از دیباچه تذکرةالاولیاء عطار نیشابوری
مطالعه متن
بسم الله الرحمن الرحیم
[…] اما بعد، چون از قرآن و اخبار گذشتی، هیچ سخن بالای سخن مشایخ طریقت نیست – رحمهم اللّه – که سخن ایشان نتیجۀ کار و حال است نه ثمرۀ حفظ و قال، و از عیان است نه از بیان، و از اسرار است نه از تکرار، و از علم لدنّی است نه از علم کسبی، و از جوشیدن است نه از کوشیدن، و از عالم «ادّبنی ربّی» است نه از جهان «علّمنی اَبی»؛ که ایشان ورثۀ انبیاءاند – صلوات الرّحمن علیهم اجمعین – و جماعتی از دوستان خود را رغبتی تمام میدیدم به سخن این قوم و مرا نیز میلی عظیم بود به مطالعۀ احوال و سخن ایشان. اگر همه را جمع میکردم، دراز میشد. التقاطی کردم دوستان را و خویشتن را، و اگر تو از این پردهای، برای تو نیز. و اگر کسی سخن ایشان زیادتتر از این خواهد، در کتب متقدّمان و متأخّران این طایفه بسیار یافته شود، از آنجا طلب کند. […] و اسانید نیز بیفگندم[1]. و سخن بود که در یک کتاب نقل از شیخی بود، و در کتابی از شیخی دیگر. و اضافات حکایات و حالات مختلف نیز هم بود. آن قدر که توانستم احتیاط به جای آوردم.
دیگر سببِ شرح نادادنْ آن بود که سخن خود در میان سخن ایشان آوردن ادب ندیدم و ذوق نیافتم. مگر جایی اندک اشارتی برای دفع خیال نامحرمان و نااهلان کرده آمد.
دیگر سبب آن بود که هر که را در سخن ایشان به شرحی حاجت خواهد افتاد، اولیٰتر آن که به سخن ایشان نِگَرَد و باز شرح دهد.
دیگر سبب آن بود که اولیاء مختلفاند: بعضی اهل معرفتاند و بعضی اهل معاملت، و بعضی اهل محبّت، و بعضی اهل توحید، و بعضی همه. و بعضی با صفتاند و بعضی بیصفت. اگر یکیک را شرح میدادم، کتاب از حد اختصار بیرون میشد. و اگر ذکر انبیا و صحابه و اهل بیت میکردم، یک کتاب دیگر میبایست جداگانه. و شرح قومی چگونه در زبان من گنجد، که ایشان خود مذکورِ خدا و رسولاند، و محمودِ قرآن و اخبار. و آن عالم عالمی دیگر است و جهانی دیگر.
انبیا و صحابه و اهل بیت سه قوماند. ان شاء اللّه، در ذکر ایشان کتابی جمع کرده آید، تا از آن سه قوم مثلثی از عطّار یادگار ماند.
و مرا در جمع کردن این کتاب چند چیز باعث بود: اوّل باعث، رغبت برادران دین، که التماس میکردند. دیگر باعث، آن بود تا از من یادگاری ماند تا هر که برخواند از آنجا گشایشی یابد، مرا به دعای خیر یاد دارد. بود که سبب گشایش او، مرا در خاک گشایش دهند. چنان که یحیی بن عمّار که امام هری بود و استاد شیخ عبد الله انصاری بود – رحمهما اللّه – چون وفات کرد، او را به خواب دیدند و پرسیدند که: «خدای – عز و جل – با تو چه کرد؟» گفت: «خطاب کرد که: یحیی! با تو خطابها داشتم سخت، لکن روزی در مجلس، ما را میستودی. دوستی از دوستان ما آنجا بگذشت و بشنید، وقتش خوش گشت. تو را در کار خوشامد او کردم. و اگر نه آن بودی، دیدی با تو چه کردمی!»
دیگر باعث، آن بود که شیخ ابو علی دقّاق را گفتند – رحمه اللّه – که: «در سخن مردان شنیدن هیچ فایده هست، چون بر آن کار نمیتوانیم کرد؟» گفت: «بلی. در وی دو فایده هست: اوّل آن که اگر مرد طالب بود، قویهمت گردد و طلبش زیادت شود. دوّم آن که اگر در خود دماغی بیند، آن دماغ فروشکند. و دعوی از سر بیرون کند و نیک او بد نماید و اگر کور نیست [خود مشاهده کند].» کما قال الشّیخ محفوظ – رحمه الله – : «لا تزن الخلق بمیزانک و زن نفسک بمیزان الموقنین لتعلم فضلهم و افلاسک». یعنی خلق را به ترازوی خود وزن مکن، اما به ترازوی مردان راه، خود را بسنج تا بدانی فضل ایشان و افلاس خود.
دیگر باعث، آن بود که جنید را گفتند – رحمة الله علیه – که: «مرید را چه فایده بود در این حکایات و روایات؟» گفت: «سخن ایشان لشکری است از لشکرهای خدای – عزّ و جلّ – که بدان مرید را، اگر دلشکسته بود، قوی گردد و از آن لشکر مدد یابد» و حجّت این سخن آن است که حق تعالی – میفرماید که: «وَ کُلاًّ نَقُصُّ عَلَیکَ مِنْ أَنْبٰاءِ اَلرُّسُلِ، مٰا نُثَبِّتُ بِهِ فُؤٰادَکَ»[2]. ما ای محمّد! قصۀ گذشتگان با تو میگوییم تا دل تو بدان آرام گیرد و قوی شود.
دیگر باعث، آن بود که خواجۀ انبیا – علیه الصّلاة و السّلام و التّحیة – میفرماید که: «عند ذکر الصّالحین تنزّل الرّحمة». اگر کسی مائدهیی نهد که بر آن رحمت بارد، تواند بود که او را از آن مائده، بیفایده بازنگردانند.
دیگر باعث، آن بود که تا بوَد که از ارواح مقدسۀ ایشان مددی بدین شوریده روزگار رسد، و پیش از اجل او را در سایۀ دولتی فرودآوَرَد.
دیگر باعث، آن بود که بعد از قرآن و احادیث بهترین سخنها، سخن ایشان دیدم و جملۀ سخن ایشان شرح قرآن و احادیث دیدم. خود را بدین شغل درافگندم تا اگر از ایشان نیستم، باری خود را با ایشان تشبّه کرده باشم که «من تشبّه بقوم فَهُوَ منهم». چنان که جنید – رحمة اللّه علیه – گفت که: «مدعیان را نیکو دارید که ایشان محقّق نمایند. و پای ایشان بوسه دهید که اگر همتی بلند نداشتندی، به چیزی دیگر دعوی کردندی».
دیگر باعث، آن بود که چون قرآن و اخبار را لغت و نحو [و]تصریف میبایست، و بیشترِ خلق از معانی آن بهرهیی نمیتوانستند گرفت، این سخنان که شرح آن است و خاصّ و عامّ را در وی نصیب است – اگر چه بیشتر به تازی بود – با زبان پارسی آوردم تا همه را شامل بود.
دیگر باعث، آن بود که چون ظاهر میبینم که اگر یک سخن بر خلاف تو میگویند، در خون آنکس سعی میکنی، و سالها بدان یک سخن کینه میگیری. چون سخن باطل را در نفس تو چندین اثر است، سخن حق را هم اثری تواند بود، هزار چندان، اگر چه تو از آن خبر نداری. چنان که از امام عبد الرّحمن اکّاف – رحمة اللّه علیه پرسیدند که: «کسی که قرآن میخواند و نمیداند که چه میخواند، آن را هیچ اثری بود؟» گفت: «کسی که دارو میخورد و نمیداند که چه میخورد، اثر میکند، قرآن چگونه اثر نکند؟ بل که بسی اثر کند.» فَکَیفَ[3] چون داند که چه میخواند!
دیگر باعث، آن بود که دلی داشتم که جز این سخن نمیتوانستم گفت و شنید، مگر به کُرهْ و ضرورت و ما لا بدّ. لاجرم از سخن ایشان وظیفهای ساختم[4] اهل روزگار را، تا بُوَد که بدین مائده همکاسهای یابم. چنان که شیخ ابو علی سیاه – رحمة اللّه علیه – گوید که: «مرا دو آرزو است: یکی آنکه تا سخنی از سخنهای او میشنوم. دیگر آن که: تا کسی را از کسان او میبینم». پس گفت: «من مردی امّیام. نه چیزی توانم نوشت و نه چیزی توانم خواند. کسی میبایدم که سخن او گوید، و من میشنوم. یا من میگویم و او میشنود. اگر در بهشت گفتگوی او نخواهد بود بوعلی از بهشت بیزار است».
دیگر باعث، آن بود که امام یوسف همدانی – رحمه اللّه – را پرسیدند که: «چون این روزگار بگذرد و این طایفه روی در نقاب تواری آرند، چه کنیم تا به سلامت بمانیم؟» گفت: «هر روز هشت ورق از سخن ایشان میخوانید». پس وردی ساختن، اهل غفلت را، فرض عین دیدم.
دیگر باعث، آن بود که بیسببی از کودکی باز، دوستی این طایفه در جانم موج میزد و همهوقت مفرّح دل من سخن ایشان بود. به اومید آن که «المرء مع من احبّ» به قدر وسع خویش، سخن ایشان را جلوه کردم. که این عهدی است که این شیوه سخن به کلّیت روی در نقاب آورده است. و مدعیان به لباس اهل معانی بیرون آمدهاند و اهل دل، چون کبریت احمر عزیز شدهاند […].
دیگر باعث، آن بود که چون میدیدم که روزگاری پدید آمده است که «الخَیرُ شرّ»، و [این که] اشرار النّاس اخیار النّاس را فراموش کردهاند، تذکرهیی ساختم اولیاء را، و این کتاب را «تذکرة الاولیاء» نام نهادم تا اهل خسران روزگار، اهل دولت را فراموش نکنند و گوشهنشینان و خلوت گرفتگان را طلب کنند و با ایشان رغبت نمایند، تا در نسیم دولت ایشان به سعادت ابدی پیوسته گردند.
دیگر باعث آن بود که چون این سخن بهترین سخنهاست، از چند وجه: اوّل آن که دنیا بر دل مردم سرد کند. دوّم آن که آخرت را بر دوامْ ملازمِ خاطر سازد. سیوم آن که دوستی حق در دل مرد پدید آورد. چهارم آن که مرد چون این نوع سخن را بشنود، زاد راه بیپایان ساختن گیرد. پس بر مقتضی این مقدمات، جمع کردن چنین سخنها از جملۀ واجبات بود. و به حقیقت توان گفتن که […] سخن ایشان شرح قرآن و اخبار است که بهترین جملۀ سخنهاست.
و توان گفتن که این کتابی است که مخنّثان را مرد کند و مردان را شیرمرد کند و شیرمردان را فرد کند و فردان را عین درد گرداند. و چگونه عین درد نگرداند؟ که هر که این کتاب – چنان که شرط است – برخواند و بنگرد، آگاه گردد که این چه درد بوده است در جانهای ایشان، که چنین کارها و از این شیوه سخنها از دل ایشان به صحرا آمده است!
دیگر باعث، آن بود که تا فردای قیامت نظری به شفاعت در کار این عاجز کنند، و مرا چون سگ اصحاب الکهف، اگر همه با استخوانی بود، نومید بازنگردانند.
نقل است که جمال موصلی – رحمة اللّه علیه – خون خورد و جان کند، و مال و جاه بذل کرد تا در محاذات جوار روضۀ خواجۀ انبیا – علیه الصّلاة و السّلام – یک گورگاه جای یافت. آنگاه وصیت کرد که: «بر گورم نویسند: و کلبهم باسط ذراعیه بالوصید[5]». خداوندا! سگی چند قدم بر اثر دوستان تو زد، او را در کار ایشان کردی. من نیز دعوی دوستی دوستان تو میکنم و خود را بر فتراک ایشان میبندم و مشتغل سخن ایشان میشوم و بازمیرسانم. خداوندا و پادشاها! اگر چه این سخن را هیچ نیم و میدانم که از هیچکسانِ این راهم، اما محبّ اقوال و احوال و رموز و اشارات ایشانم. به حقّ وحدانیت قیومیت و به حقّ جان پاک انبیا و رسل و ملائکۀ مقرّب، و اولیا و مشایخ و علمای حضرت تو، که این غریب عاجز را از این قوم محجوب مگردان. و این کتاب را سبب درجۀ قرب گردان، نه سبب درکۀ[6] بُعد، اِنّک ولی الاجابة.
[1] سندها و مأخذها را ذکر نکردم.
[2] سورهٔ هود، آیه ۱۲۰
[3] پس چگونه باشد …
[4] خوراک و جیرهای فراهم کردم
[5] بخشی از آیهٔ ۱۸ سورهٔ کهف: «و میپنداری که ایشان بیدارند، در حالی که خفتهاند و آنها را به پهلوی راست و چپ میگردانیم، و سگشان بر آستانه [غار] دو دست خود را دراز کرده بود…».
[6] «درکه» به معنای درجه و طبقه است، اما معمولاً برای اشاره به مراتب پایین و پست دوزخ به کار میرود.