -عزّوجل- را به خاطر محبّت (به آن محبوب بینظیر) پرستش میکنند که این عبادت آزادگان است که از برترین نوع عبادات به شمار میآید.
و در «نهجالبلاغه» آمده است: «إِنَّ قَوْماً عَبَدُوا اللهَ رَغْبَةٌ فَتِلْكَ عبادة التجارة إِنَّ قَوْماً رَهْبَةً فَتِلْكَ عِبادَةُ الْعَبِيدِ وَإِنَّ قَوْماً عَبدوا الله شُكراً فَتِلْكَ عِبادَةُ الأَحْرارِ؛ مردمی خدا را به امید بخشش پرستیدند، این پرستش بازرگانان است و گروهی او را از روی ترس عبادت کردند و این عبادت بردگان است و گروهی وی را برای سپاس پرستیدند و این پرستش آزادگان است.[16]
و در کتاب «عللالشرایع» و «مجالس» و «خِصال» شیخ صدوق به طور مُسْنَد از یونس نقل شده که امام صادق(ع) فرمود: «إِنَّ النَّاسَ یَعْبُدُونَ اللّهَ عَلَى ثلاثةِ أَوْجهٍ: فَطَبَقةٌ يَعْبُدونَهُ رَغْبَةً فِي ثَوابِهِ، فَتِلْكَ عِبادَةُ الحُرَصاء وَهُوَ الطَّمَع؛ وَ آخرونَ يَعْبُدونَهُ خَوْفاً مِنَ النَّارِ، فَتِلْكَ عِبادَةُ الْعَبيد وَهِيَ رَهْبَةً؛ وَلكنّي أَعْبُدُهُ حُبّاً لَهُ -عَزَّوَجَلَّ- فَتِلْكَ عِبادَةُ الْكِرامِ [وَهُوَ الأَمْنُ] لِقَوْلِهِ -عَزَّوَجَلَّ- ﴿وَ هُمْ مِنْ فَزَعٍ يَوْمَئِذٍ آمِنُونَ﴾[17] وَلِقَوْلِهِ -عَزَّوَجَلَّ- ﴿قُلْ إِنْ كُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللَّهَ فَاتَّبِعُونِي يُحْبِبْكُمُ اللّهُ وَيَغْفِرْ لَكُمْ ذُنُوبَكُمْ﴾[18] فَمَنْ أَحَبَّ اللّهَ -عَزَّ وَ جَلَّ- أَحَبَّهُ اللّهُ؛ وَمَنْ أَحَبَّهُ اللّهُ كَانَ مِنَ الآمِنينَ؛[19] و هذا مقام مكنون ﴿لَا يَمَسُّهُ إِلَّا الْمُطَهَّرُونَ﴾؛[20]
مردم خدای -عَزَّ وَ جَلَّ- را سه گونه میپرستند: یک دسته برای دریافت ثواب او را میپرستند، این عبادت حریصان است و طمع میباشد؛ و دستهی دیگر از ترس دوزخ او را پرستش میکنند، این عبادت بردگان است و این ترس و هراس است؛ ولی من چون دوستش دارم او را میپرستم، این پرستش آزاد مردان و بزرگواران است [و این امان به شمار میآید]؛ چون خدای -عزوجل- «و آنان از هراس آن روز ایمناند» و همچنین خدای -عزّ و جلّ- میفرماید: «بگو: اگر خدا را دوست دارید، از من پیروی کنید تا خدا دوستتان بدارد و گناهان شما را بر شما ببخشاید.» [سورهی آلعمران، آیهی 31] پس هر کس خدا را دوست بدارد، خدا نیز او را دوست خواهد داشت و کسی که خدا او را مورد محبّت خود قرار دهد او از امان یافتگان خواهد بود؛ و این مقامِ نهفته و پنهان است که «جز پاکشدگان به آن دست نیابند.» [سورهی واقعه، آیهی 79]
در کتاب «مناقب» ابن شهر آشوب نقل شده که رسول خدا(ص) آن قدر میگریست تا اینکه مدهوش میشد! پس به پیامبر عرض میکردند: یا رسولالله، آیا چنین نیست که خداوند تمام گناهان شما را آنچه که درگذشته بوده و آنچه که در آینده خواهد بود مورد بخشش قرار داده؟! (پس این همه گریه برای چیست؟!) پس پیامبر(ص) فرمود: أفَلا أکونَ عبداً شَکوراً؟! آیا من بندهای شاکر و سپاسگزار نباشم؟!…[21]
میگویم: بازگشت شُکر و حُبّ به یک چیز است؛ زیرا [حقیقت و نهایت] شکر همان ستایش یک چیز زیباست از آن لحاظ که زیباست؛ پس عبادت برای توجّه و تَذَلُّل و خاکساری در برابر خداوند سبحان است، برای اینکه او بالذّات جمیل و زیباست؛ پس خداوند سبحان مقصود لِنَفْسه است نه مقصود لِغَيْره همانطور که خود خداوند سبحان میفرماید: ﴿وَ مَا خَلَقْتُ الجِنَّ وَالْإِنْسَ إِلَّا لِیَعْبدونَ﴾؛ و جنّ و انس را نیافریدم جز برای آنکه مرا بپرستند.
پس نهایت و غایت خلقت جن و انس و وجود و کمال آنها، همان پرستشکردن خداوند سبحان است. یعنی فقط توجّه به خدا داشتن و البتّه خود توجّه نیز واسطه است و مقصود ذاتی نیست. پس خود حضرت سبحان غایت و هدف اصلی آنهاست؛ و لذا در روایات «عبادت» در این آیه را به «معرفت» تفسیر کردهاند.
و خداوند سبحان میفرماید: ﴿وَقَضَى رَبُّكَ أَلَّا تَعْبُدُوا إِلَّا إِيَّاهُ﴾؛[22] و پروردگار تو مقرّر کرد که جز او را مپرستید.
﴿هُوَ الْحَيُّ لَا إِلَهَ إِلَّا هُوَ فَادْعُوهُ مُخْلِصِينَ لَهُ الدِّينَ﴾؛[23] اوست [همان] زندهای که خدایی جز او نیست؛ پس او را در حالی که دین [خود] را برای وی بیآلایش گردانیدهاید بخوانید. و همینطور «حُبّ» نیز کشش نفس به سوی زیبایی است از آن لحاظ که او «زیبا» است. و جمال و زیبایی مطلق نزد خداوند سبحان است. خداوند متعال میفرماید: ﴿قُلْ إِنْ کُنتُمْ تُحِبُّونَ اللَّهَ فَاتَّبِعُونِي﴾؛[24] بگو: اگر خدا را دوست دارید، از من پیروی کنید.
﴿وَالَّذِينَ آمَنُوا أَشَدُّ حُبّاً لِلّٰهِ﴾؛[25] کسانی که ایمان آوردهاند، به خدا محبّت بیشتر و شدیدتری دارند. و به زودی روایت دیلمی [صاحب «ارشاد القلوب»] دراینخصوص ذکر خواهد شد.
مترجم گوید: آیتاللّه جوادی آملی میفرماید: «قرآن کریم در مورد محبّت میفرماید: ﴿وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ یَتَّخذ مِنْ دونِ اللّه أَنداداً یحبّونَهُمْ کَحُبِّ اللّهِ وَالَّذِينَ آمَنُوا أَشَدُّ حُبّاً لِلّهِ﴾؛ مؤمنان، به خدا دلبستهاند و دوستان او هستند، ولی مشرکان و کافران دوستان بتهایند؛ امّا محبّت مؤمنان به خدا از محبّت بتپرستان به بتها بیشتر است؛ چون هیچ زیبایی به اندازهی خدا جمیل نیست و هیچ معرفتی به اندازهی معرفت او کمال نیست و هیچ انسانی نیز به اندازهی مؤمن، عارف نیست؛ از این رو، هیچ انسانی به اندازهی مؤمن، عاشق و مُحبّ نیست. محبّت شدّتپذیر است و اگر چه کمیّت ندارد ولی دارای کیفیّت است؛ محبّت وزن ندارد ولی شدّت وجودی دارد و «وزین» است.
علت برتری محبّت مؤمن به خدا، از محبّت مشرک به بت، این است که بت اگر چه زیبا باشد زیبایی بصری و سمعی یا زیبایی خیالی و وَهْمی دارد و درک این زیباییها بهوسیله گوش و چشم و تأثیر این محبوبها در حدّ وَهم و خیال است؛ چون انسان ناآگاه میپندارد از بتان و به طور کلی از غیر خدا کاری ساخته است. بنابراین، معرفت بتپرستها در حدّ توهّم و تخیّل و زیباییشناسی آنها هم در حد خیال، وهم، سمع و بصر است و به همین دلیل محبّت و عشق آنها از محدودهی چشم و گوش از یک سو و از محور وهم و خیال از سوی دیگر نمیگذرد؛ ولی مؤمن نه تنها از راه چشم و گوش، آثار طبیعی و از راه وهم و خیال، آثار مثالی و برزخی، مطلوب و محبوب حقیقی را مینگرد، بلکه از راه عقل، کامل معقول و اسمای حُسنای الهی را مینگرد و قهراً او قویتر است و چون درک قویتر است، مُدرک هم قویتر است و چون مُدرک قویتر است، در نتیجه محبّت هم بیشتر است… در محبّت الهی خدای سبحان لطف و فیض منبسط خود را گسترده است تا مُحبّ خود را به فضای باز درآورد و به او پر و بال بدهد تا پرواز کند. از این رو قرآن میفرماید: ﴿وَالَّذِینَ آمَنُوا أَشَدُّ حُبّاً اللّهِ﴾؛ بنابراین، اگر محبّت کسی به دنیا و آخرت یا به خدا و غیر خدا یکسان باشد، او به این معنا، مؤمن نیست؛ زیرا معرفتش تام نیست و از همینجا معلوم میشود که محور بحثها، معرفت است نه محبّت، چنانکه در مرحلهی بعد تبیین میشود. چون خود محبّت از فروعات بحثهای محوری معرفت است.
نظامی گنجوی در پایان داستان «لیلی و مجنون» میگوید لیلی در اواخر عمر بیمار شد و طراواتش از بین رفت. او به مادرش وصیت کرد: پیام مرا به مجنون برسان و به او بگو اگر خواستی محبوبی برگزینی، دوستی مانند من مگیر که با یک تب، همهی طراوت خود را از دست بدهد و با یک بیماری، همهی نشاط او فروبنشیند؛ دوستی بگیر که زوالپذیر نباشد. بنابراین، معرفت، محبّت حقیقی میآورد و غفلت، محبّت کاذب».[26]
و در دعای کمیل آمده است: «وَاجْعَلْ… قَلْبی بِحُبِّکَ مُتَيَّماً»؛ دلم را به دوستی و محبّتت بیتاب ساز.
و در مناجات علی(ع) [معروف به مناجات شعبانیّه] چنین آمده است: «إلهی أقْمِنی فی أَهْلِ ولایتکَ مقامَ من رَجَا الزِّیادةَ مِنْ مَحَبَِّتكَ»؛[27] خدايا مرا در میان اولیای خود مقام آن کس را عنایت فرما که به امید زیاد شدن محبّت تُست.
و سخن درباره محبّت و دوستی در دعاها بسیار فراوان است.
و اگر تعجّب میکنی، تعجّب از سخن کسی کن که ادّعا کرده محبّت به طور حقیقی به خداوند سبحان تعلّق نمیگیرد و آنچه که در لابلای شریعت آمده، مجاز میباشد و مراد از آن امتثال امر الهی و دوری از نهی خداوند است. و این ادّعا خلاف امر بدیهی است و انکار یک حقیقت روشن میباشد.
و به جانم سوگند، چه تفاوت زیادی است بین سخن کسی که میگوید محبّت به خداوند سبحان تعلّق نمیگیرد و کسی که میگوید محبّت جز به خداوند سبحان به کسی دیگر تعلّق نمیگیرد!
و به اصل بحث بر میگردیم و میگوییم: از آنجا که عبادت -و آن همان توجّه به خداوند سبحان است- بدون معرفت تحقق پیدا نمیکند، گرچه این عبادت نیز مقدمه و زمینه معرفت است، امّا به جای آوردن عبادت حقیقی، نیاز به سیر در معرفت دارد. و اگر چه عبادت و معرفت، متلازم یکدیگرند همانطور که در روایت اسماعیل بن جابر به نقل از امام صادق(ع) آمده که حضرت فرمود: «اَلْعِلْمُ مَقْرُونٌ بِالْعَمَلِ؛ فَمَنْ عَلِمَ عَمِلَ وَمَنْ عَمِلَ عَلِمَ»[28] علم و عمل قرین و همنشین یکدیگرند؛ پس هر کس دانست عمل کرد و هر که عمل کرد به علم دست یافت. و به عبارت دیگر؛ لازم است عبادت از روی معرفت انجام پذیرد و تا اینکه معرفت آفرین گردد، همانطور که در فرمایش رسول اکرم(ص) آمده که فرمود: «مَنْ عَمِلَ بِما عَلِمَ، رَزَقَهُ اللّهُ عِلْمَ ما لَمْ یَعْلَمْ»[29] هرکس به آنچه که آگاهی یافته عمل نماید، خداوند آگاهی به اموری را که نمیداند، روزی او میگرداند.
و این معنای فرمایش خداوند متعال است که فرموده:
﴿مَنْ کانَ یُرِيدُ حَرْثَ الْآخِرَةِ نَزِدْ لَهُ فِي حَرْثِهِ وَ مَنْ كَانَ يُريدُ حَرْثَ الدُّنيا نُوْتِهِ مِنْهَا وَ مَالَهُ فِي الْآخِرَةِ مِنْ نصيبٍ﴾[30]
هر کس خواستار پاداش آخرت باشد به پاداش او بیفزاییم و هرکس خواستار پاداش دنیا باشد از آن نصیبش دهیم ولی در آخرت نصیبی ندارد.
همانطور که ملاحظه میکنی تفاوت بین دو پاداش در آیه کاملاً روشن است و همچنین این فرمایش خداست که:
﴿إِلَيْهِ یَصْعَدُ الْکَلِمُ الطَّيِّبُ وَالْعَمَلُ الصَّالِحُ یَرْفَعُهُ﴾[31]
سخن خوش و پاک به سوی او بالا میرود و کردار نیک آن را بالا میبرد.
و اعتبار عقلی نیز سخن ما را دربارهی محبّت تأیید میکند؛ پس همانا محبّت یا شوق و علاقه به چیزی، موجب توجّه به آن چیز میگردد. و توجّه -و آن همان عمل کردن است- محبّت و اشتیاق و علم را تثبیت میکند و هر چقدر ثبوت چیزی مورد تأکید قرار گیرد، ظهور آثار آن و آنچه که مرتبط و متعلّق به آن است، تمامتر و کاملتر میگردد. و خلاصهی کلام اینکه؛ ایــن چنین معرفتی که محتاج به عمل است، دستیابی به آن به دو شکل قابل تصوّر است: سیر آفاقی و سیر اَنفُسی. و سیر آفاقی همان تفکّر و تدبّر و نظر کردن به موجودات آفاقی است که از خارج از نفس انسان است از قبیل مصنوعات الهی و نشانههای خداوند متعال در آسمان و زمین؛ تا اینکه این سیر آفاقی موجب یقین به خدا و اسماء و افعال الهی گردد؛ زیرا این موجودات و مخلوقات، آثار و دلیلهای وجود خداوند هستند. و علم به دلیل، ضرورتاً موجب علم به مدلول میشود.
و سیر انفسی همان رجوع به نفس و بازگشت به خویش و شناخت خداوند سبحان از طریق معرفت نفس میباشد؛ زیرا نفس از نظر وجودی، به طور کامل و محض، غیر مستقل است و شناخت موجود مستقلی که مُقوّم اوست، از او قابل انفکاک نیست یا میتوان گفت این دو معرفت از یک نظر، یکی هستند. پس برای رسیدن به این هدف، دو طریق -سیر آفاقی و سیر انفسی- وجود دارد امّا حقیقت این است که سیر آفاقی به تنهایی موجب دستیابی به معرفت حقیقی و عبادت حقیقی نمیگردد. […] و جدّاً روایات زیادی دربارهی اینکه معرفت فکری و علم حصولی، معرفت حقیقی نیست، در کتب روایی آمده است.[32]
و حاصل بحث اینکه هیچ طریقی جز طریق معرفت نفس، موجب پیدایش معرفت حقیقی نمیگردد.
و امّا راه معرفت نفس؛ پس نتیجه آن معرفت حقیقی است و مقصود از آن این است که انسان فقط توجّه به خداوند سبحان نماید و از هر مانعی که انسان را به خود مشغول میسازد دست بردارد و به معرفت نفس پردازد تا اینکه نفس خود را آنطور [که] هست مشاهده نماید و نیاز ذاتی آن را به خداوند سبحان دریابد. و هرکس که به چنین مقامی دست یابد، مشاهدهی او از مشاهدهی مقوّمش که خداست، جداناپذیر خواهد بود همان طور که قبلاً این مطلب روشن شده است. پس زمانی که خداوند سبحان را مشاهده کرد، آن وقت خدا را خواهد شناخت با یک معرفت بدیهی و روشن.
حقیقتاً نفس و خویشتنِ خویش را به وسیلهی او خواهد شناخت؛ برای اینکه نفس او عین ربط و وابستگی به خدای سبحان است و آنگاه هر چیزی را به وسیلهی خداوند متعال شناسائی خواهد کرد. و در کتاب «تحف العقول» روایتی از امام صادق(ع) نقل شده که به همین مطلب اشاره دارد که حضرت فرمودند:
«منْ زَعَمَ أَنَّهُ يَعْرِفُ الله بِتَوَهُّم القُلُوبِ فَهُوَ مُشْرِکٌ وَمَنْ زَعَمَ أَنَّهُ يَعْرِفْ اللهَ بِالاسمِ دُونَ الْمَعْنىٰ فَقَد أقَرَّ بِالطَّعْنِ؛ لِأَنَّ الأسْمَ مُحْدَثٌ وَ مَنْ زَعَمَ أَنَّهُ يَعْبُدُ الأسْمَ وَالْمَعْنى فَقَدْ جَعَلَ مَعَ اللهِ شريكاً وَ مَنْ زَعَمَ أَنَّهُ يَعْبُدُ بِالصَّفَةِ لا بِالأدْراكِ فَقَدْ أَحالَ على غائِبٍ وَ مَنْ زَعَمَ أَنَّهُ يَعْبُدُ الصَّفَةَ وَالْمَوْصوف فَقَد أَبْطَلَ التَّوحيدَ لِأنَّ الصِّفَةَ غَیرُ المَوصُوفِ وَمَن زَعَمَ أنَّهُ يُضيفُ المَوْصُوفَ إِلى الصِّفَةِ فَقَد صَغِّرِ بِالْكَبيرِ وَ ما قَدَرُواللّهَ حَقَّ قَدْرِه»
آن کس که پندارد خدا را با توهمات و خیالات قلبی میتوان شناخت او مشرک است و هر کس که ادعا کند که خدا را به اسم میشناسد نه به معنی، با این کار اعتراف به سخنی ناپسند کرده و طعن زده است […] و هر کس که پندارد [چیزی را] با نشانه و صفت میپرستد نه با درک و فهم، پس به چیزی دور از ذهن حواله کرده است و هر کس ادعا کند که صفت و موصوف را با هم میپرستد به کلی توحید و یکتاپرستی را باطل کرده؛ زیرا صفت غیر از موصوف است و کسی که پندارد موصوف را به صفت اضافه می کند، پس بزرگ را کوچک کرده است و آنگونه که شایسته و سزاوار است خدا را نشناختهاند.
قیلَ لَهُ: فَکَيْفَ سَبِيلُ التَّوْحِيدِ؟ قال(ع): «بَابُ الْبَحْثِ مُمْكِنُ وَ طَلَبُ الْمَخْرَج مَوْجُودٌ؛ إِنَّ مَعْرِفَةَ عَيْنِ الشَّاهِدِ قَبْلَ صِفَتِهِ وَ مَعْرِفَةَ صِفَةِ الْغَائبِ قَبْلَ عَيْنِهِ»؛ از امام(ع) پرسیدند پس راه توحید و یکتاپرستی چیست؟ حضرت فرمودند: باب بحث و گفتگو گشوده است و راه چاره و برونشو در دسترس میباشد: به تحقیق، شناخت ذاتی که شاهد و حاضر است، پیش از پرداختن به صفت اوست، اما شناختن صفات شخص غایب پیش از دیدن اوست.
قیلَ: وَکَيْفَ نَعْرِفُ عَیْنَ الشَّاهِدِ قَبْلَ صِفَتِهِ؟ قال(ع): «تَعْرِفُهُ وَتَعْلَمُ عَلَمَهُ وَ تُعَرِّفُ نَفْسَكَ بِهِ وَ لا تُعرَّفُ نَفْسَكَ بِنَفْسِكَ مِنْ نَفْسِكَ وَ تَعْلَمُ أَنَّ مَا فِیهِ لَهُ وَ بِهِ، کَمَا قَالُوا لِیُوسُفَ: «إِنَّكَ لَأَنْتَ یُوسُفُ قَالَ أَنَا یُوسُفُ وَ هَذا أَخِي».[33] فَعَرَفُوهُ بِهِ وَلَمْ یَعْرِفُوهُ بِغَيْرِهِ وَ لا أُثْبَتُوهُ مِنْ أَنفُسِهِمْ بِتَوَهُّمِ القُلُوبِ…»؛[34]
از امام(ع) پرسیدند: چگونه ذات شاهد، پیش از صفت او شناخته میشود؟ حضرت فرمودند: او را میشناسی و از نشانهی او با خبر میشوی و توسّط او به نفس خود معرفت مییابی، نه توسّط خودت و از جانب خود، و به این نکته پی خواهی برد که آنچه در تو میباشد از برای او و به واسطهٔ اوست؛ همانطور که برادرانِ حضرت یوسف(ع) به او گفتند: «آیا راستی تو یوسفی؟ گفت: من یوسف هستم و این برادر من است.»؛ پس او را توسّط خود او شناختند، نه به وسیلهی دیگری و نه توسّط خیالات قلبی و بافتههای ذهنی خود.
این سخن حضرت(ع) که فرمود: «وَتَعْلَمُ عَلَمَهُ…» علم به فتح عین و لام، به معنای علامت و نشانه یا خصوصِ اسم است، پس معنای حدیث این میشود که او را میشناسی آنگاه علائم و اوصاف او و نفس خودت را به او میشناسی، نه به غیر او. و اگر آن را به کسر عین و سکون لام یعنی «عِلم» بخوانیم توجیه آن مشکل میشود.
و پس از تأمّل در معنای این روایت شریف که از روایات گوهر بار است به خصوص در تمثیل آوردن امام(ع) از داستان حضرت یوسف(ع) و شناسائی شدن به وسیلهی برادرانش، تو توانائی پیدا خواهی کرد تا همه اصولی که در فصلهای پیشین مطرح شده، از همین یک روایت، استخراج نمایی! پس به همین اشاره بسنده میکنیم.
حاصل بحث اینکه زمانی که انسان پروردگارش را مشاهده میکند، او را میشناسد و نفس خود را هم میشناسد و هر چیزی را توسط خدا میشناسد و در همین موقع است که آن توجّه عبادی در موقعیت خود قرار میگیرد و محل و مقام خود را مییابد؛ زیرا بدون این مشاهده، تمام توجّهات ما به سوی خدا جز یک تصوّر ذهنی از چیزی نخواهد بود و این مفهوم تصوّر شده و صورت ذهنی و همچنین مصداق محدودی که برای آن پنداشته شده غیر خداوند سبحان خواهد بود؛ پس معبود این چنین، مقصود حقیقی نخواهد بود.
و این وضعیّت عبادت غیر عارفان از علمای الهی است و پذیرش این نحو عبادت ـ با توجّه به شناختی که از شأن عبادت واقعی پیدا کردی ـ فقط از فضل خداوند متعال است.
خداوند سبحان میفرماید:
﴿وَلَوْلَا فَضْلُ اللّٰهِ عَلَيْكُمْ وَرَحْمَتُهُ مَا زَکَا مِنْكُمْ مِنْ أَحَدٍ أَبَداً﴾[35]
و اگر فضل و رحمت خدا نبود هرگز کسی از شما پاک نمیماند.
و این برخلاف عبادت عارفان مخلص الهی است، پس همانا عارفان در عبادتشان نه به مفهوم توجّه میکنند و نه به مصداقِ مفهوم بلکه فقط به پروردگارشان متوجّه میشوند -جَلَّتْ عظمتُهُ وَ بَهَرَ سُلْطانُه-
خداوند سبحان میفرماید:
﴿سُبْحَانَ اللَّهِ عَمَّا یَصِفُونَ * إِلَّا عِبَادَ اللَّهِ الْمُخْلَصِينَ﴾[36]
خدا منزّه است از آنچه در وصف میآورند به استثنای بندگان مخلص و پاکدل خدا.
و از اینجا روشن میشود که همانا مراد از «مُخلَصین» کسانیاند که برای خداوند سبحان، پاک و خالص گشتهاند؛ پس هیچ حجابی بین ایشان و خدا وجود ندارد وگرنه وصف کردن آنان نسبت به خداوند سبحان مطابق واقع نخواهد بود. و حجاب همان خود خلق هستند همانطور که سرور ما امام کاظم(ع) فرمودهاند: «لاحجابَ بَيْنَهُ وَبَيْنَ خَلْقِهِ إِلّا خَلْقَهُ…»؛ هیچ حجابی بین خدا و خلق خدا نیست به جز مخلوقاتش. پس این بندگان خالص شده خلق را نمیبینند و فقط خداوند سبحان را میطلبند.
و در «تفسیر امام عسکری(ع)» به نقل از امام محمد باقر(ع) نقل شده که فرمودند: «لا يكونُ الْعَبْدُ عابداً لِلّه حَقَّ عبادته حَتَّى يَنْقَطِعَ عَنِ الْخَلْقِ كُلِّهِمْ إلَيْهِ؛ فحينئذٍ يَقُولُ؛ هذا خالصٌ لي؛ فَيَقْبَلُهُ بِكَرَمِهِ»؛[37] بنده آنطور که سزاوار خداست عبادت نمیکند تا اینکه کاملاً از همهی دل برکَنَد، در این هنگام است که خداوند متعال میفرماید: این خالص برای من است؛ پس خداوند با لطف و کرم خود عبادت او را قبول مینماید.
و امام صادق(ع) فرمودند: «مَا أَنْعَمَ عَلَى عَبْدٍ أَجَلَّ مِنْ أَنْ لا يكونَ فِي قَلْبِهِ مَعَ اللّهِ غَیْرُهُ»؛[38] خداوند هیچ نعمتی برتر و والاتر از این به بندهاش نداده است که در قلب بنده، غیر از خدا چیز دیگری نباشد. و امام جواد(ع) فرمودند: «أَفْضَلُ العبادَةِ، الإخْلاصُ»؛ برترین عبادتها، اخلاص است.
و از آنچه که بیان شد معنای این فرمایش خداوند متعال که از زبان ابليس نقل میکند، روشن میشود: ﴿فَبِعِزَّتِكَ لَأغْوِيَنَّهُمْ أَجْمَعِينَ * إِلَّا عِبَادَكَ مِنْهُمْ الْمُخْلَصِينَ﴾؛[39] به عزّتت سوگند که همهشان را گمراه خواهم کرد جز بندگان مخلصت را. و فرمایش دیگر خداوند متعال که میفرمایند: ﴿فَإِنَّهُمْ لَمُحْضَرُونَ * إِلَّا عِبَادَ اللّٰهِ الْمُخْلَصِينَ﴾؛[40] قطعاً آنها در آتش احضار خواهند شد، مگر بندگان با اخلاص و پاکدل خدا.
زیرا این بندگان در خداوند سبحان مستغرقاند، لذا نه ابلیسی میبینند و نه تحت تأثیر وسوسهی او قرار میگیرند و احضار به جهنم نیز نخواهند داشت. و در حدیث قدسی به همین مطلب اشاره شده که خداوند متعال میفرماید: «أَوْلِيائي تَحْتَ قَبائِي أَوْ رِدائي»؛[41] اولیاء و دوستداران من در زیر قبای من یا رِدای مناند. و حدیث اَمْن که قبلاً از یونس نقل شد راجع به این حدیث میشود. حاصل کلام اینکه همانا از طریق معرفت نفس میتوان به این هدف دست یافت و معرفت نفس نزدیکترین راههاست. و این راه همان انقطاع از غیر خدا و توجّه به خداوند سبحان در سایهی معرفت نفس است؛ همانطور که در حدیث امام کاظم(ع) -که قبلاً ذکر شد- این مطلب به دست میآید که حضرت فرمودند: «لَيْسَ بَيْنَهُ وَبَيْنَ خَلْقِهِ حجابٌ إِلّا خَلْقُهُ؛ فَقَدِ احْتَجَبَ بِغَيْرِ حجابٍ مَحْجوبٍ وَاسْتَتَرَ بِغَيْرِ سَتْرٍ مَسْتُورٍ…»؛ بين او و خَلْقش حجابی جز خود آن خلق نیست؛ پس در حجاب است بدون اینکه حجابی داشته باشد و در پرده است بدون اینکه پردهای بر او باشد.
و این حدیث شریف زیباترین بیان برای نیکوترین راه است؛ پس برای شروع به طی کردن این راه و رسیدن به انقطاع، از اسبابی که در شرع وارد شده استفاده میشود از قبیل: توبه، انابه، محاسبه، مراقبه، صَمْت، جوع، خلوت، شب زندهداری.
و برای تحقق آنها بهوسیلهی اعمال و عبادات مجاهدت نماید و با فکر و عبرت گرفتن این امر را تقویت نماید تا اینکه انقطاع برای نفس و توجّه کامل پیدا کردن به خداوند سبحان، تحقّق یابد و در این هنگام درخشش از غیب نمودار میشود و به دنبال آن، چیزی از نفحات الهی و جذبههای ربّانی رخ میدهد و موجب محبّت و صعود میشود و این همان ذکر است. آنگاه، بارقهای دائمی میدرخشد و جذبهای پدیدار میگردد و به شوق منتهی میشود تا اینکه سلطان محبّت در دل استقرار مییابد و ذکر بر نفس چیره میگردد؛ پس خداوند متعال تمام وجود او را در بر میگیرد و امر پایان مییابد ﴿وَأَنَّ إِلَى رَبِّكَ الْمُنتَهَى﴾؛[42] و به طور یقین پایان همهی امور به سوی پروردگار توست.
و بدان که مَثَل این سالک، مَثَل کسی است که میخواهد به جایی سفر کند، پس چنین کسی نباید مقصد اصلی خود را فراموش کند و شناختن راه به مقداری که از آنجا عبور نماید و به مقصد برسد کافی است و همچنین داشتن توشه به اندازهی نیاز او را کفایت مینماید. و اگر آن جادّه و آنچه که در آن مشاهده میکند و آنچه که در آن وجود دارد او را به خود مشغول سازد، از ادامهی سفر باز میماند و توقف مینماید.
و اگر بیش از نیاز خود، توشه بردارد و بار خود را سنگین نماید، سعی و تلاش او به تعویق میافتد و مقصد اصلی از دست میرود. و خداوند سبحان یاریکننده است.
پس اگر بگویی: اگر بپذیرم که با این طول و تفصیل که بیان نمودی همانا نزدیکترین راهها به خداوند سبحان، راه معرفت نفس است، لیکن با این همه، بیان خاصی در شریعت برای این طریق ثابت نشده که کیفیت ورود و خروج به معرفت نفس و شئون سیر و سلوک در این راه دقیق و خطرناک و ترسناک را با آفات و مشکلاتی که در بردارد و احتمال هلاکت نیز در آن میرود، تبیین نماید؛ پس آن بیان کامل و جامع که همهی این خصوصیات را که مرز هلاکت و نجات را نشان دهد کجا یافت میشود؟
در پاسخ میگویم: در فصل دوّم این رساله اشاره کردیم که بیاناتی که در قرآن و سنّت آمده، یک بیان واحد است و همانا اختلاف در نحوهی برداشت و تفاوت ادراک اهل فهم است. و در اینجا نیز میگوییم سیر به سوی خداوند سبحان نیز نتیجهی فهم و علم است و اختلاف و انشعاب به تبع اختلاف در علم و فهم خواهد بود. و به جانم سوگند که این مسأله کاملاً روشن و واضح است و در آنجا گفتیم که مردم گروههای مختلفی هستند و هر گروه بر طبق فهم خود برداشت میکند و مطابق آن عمل مینماید.
گروه اوّل: مردم عادی
پس هرگاه یکی از عامهی مردم را تصوّر نماییم که دنیا و جلوههای فریبندهی آن مطلوب و دلخواه اوست و شب را به روز میرساند در حالی که در تدبیر معاش فرداست که چگونه خرید و فروش نماید؟ و کجا برود؟ و به چه کسی ملاقات نماید؟ وقتی صبح میشود او تمام همت و تلاش خود را برای ادارهی کارهای روزانهاش و اصلاح امور دنیوی خود به کار میگیرد. هنگامی که این شخص، ندای دعوتکنندهی خدا را بشنود که هشدار دهنده و بشارتگر است و او را به مغفرت الهی و رضوان و بهشتهایی که دارای نعمتهای دائمی است، بشارت میدهد و از آتش جهنّم که هیزم آن خود انسانها و سنگهای مخصوص و آنچه که خداوند مهیّا دیده میباشد، میترساند؛ پس کوتاهی همّت چنین کسی و تلاش او فقط برای سیر ساختن شکم و سیراب نمودن خود باعث میشود هیچ فرصتی برای غور و بررسی در آیات الهی و کلمات آن، پیدا نکند و فقط به طور اجمالی به آنچه که شنیده ایمان میآورد و کارهای شایستهای که با دنیاطلبی او تزاحم پیدا ننماید، انجام میدهد؛ زیرا دنیا برای او اصل و دین برایش فرع میباشد؛ برای همین نیز میبینی عمل او با گفتارش نمیسازد و عملش با علمش در تضاد میباشد! میبینی چنین کسی میگوید: «خداوند شنوا و بیناست» با این حال به هر گناهی دست مییازد و هر منکری را مرتکب میشود و واجبات را ترک میکند!
و میبینی او ایمان دارد به اینکه خداوند ولیّ بندگان است و فرجام کارها به سوی اوست، ولی در عین حال همین شخص جز در برابر خدا، در برابر همه خضوع و خشوع میکند و سر طاعت فرود میآورد. هنگامی که زر و زیور دنیا را میبیند، شتابان و سراسیمه به سوی هر شیطانی که او را به عذاب دوزخ فرا میخواند، میرود و این قدر فهم ندارد که غیر از جسم و جسمانیّات، چیزی دیگری ببیند و بداند که مافوق این خیالات و اوهام، امور دیگری نیز وجود دارد. او ایمان دارد به اینکه برای خداوند متعال عرشی است که از آنجا احکام برای مخلوقاتش صادر میکند و کارگزاران او در آسمان و زمین که همان فرشتگانند، مجری آن احکام هستند. و ایمان دارد که تمام هستی ملک اوست و از مخلوقاتش آنان که صاحب عقلاند رعیّت و بندهی اویند و خداوند بندگان خویش را که همین بدنهای محسوس هستند در این دنیا به تکالیفی مکلّف ساخته است و صاحب اختیار میباشند سپس خداوند متعال این خلق را میمیراند و بعد از وجود، آنان را معدوم میسازد و آنگاه آن روز فرا میرسد که خداوند خلق را دوباره زنده میکند در حالی که دنیا خراب شده است و در آن روز همه را گردهم میآورد و صالحان را به بهشتی که جز خواهشهای نفسانی در آن نیست پاداش میدهد و آن برای همین بدن دنیوی خواهد بود و ظالمان را به آتشی جزا میدهد که جز شعله سوزان در آن چیزی نیست. و همهی اینها در حدّ و روش یکی از سلاطین ماست و از لوازم اُبهت و عزّت و اجرای حکم و مجازات رعیّت است و این از سیاست پادشاهان به شمار میآید و نه چیزی بیشتر و بالاتر از آن.
پس این گروه یک دسته از مردم هستند و آن هم مقام آنهاست در بُعد علم و عمل.
گروه دوم: زاهدان و عابدان
و حال اگر یکی از زاهدان و عابدان را تصوّر کنیم -و آنان کسانیاند که با نظر عبرتآمیز به فنای دنیا و جلوههای فریبا و دلربا و ناپایدار آن مینگرند و برای زهد و عبادت، مستعد و آمادهاند -که هرگاه یکی از آنان ندای دعوتکنندهای را بشنود که مردم را به دل کندن از جلوههای فریبندهی دنیا و خواهشهای نفسانی دنیوی و رو آوردن به عبادت خدا، فرامیخواند تا از عذاب دردناک نجات پیدا کند و به نعمت همیشگی نائل گردد و به ملکی که فرسودگی در آن راه ندارد دست یابد، در این حال ترس و خشیت خدا در دل این زاهد استقرار مییابد و مرگ نصبالعین او میگردد؛ پس محبّت دنیا و تلاش برای معاش از قلبش بیرون میرود و تلاش و همّی برای او جز دست برداشتن از دنیا یا انجام دادن عمل صالح برای خشنودی خدا، نیست؛ پس او به تهذیب نفس و اصلاح عمل خود میپردازد و از اموری که سبب خشم خداوند سبحان میگردد، دوری میگزیند و تقوی میورزد. و همهی این کارها به طمع بهشت و نعمت جاویدان و ترس از عذاب همیشگی، صورت میپذیرد.
پس اگر در حال این زاهد خوب اندیشه کنی خواهی دید او در این مجاهداتش چیزی جز برآورده ساختن خواهش نفسانی را دنبال نمیکند پس او خود را دوست دارد و چون شنیده است که خداوند متعال او را برای بقا خلق کرده نه برای فنا، لذا نفس خود و خواهشهای آن را دوست میدارد و در دنیا زهد میورزد برای اینکه فنا و زوال دنیا را به خوبی میبیند. پس اگر دنیا برای اهل خود ماندگار و نعمتها و لذّات آن زوالناپذیر بود و دردها و رنجها از آن برچیده میشد، چیزی از رغبت این زاهد مجاهد کم نمیگشت (و دنیا را ول نمیکرد). و از اینجا پی میبری که همانا کمال در نزد این مرد، همان لذّات نفسانی از نعمتهای دنیوی و مادّی است ولکن چون این لذّات دنیوی را آمیخته به نقصان و کمبود و موانع میبیند، لذا لذّتهایی از همان نوع ولی بدون کدورت و زوال را میطلبد؛ پس آخرت را یکی از عرصههای دنیا و قرارگاههای آن به شمار میآورد و معتقد است که روز قیامت هم یکی از روزهای دنیاست!
پس این زاهد چون چنین برداشتی از دنیا و آخرت دارد در همین مرتبه جسمانی توقف میکند و در اثر یأس و ناامیدی، به مراتب بالاتر و شریفتر نائل نمیشود؛ پس هیچ کمالی بالاتر از کمال جسمینمیخواهد؛ زیرا به مراتب عالی و بالاتر اعتقادی ندارد؛ پس او از مرتبهی علم به خداوند متعال، پائینتر قرار دارد و در مرتبهی عمل توقف نموده است و از نظر گفتار و رفتار و خوشاخلاقی طوری است که گویا پردهی غیب برای او کنار زده شده و حقایق غیبی برایش آشکار گشته و چیزی از آن حقایق از دید او پنهان نمیباشد، در حالی که چنین نیست و این پنداری بیش به حساب نمیآید و این شخص از مشاهدهی ماوراء عالم ماده مأیوس گشته و پس از مرگ آن را مشاهده خواهد کرد؛ پس این زاهد فقط عمل صالح و ثواب جزیل را پیگیر بوده و خیری بالاتر از آن نصیب او نخواهد شد.
﴿وَلَوْ بَسَطَ اللّٰهُ الرِّزْقَ لِعِبَادِهِ لَبَغَوْا فِی الْأَرْضِ وَلَكِنْ یُنَزِّلُ بِقَدَرٍ مَا یَشَاءُ إِنَّهُ بِعِبَادِهِ خَبِيرٌ بَصِيرٌ﴾[43]
و اگر خدا روزی را بر بندگانش فراخ گرداند، مسلماً در زمین سـر بـه عصیان برمیدارند، لیکن آنچه را بخواهد به اندازهای [که مصلحت است] فرو میفرستد؛ به راستی که او به [حال] بندگانش آگاه بیناست.
این گروه زاهدان و عابدان نیز دستهای از مردماند و آن هم مقام ایشان در علم و عمل است، با گروه نخست در مقام علم مشترکاند ولی در مقام عمل از آنها جدا هستند.
گروه سوم: عارفان و مشتاقان
و هنگامی که یکی از محبّان و مشتاقان را تجسّم میکنیم -و او همان کسی است که بارقهی محبّت تمام وجود او را فرا گرفته و جذبهی شوق، او را به سوی لقاءاللّه جذب کرده و ارکان وجودش را در هم شکسته و اندرونش را پریشان ساخته و دلش را شعلهور نموده و عقلش را ربوده و دل از دنیا و زرق و برق آن برگرفته و همّتش را برای دستیابی به نعمتهای اخروی صرف نکرده است- میبینیم این مُحبّ چیزی جز خود محبوب که خداوند متعال است نمیخواهد و مطلوبی برای او که جز خود مطلوب که الله تعالی است، وجود ندارد. آری، چنین شخصی وقتی میشنود که خداوند سبحان به بندگانش میفرماید: ﴿فَلَا تَغُرَّنَّكُمْ الْحَيَاةُ الدُّنْيَا وَلَا يَغُرَّنَّكُمْ بِاللَّهِ الْغَرُورُ﴾؛[44]پس زندگی دنیا شما را نفریبد و شیطان فریبکار به [کرم و لطف] خدا مغرورتان نسازد.
و میفرماید: ﴿إِنَّمَا الحَيَاةُ الدُّنْيَا لَعِبٌ وَلَهْوَ﴾؛[45] زندگی این دنیا تنها بازیچه و سرگرمیاست.
او دنیا و زر و زیورهای آن را مذمّت کرده و از آن روگردان شده برای اینکه خداوند سبحان دنیا را مذمّت کرده و اگر خداوند دنیا را مدح میکرد، او نیز (به خاطر محبوب و مطلوب خود) آن را مدح میکرد هرچند میدانست دنیا زوالپذیر و پست است. و هنگامی که شنید خداوند سبحان میفرماید: ﴿وَإِنَّ الدَّارَ الْآخِرَةَ لَهِيَ الْحَيَوَانُ﴾؛[46] و همانا زندگی واقعی، در سرای دیگر است. او نیز به مدح سرای دیگری میپردازد؛ زیرا خداوند سبحان آن سرا را مدح نموده و اگر خداوند متعال آخرت را مذمّت میکرد، او نیز (به خاطر خداوند متعال) آخرت را مذمّت مینمود هر چند میدانست که سرای دیگر دارای بقا و جاودانگی و شرف است.
خداوند سبحان میفرماید:
﴿أَوَلَمْ یَکْفِ بِرَبِّكَ أَنَّهُ عَلَى کُلِّ شَیْءٍ شَهِيدٌ ﴾[47]
آیا کافی نیست که پروردگارت خود شاهد هر چیزی است؟
﴿إِنَّهُ بِکُلِّ شَیْءٍ مُحِيطٌ﴾[48]
همانا او به هر چیزی احاطه دارد.
﴿هُوَ مَعَكُمْ أَیْنَ مَا کُنْتُمْ﴾[49]
هر کجا باشید او با شماست.
﴿هُوَ قَائِمٌ عَلَى کُلِّ نَفْسٍ بِمَا کَسَبَتْ﴾[50]
او بر همهی اعمالشان مراقب و ناظر است.
[آری وقتی آن مُحبّ این آیات را] میشنود، چیزی باقی نمیماند مگر اینکه دلش به آن تعلّق میگیرد و همراه و ملازم آن میگردد، البته نه اینکه این تعلّق برای بازیچه و لَعِب باشد؛ چرا که محبّ حیران را با بازیچه و بازیگری چه کار؟! بلکه این توجّه و تعلّق برای این است که خداوند سبحان مراقب و ناظر تمام امور و اعمال است و هیچ چیز از دید او پنهان نیست و خدا نزدیک و همراه آن است و احاطهی کامل بر آنها دارد؛ پس او تمام سعی و تلاشش را به سوی خداوند سبحان به کار میگیرد لیکن نه به تنهایی بلکه به وسیلهی اشیاء.
و هنگامی که این محب میشنود که خداوند متعال میفرماید:
﴿یَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا عَلَيْكُمْ أَنفُسَكُمْ لَا یَضُرُّكُمْ مَنْ ضَلَّ إِذَا اهْتَدَيْتُمْ﴾[51]
ای کسانی که ایمان آوردهاید به خودتان بپردازید؛ هرگاه شما هدایت یافتید، آن کس که گمراه شده است به شما زیانی نمیرساند.
این محبّ به خوبی پی میبرد که تعلّق و وابستگی او با نفس خود همچون تعلّق داشتن او با دیگر اشیاء نیست و دستیابی او به هدایت در سابقهی معرفت نفس خود خواهد بود. خداوند سبحان این چنین مُحبّی را سالک راه خویش قرار داده، آنجا که میفرماید:
﴿یَا أَيُّهَا الْإِنسَانُ إِنَّكَ کَادِحٌ إِلَى رَبِّكَ کَدْحاً فَمُلَاقِيهِ﴾[52]
ای انسان، حقّاً که تو به سوی پروردگار خود به سختی در تلاشی و او را ملاقات خواهی کرد.
و هنگامی که میشنود خداوند سبحان میفرماید:
﴿وَمَنْ یُعْرِضْ عَنْ ذِکْرِ رَبِّهِ یَسْلُكْهُ عَذَاباً صَعَداً﴾[53]
و هرکس از یاد پروردگار خود دل بگرداند، وی را در قید عذابی [روز] افزون درآورد.
﴿وَمَنْ یَعْشُ عَنْ ذِکْرِ الرَّحْمَنِ نُقَيِّضْ لَهُ شَیْطَاناً فَهُوَ لَهُ قَرِينٌ * وَإِنَّهُمْ لَیَصُدُّونَهُمْ عَنِ السَّبِيلِ وَ یَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ مُهْتَدُونَ﴾[54]
و هرکس از یاد خدای رحمان دل بگرداند، بر او شیطانی میگماریم تا برای وی دمسازی باشد. و مسلّماً آنها ایشان را از راه، باز میدارند و آنها میپندارند که راه یافتگانند.
﴿وَلَا تَکُونُوا کَالَّذِينَ نَسُوا اللَّهَ فَأَنْسَاهُمْ أَنْفُسَهُمْ﴾[55]
و چون کسانی مباشید که خدا را فراموش کردند و او [نیز] آنان را دچار خودفراموشی کرد.
و «نسیان» همان اِعراض و روگردانی از یاد خدا و تعلّق و وابستگی به اشیاء است و به خاطر همین سلوک و رفتارش به عذاب روز افزون گرفتار خواهد گشت؛ و هیچ عذابی نزد محبّان و مشتاقان مثل عذاب دوری و هجران از محبوب نیست.
و همچنین در اثر روگردانی از ذکر خدا، او را یک همنشین، دمساز میسازد تا او را از راه به در کند و گمراه نماید. در همین هنگام است که برای او حتمی میشود که همانا راه، خود نفس اوست و تعلّق یافتن به خویش برای سلوک به سوی خداست؛ برای اینکه خداوند با اوست و ناظر بر او و احاطه بر او دارد؛ پس در این موقع از همه چیز دل میکند تا توجّه به نفس خویش پیدا نماید و به آن تعلّق یابد و به تصفیه و تهذیب آن پردازد و به فضائل اخلاقی و اعمال شایسته آراسته نماید و از اسباب بدبختی دوری کند و از اخلاق هلاکت آور بگریزد؛ زیرا خداوند سبحان به این روش امر کرده است و او تزکیه نفس و تهذیب دل را دوست میدارد امّا نه به طمع رفتن به بهشت و به خاطر ترس از جهنّم بلکه فقط این تهذیب نفس را برای خشنودی خدا انجام میدهد و انتظار پاداش و تشکّر را هم ندارد!
همهی اینها برای رسیدن به لقاءاللّه است و تمام همّت خود را به پاکسازی نفس معطوف میدارد و شب و روز دلش متوجّه این امر است، لیکن نفس را در این مسأله مستقل نمیداند و برای آن توانایی آنچنانی قائل نیست و اعتماد به نفس ندارد بلکه اعتماد به خدا دارد.
و حاشا که انسان چنین توانایی و اعتمادی برای نفس خود قائل شود، و چگونه امکان دارد که محبّ راستین دل به دو محبوب ببندد؟! و حقِّ داشتن دو مطلوب نماید؟ بلکه محبوب، محبوب ذاتی است و هر چیزی را که محبّ راستین دوست بدارد و محبوب خود بگیرد به خاطر آن محبوب ذاتی و واقعی است. پس این محبوب واقعی، هم در ذات خود محبوب است و هم برای دیگری محبوب به شمار میآید.
و تو خوب آگاهی که همانا محبّ چیزی جز محبوب نمیخواهد، و هر مانعی و مشکلی پیش بیاید که او را از محبوب بازدارد، به سوی محبوب گریزان میشود و هر چیزی که او را از محبوبش غافل سازد از آن دست بر میدارد و هیچ آرزویی ندارد جز خلوت کردن با محبوب و رسیدن به دیدار او بدون وجود حجاب و پردهای.
و هرگاه وصف محبوب خود را میشنود، حالت وَجْد او شدّت مییابد و آتش شوقش شعلهور میشود و چه بسا شوق، او را از خود بیخود سازد و در محبوب فانی شود و تمام وجود و حواس خود را فقط متوجّه پروردگارش نماید. پس چیزی برای او باقی نمیماند جز «وجهاللّه» که او صاحب جلال و اکرام است. و این گروه نیز طبقهای هستند و مقام آنها در بُعد علم و عمل چنان است که با این توضیحات شناختی.
و به تحقیق شناخت پیدا کردی که همانا فرق حقیقی بین این سه گروه، فقط در نحوهی فهم آنها از حقایق است و به همین خاطر در فهم مدلول یک سخن، دو یا سه مدلول مختلف دریافت میکنند؛ پس بیان راه از شئون شریعت نیست و فقط این فهمهای مختلف است که مایهی جدایی اینها میشود.
و من از برخی از اساتیدم شنیدم که در پاسخ این سؤال که چرا طریق معرفت نفس -با اینکه نزدیکترین راهها برای رسیدن به خداوند سبحان است- در شریعت، روشن نشده است؟ استاد ما -مُدَّ ظِلّه- فرمودند: کدام مطلب و بیان در شریعت پیدا میشود که این هدف را مورد توجّه قرار نداده باشد و این راه را توضیح ندهد؟
و از همین روست که بعضی از افراد این گروه در تفسیر برخی از آیات و روایات، معانی و توضیحاتی ارائه میدهند که از فهم عادی بسیار بسیار فاصله دارد و بعید به نظر میرسد، این نکته را خوب تحویل بگیر!
و شایسته است از این مطلب به دست آوری که همانا این راه و روش از دو چیز ترکیب شده: فعل و ترک و این دو -توجّه کامل کردن به خدا و عدم توجّه به غیر خداست- به منزلهی دو امر متلازم و یا خود متلازم به شمار میآیند. و قبلاً گفته شد که همانا شناخت خداوند یک امر بدیهی و روشن و از بدیهیترین بدیهیّات است و آنچه که مانع شناخت خداوند است جهل نیست بلکه غفلت است و این غفلت نیز در اثر مشغول شدن به امور بیارزش و پست دنیا ایجاد میشود؛ پس خداوند برای هیچ کس دو «دل» قرار نداده است.
پس همین دل است که اگر اشتغال به دنیا پیدا کند موجب محبّت آن میگردد و تمام همّت و تلاش انسان به آن تعلّق میگیرد؛ پس همین امر تمام دل را به اشتغال خود در میآورد و دیگر جایی از این آینهی دل صاف نمیماند تا جمال خداوند سبحان در آن منعکس شود و معرفت حاصل شود؛ پس همانا مسأله، مسألهی دل است. همانا سرگرم شدن به امور دنیوی عامل اصلی خودفراموشی و غفلت از ماورای ماده میگردد و همانا حرکت به سوی باطن، با رو گرداندن از ظاهر و رو آوردن به ماورای ماده صورت میپذیرد، پس اگر خواستی مثلاً از همان طریق مذکور نفس خود را مشاهده نمایی، آن خواطر و موانع را که همان هواهای نفسانی و مقاصد دنیوی است، چـنـد بـرابـر خواهی یافت؛ پس طریق منحصر به فرد برای دستیابی به معرفت، تصفیهی دل از دنیا و زرق و برق آن و هر حجابی که مانع دیدار خداوند سبحان میگردد، میباشد؛ پس تمام اسباب و دستوراتی که گفته شده از قبیل مراقبه، خلوت و غیره، فقط برای دستیابی به این حالت قلبی است، سپس توجّه کامل قلب تو به سوی خداوند سبحان و تشرّف به حضرتش -عزّ اسمه- میباشد و این همان ذکر خدا و تشرّف به محضر حضرت حق است و آن آخرین کلید است و خداوند هدایتگر انسان است.
و بدان همانا ذکر به این معنا که گفته شد در قرآن کریم و سنّت بسیار وارد شده است. خداوند سبحان میفرماید:
﴿وَلَا تُطِعْ مَنْ أَغْفَلْنَا قَلْبَهُ عَنْ ذِکْرِنَا﴾[56]
از آن کس که قلبش را از ذکر خود غافل ساختهایم، اطاعت مکن.
﴿فَاذْكُرُوا اللّٰهَ کَذِكْرِكُمْ آبَاءَكُمْ أَوْ أَشَدَّ ذِکْراً﴾[57]
همان گونه که پدران خود را به یاد میآورید یا با یاد کردنی بیشتر، خدا را به یاد آورید.
و روشن است ذکر لفظی بهوسیلهی «شدّت» وصف نمیشود.
﴿وَمَا یَتَذَكَّرُ إِلَّا مَنْ یُنِيبُ﴾[58]
و جز آن کس که تو به کار است کسی متذکر نمیشود.
﴿وَمَا یَذَّكَّرُ إِلَّا أُولُوا الْأَلْبَابِ﴾[59]
جز خردمندان کسی متذکر نمیشود
و آیات دیگری غیر از اینها آمده و روایاتی که مشتمل این مسأله بود قبلاً ذکر شد.
و در دعای کمیل حضرت علی(ع) میفرماید: «أَسْئَلُكَ بِحَقِّكَ وَ قُدْسِكَ وَ أعْظَمِ صِفاتِکَ وَ أَسْمَائِكَ. أَنْ تَجْعَلَ أَوْقاتي مِنَ اللَّيْلِ وَالنَّهارِ بِذِكْرِكَ مَعْمُورَةٌ وَ يخدمتِكَ مَوْصُولَةٌ وَ أَعْمالي وَ أوْرادي كُلًّها وِرْداً واحداً و حالي فی خَدْمَتِكَ سَرْمَداً…»؛ [ای پروردگار من] به حق خودت و به ذات پاک تو و برترین صفات و نامهای مبارکت از تو درخواست میکنم که اوقات شب و روز مرا به یادت آباد سازی و پیوسته به خدمتت پیوسته داری و اعمالم بپذیری تا کردار و اَورادَم، همه یکجهت برای تو باشد، و احوالم جاودانه در خدمت تو باشد …
پیوست[60]
حقّ سبحان کمال صرف و جمال محض است و همانا قرب هر موجودی نسبت به او متناسب با قیود و حدود از میان رفتهی آن است.
و همچنین آشکار میگردد که وصول هر موجودی به کمال حقیقی خود، مستلزم فنای آن موجود است؛ چون وصول به کمال حقیقی مستلزم «فنا»ی قیود و حدود آن در ذاتش یا در عوارضش میباشد و برعکسِ این نیز صحیح است؛ یعنی فنای هر موجودی مستلزم بقای حقیقت آن موجود به تنهایی است. خداوند متعال میفرماید:
﴿کُلُّ مَنْ عَلَيْهَا فَانٍ * وَیَبْقَى وَجْهُ رَبِّكَ ذُو الْجَلَالِ وَالْإِكْرَامِ﴾[61]
هرچه بر [زمین] است فانی شونده است و ذات باشکوه و ارجمند پروردگارت باقی خواهد ماند.
پس کمال حقیقی هر ممکنالوجودی، همان چیزی است که در او فانی گردد؛ و کمال حقیقی برای انسان نیز همان مطلق شدن و رهایی از همهی قیدها و در او فانی شدن است که البته برای انسان غیر از آن، هیچ کمالی نمیباشد.
و همانا در برهان سابق گذشت که شهود انسان ذات خود را، که عین ذات خود میباشد، در واقع شهود همه حقایق آن و حقیقت اخیرش میباشد و ازآنجاکه [در این شهود] به تحقیق انسان فانی میگردد، پس انسان در عین فنای خود، شاهد خود نیز هست و اگر میخواهی بگو همانا حقیقت او، همان شهود نفس خود میباشد در حالی که فانی است. این نکته را خوب دریاب!
پس کمال حقیقی برای انسان، همان وصول او به کمال حقیقی خویش، از نظر ذاتی و عوارض ذاتی است یا وصول او به کمال نهایی خود، از نظر ذات و وصف و فعل میباشد، و این همان «فنای ذاتی» و «فنای وصفی» و «فنای فعلی» در حق سبحان است که از آن تعبیر به توحید ذاتی و اسمی و فعلی میشود [وَحْدَهُ، وَحْدَهُ، وَحْدَه] و این مقام عبارت است از اینکه انسان در اثر این شهود در مییابد که هیچ ذاتی و وصفی و فعلی، جز برای خداوند سبحان آن هم بهگونهای که شایسته و لایق مقام قدس حضرتش باشد – باشکوه باد عظمتش – برای دیگری وجود ندارد. […] همانا شهود این حقایق و شناخت آنها، در گرو شهود نفس و شناخت آن است. پس نزدیکترین راههای وصول انسانی به آن، همان راه معرفت نفس است و قبلاً نیز گفته شد که راه معرفت نفس در اثر اعراض انسان از غیر خدا و توجه داشتن به خداوند سبحان است.
[1] برگرفته از: طریق عرفان (ترجمه و شرح «رسالة الولایة»)، سید محمدحسین طباطبایی، ترجمه و تحقیق: صادق حسنزاده، کتابسرای اشراقی، قم، ۱۳۸۲. فصل چهارم (گزیدهای از مقدمات این فصل را میتوانید در «پیوست» مطالعه کنید).
[2] رجوع به روایت زیر نیز میتواند روشنگر باشد:
زراره، که یکی از شیعیان امام باقر(ع) بود، به ایشان گفت: «ما ریسمان را میکشیم و هر کس از خط ما (شیعیان امام) خارج بود از او بیزاری و برائت میجوییم.» امام(ع) در پاسخ او فرمود: چنین نیست، سخن خدا از سخن تو راستتر است. پس [در این قضاوت تو] کجایند آنان که خداوند دربارهٔ ایشان فرموده: «جز مستضعفین از مردان و زنان و کودکان که نه چارهای توانند و نه راه به جایی برند» [نساء، 98] و کجایند آنان که فرجام کارشان بسته به ارادهٔ خداست (مرجون لأمر الله) [توبه، 106] و کجایند آن کسانی که کارهایی نیک و بد را انجام دادهاند [توبه، 102] و کجایند اصحاب اعراف [اعراف، 46] و کجایند «مؤلفة قلوبهم» [توبه، 60]؟ (اصول کافی، کتاب ایمان و کفر، باب اصناف الناس)
«مؤلفة قلوبهم» به مردمانی گفته میشد که خدا را یگانه میدانستند و از پرستش بتها دست کشیده بودند، ولی معرفت به دین اسلام و نبوت پیامبراکرم(ص) یا برخی از آنچه پیامبر آورده بود در دل آنها استوار نشده بود و در آن شک داشتند. رسولاکرم(ص) به روشهای مختلف ایشان را تشویق میکرد تا ایمان ایشان در دینی که به آن درآمدهاند و بدان اقرار کردهاند، افزونی یابد. (رجوع کنید به اصول کافی، کتاب ایمان و کفر، باب مؤلفة قلوبهم.)
[3] مانده (۵)، آیه ۱۰
[4] انفال (۸)، آیه ۴۲
[5] شعراء (۲۶)، آیه ۸۹
[6] طارق (۸۶)، آیه ۹
[7] سوره حشر (۵۹)، آیه ۱۸-۱۹
[8] سوره مائده (۵) آیه ۱۰۵
[9] سورة فصلت (۴۱)، آیه ۵۳
[10] سورة الذاریات (۵۱)، آیه ۲۱
[11] سوره نحل (۱۶)، آیه ۸۹
[12]سوره روم (۳۰)، آیه ۵۸
[13] سوره احزاب (۳۳)، آیه ۲۱
[14] سورة آلعمران (۳)، آیه ۳۱
[15] «الکافی» ۸۴/۲
[16] نهجالبلاغه» ترجمه شهیدی ص ۴۰۰ کلمه قصار ۲۳۷
[17] سوره نمل (۲۷)، آیه ۸۹
[18] سورة آلعمران (۳)، آیه ۳۱
[19] خصال، شیخ صدوق . ۱۸۸/۱
[20] سوره واقعه (۵۶)، آیه ۷۹
[21] مناقب ابن شهر آشوب ۱۴۸/۴
[22] سوره اسراء (۱۷)، آیه ۲۳
[23] سورة غافر (۴۰)، آیه ۶۵
[24] سورة آلعمران (۳)، آیه ۳۱
[25] سوره بقره (۲)، آیه ۱۶۵
[26] 1- تفسیر موضوعی قرآن ۲/۳۲۹۳۲۵/۱۱-
[27] «صحیفة علویه» ترجمة محلاتی، ص ۱۸۸
[28] «بحار الانوار» ۴۰/۲.
[29] «بحار الانوار» ۳۶۳/۶۸.
[30] سوره شوری (۴۲) آیه ۲۰
[31] سورة فاطر (۳۵) آیه ۱۰
[32] علّامه در شرح مقصود خویش این روایت را آوردهاند: در کتاب «توحید» شیخ صدوق […] به نقل از امام صادق، به این مسأله اشاره شده که حضرت فرمود: «وَمَنْ زَعَمَ أَنَّهُ يَعْرِفُ اللَّهَ بِحِجَابٍ أَوْ بِصورةٍ أَوْ بِمثالٍ، فَهُوَ مشرك؛ لِأَنَّ الْحِجَابَ وَالصورةَ وَالْمِثَالَ غَيْرُهُ وَإِنَّما هُوَ واحدٌ مُوَجَّدٌ فَكَيْفَ يُوحّدُ مَنْ زَعَمَ أَنَّهُ عَرَفَهُ بِغَيْرِهِ؟! إِنَّمَا عَرَفَ اللهُ مَنْ عَرَفَهُ بِاللَّهِ؛ فَمَنْ لَمْ يَعْرِفْهُ بِهِ، فَلَيْسَ يَعْرِفُهُ؛ إِنَّمَا يَعْرِفُ غَيْرَهُ. لَيْسَ بَيْنَ الْخالِقِ وَالْمَخْلُوقِ شَيْءٌ، والله خالِقُ الأَشْياءِ لا مِنْ شَيْءٍ، يُسَمّى بِأَسمائِهِ، فَهُوَ غَيْرُ أَسْمَائِهِ وَالْأَسماء غَيْرُهُ وَالْمَوْصُوفُ غَيْرُ الْواصِفِ. فَمَنْ زَعَمَ أَنَّه يُؤْمِنُ بِمَا لا يَعْرِفُ، فَهُوَ ضَالٌ عَنِ الْمَعْرِفَةِ، لا يَدْرِكُ مَخْلُوق شيئاً إلا بِاللهِ، وَاللهُ خِلْوٌ مِنْ خَلْقِهِ وَ خَلْقُهُ خِلْوٌ مِنْهُ…»
«هر که گمان نماید که خدا را میشناسد به حجاب و واسطه میان او و خلائق یا به صورت عقلی یا به مثال خیالی، مشرک است؛ زیرا حجاب و صورت و مثالی که قرار داده غیر اوست و جز این نیست که خداوند یگانهای است که او را به یگانگی پرستیدهاند؛ پس چگونه او را به یگانگی یاد نموده آن که گمان میکند که او را به غیر او شناخته؟! و هر که خداشناس شده، خدا را به خدا شناخته؛ پس هر که او را به خودش نشناخته چنان نیست که او را بشناسد، بلکه غیر او را میشناسد و خدا آفریننده چیزهاست نه از چیزی؛ پس به نامهای خود نامیده شده و آن جناب غیر نامهای خود است و نامها غیر اوست و موصوف غیر وصف است؛ پس هر که بپندارد که ایمان دارد به آنچه نمیشناسد گمراه از معرفت است، و هیچ آفریدهای چیزی را در نیابد مگر به خدا، و شناخت خدا به دست نمی آید مگر به خدا، و خدا از خلقش خالی و خلقش از او خالیاند…»
[33] سورة يوسف (۱۲) آیه ۹۰
[34] تحف العقول، ص ۳۲۶
[35] سوره نور (۲۴)، آیه ۲۱
[36] سوره صافات (۳۷)، آیه ۱۵۹ ۱۶۰
[37] تفسیر عسکری ص ۳۲۸
[38] «مستدرک الوسائل» ۱۰۱/۱.
[39] سوره صاد (۳۸)، آیه ۸۳۸۲
[40] سوره صافات (۳۷)، آیه ۱۲۸
[41] اسرار التوحید» سید حیدر آملی، ص ۱۹۷
[42] سورة نجم (۵۳)، آیه ۴۲
[43] سوره شوری (۴۲)، آیه ۲۷
[44] سورة لقمان (۳۱)، آیه ۳۳
[45] سوره محمد عل الله (۴۷)، آیه ۳۶.
[46] سوره عنکبوت (۲۹)، آیه ۶۴
[47] سورة فصلت (۴۱)، آیه ۵۳
[48] سوره فصلت (۴۱)، آیه ۵۴
[49] سوره حدید (۵۷)، آیه ۴
[50] سوره رعد (۱۳)، آیه ۳۳
[51] سوره مائده (۵)، آیه ۱۰۵
[52] سوره انشقاق (۸۴)، آیه ۶
[53] سوره جن (۷۲)، آیه ۱۷
[54] سوره زخرف (۴۳)، آیه ۳۶-۳۷.
[55] سوره حشر (۵۹)، آیه ۱۹
[56] سوره کهف (۱۸)، آیه ۲۸
[57] سورة بقره (۲)، آیه ۲۰۰
[58] – سورة غافر (۴۰)، آیة (۱۳
[59] سورة بقره (۲)، آیه ۲۶۹
[60] طریق عرفان (ترجمه و شرح «رسالة الولایة»)، سید محمدحسین طباطبایی، ترجمه و تحقیق: صادق حسنزاده، کتابسرای اشراقی، قم، ۱۳۸۲. صص ۶۱-۶۳ (تلخیص شده)
[61] سوره الرّحمن (55)، آیهی 26-27